خاک سرخ هرمز

چهارشنبه:

امروز صبح خیلی خجسته،ساعت 11 به اسکله رفتیم تا به قشم سفر کنیم...غافل از اینکه به علت تعطیلی ها،مسافران زیادی به بندر سرازیر شده اند و چون دیروز هم دریا طوفانی بوده،همه امروز می خواهند به قشم بروند...

بله...رسیدیم به بلیط فروشی و دیدیم به به...اقلا یه چهارصد،پونصد نفر تو صف ایستاده اند!!بدون هیچ وقفه ای سر خرو کج کردیم ،تصمیم گرفتیم بریم جزیره هرمز...

زود بلیط هرمز رو تهیه کردیم و رفتیم تو صف کشتی تندروها...با یه عالمه دانشجو که در ساعات قبل امتحان مشغول خوندن جزوه و احتمالا تقلب نوشتن!روی شناور بودند!!

بعد از نیم ساعتی،تندرو اومد و سوار شدیم...کنار من،چند تا دانشجوی نقاشی بودند که برای کارگاه عملی به هنرسرایی که تو جزیره بود می رفتند...

رفتن ما،یک ساعتی طول کشید...رسیدیم به جزیره،آفتاب که پشتم تابید ، باعث شد،سرمای بیرون کشتی ،از تنم بیرون بره...رسیدیم به اسکله..کلی موتورسیکلت،آماده سوار کردن مسافران بودند!کمی جلوتر موتورهای سه چرخه،که رو وانت پشتشون،واسه 6نفر جا بود،مارو تشویق به سوار شدن می کردند...یه کم حس هندوستان بهم دست داد...

خلاصه،فهمیدیم که خبری از ماشین نیست و چون مامان همسری سختش بود که سوار سه چرخه ها بشه،یه وانت نیسان آبی داشت رد می شد،که جلوشو گرفتیم!مامان جلو ،و ماها پریدیم پشت وانت...آی حال داد...آقای راننده که اسمش آقای هرمزی بود،گفت میخوایین تور دور جزیره بریم؟گفتیم:احسنت!

خلاصه ،تو خاکیهای کنار جزیره در حالیکه بالا پایین میشدیم،از کنار خونه های روستایی جزیره و بچه های سیه چرده رد شدیم و دستی به همشون تکان دادیم تا رسیدیم به قلعه پرتقالیها...

وای که چه خاک سرخی...سرخ سرخ...محشر....

قلعه بر بستری از خاک سرخ توسط پرتقالیها،حدود 500 سال پیش بنا شده بود.محوطه داخلی قلعه،مساحت بزرگی داشت..تقریبا دورتا دور دیوار داخلی قلعه،غرفه هایی بود که نسبتا سالم مانده بودند...

 در وسط محوطه،کلیسایی بود که با چند پله در زیر زمین،به داخلش وارد شدیم.ستونهایی سرخ رنگ همراه با سفیدک های نمک..محرابی که طی سالها خراب شده بود و اکنون دری ورودی در جای آن تعبیه شده بود..

کمی از دیوارهای قلعه بالا رفتیم،و به یک در دیگر رسیدیم.سر خم کردیم تا به آب انبار قلعه وارد شویم...وای خدای من....لحظه اول،رطوبت بالای هوا،بسیار جلب توجه میکرد..سپس،آب انباری که فقط آب کمی ته آن جمع بود..ایوان کم عرض کوچکی که دورتا دوراستخر خالی آب انبار بنا شده بود..و از کنار میله های کم طاقت آن،میشد،به ارتفاع شش هفت متری داخل استخر خالی نگاه کرد...جالب تر از همه سنگهای مرجانی بود که همه جای دیوار پخش بود و گویا باعث تصفیه آب هم می شده اند...عجیب جای خفن ،و با ابهتی بود...

بر بالای دیواره قلعه،دریا و خانه ها دیده می شدند...پسرک ها جلوی در ورودی قلعه، خاک سرخ داخل شیشه های آب معدنی و صدف  وتابلوهای ویترای با خاک های جزیره می فروختند...

در قسمت پشتی قلعه،کنار دیوار یک سوله،گونیهای بزرگی پر از خاک سرخ بود.راننده گفت گویا کسی کنترات برداشته بود تا آن خاکها را از جزیره ببرد....

یاد تفاوتی افتادم..کلاس چهارم ابتدایی بودم که به شهر ساحلی مارماریس در ترکیه رفته بودیم.جزیره ای به نام کلئو پاترا در نزدیکی مارماریس وجود داشت...شن کف دریا ی جزیره،جنس خاصی داشت.مثل پلاستیک بود ودریا آب بسیار زلالی داشت..روایت بود که در گذشته،برای ملکه،چندین کشتی از این شنها از ناحیه ای دور به این جزیره آورده بودند...حالا افسانه بودن یا نبودنش چندان مهم نبود...

چند سال قبل دوباره به مارماریس و همین جزیره رفتیم.جزیره اصلا تفاوتی با گذشته نکرده بود...جالب اینجا بود که شخصی کنار دوش آبی،مامور نشسته بود و به هر کس که بدن یا پاهایش شن آلود بود تذکر میداد که همین جا تمیز بشویید.شما نباید شنهای جزیره را با خودتان ببرید.....

نمیدانم اگر چند سال بعد هم به جزیره هرمز بیایم ان خاک سرخ سرخ را خواهم دید؟خوشحال شدم که فرزاد یک شیشه از ان خاک سرخ خرید....

دوباره پریدیم پشت وانت..تو راه که میرفتیم یک راسوی خوشگل،با پوستی مثل مخمل از عرض جاده گذشت...

گفتیم میخواهیم ناهار بخوریم..گفت باشه،الان میبرم جایی غذا بخورید..از تو کوچه پس کوچه های خاکی گذشتیم و به جایی نسبتا خلوت رسیدیم..مقابل یک خانه کوچک توقف کردیم.آقای هرمزی گفت:بفرمایید ناهار!

با تعجبی که سعی در پنهان کردن آن داشتیم،وارد حیاط کوچکی شدیم،که در سمت چپ آن قفس مرغ و خروس بود..و درسمت راست آن آغلی بود که 3 بز و یک بزغاله خوشگل،که گوشهایش مثل دامبو تا گردنش آویزون بود مع مع می کردند.. و در روبرو،یک دیش ماهواره خودنمایی کرد..بزغاله یه دور به افتخار ما مهمانها هم زد!

زنان بومی با لباسهای محلی شان به استقبالمان آمدند و ما رو به مهمانخانه خانه،دعوت کردند.یک فرش ماشینی کرم رنگ،و پشتی های سرخ رنگ و یک جعبه دستمال کاغذی با یک سجاده در گوشه ،تزیینات این اتاق بود..

منو،عبارت بود از ماهی سرخ کرده،قلیه ماهی و میگو سرخ کرده..از همه شان سفارش دادیم...بعد از مدت کوتاهی،زن صاخبخانه،یک سفره یکبار مصرف جلوی ما انداخت...بعد در ظرفهای یک بار مصرف خیلی مرتب،غذاهای مارا آورد...سبزی خوردن و فلفل سبزو گوجه فرنگی هم در ظرفهای یک بار مصرف تمیز،برای هرکس به همراه آب و نوشابه مهیا بود...یعنی یک صنعت کوچک داخل این جزیره نسبتا محروم....غذا واقعا خوشمزه بود...میگوها حرف نداشت...قلیه ماهی از دیروز خوشمزه تر بود..ماهی هم عالی بود...در پایان ،یک گروه توریست منتظر خارج شدن ما از اتاق؛و امدن به داخل مهمانخانه بودند....

سوار وانت آقای هرمزی شدیم..مارو به دور جزیره برد..اینبار جاده ای اسفالت که گویا کم کم به مناطق حفاظت شده می رسید..برخی از قسمتهای جاده،الاچیق هایی بود،که دخترها و پسرهای کوهنورد چادر زده بودند یا داشتند جمع و جور می کردند...به قدری کوهای جزیره زیبا و خوشرنگ بود...یک طرف دریا...یک طرف کوه...درختچه های بیابانی که در این فصل سبز خوشرنگ بودند،به صورت پراکنده در بیابان خودنمایی می کردند...قسمتهای نمکین بیابان...به کنار دره ای رسیدیم که در آن با خاک جزیره ،نقشه و پرچم ایران و نیز فرش بزرگی درست کرده بودند که تصویر آنرا در اینترنت دیده بودم....نزدیک غروب،آسمان آبی...دریا زرد و سفید و سرخ وآبی...باد حسابی خنک....یک طبیعت گردی فوق العاده...

برگشتنی،یک غزال وسط جاده پرید...کمی جلوتر ماری سیاه رنگ لب جاده بود....

اسکلت اتاقکهای کم متراژی که ساخته شده و به امان خدا ول شده بود و فرزاد گفت اینها حتما مسکن مهر هستش!و آقای هرمزی گفت که دقیقا..ولی از بس کوچک است کسی قبول نکرد بیاید داخلش بنشیند..!

از پارک ساحلی می گذریم...به لب اسکله می رسیم...از آقای هرمزی که دو همسر شیعه و سنی و پانزده فرزند داشت خداحافظی میکنیم..و همراه با مسافران جوانی که تخمه میشکنند و پوست آنرا عوض اینکه در سطل آشغالی که درست بغل دستشان است بریزند،روی زمین پخش میکنند،به انتظار غروب آفتاب و کشتی جهت برگشت به بندر می شویم...

برگشتنی چون کشتی کوچکتر است و احتمالا در جهت موج دریا حرکت میکنیم درست سی دقیقه طول می کشد تا به بندر برسیم...

سوار ماشین برقی هایی می شویم که من آرزو دارم کاش میشد با اینها در شهر رانندگی کرد و به درورودی و بلیط فروشی ها می رسیم...زرنگی می کنیم و بلیط های قشم را از همین امشب می خریم.تا یک هفته هم اعتبار دارد.فردا به آنان که در صف بلیط ایستاده اند،فخر فروشی خواهیم کرد!!اگر میشد،داخل کشتی زنبیل می گذاشتیم و جا هم می گرفتیم!!!

بندرعباس،امشب شلوغ،پر ترافیک و مملو از مسافر است...به هتل برمی گردیم ..

از تارا مارکت،چیپس سرکه نمکی با ماست و موسیر می گیریم و داخل محوطه هتل،نزدیک یک نخل قدیمی خودمان را با این اغذیه مزخرف و خوشمزه خفه میکنیم!

تا یک نیمه شب با فرناز حرف میزنیم و راه می رویم...

آسمان بندر پرستاره است...

 

پارک ساکول نیکی

امروز صبح در یک هوای ابری به موزه هوا فضا رفتیم.موزه که امروز تعطیل بود!ولی محوطه بسیار قشنگ و سرسبزی داشت.ضمنا نماد بسیار بسیار بلندی که در انتهای آن موشکی است در وسط این پارک ،جالب است...یک بررسی،از مجموعه شمسی برنزی که داخل محوطه است،به عمل آوردیم و چرخی بین سیارات آن زدیم!بعد دیدیم تا اینجا امدیم،اقلا با تندیس های یوری گاگارین و دوستان به فضا رفته،عکس یادگاری بگیریم..بعد دوباره به میدان سرخ رفتیم...با دوستان چرخی در این ور و اونور میدان زدیم و بعد از ناهار،به هتل برگشتیم.

بعد از ظهر میخواستیم به فاکولتی پارک برویم.وقتی به زیر زمین رفتیم،همه چی آروم بود!وقتی از پله های مترو بالا اومدیم،دیدیم نصف مردم عین موش آب کشیده دارن آب لباسها و موهاشون رو می چلونند!!

یک بارونی گرفت..یک بارونی گرفت...هی خواستیم به خودمون تلقین کنیم،که اینا چیزی نیست و...ولی دیدیم  اوضاع فراتر از تلقینه.. همگی کمی صبر کردیم شاید فرجی حاصل شود.البته زیاد هم حوصله مان سر نرفت.به هر طرف که رو می کردیم،صحنه های عاشقانه و شاعرانه و واقحانه و .....می دیدیم!!به هر حال این هم برای خودش روزی بود دیگه!

برگشتیم،و به پارک جنگلی روبروی هتل رفتیم.اصلا فکر نمیکردیم پارک ساکول نیکی اینقدر بزرگ و زیبا باشد...3 ساعتی زیر بارونی که نم نم شده بود ،تو اون پارک وسیع و زیبا قدم زدیم...کم کم سرو کله یکی دو تا مست پیدا شد..دیگه وقت رفتن بود...دیر وقت و خلوت بود...هوا بسیار مطبوع بود..یاد پاییز شمال خودمان افتادم...فکر می کنم از یکی دو هفته دیگه سرما و بارندگی زیاد بشه...در یکی از جاده های جنگلی مسکو تابلو خطر!احتمال عبور خرس را دیدم..

مسکو شهری سرسبز و پر از پارکهای جنگلی است..پر ترافیک است.استرسهای یک پایتخت را کاملا داراست...احساس امنیت و آرامش دیر وقت سن پطرزبورگ را اصلا ندارد.

به روسیه اگر می آیید با کفش راحت بیایید.با پایی قوی بیایید.فکر خواب و استراحت را از سر بدر کنید.و اماده دیدن زیباییهای بسیار باشید.

بادبزن سفید

دیروز صبح بعد از صبحانه،گشتی در منطقه اطراف زدیم.یک برجی درست سمت راست هتل ما هست،که مرا یاد ستونهای راسترلی می اندازد.فهمیدیم برج آتش نشانی است.از جلوی یکی دو کلیسا که مراسم ترحیم ( یا تشییع)؟ در آن برگزار می شد،گذشتیم.در یکی از کوچه ها یک سمند نقره ای دیدیم و کلی گل از گلم شکفت!در سن پطرزبورگ هم یک فرش نفیس دست بافت دیده بودم که در یک طرفش تبریز،و در طرف دیگرش پرویزیان،بافته شده بود.یک ماتریوشکا (از این عروسکهای تو هم تو هم روسی)دیده بودیم که نقاشی رییس جمهورهای ایران روی آنها بود.به ترتیب؛آقای رفسنجانی ازداخل شکم آقای خاتمی و آقای خاتمی از شکم آقای احمدی نژاد در می آمد!

برای استراحت به هتل برگشتیم.ساعت 3:15 بعد از ظهر،یکهو تصمیم گرفتیم بپریم بریم موزه پوشکین.راه افتادیم و سعی شدیدی در خواندن اسامی روسی ایستگاهها داشتیم.زن جوان روسی،به انگلیسی!!از ما پرسید میتونم کمکتون کنم؟اصلا ما و این همه خوشبختی برامون محال بود!طفلک ،تا وقتی هم پیاده بشه،کلی سفارش کرد که ایستگاه بعد من پیاده شوید..

دو ،سه تا از مامورهای مترو هم به روش ایما و اشاره خوب راهنماییمان کردند.کلا ،این مردم،در زیر زمین،خونگرم تر از روی زمین هستند!

در ایستگاه کلیسای عیسای منجی پیاده شدیم و خرم و شاد به سمت موزه راه افتادیم.یک تجمعی دیدیم به صورت  دو نفره دراز،از اینجاااااااتا اونجاااااااا...کم کم متوجه واقعیت تلخ شدیم ،که غیر از ما این خیل عظیم جمعیت مشتاق بازدید از موزه هستند!یعنی تو اون آفتاب داغ ،محال بود تا یک ساعت دیگر به در موزه برسیم!

حالا چی کار کنیم،چی کار نکنیم؟ساعت 5:45 هم باید در هتل می بودیم.تصمیم گرفتیم بریم صومعه زیبای نوادویچی...همونی که همسر اول پطر و خواهرش سوفی به آنجا تبعید شده بودند...

با مترو رفتیم و سر از یک بزرگراه نسبتا خلوت در آوردیم..این پیاده روهای مشرف به پارک را رفتیم و رفتیم...گاهی هم دویدیم و دویدیم...از یک عابر گذر زیر زمینی با دیوارهای سرخ رنگ رد شدیم..یعنی اگر کله ما را آنجا می بریدند،تا 2 روز جنازه ما را کسی در ان مکان خلوت پیدا نمی کرد!

بماند که چجوری به روش ایرانی بازی از عرض خیابانها رد شدیم تا بالاخره به پارک پشت صومعه رسسدیم و دیوارها و برجهای سرخ رنگ رخ نمودند...

پارک پر از بیدهای مجنون مشرف به برکه ای بزرگ بود.و پر از عروس و داماد در طرحها ورنگهای مختلف!یازده تاشونو حودم شمردم.فکر کنم،نیمه شعبانشون بود که اینقدر عروسی بود!

به در صومعه رسیدیم و وارد حیاطی شدیم که پر از کلیساهای کوچک و بزرگ و گورستان افرادی مهم همچون چخوف و گوگل می باشد..فقط این لامصب ها یک کلمه انگلیسی کنار این قبرها ننوشته اند ،اقلا ادم بداند بر سر قبر کی دارد فاتحه می خواند!(سحر،شاید بیشترین علتی که دوست داشتم برم این صومعه را ببینم به خاطر تو و گور انتوان چخوف بود..سلامت را رساندم)

کمی هم این ور آن ور سرک کشیدیم تا یک کشیش خوش تیپ ،از یکی از کلیساها بیرون آمد.یاد کتاب پرنده خارزار افتادم...تو حال و هوای آن کتاب بودم که با دو راهبه ارتودکس مواجه شدیم..سرتا پا سیاه،برروی مقنعه هاشان،کلاهی سیاه،و یکی از انها دستکشی سیاه هم داشت..صورتی سفید و چشمانی آبی و بی روح...از نظر من نه تنها حالت روحانی نداشتند،بلکه یک خوفی بر دل من نشست..چند بار گفتم،بیچاره زنانی که باید عمر خود را در این صومعه به پایان می رساندند...

کم کم خواستیم که از حیاط بیاییم بیرون،که ناقوس یکی ا ز کلیساها و بدنبال آن ناقوس چند کلیسای دیگر با هم به صدا در آمد..راهبه ای سیاه پوش،برگهایی را از جلوی دری،جارو می کرد...اصلا حس خوبی نداشتم.حس می کردم،هر لحظه ممکن است یکی از اینها مرا بگیرد و موهایم را بتراشد و در این صومعه زندانی کنند...!!

دوباره تمام آن خیابانها و پارکها را با سرعت طی کردیم و سوار مترو شدیم تا ساعت 5:35 در هتل بودیم!

شب به سیرک رفتیم.البته منظور از سیرک،آن چیزی نبود که ما در ذهن داریم.غیر از یک سگ و سه گربه حیوان دیگری نبود.و بیشتر رقصهای زیبای پاتیناژ با پس زمینه ای زیبا از فواره هایی که در رقص نور،واقعا جلوه ای زیبا داشتند.بند بازی هم قسمت عمده این نمایش بود...زیبا بود و شاد...

امروز صبح علی رغم بی خوابی وحشتناک دیشبم،با گروه راه افتادیم تا برای دیدن کاخهای زیرزمینی مسکو یا همان ایستگاههای تاریخی مترو برویم..مترو مسکو در سال 1931 ساخته شده است.یکی از این ایستگاهها تزییناتی بر روی دیوارها و سر ستونها و سقف از زمانی که یوری دراز دست به این منطقه امد تا به انقلاب 1917 روسیه دارد..ایستگاهی دیگر پر از مجسمه هایی قهوه ای رنگ در دو طرف شاه عباسی های مرمری سر تا سر راهرو بود.مجسمه هایی که هر کدام نماد یک کشاورز،یک ورزشکار،کسی که درس می خواند،روستایی با خروس و....بود.مساله ای که استالین اعتقاد داشت ،مردم باید همیشه به کاری مفید در زندگیشان مشغول باشند...

ایستگاهی که در آن نقاشی ای بزرگ و شاد و خوشرنگ،بر روی یکی از دیوارها بود که تصویری از پیروزی مردم در انقلاب 1917 بود...

عمیق ترین مترو مسکو را هم رفتیم.صد و یک متر!وقتی سوار پله برقی شدیم،بالای آن دیده نمیشد..یکی از همسفرها تایم گرفت،3 دقیقه و 25ثانیه طول کشید تا به انتهای آن برسیم...هیچ چیز مترو،به اندازه برعکس ایستادن بر روی پله ها و خیره شدن به ان شیب شدید،هیجان انگیز نیست!

به خیایبان آربات قدیم رفتیم.یکی از قدیمی ترین خیابانهای مسکو.در ابتدا ساختمان عظیم وزارت امور خارجه که یکی از 7 خواهران است،با اقتداردر پس زمینه این خیابان خود نمایی می کند..در ورودی،مجسمه ناتالی و پوشکین نصب شده است..درست روبروی خانه آبی رنگ پوشکین که اکنون موزه شده است...من از دیدن این مجسمه و سرنوشت پوشکین غصه دار می شوم..

این خیابان معروف به خیابان هنرمندها است.سر تاسر پر از کافه،وفروشگاههای صنایع دستی و احتمالا تئاتر و مجسمه هایی از شعرا ...بسیار شبیه به خیابان تاکسیم استانبول است...گشتی می زنیم و با همسفرها،در یک کافه،که گارسونها،انگلیسی بلد هستند!!!چای و قهوه می نوشیم..بر می گردیم...کمی جبران بی خوابی دیشب را میکنم وعصر در یک هوای ابری و تقریبا سرد و باحال،دوباره راهی میدان سرخ می شویم..امشب میدان سرخ را بیشتر دوست داشتم.انگار به سرخی و ابهتش بیشتر عادت کرده بودم.در ساختمان تجاری زیبا و تاریخی گوم،بالا و پایین می رویم...پر از برندهای معروف است..منکه اهل این چیزها نیستم..مخصوصا در این سفرها،اصلا حس رفتن سراغ خریدرا ندارم،ولی همسفران چند روز است ذهنشان درگیر بعضی اقلام  چند میلیونی است..

میدان سرخ امشب واقعا زیبا بود..مخصوصا با عربده کشی های برخی از افراد مست،هیجانی تر می شد..کلا در مسکو مست خیلی زیاد است.و بدتر اینکه،تقریبا حالت مزاحمت هم دارند..یعنی هر چه هوا تاریکتر می شود،اجازه اینکه بیشتر به سمت آدم بیاییند را به خود می دهند...

یکی از همسفران در ورودی میدان سرخ اسم مرا فریاد میزند و با لهجه دوست داشتنی خراسانی خود(بیشتر به سبزواری ها میخورد)می گوید رفتی فلان مرکز خرید؟دیدی چقدر آف خورده؟!!و من این سوال را هر روز دو سه بار از او می شنوم!!

*چند تا همسفر داریم که خالی از عریضه نیست،وصف حالشون!شاید بعدها خوندم و خاطرات فراموش شده ام ،به ذهنم آمد...

1)دو تا پسر مجرد هستند.من اسمشان را گذاشته ام پت و مت!اینها از روزی که پا به روسیه گذاشته اند،مشغول ساخت و ساز هستند!!فرقی هم ندارد،صبح،نصفه شب،تو ماشین،کوچه،با شکم پر و خالی..!اینها یک ضرب می نوشند و خودشان را می سازند و می روند فضا!!

شبها تا خرخره می خورند و صبح که مستی از سرشان می پرد،متوجه عمق فجایع دیشب می شوند!

مثلا یک روز صبح،پت،جلوی همسری را گرفته و عصبانی ،عصبانی می گفت:دیشب این مرتیکه مارو برده دیسکو،بابا،ما اصلا کاری نکردیم،یه دو تا دختر اومدن،سر میز یک کم خوردن و رفتن،800 دلار واسه ما آب خورد!فک کن آقای دکتر!800 دلار...آخه من دردمو به کی بگم!!

یک شب،یکی از لیدرها،برای هواخوری به میدان روبروی هتل می رود و میبیند،دو نفر با صدای بلند مشغول دعوا و یقه کشی و فحش و بد و بیراه هستند..جلوتر می رود و میبیند پت و مت هستند!خلاصه با مصیبت این دو تا را از هم جدا میکند،و به اتاق می برد..صبح نصیحتشان می کند که آخه زشته،شما دو تا دوست هستین..چرا با هم دعوا میکنید؟پت و مت خیره نگاهش می کنند که:ما؟؟!ما کی دعوا کردیم؟!

میگه:دیشب..تو میدون..میگن:دیشب؟ما که تو اتاق بودیم!!لیدر میگه:این زهر مار چیه که شما می خورین ،اقلا مارکش رو عوض کنید!!

یک روز که به کاخ تزارها در دهکده پوشکین رفته بودیم،لیدر هزار بار تاکید کرده بود که فلان ساعت دم در باغ باشید..بعد از پیاده روی طولانی به اتوبوس رسیدیم و دیدیم پت نیست!!

مت  و لیدر رفتن دنبالش...بعد از معطلی،پت با حالتی تلو تلو خوران،سوار اتوبوس شد!

من مطمئنم اگه با تور نیامده بودند،40 روز مست در کاخ تزارها می افتاد و اگر ازش می پرسیدن انگیزه ات چیه؟می گفت :من انگیزه منگیزه حالیم نیست!اومده بودم آلبالو بچینم!!

آخرین دسته گل باحال آنها،در مسکو بوده که ،شیر آب حمام را باز می گذارند و از انجا که کف حمام آبراه ندارد،حمام و اتاق را آب بر میدارد و خیس می شود!!نظافتچی هتل متوجه می شود و خلاصه درب اتاق هتل را قفل می کنند و از اتاق بیرون می اندازندشون!و می گن تا 3000 روبل ندین،نمیذاریم برین تو اتاق..گویا با کمک لیدر و کمک از پلیس و ....این مبلغ به 1000 روبل تخفیف پیدا کرده بوده!!

من مطمئنم اینها پول تاکسی فرودگاه امام تا خانه شان را نخواهند داشت!!!

 *راستی سریال حریم سلطان را در یکی از کانال های روسیه دیدم!البته از سریال ما عقب تر هستشا!!

میدان سرخ

صبح عازم میدان سرخ می شویم.دوباره از جلوی ساختمان قدیم  آجری کا گ ب قدیم که اکنون در دست تعمیر است رد می شویم.روبروی آن ساختمان دنیای کودک است.ساختمانی که( زرژینسکی؟) رییس کا گ ب به یاد خواهر ش  بنا کرده است.گویا داستان از این قرار بوده است که این شخص در خانواده ای کم جمعیت که فقط یک خواهر داشته است،با پدری (احتمالا)ارتشی یا افسر زندگی می کرده است.پدر خانواده اسلحه داشته است.که هر شب تیرهای آن را خالی می کرده است.یک شب که یادش می رود اسلحه را خالی کند،پسرک با اسلحه بازی می کرده و اتفاقی میزند و خواهرش را نفله می کند.خانواده برای حفظ جان پسرشان،جسد دخترک را کاملا مخفیانه دفن میکنند.خلاصه...بعدها به یاد خواهر فقیدش ،این دنیای کودک را بنا می کند...

از خیابان قصابان می گذریم و دو تا از ساختمانهای هفت خواهر را دوباره سر راه می بینیم و به قلعه کرملین می رسیم.ابتدا به میدان کلیساها می رویم.بعضی از انها حالت مسکونی نیز داشته اند.تقریبا گنبدها همگی گرد و طلایی هستند.گنبدهای کلیسای ارتودکس به تعداد فرد هستند.داخل کلیساهای انها نیمکت نیست و یک خط نیز در پایین صلیب دارند..کلیسای جامع اسپنسکی یکی از زیباترین کلیساهای این مجموعه است.با دیوارها و سقفهایی کاملا منقوش ...تمثالی از حضرت مریم در آن هست که اعتقاد دارند قدیمی ترین تمثال حضرت مریم در دنیاست..تصاویر پدر و پسر و روح القدس نیز در اکثر کلیساها به چشم می خورد.(منظور تصویر خدا)

در محوطه زیبای میدان کلیساها(سابورنایا)بزرگترین توپ دنیا را دیدیم.توپی که هرگز شلیک نشد!علتش این پود که توپ را در مسکو و گلوله ها را در سن پطرزبورگ ساختند.منتها این روسهای خرگوش!به عوض اینکه اندازه درونی لوله توپ را بگیرند،قطر دایره بیرونی را اندازه می گیرند!این طور می شود که وقتی گلوله به توپ می رسد می بینند ای دل غافل!گلوله در توپ جا نمیگیرد!به این نتیجه می رسند که اقلا جهت بازدید در محوطه بگذارند..

کمی جلوتر بزرگترین ناقوس دنیا را دیدیم.(من و همسری از دور گفتیم لابد این هم هرگز به صدا در نیامده!!)و لیدر مان خندید و گقت دقیقا!

تکه نسبتا بزرگی از زنگ جدا شده بود.گویا حین ساخت این زنگ،گودال مزبور آتش می گیرد.مردم برای خاموش کردن آتش،آب سرد می ریزند.فلز تازه ریخته شده ناقوس در برابر این اختلاف حرارت دوام نمی آورد و قطعه ای بزرگ از ان می شکند!این هم داستان ناقوس...

در محوطه تقریبا 700 تا توپ و سلاحهایی است که در جنگ های روسیه بکار گرفته شده است.

بعد از بازدید از یکی دو کلیسا ،و دیدن قیافه های اخمو و سرد نگهبانان موزه ها،به سمت میدان سرخ می رویم.امروز روز دریانوردی است و در میدان رژه ای برپاست.خیلی ها لباس ملوان زبل پوشیده اند و رژه را تشویق می کنند و به جای اسفناج آبجو سر می کشند و قهقهه سر می دهند!

در ورودی میدان سرخ،دایره ای است که نقطه صفر روسیه است. هر کشوری نقطه صفر را داردد بر اساس گرینویچ.مثلا نقطه صفر ایران در میدان توپخانه تهران است..

توریست ها می روند و نیت می کنند و سکه ای به پشتشان پرت می کنند..چند تا از پیرزن های روس دایره را احاطه کرده اند و بالافاصله سکه ها را جمع می کنند..

اینجا چند نفر به شمایل لنین و استالین و اشراف روسیه  و تزارها و جنگجوهای قدیم روس لباس پوشیده اند و هر کس بخواهد می تواند برود با انها عکس بگیرد.البته اگر فقط از خودشان عکس بگیرید و پول ندهید،دخلتان را بالا می آورند!!همه چی با مانی..!!

میدان سرخ،با کاخهایی سرخ در اطراف،کلیسا سنت واسیلی در روبرو و مرکز خرید گوم با ساختمانی باشکوه و معماری قدیمی  در سمت چپ واقعا بزرگ و باعظمت است.واقعا ..مقبره لنین در سمت راست میانه میدان قرار دارد که مومیایی لنین در ان قرار دارد.لیدر معتقد بود اگر روسها عشقشان بکشد ،بعضی روزها آن جا را باز می کنند..در کل چون منطق ای نظامی است،قوانین خاص خودش را دارد و زیاد هم به تصمیمات روسها اعتباری نیست! کلیسای جامع واسیلی را که ایوان مخوف به خاطر ارادتی که به واسیلی داشته است(چون اشراف در کودکی بارها قصد جان ایوان را کرده اند،و در طول این مدت واسیلی بسیار حامی وی بوده است)دستور می دهد طوری بنا کنند که نظیری در جهان نداشته باشد..البته کلیسای خون ریخته شده در سن پطرزبورگ هم با تقلید از این کلیسا ساخته شده است... کلیسایی آجری رنگ  با گنبدهای رنگین...

(من حس می کنم طرح این گنبدها را از کلاه لباسهای سنتی زنان روس گرفته اند..)

 نمیدانم چرا با اینکه خیلی قشنگ است،ولی خوفی بر دل ادم می نشاند...حتی رنگ سرخ این میدان عظیم،قدرت و ابهت حکومت آنها را در تخم چشم ادم فرو میکند..

کمی جلوتر هتل بزرگ مسکو قرار دارد.هتلی که طرح دوطرف دیوارهای آن با هم متفاوت است. گویا وقتی طرح را برای تایید به پیش لنین می برند،لنین به هنگام امضا،دستش می لغزد و خلاصه امضا طوری ایجاد می شود که معماران متوجه نمیشوند لنین کدام طرح را تصویب کرده است!جرات پرسش هم نداشته اند..به این نتیجه می رسند که دیوار هتل را دوجور بسازند..که وقتی لنین می بینید و می گوید من کی دستو ر داده بودم همچین چیزی بسازید توضیح می دهند و او هم بی خیال می شود...

روبروی آن ساختمان دومای (مجلس)روسیه قرار دارد.وقتی د ر این منطقه عکس می گرفتم تنها حس من این بود که پشت این دیوارها سالها برای مملکت من و دیگر ممالک دنیا چه تصمیماتی گرفته شده است..چه سرنوشتها که از این رو به آن رو نشده است...

بعد از میدان سرخ به کلیسای عیسای منجی می رویم.همان کلیسایی که استالین دستور تخریب آنرا می دهد. و مجددا بعد از فروپاشی کمونیسم عینا آنرا بازسازی می کنند.در هنگام ورود یکی از نگهبانان با خشم به دهان یکی از همسفران اشاره کرد.من فکر کردم به رژ نارنجی رنگش گیر داده!!و فهمیدم که به آدامسش اشاره میکند.تا وقتی خانوم،ادامس را داخل سطل نینداخت گروه را به داخل کلیسا راه ندادند..

داخل این کلیسا بسیار بسیار زیبا و با عظمت بود...من نمیدانم استالین با چه فکری اینهمه هنر را تخریب کرده بود..اقلا کاش مثل کلیسای خون ریخته شده،انبار سیب زمینی و غلات می کردند...در این کلیسا یاد کتاب "شوخی"میلان کوندرا افتاده بودم..

در کل این شهر پر از کلیساست..واقعا در هر محله ای سه چهار تا کلیساست..بعد از فروپاشی کمونیسم،تمام عقده های ضد دینی کمونیسم گشوده شده است. به قول لیدر ما ،کانولیک ها شنبه، یکشنبه به کلیسا میروند.بعضی از اینها هر روز هفته به کلیسا می روند!!

راستی سحر، کتابخانه عظیم لنین را دیدم.ولی زهرا گفت فقط کسانی که عضو هستند می توانند داخل شوند.از جلوی تئاتر بلشوی مسکو رد می شویم. تصویرمجسمه های بالای سر در این تئانر (فکر کنم)روی اسکناس صد روبلی چاپ شده است.در مسیر از جلوی صومعه نوادویچی رد می شویم.صومعه ای زیبا که پطر کبیروقتی میخواهد عذر همسر اولش را بخواهد،چون نمی توانسته طلاقش دهد،دستور می دهد موهایش را بتراشند و به این صومعه راهی میکند تا به مسائل اخروی بپردازد!و خود کاترین( اول )را که زنی دست به دست شده در بین سربازها بوده را می پسندد و به همسری خود در می اورد ..وقتی پرتره بزرگ کاترین اول را در کاخ کاترین در دهکده تزارهای سنت پطرزبورگ دیدیم،یاد سوگلی های ناصرالدین شاه افتادیم!ابروهای سیاه و به هم پیوسته و یه نمه سبیل و ریش و همچین بیست سی کیلویی اضافه وزن...خدا بده شانس!تو روسیه بین اینهمه حوری ،پطربیاد اینو بپسنده...

البته  سوفی خواهر پطر هم به این صومعه فرستاده شده است..

صومعه ای که الان مقبره هنرمندان و نویسنده های معروف روسیه نیز هست..من جمله چخوف..برکه ای (احتمالا دریاچه مصنوعی)در پشت این صومعه هست..جای سرسبز و قشنگی است...

عصر به هتل کاسموس می رویم.کاسموس در زبان روسی به معنای فضا است.تقریبا روبروی این هتل،موزه هوا و فضای روسیه قرار دارد.تاکسی درمی شده اولین سگی که به فضا رفته است در این موزه هست.موشکی بلند  در بام این موزه به چشم می خورد.

هتل کاسموس،هتلی است که فرانسوی ها برای المپیک مسکو میسازند.هنلی بسیار بزرگ با 6000 اتاق.مجسمه دوگل هم را جلوی ورودی نصب می کنند.این هتل،به هنل لیموزین ها هم معروف است..لیموزین های سفید و طلایی و آلبالویی یک یا دوطبقه در پارکینگ این هتل ریخته است!

البته بعد ها به خاطر ضعف مدیریتی و کمبودهایی که در ارائه سرویس روم به مشتری های هتل داشت،یک ستاره از ستاره هاشو گرفتند و تبدیل به هتل 3 ستاره شده است!!تقریبا باور نکردنی است که این عظمت اینطور به فنا برود!..اینجا هم خیلی چیزها شبیه ایران است و دستخوش تصمیم گیریهای یک سویه می شود..حتی زهرا گفت مواظب وسایلتون باشید.مسولین پذیرش هم ممکن است کج دست باشند!

ما برای دیدن نشنال دنس روسیه به تالار آمفی تئاتر هتل کاسموس رفتیم.در طی این به عبارتی تئاتر موزیکال! ما تاریخ روسیه را از زمان پیدایش تا فروپاشی زمان حال می بینیم.در پرده دوم رقص ساکنان مناطق مختلف روسیه به نمایش در آمد...

بسیار بسیار دیدنی بود...یعنی همه بلا استثنا حال کرده بودند...نمایشی بی کلام که همگی با لباسها و حرکات موزون،حجم وسیعی از اطلاعات را در طی دو ساعت به ما منتقل کردند..حس می کردم تمامی عروسکها و ماتریوشکاهایی که در فروشگاهها می بینم به رقص در امده اند...

هنر زبان مشترک تمام انسانهاست...

شب چرخی در خیابانهای اطراف زدیم.آخر شب مست و پاتیل تو گوشه کنار خیابونها زیاده..بد مستی هم میکنند..

مسکو زیبا هست.دیدنی هست.ولی برای من سن پطرزبورگ چیز دیگری بود..

*در کل روسیه کشور بسیار گرانی است.اینجا دلار خیلی خیلی بیشتر از یورو به درد می خورد!

*لیدر ما 6 سال است که ساکن روسیه است و دکترای زبان روسی می خواند.میگوید مردم پولداری نیستند.اختلاف طبقاتی شدیددارند.زهرا می گوید خانه های روسها،اگریک یا دو یا سه خوابه باشد،مثل خانه ما ایرانی ها علاوه بر پذیرایی و هال نیست.در ورودی یک راهروی کوچک و سپس یک اتاق و آشپزخانه ای کوچک و دستشویی و حمام معمولا یکجا است.میگوید گاهی در همین خانه ها 3 یا 4 نفر زندگی می کنند.

میگفت مدتی پرستار بچه بوده است.در آپارتمانی دو خوابه!بعد از چند وقت از بچه سوال می کند که در اتاق بغلی کی زندگی میکند،بچه می گوید ما نمی دانیم!یک خانواده ای هستند دیگه..

میگوید سیستم امنیتی در زمان کمونیستی بقدر ی شدید بوده است که اینها حتی از اینکه از هم خانه های خود اطلاعاتی داشته باشند یا رفت و آمد کنند نیز هراس داشته اند...

*از روسها در مکان های عمومی و فروشگاهها نباید چندان انتظار لبخند داشت.حتی انگار خوشامد گویی آنها نوعی حالت وظیفه دارد.البته فکر کنم با خارجی های هم تیپ ما اینطور باشند..بعضی از انها هنوز عقاید فاشیستی دارند.علی رغم اینکه اصلا از هیتلر خیری ندیده اند..

*روسها سالهای بسیاری درگیر جنگ بوده اند.دوبار سرمای شدید،انها را از شکست نجات داده است.در مقابل ناپلئون و ارتش هیتلر..سن پطرزبورگ ۹۰۰ روز تحت محاصره بوده اسن.۲۷ میلیون نفر در طی جنگ جهانی کشته داده اند...

*اینجا اصلا گربه در خیابانها نیست!در کل مسافرت،فقط 3 گربه در سن پطرزبورگ دیدم.سگ ولگرد هم ندیده ام...فقط همه جا پر از کفتر است..

*داخل شهر مسکو،پر از جنگل است!شهری سرسبز است.آسمانی آبی دارد که کمی الودگی دارد!حرکت ابرها در آسمان روسیه خیلی زیباست.

*اینجا ماشین ها و فروشگاهها و آدمهایی بسیار زیبا و شیک دارد.البته لیدرها میگویند هرچی درآمد دارند صرف ظاهرشان میکنند.

 *اینجا را باید در برف دید..

 

مسکو،تپه گنجشکها

امروز صبح ،سن پطرزبورگ زیبا و بارانی را به مقصد مسکو ترک کردیم.

مسکو،هوا بسیار خنک تر از سن پطرزبورگ بود.بعد از تحویل گرفتن چمدانها،از پله هایی پایین رفتیم و وارد یک راهروی زیرزمینی که ریل برقی بسیار طولانی و سقفی کوتاه داشت شدیم..یه جور مثل زیر زمین های ارتش سری!بعد از طی مسافتی طولانی و بالارفتن از پله ها سر از سالن اصلی فرودگاه در آوردیم...عجب سالن بزرگی..عجب جماعتی...حالا این فرودگاه داخلی بودا!گویا مسکو 5 تا فرودگاه داره،که این یکی از آنها بود..

سوار اتوبوس شدیم و از مسیری بسیار بسیار پرترافیک،و سرسبز دقیقا مثل ساحل گیسوم خودمان،عبور کردیم..این شهر بسیار بسیار پر ترافیک است و هوایی نسبتا آلوده دارد..حداقل در این ساعت روز..چون شبها جمعیت شهر 4 میلیون نفر کمتر می شود و به شهرهای اطراف باز می گردند...

کم کم از حومه شهر گذشتیم و وارد شهر شدیم...نمی دانم چرا حس کردم به چین وارد شده ام..نه اینکه چینی دیده باشم ها..یه جوری این ترافیک و آن ساختمانها و آپارتمانهای خاکستری و پر از پنجره های کوچک و کهنه،سوسیالیسم را تو چشم آدم فرو می کرد...ولی این شهر پارکهای بزرگ و بسیار بسیار وسیع دارد...یعنی کیلومترها حاشیه جاده و راهها پارک هست...

قرار شد ساعت 8 شب،همگی برای تور شب آماده باشیم.شبهای مسکو به علت نور پردازیهای خیره کننده اش شهرت دارد..به ساختمانها و بافت نسبتا قدیمی و زیبای شهر رسیدیم تا خاطره ساختمنهای خاکستری در ذهنمان کم رنگ تر شود..از خیابان قصابان که جزو یکی از باکلاس ترین خیابانهای مسکو است رد شدیم.بزگترین کتل بفروشی مسکو همین دور و برهاست..ویترین بسیار جالبی داشت.ساختمان کا گ ب،در دست مرمت بود..به کنار رودخانه مسکو رسیدیم و بعد از یک ربع گشت همان حوالی سوار کشتی کوچکی شدیم.

شام خوردیم.مخصوصا اینکه پلو هم خوردیم!چسبید.. سپس به روی عرشه رفتیم ،و در امتداد رودخانه مشغول تماشای زیباییهای شهر شدیم... دو طرف رودخانه در این منطقه خیلی سرسبز است ..بعد از مدتی چراغهای شهر روشن شد..از جلوی ساختمانی اداری که به شکل جغد نور پردازی شده بود رد شدیم(ریحان یاد تی شرتت افتادم!)

از جلوی اولین کارخانه شکلات سازی روسیه که بسیار قشنگ بود،مجسمه ای عظیم که به بزرگداشت پطر و به پاس احترام به علاقه ای که پطر کبیر به صنعت کشتی سازی داشته است...کلیسای عیسای منجی،که 40 سال ساخت آن طول کشیده بود ولی به دستور استالین جلوی چشم مردم تخریب می شود و وقتی به پایه هایش می رسند نمیتوانند تخریب کنند و منفجر می کنند!بعد ازفروپاشی اتحاد جماهیر شوروی،مردم آن کلیسا را دقیقا عین قبل بنا می کنند.از قلعه کرملین رد می شویم و نور پردازیهای زیبای آنرا می بینیم..و کلیسای سنت واسیلی و معماری خاصش واقعا دیدنی است.بعد که از کشتی پیاده می شویم جلوی آن کلیسا هم عکس می گیریم.

در این شهر ساختمانهای عظیمی وجود دارد که به نام هفت خواهر مشهور هستند.به دستور استالین بنا می شوند .البته قرار بوده 9 تا باشند که عمر استالین به 7 تا قد می دهد.اکنون دو تا از آنها گویا هتل هستند.برخی مسکونی و برخی اداری می باشند..

بعد از دیدن  قسمت شهرسازی جدید و برجهای مدرن ،که به اربات جدید مشهور است و ساختمانی عظیم به نام خانه سفید یا کاخ سفید هم در آن وجود دارد،به سمت قسمت مرتفع شهر می رویم.از جلوی ورزشگاهی 120 هزار نفره می گذریم که در عرض 5 سال ساخته شده است ،رد می شویم.این ورزشگاه ،بعد از ورزشگاهی در آلمان که آن هم در عرض 5 سال ساخته شده است، دومین ورزشگاه با این مشخصات است.به سمت تپه گنجشکها می رویم.مرتفع ترین قسمت مسکوُکه ۷۲ متر بالاتر از آب رودخانه است.گویا زمانی اینجا تپه ای خاکی خلی بوده است که پر از گنجشک و پرنده بوده.بعد ها آنرا اسفالت می کنند و ساخت و ساز درآن شروع می شود.به ساختمانی که یکی از هفت خواهران است ،میرسیم.خیلی خیلی عظیم و باشکوه است.ساختمان بزرگ دانشگاه است که شامل بسیاری قسمت ها من جمله خوابگاه دانشجویان و استید نیز هست...درست روبروی دانشگاه بلواری هست،که در انتهای آن جوانان،در شبهای تابستان در آنجا جمع می شوند و هوا می خورند...

نزدیک می شویم،کم کم صدای موتورها،و ویراژ دادنشان می آید.لیدر از ما می خواهد که پیاده شویم و بیست دقیقه دیگر همگی برگردیم.زیاد هم در بحر چیزی نرویم!

ما،خوشحال پیاده می شویم تا برویم گنجشکها را ببینیم!پیاده رویی عریض،پر از دختر و پسرهای جوان و ماشالله خوشگل(مثل همیشه!)...البته کلا در مترو و کوچه خیابانهای سن پطرزبورگ و مسکو،صحنه های معاشقه و حتی کمی فراتر هم تقریبا عادی است..

اینجا هم اولش اینطور شروع شد..ذرت فروشی و بستنی فروشی و نقاشهای کنار خیابانی و رقصهای عجیب غریب..کم کم راه افتادیم بین جمعیت.رسیدیم به جایی که انبوهی از موتور سیکلت بود.بی اغراق 200 تا موتور بود،شایدم بیشتر!نه موتور معمولی ها!این موتورها بعضی هاشون اندازه پژو 206 هستند!!یک دم و دستگاهی دارند،یک تزییناتی،یک برو بیایی..صاحبان این موتورها،کاپشن های عجیب غریب،پوتین های خاص،شلوارها ی باحالی به تن دارند..اکثرا موتورها خاموش بودند و روش،دو سه نفری لم داده بودند و مشغول نوشیدن و سیگار دود کردن بودند..یه چند قدم که جلوتر رفتیم،کم کم هیکل افراد این منطقه یه جورایی بیشتر توجهمون رو جلب کرد.این روسها که به طور عادی بلند و درشت هستند،اینها اکثرا بادی بیلدینگی هم بودند..پر از خالکوبی،گاهی آرایش موها و ریشهای غریب و خفن..راستش کم کم خوف بر ما مستولی شد!همسری گفت،فک کن الان بین دو تاگروه اینجا دعوا بشه..منم می گفتم،اینا آدم معمولی نیستن..تو این مملکت نه چندان پولدار،این موتورها رو هر کسی نمیتونه سوار بشه..یه جا اومدیم یه عکس بگیریم و من سنگینی نگاه دو یه تا از این بورهای خفن رو کنار تاتیاناهای آن چنانیشون،حس کردم..یه جا که خواستم از ساختمان معظم دانشگاه فیلم بگیرم ،چون موتورها هم تو فیلم می افتادند،یهو یه دختر و به دنبالش یه پسری اعتراض کردند،ما هم به این نتیجه رسیدیم که بهتره هر چه زودتر از منطقه متواری بشیم...ایستادیم کمی هم نقاشی با اسپری رو تماشا کردیم وبعد به سمت اتوبوس برگشتیم..موتورسوارها کم کم کلاه به سر می گذاشتند و راهی جاده می شدند..وقتی به پله های اتوبوس رسیدم،حس می کردم یکی از خفن ترین جاهایی ممکنه را در تمام عمرم رفته ام!یعنی خوف و خفن بودنی که تپه گنجشکها داشت،هنوز بر دل من نشسته است!

جالبه که همه همسفرانمون،همین احساس رو داشتند..بعد از اینکه اتوبوس به راه افتاد،لیدر گفت،اینجا محلی بسیار خفن است..این موتورها قیمت هایی بسیار بالا دارد و هر کسی قادر نیست همچین چیزی داشته باشد..اینها همه مافیا هستند.اکثرا همگی اسلحه دارند و خدا نکند دعوایی راه بیفتد...هر کلمه ای رو بین مردم اینجا نمی شود گفت..من جمله،مافیا،چچن،کا گ ب..در این قسمت نسبت به مسلمانها اصلا حس خوبی ندارند...

میگفت ساعت 12 شب به بعد این موتورها تو این بلوار ها راه می افتند و با سرعتهای دیوانه وار مشغول رانندگی و ویراژ دادن می شوند.و توصیه کرد که اگر خودتان آمدید،به 12 شب نمانید...

یعنی همه ما تو کف مانده بودیم!!حالا اسم این تپه مارو کشته!گنجشکها آدمو یاد لطافت و چه چه و عشق و صفا میندازه..فکر کن دقیقا یه حسی مثل بعضی از فیلمهای آمریکایی که پایین شهرو نشون میده که یه عده خلافکار جمع شدن و منتظر هستند یکی رو خفتش کنند رو تجربه می کنی!!

با همین احساس هیجان انگیز،به سمت پارک بسیار بزرگ پیرزوی رفتیم. به فاصله ده دقیقه تپه گنجشکها،در راه مسجدی دیدیم که دو ردیف بسیار طولانی مسلمانها ،مشغول نماز بودند.حالا ساعت 12 شب،احتمالا نماز عشا می خواندند..ولی اینکه در زیر نور ماه و در محوطه مسجد نماز اقامه می کردند عجیب بود..

به پارک پیروزی رفتیم .میدانی بسیار وسیع و ستونی به اندازه صد و هشتاده هشت متر و یک سانت بود..حس تو ضیح دادن تاریخچه اینا رو ندارم..ولی در کل همه چی اینجا خیلی خیلی بزرگه...

مسکو شهری بسیار شلوغ و پر ترافیک،با قسمتهایی تاریخی بسیار زیبا بخصوص در شب،پر از جنگل،ولی هوایی نسبتا آلوده،و حسی خفن است!

سن پطرزبورگ سیصد و اندی ساله،زیبایی رویایی توام با حس امنیت داشت..ولی مسکو هزار ساله،زیباییهایی دارد که خوفی در پس زمینه آن نشسته است...اینجا حس میکنم،در زیر زمین ،پر از چیزهایی است که ما نمی دانیم!

 

 

دریاچه قو

امروز صبح پیاده روی نسبتا طولانی در پارکهای اطراف هتل داشتیم.از بد شانسی ما،موزه زیر میدان پیروزی تعطیل بود و نتوانستیم فیلم خرابی های لنینگراد را طی جنگ جهانی و سپس باز سازی هایش را ببینیم..

بعد از ظهر به دهکده تزارها که حدودا 30 کیلومتری شهر قرار دارد رفتیم.البته حدودا ده سالی است که نام این شهر،به شهر پوشکین تغییر یافته است.بعد از گذر از دروازه مصری،وارد شهر ییلاقی می شویم.مزار شهدای جنگ در سمت چپ است.به دهکده یا مجموعه دیگری از کاخهای تابستانی تزار ها میرسیم.در ابتدا،مجسمه پوشکین شاعرو نابغه ادب معروف روس را میبینیم.به کلیسایی ارتودوکس می رویم.مدرسه ای که پوشکین در آن درس خوانده را میبینیم.وارد باغ کاخ کاترین می شویم.باغی بزرگ و سرسبز با کاخی آبی رنگ و گچبریهای سفید فراوان..

بعد از گذر از ورودی وپوشیدن روکفشی(برای جلوگیری از آسیب به پارکت ها)و بالا رفتن از پله ها،به سالن ها و تالارهای متعدد و پشت سر هم می رسیم.تالارهایی که همگی تزئینات طلایی فراوان دارند.با عظمت ترین تالار،تالار باله است با گچبریها و شمعدانهاو دیوار کوبهای طلای فراوان ..و نقاشی سقفی بسیار بسیار بسیار بزرگ...چند سال پیش التون جان و استینگ در مراسمی در حضور پوتین و دیگر سران دولتی مهم کنسرتی در این سالن اجرا کرده اند..پشت سر هم از سالنها و اتاقهای غذاخوری و پذیرایی و بازی و کتابخانه رد می شویم...یکی از مهمنرین و معروفترین اتاقها،اتاق کهرباست..اتاقی که تزیینات دیواری کهربای ان با اشکال و داستانهای متعدد واقعا عجیب و خیره کننده و گرانبهاست...در طبقه پایین کاخ،عکس هایی قدیمی از کاخ وجود دارد..و ضمنا تصاویری از حمله آلمانها به کاخ و خرابی های باور نکردنی که در این کاخ به بار آورده اند..بمبی هم جند سال بعد در زیر زمین کاخ یافت شد که منفجر نشده بود..

و جالب تر از همه  تصاویری از کارمندان غیور و فداکار موزه بود ،که قبل از حمله آلمانها تا آخرین لحظات اشیا عتیقه و باارزش کاخ را در جعبه های بزرگ بسته بندی می کردند و آنها را یا به سیبری فرستاده اند یا در زیر خاک دفن کرده اند تا از گزند دشمن در امان بمانند..در پایان تصاویری از شخصیتهای مهم سیاسی بود که به این کاخ آمده بودند به دیوار زده شده بود...

باغ کاخ ،باغی زیبا بود که قشنگترین قسمت آن دریاچه ای بود که در آن با گاندولا مسافران جابه جا میشدند و دور تا دور آن ویلاها و کاخ و کلیسا و یک حمام ترکی قدیمی بود..یک گروه کر،آوازی کر در کلیسایی که صدا به علت نوع گنبد آن ،بسیار بلند می پیچید برای ما اجرا کردند...

باغ را تا آنجا که میشد گشتیم وبه سمت اتوبوسها باز گشتیم تا به شهر برویم..

در مسیر،منزل مندلیوف را دیدیم که روی دیوار بیرونی اش،جدول تناوبی بزرگی به چشم می خورد..

کافه پوشکین،جایی که پوشکین نقشه دوئل با افسری فرانسوی را می کشد ،دیدیم.

به سالن باله سنت پطرزبورگ رفتیم.

باله دریاچه قو،نوشته چایکوفسکی،را دیدیم...واقعا دیدنی بود..بخصوص اینکه تمام موسیقی این باله برای اکثریت آشناست...

شب ساعت 10:30 که از سالن بیرون آمدیم،هوا باران زده بود..تصویر ناو ابرورا،در روبرو و ساختمانهای قدیمی و رنگی و رود نوا،در هوایی ابری ،مسحور کننده بود...

فردا از این شهر خواهیم رفت..این شهر واقعا زیبا و دیدنی و تاریخی است...

فکر می کنم اکنون روح پطر با افتخار به شهری که آفریده است،می نگرد...

پترگوف

امروز صبح برای دیدن پترگوف یا کاخ تابستانی پطر کبیر به راه افتادیم.پترگوف در حومه شهر سن پطرزبورگ و در فاصله تقریبا نیم ساعته قرار دارد.جاده در ابتدا پر از مزارع بود و کم کم به منطقه ییلاقی رسیدیم.از آن جنگلهای سبز و درختان بسیار بلند و زمین سبز و برکه های آب...اوایل جاده خانه های روستایی دقیقا به سبک گیلان و مازندران خودمان بود که کم کم جای خودش را به ویلاهای آنچنانی و این چنینی داد!یک کلیسا به سبک کلیسای خون ریخته شده بسیار باشکوه هم در این منطقه بود.باغبانها کار می کردند،طفلک ها دختران چشم آبی موبوری بودند که با دیدن آنها یکی دوتا از همسفرهایمان به این نتیجه رسیدند که بزنن تو کار واردات باغبان سنت پطرزبورگی به ایران!!

رفتیم و رفتیم تا به کاخ ریاست جمهوری رسیدیم..از پشت نرده ها دیدیم که چه قدر این کاخ زیباست و چقدر در منطقه خوش آب و هوایی واقع شده است...حیف که نه پوتین نه مدودوف نبودند که دعوتمون کنند واسه ناهار!راستی میدونین مدودف یعنی خرس زاده؟!

رسیدیم به پترگوف که واقع بر کناره خلیج فنلاند است.از اتوبوس که پیاده شدیم دو مرد  برای خیر مقدم سرود ملی ایران را نواختند..این باغ،کاملا به سبک باغهای اروپایی است و به ورسای روسیه معروف است..بیشتر شهرتش به خاطر فواره های بسیار زیبایی است که در طبقات مختلف دارد..و به آبراهی طولانی میریزند تا در انتهای باغ مشرف بر دریای فنلاند بشوند...مجسمه هایی طلایی رنگ که از داخلشان فواره ها در جهات مختاف آب را بالا هدایت می کنند.البته بدون هیچ انرژی..سیستم فواره های آن بر اساس اختلاف سطح کار می کند..داخل کاخهای آن نرفتیم.فرصتی نبود و می دانستم که چیز خاصی نسبت به داخل کاخهای دیگر ندارد..

ولی از باغ و زیبایی خارق العاده آن هر چی بگم کم گفتم..خودتون سرچ کنید ببینید..یک باغ 12 هکتاری..با خیابانهای پر درخت و فواره ها و مجسمه هایی پراکنده در باغ..قسمتی از باغ هم مون پلژیه نام دارد که خانه چوبی مورد علاقه پطر بوده است و در آنجا حال می کرده است...باغ چینی هم همان نزدیکیها بود..

البته یک اتفاقی که افتاد این بود که من همان ده دقیقه اول،گم شدم!یعنی برگشتم و یهو در میان جمعیت گروه را گم کردم..مستقیم به سمت خلیج رفتم ولی بزودی فهمیدم که باید از گروه جلوتر باشم و...خلاصه خودم شروع کردم در باغ گشتن و چون قرار بود ساعت 1 همگی کنار اتوبوسها باشیم ،چندان نگران نبودم..ساعت بیست دقیقه به یک بود که نزدیکیهای کاخ برگشتم و یهو دیدم همسرجان اسم مرا فریاد می زند و نگران که تو کجایی ؟مردم از بس دنبالت گشتم ..بچه هم که گم می شود همانجا وای می ایستد ،تو چرا سرتو انداختی پایین رفتی...من به عمق فاجعه انجا پی بردم که هر کدوم از همگروهی ها منو دید،گفت خانوم تو کجا بودی؟شوهرت مرد از نگرانی و...خلاصه دیگه یه لحظه کم مونده بود اشکم دربیاد و گفتم آخه من خیلی وقت بود گم نشده بودم،واسه همین یادم رفته بود که باید همونجا که گم شدم وایستم!!!!

شب دوباره به نوفسکی رفتیم.این خیابان یک حال خاصی دارد.خواستیم داخل کلیسای خون ریخته شده را ببینیم که چون کنسرت بود ،راهمان ندادند!

وارد یک پاساژ بسیار بسیار شیک شدیم.یعنی یک عتیقه هایی..یک مجسمه هایی...یک پالتو پوست هایی..یک اشیای تزیینی...هی وای من!

*سحر!در یکی از فروشگاهها،یکهو همسری چشمش به چبورشکا افتاد..خلاصه،بالاخره من برای تو یک عروسک چبورشکا خریدم...انقدر هم موشه نمیدونی !تازه یک سورپرایز داره،نمی گم!وقتی عروسک رو دیدی،خودت می فهمی...

شب هم گشت زنان در خیابان موسکوفسکی ،بعد از نشستی با همسفران،ساعت یک به هتل برگشتیم..

*امروزظهر تو سوپر مارکت،همه می خواستیم یه غذای خانگی بخریم.اینا که انگلیسی بلد نیستند..یه ساعت همه میگن چیکن داری؟این فیش هستش یا چیکن؟مگه می فهمیدن!یکی از آقایون به غذا اشاره کرد و شروع کرد به بال بال زدن و قد قد کردن!!فروشنده به روسی مثلا گفت نه..این قدقد نیست...بعد دستش رو به علامت شنا تو آب تکون داد!یعنی این ماهیه!!

خلاصه اسیر شده بودیم همگی...که یکی از همگروهیها به ترکی گفت:اه بابا..بیر دانا تویوخ ور منه جوروم!

فروشنده گل از گلش شکفت که تویوخ..تویوخ ..خلاصه دیدیم ای ول..زبان بین المللی ترکی!نمیدونم مال کجا بودند،اهل آذربایجان نبودند،ولی کلی حال کردیما...دیگه شدیم مترجم همسفران فارس!!

*امشب ساعت 10:30 که همه جا روشن بود ،با خودم فکر کردم که اینجا هیچ کس نمیتونه به بچه ش بگه که دختر تو شب تا این ساعت کدوم گوری بودی!!

*خونه هایی که سبک خوروشچفی هست خیلی دیگه کمونیستیه..ولی خونه های سبک استالینی،تزیینات دور پنجره هاش قشنگتره...

 

 

 

کانال گریبایدوف

شب قبل،گشتی در شهر داشتیم.جلوی کلیسای اسمولینی توقف کردیم.کلیسایی سفید و آبی رنگ و بزرگ که به دستور دختر پطر کبیر ساخته شده بود تا درآخر عمرش وارد آن صومعه شود و به عبارتی از گزند کاترین در امان بماند که گویا این امر هم میسر نشده بود!به هر حال بعد از ساخت کلیسا،کسی خودش را در کلیسا حلق آویز میکند!و از انجا که ارتودکس ها معتقد هستند اگر در کلیسایی خون ریخته شود دیگر به درد نمی خورد،از ان به بعد در آنجا به عنوان کلیسا تخته می شود.لیدر ما گفت که الان به عنوان اداره امور مذهبی استفاده می شود..به عبارتی سازمان حج و اوقافشونه !!

بعد به کانال گریبایدوف رفتیم و کلیسای بسیار زیبا و رنگارنگ خون ریخته شده یا رستاخیز مسیح را دیدیم..(سحر،بسیار بسیار یادت کردم..)این کلیسا محل ترور الکساندر دوم است و به دستور پسرش طوری ساخته شده است که دقیقا محل کشته شدن تزار که داخل کانال است،کمی از ساختمان کلیسا داخل کانال بر امده است..

بعد به سمت یکی از کانالها رفتیم و سوار قایق بزرگی شدیم.کمی در کانالها چرخی زدیم و سپس به پهنه گسترده رود نوا رسیدیم تا نور پردازی های خیره کننده شهر را در شب ببینیم...سردی هوا ملس بود و با دو سه لا!لباس حل میشد.. دیدن فانوسهای نورانی که به هوا فرستاده میشد خیلی حس قشنگی داشت..

در حدود ساعت 1:30 دقیقه شب 9 تا از پلهای رود از قسمتی از پل باز می شوند تا کشتیهای بزرگ بتوانند از رود عبور کنند...البته طول رود 74 کیلومتر است و در منطقه دید ما فقط 2 پل وجود داشت...نزدیک به باز شدن پلها،مردم و توریستهای زیادی کنار پلها جمع شده بودند..به گفته لیدر،اینها سکه به آب می اندازند و دعا و نذر می کنند...فکر کنید که در گذشته این پلها چوبی بوده است و با ارابه و اسب از هم باز می شده است...

ساعت 2:30 نیمه شب،جنازه ما به هتل رسید!!

امروز صبح گشتی در شهر داشتیم.به میدانی که کلیسای بزرگ و با شکوه سنت اسحاق در آن قرار دارد و گنبدهای طلای آن تقریبا از تمام شهر دیده می شود،رسیدیم...روبروی این کلیسا ،کاخ مارینسکی به دستور نیکلای اول برای دخترش ساخته شده است..مابین کلیسای سنت اسحاق و کاخ مارینسکی میدانی قرار دارد،که مجسمه نیکلای اول سوار بر اسب رو به کلیسا و تندیس های زن و دخترانش در قسمت پایینی مجسمه قرار دارد..گفته می شود وقتی دختر نیکلای اول به داخل قصر هدیه پدرش پا می گذارد و پرده های پنجره رو به میدان را کنار می زند می گوید چرا پشت پدرم رو به کاخ من است؟من این کاخ را دوست ندارم..و از آن پس گویا به عنوان ساختمان قوای مقننه استفاده شده است..

نبش همین میدان،هتل آستوریا، معروفترین  و کلاسیک ترین هتل سنت پترزبورگ واقع شده است.هیتلر در جنگ جهانی آنقدر از پیروزی خود در روسیه اطمینان داشته که به سران کشورها نامه نوشته که من سنت پترزبورگ را فتح خواهم کرد و جشن پیروزی خود را در هتل آستوریا خواهم گرفت!!

داخل لابی هتل رفتیم.لابی نه چندان بزرگ ولی بسیار کلاسیک و پر از اشیا احتمالا انتیک..آسانسوری که در کنار آن دیوار کوبهای کوچک و طلایی وجود داشت که اسامی افراد معروفی که در آن هتل اقامت داشته اند روی آنها نوشته شده بود.. جورج بوش و تونی بلر،شارون استون،امر موسی،مایکل جکسون،یوری گاگارین،پاواروتی،مارگرت تاچر،مدونا،خولیو اگلوزیا،پرنس چارلز،کاترین زتا جونز .....و آقای خاتمی کسانی بوده اند که اقامتی نیکو در این هتل داشته اند..

به سمت کلیسای دیگری مشرف به خیابان نوفسکی می رویم به نام کلیسای کازان یا قازان..کلیسایی بسیار بزرگ که به پاس بزرگداشت ژنرال کوتوزوف که باعث پیروزی روسها در جنگ بر عیله ناپلئون شده است،بنا شد..کلیسایی که اهالی آنرا بسیار مقدس می دانند..و صفی از عبادت کنندگان در آن برای متبرک شدن تشکیل شده بود..این کلیسا ،دو سازه در اطراف دارد که گویا همچون دو بالی شهر را در بر خود می گیرد و از ان محافظت می کند...

کنار ناو موزه آبرورا ،کمی بالاتر از ستونهای روسترلی،عکس گرفتیم.این ناو 1۳0 سال به روسها خدمت کرده است .جزیره واسیلی را از دور می بینیم...جزیره خرگوشها را از پنجره اتوبوس می بینیم..علتش آن است که از بالا شش ضلعی و به نحوی شبیه خرگوش است..و گویا زمانی خرگوشها هم در آن زاد و ولدی داشته اند...البته پتر پاول هم داخل همین جزیره است..پتر پاول زمانی زندان بوده است و افراد مشهوری همچون ماکسیم گورگی و داستایوفسکی در آن زندانی بوده اند...

کنار خلیج،دو ناو جنگی و یک کشتی بسیار بزرگ کروز پهلو گرفته اند...

بعد به یک فروشگاه صنایع دستی رفتیم..که بین این فروشگاههای صنایع دستی که این چند روزه دیدم خیلی مفصل بود..(سحر،بالاخره یک ماتریوشکا برات خریدم!جات خالی،یک ماتریوشکا برات پسندیدم،نقش زنی اسکیمو در زمستان و داستانی عاشقانه بر روی مجسمه های داخلش...فوق العاده بود... فقط اشکالش این بود که 500 یورو بود!!انشالله خودت که اومدی روسیه،واسه خودت بخر..

ضمنا این چبورشکا،اصلا در این فروشگاهها نیست..یک جا ،یه رو یخچالیشو دیدم که خیلی زشت و کوچیک بود..می دونی چبورشکا پرسیدن من اینجا همونقدر واسه فروشنده ها جالب و عجیبه که انگار یک توریست روس ،بیاد ایران و داخل مغازه صنایع دستی،سراغ عروسک کلاه قرمزی رو بگیره!!)

ناهار را بعد از یک پیاده روی طولانی در یک رستوران کوچک سوریه ای مشرف به پارک بسیار بسیار بزرگ لنین خوردیم..این پارک پر از فواره هایی است که مدام باز هستند..مجسمه ای از لنین در خطابه معروفش در وسط این پارک است..

عصر به کاخ نسبتا!ساده شاهزاده نیکولوفسکی رفتیم تا نمایش آواز و رقص های فولکلور روسیه را ببینیم...واقعا تماشایی و پر شور بود..

شب دوباره با تعدادی از همسفران،کنار خیابان نوفسکی پیاده می شویم...این بار در جهت دیگری از خیابان میرویم..به خیابان بسیار بسیار زیبایی می رسیم و کلسیای خون ریخته شده را از طرف دیگر و در روشنایی می بینیم..اصن یه وضی قشنگه ها...باحال اینجاست که داخل کانال گریبایدوف،پنج ،شش نفر با چه سرعتی مشغول جت اسکی سواری بودند...

با مترو باید به هتل برگردیم... در حالی که نوای موسیقی زنده ای که از پیاده رو می آید کم کم کمتر میشود،پله های مترو را پایین می رویم.بلیط می خریم و باز هم پایین تر می رویم..و به پله برقی ها می رسیم....خدای من!!نمیدونم چند متر و با چه شیبی این پله برقی ها به سمت پایین می رفتند...بسیار بسیار طولانی و عمیق بود...یاد ژول ورن و بیست هزار فرسنگ زیر دریا افتادم...منتظرم ببینیم مترو مسکو دیگه چیه..

این جند روز خواب بر من حرام است...این شهر بسیار بسیار باشکوه و وسیع و زیباست..برای من هنوز جای سوال است که وقتی شاعر گفته:هنر نزد ایرانیان است و بس،واقعا در چه موقعیتی بوده؟؟!

 

شب قبل،گشتی در شهر داشتیم.جلوی یک کلیسا(که الان هرکار می کنم اسمش یادم نمی آید!)توقف کردیم.کلیسایی سفید و آب رنگ و بزرگ که به دستور دختر پطر کبیر ساخته شده بود تا درآخر عمرش وارد آن صومعه شود و به عبارتی از گزند کاترین در امان بماند که گویا این امر هم میسر نشده بود!به هر حال بعد از ساخت کلیسا،کسی خودش را در کلیسا حلق آویز میکند!و از انجا که ارتودکس ها معتقد هستند اگر در کلیسایی خون ریخته شود دیگر به درد نمی خورد،از ان به بعد در آنجا به عنوان کلیسا تخته می شود.لیدر ما گفت که الان به عنوان اداره امور مذهبی استفاده می شود..به عبارتی سازمان حج و اوقاف !!

بعد به کانال گریبایدوف رفتیم و کلیسای بسیار زیبا و رنگارنگ خون ریخته شده یا رستاخیز مسیح را دیدیم..(سحر،بسیار بسیار یادت کردم..)این کلیسا محل ترور الکساندر دوم است و به دستور پسرش طوری ساخته شده است که دقیقا محل کشته شدن تزار که داخل کانال است،کمی از ساختمان کلیسا داخل کانال بر امده است..

بعد به سمت یکی از کانالها رفتیم و سوار قایق بزرگی شدیم.کمی در کانالها چرخی زدیم و سپس به پهنه گسترده رود نوا رسیدیم تا نور پردازی های خیره کننده شهر را در شب ببینیم...سردی هوا ملس بود و با دو سه لا!لباس حل میشد.. دیدن فانوسهای نورانی که به هوا فرستاده میشد خیلی حس قشنگی داشت..

در حدود ساعت 1:30 دقیقه شب 9 تا از پلهای رود از قسمتی از پل باز می شوند تا کشتیهای بزرگ بتوانند از رود عبور کنند...البته طول رود 74 کیلومتر است و در منطقه دید ما فقط 2 پل وجود داشت...نزدیک به باز شدن پلها،مردم و توریستهای زیادی کنار پلها جمع شده بودند..به گفته لیدر،اینها سکه به آب می اندازند و دعا و نذر می کنند...فکر کنید که در گذشته این پلها چوبی بوده است و با ارابه و اسب از هم باز می شده است...

ساعت 2:30 نیمه شب،جنازه ما به هتل رسید!!

امروز صبح گشتی در شهر داشتیم.به میدانی که کلیسای بزرگ و با شکوه سنت اسحاق در آن قرار دارد و گنبدهای طلای آن تقریبا از تمام شهر دیده می شود،رسیدیم...روبروی این کلیسا ،کاخ مارینوفسکی به دستور نیکلای اول برای دخترش ساخته شده است..مابین کلیسای سنت اسحاق و کاخ مارینوسکی میدانی قرار دارد،که مجسمه نیکلای اول سوار بر اسب رو به کلیسا و تندیس های زن و دخترانش در قسمت پایینی مجسمه قرار دارد..گفته می شود وقتی دختر نیکلای اول به داخل قصر هدیه پدرش پا می گذارد و پرده های پنجره رو به میدان را کنار می زند می گوید چرا پشت پدرم رو به کاخ من است؟من این کاخ را دوست ندارم..و از آن پس گویا به عنوان ساختمان فرمانداری استفاده شده است..

نبش همین میدان،هتل آستوریا، معروفترین  و کلاسیک ترین هتل سنت پترزبورگ واقع شده است.هیتلر در جنگ جهانی آنقدر از پیروزی خود در روسیه اطمینان داشته که به سران کشورها نامه نوشته که من سنت پترزبورگ را فتح خواهم کرد و جشن پیروزی خود را در هتل آستوریا خواهم گرفت!!

داخل لابی هتل رفتیم.لابی نه چندان بزرگ ولی بسیار کلاسیک و پر از اشیا احتمالا انتیک..آسانسوری که در کنار آن دیوار کوبهای کوچک و طلایی وجود داشت که اسامی افراد معروفی که در آن هتل اقامت داشته اند روی آنها نوشته شده بود..از جورج بوش و تونی بلر،شارون استون،امر موسی،مایکل جکسون،یوری گاگارین،پاواروتی،مارگرت تاچر،مدونا،خولیو اگلوزیا،پرنس چارلز،کاترین زتا جونز .....و آقای خاتمی کسانی بوده اند که اقامتی نیکو در این هتل داشته اند..

به سمت کلیسای دیگری مشزف به خیابان نوفسکی می رویم به نام کلیسای کازان یا قازان..کلیسایی بسیار بزرگ که به پاس بزرگداشت ژنرال کوتوزوف که باعث پیروزی روسها در جنگ بر عیله ناپلئون شده است..کلیسایی که اهالی آنرا بسیار مقدس می دانند..و صفی از عبادت کنندگان در آن برای متبرک شدن تشکیل شده بود..این کلیسا ،دو سازه در اطراف دارد که گویا همچون دو بالی شهر را در بر خود می گیرد و از ان محافظت می کند...

کنار ناو موزه آبرورا ،کمی بالاتر از ستونهای روسترلی،عکس گرفتیم.این ناو 110 سال به روسها خدمت کرده است و مهمترین عامل پیروزی روسها در جنگ با ژاپن بوده است..جزیره واسیلی را از دور می بینیم...جزیره خرگوشها را از پنجره اتوبوس می بینیم..علتش آن است که از بالا شش ضلعی و به نحوی شبیه خرگوش است..و گویا زمانی خرگوشها هم در آن زاد و ولدی داشته اند...البته پتر هول هم داخل همین جزیره است..پتر هول زمانی زندان بوده است و افراد مشهوری همچون ماکسیم گورگی و داستایوفسکی در آن زندانی بوده اند...

کنار خلیج،دو ناو جنگی و یک کشتی بسیار بزرگ کروز پهلو گرفته اند...

بعد به یک فروشگاه صنایع دستی رفتیم..که بین این فروشگاههای صنایع دستی که این چند روزه دیدم خیلی مفصل بود..(سحر،بالاخره یک ماتریوشکا برات خریدم!جات خالی،یک ماتریوشکا برات پسندیدم،منقش زنی اسکیمو در زمستان و داستانی عاشقانه بر روی مجسمه های داخلش...فوق العاده بود... فقط اشکالش این بود که 500 یورو بود!!انشالله خودت که اومدی روسیه،واسه خودت بخر..

ضمنا این چبورشکا،اصلا در این فروشگاهها نیست..یک جا ،یه رو یخچالیشو دیدم که خیلی زشت و کوچیک بود..می دونی چبورشکا پرسیدن من اینجا همونقدر واسه فروشنده ها جالب و عجیبه که انگار یک توریست روس ،بیاد ایران و داخل مغازه صنایع دستی،سراغ عروسک کلاه قرمزی رو بگیره!!)

ناهار را بعد از یک پیاده روی طولانی در یک رستوران کوچک سوریه ای مشرف به پارک بسیار بسیار بزرگ لنین خوردیم..این پارک پر از فواره هایی است که مدام باز هستند..مجسمه ای از لنین در خطابه معروفش در وسط این پارک است..

عصر به کاخ نسبتا!ساده شاهزاده نیکولوفسکی رفتیم تا نمایش آواز و رقص های فولکلور روسیه را ببینیم...واقعا تماشایی و پر شور بود..

شب دوباره با تعدادی از همسفران،کنار خیابان نوفسکی پیاده می شویم...این بار در جهت دیگری از خیابان میرویم..به خیابان بسیار بسیار زیبایی می رسیم و کلسیای خون ریخته شده را از طرف دیگر و در روشنایی می بینیم..اصن یه وضی قشنگه ها...باحال اینجاست که داخل کانال گریبایدوف،پنج ،شش نفر با چه سرعتی مشغول جت اسکی سواری بودند...

با مترو باید به هتل برگردیم... در حالی که نوای موسیقی زنده ای که از پیاده رو می آید کم کم کمتر میشود،پله های مترو را پایین می رویم.بلیط می خریم و باز هم پایین تر می رویم..و به پله برقی ها می رسیم....خدای من!!نمیدونم چند متر و با چه شیبی این پله برقی ها به سمت پایین می رفتند...بسیار بسیار طولانی و عمیق بود...یاد ژول ورن و بیست هزار فرسنگ زیر دریا افتادم...منتظرم ببینیم مترو مسکو دیگه چیه..

این جند روز خواب بر من حرام است...این شهر بسیار بسیار باشکوه و وسیع و زیباست..برای من هنوز جای سوال است که وقتی شاعر گفته:هنر نزد ایرانیان است و بس،واقعا در چه موقعیتی بوده؟؟!i;}

کنج عزلت من


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

بلایی که دیشب پشه ها بر سر ما آوردند،روسها بر سر ناپلئون نیاوردند.با این تاریک نشدن و بهم خوردن ساعت خواب،شبی خونهای پشه ها را در نظر بگیرید.یعنی من اگر به اعماق جنگلهای مناطق حاره می رفتم،یک پشه از فاصله بین ابروی راست و خط پیشانی ام را در یک خط مستقیم،چهار بار نیش نمی زد.یعنی طرف،مثل هواپیمای جنگی ،رو ناو پیشانی من نشسته و از طرف دیگر باند بلند شده رفته!!نتیجه این بود که کلا چراغها را روشن کردم و طی نبردی تن به تن در حمام،4 پشه به آن دنیا واصل شدند!اینها را نوشتم تا همگان بدانند که در مدار 60 درجه شمالی و در میان حیرت هم سفران و لیدرها، اتاق ما پشه داشت!!احتمالا اگر به مناطق حاره بروم،خرس قطبی به من حمله خواهد کرد!!

امروز تا ساعت یک ظهر مشغول خستگی در کردن نبرد دیشب بودم.سپس ساعت 2 با تور،راهی موزه هرمیتاژ شدیم.موزه هرمیتاژ بعد از موزه لوورو بریتیش میوزیوم،سومین بزرگترین موزه دنیاست.هرمیتاژبه معنای کنج عزلت من می باشد.

هرمیتاژ در میدان کاخ،میدان بسیار بسیار بزرگی که اتوموبیل حق تردد در آن ندارد،واقع شده است.میدانی که از لحاظ اهمیت در این شهر به مانند میدان سرخ در مسکو است.و نمادی در میانه ان به چشم می خورد.و کاخهایی عظیم و زرد و سبز رنگ در دو طرف آن خود نمایی میکنند.از طرفی مشرف به رود نوا می باشند.دو ستون راسترلی(معمارباشی کاترین کبیر)در طرف راست و پتر پاول،در طرف چپ روبرو رود نوا منظره ای بس زیبا دارد.

این اطراف پر از عروس و دامادهایی هستند که برای عکس گرفتن به این منطقه می آیند.با لباسهایی ساده و آرایشهایی بسیار ساده تر...توریستها آنها را احاطه میکنند و فریاد گورکا،گورکا سر می دهند.این به معنای آن است که امید که بدترین روز زندگی شما این باشد!در واقع بدی نبینید و همیشه خوش باشید و داماد بوسه ای آنچنانی از لبهای عروس خانم می رباید...البته به گفته ایمان،توریستهای ایرانی انقدر گورکا گورکا میکنند که داماد کلا از حال میرود و رمقی برایش نمی ماند و ترک محل می کنند!!

موزه هرمیتاژ از بیرون کاخی سفید و سبز رنگ با انبوهی از مجسمه ها بر درو دیوار بیرونی می باشد.بعد از مدتی در صف ایستادن به داخل موزه میرویم.راستش اگر بخواهم دانه دانه چیزهایی که دیدم را توضیح بدهم عمرم کفاف نخواهد داد!چون به گفته لیدرها،3 میلیون اثر در این موزه نگهداری می شود که اگر جلوی هر اثر یک دقیقه بایستیم،11 سال دیدن موزه طول خواهد کشید.

لیدرها برای ما لاینی را انتخاب کرده بودند؛که اولا تورها حق عبور از آن را دارند و ثانیا مهمترین آثار را میشد در آن مسیر دید...راستی یادم رفت بگویم که تور و تورگردی مافیای قوی در روسیه دارد و به هر کسی اجازه اینکار را نمی دهند..این مافیا حتی در مورد تهیه بلیط هم صدق میکند!یورسلاو،مرد جوان روسی که لیدر موزه هرمیتاژ است و احتمالا برای خودش قدرتی دارد به ما در این مسیر کمک می کند!

از تابلوهای معروف داوینچی و سالن بسیار بزرگ رامبراند که آثار بسیار ارزشمندی از او من جمله تابلوی بزرگ بازگشت فرزند ناخلف در آن بود و نیز تابلویی به اسم(فکر کنم)دایانا که چند سال قبل یک مرد چچنی  اسید سولفوریک به روی این تابلو می پاشد و با چاقو دو جای این تابلو را پاره می کند و در نهایت ترمیم آن 12 سال طول می کشد و آن مرد به 24 سال زندان محکوم می شود بگذریم...تابلویی که به نظر می آید چشمان مسیح ما را تعقیب می کند ...مجسمه هایی که هدیه خواهر ناپلئون بوده است و عمارت سفید و چلچراغهای فراوانش ،و ساعتی بسیار بسیار بسیار زیبا متشکل از یک طاووس و جغدی در قفس و خروسی که همگی آب طلا کاری شده بودند و محصول مشترک انگلیس و آلمان بوده است و طی چه سیستم خاصی زنگ میزده است(ساعت کار نمیکند تا خراب نشود.دی وی دی آن پخش میشد)..

میزهایی از جنس سنگ لاجورد،گلدانی بسیار بسیار بسیار بزرگ از جنس یشم،که از سنگی یکپارچه درست شده بود و برای آوردنش به موزه ،یکی از دیوارهای موزه را خراب کرده بوده اند...

بخش مصر و مومیایی ها و قسمت شوالیه ها و اسب های تاکسی درمی شده..و بسیاری آثار دیدنی که واقعا مجال گفتنی نیست..تمام اینها بعلاوه تزئینات خیره کننده کف و سقف و گاهی درهایی که از جنس لاک لاک پشت بودند،همگی برای خیره کردن کافی بود...در پایان یوروسلاو به ایمان گفته بود که خیلی گروه خوبی هستند!و من هم از یوروسلاو پرسیدم از ما خوشت آمد؟و او گفت خداییش خیلی باهوش و علاقه مند به هنر و تاریخ ودر ضمن منظم هستید..من هم گفتم این نظر تو نیستا!همه میگن!!

(به نظرم یورسلاو باید یک ایوان،در اسمش داشته باشد..شاید هم فامیلش ایوانویچ بود!!)

گشتی در میدان کاخ میزنیم و بقیه توضیحات را در اتوبوس از ایمان می شنویم..(این ایمان خیلی شبیه رامتین خداپناهی است،فقط از او درازتر و لاغرتر هم هست!!)

این شهر پر از ماشین های بسیار مدل بالا و شیک است.کلی لیموزین این ور و انور به چشم می خورد...جمعیتی جوان دارد.شیک پوش هستند.و به مد و پز بسیار اهمیت می دهند..

فعلا تا اینجا را داشته باشید.الان ساعت 10 شب است و همچون 6 بعد از ظهر روشن است!کمی بعد گشت شب داریم. داستانش را فردا می نویسم...

 

اینجا "سنت پطرزبورگ"

بعد از پروازی حدودا چهار ساعته ، در فرودگاه مینسک ،در بلاروس ،توقفی یک ساعت و نیمه داشتیم.فرودگاهی در منطقه ای بسیار بسیار سرسبز و محاط شده با جنگلهای کاج.فرودگاهی که به طرز جالبی،کارمند مردی در آن ندیدم!

با پروازی در حدود یک ساعت،به شهر سن پطرزبورگ رسیدیم.شهری سرسیز.از آن سبزهای تیره..

پر از انسانهایی با دماغهایی زیبا که بسیاری به امید داشتن همچین بینی هایی خود را به تیغ جراح می سپارند.

هنلی که در آن اقامت داریم،هتلی بسیار بزرگ با راهروهای بسیار بسیار طولانی و دارای حدود 840 اتاق است.مشرف به میدان بسیار بسیار بزرگ پیروزی است.که به یاد شهیدان جنگ جهانی ،مجسمه هایی از سربازان گمنام در آن خود نمایی میکنند.زیر این میدان،گویا موزه جنگ هم هست که اگر فرصتی باشد شاید سری به آن هم بزنیم.

حس میکنم در این سفرنامه از اصطلاح "بسیار بسیار"،بسیار استفاده خواهم کرد!

حدود ساعت 8 از هتل بیرون میزنیم که شانسی با حرکت شاتل هتل ،همزمان می شود و با تعدادی از همسفرانمان از بلوار بسیار طولانی موسکوفسکی،راه خیابان نوفسکی و مرکز دیدنی شهر را در پیش میگیریم.

ظهر ،ایمان گفت اگر بلوار موسکوفسکی را در جهتی دیگر برویم،بعد از طی کیلومترها،به مسکو خواهیم رسید..

امروز شنبه است.جلوی تئاتر الکساندرا یا به قول راننده،الکساندریکا پیاده می شویم.ساعت 11 باید به همین جا برگردیم.از داخل پارکی که کمی ماسه سرخ،کف آنرا پوشانده بود رد می شویم.جلوی مجسمه کاترین کبیر هم عکسی میگیریم.زن و مردی که به سبک،زمان تزار،لباس پوشیده اند را میبینیم .دو پسر جوان مو بور،با آنها مشغول عکس گرفتن هستند.اینجا منطقه توریستی است.نبش یکی از خیابانها،کافه ای بسیار بسیار مجلل با مجسمه هایی دیدنی بر روی دیوارهای خارجی و داخلی میبینم.فکر میکنم نامش رومانیان باشد.اینجا به علت ناتوانی در خواندن روسی،نوعی بی سواد محسوب می شوم!

داخل ویترینهای کافه پر از شیرینی ها و پنیرها و گوشت و خاویار است...کلی شیرینی مثل راحت الحلقوم خودمان میبینم..عروسکهای جالبی در ویترین این کافه هستند..

گشتی میزنیم و خارج می شویم.در خیابانی که بعضی ازمردم مشغول قلیان کشیدن هستند،راه می رویم.چند نفر به سبک صخره نوردی مشغول مرمت نمای ساختمانی قدیمی هستند.چند تکه سنگ بزرگ به زمین می افتد..خطر ناک است!

کمی هم نزدیک یکی از کانالها پیاده میرویم و عکس میگیریم و به نظاره قایق سواری مردم می ایستیم.

در کافه رستورانی به نام جیلی بیلی مینشینم.جیلی بیلی مرا یاد یکی از سوغاتیهای مشهد می اندازد که من هرگز نخوردم و نخریدم!!

با کمی تردید،سوپ بورش که از غذاهای محلی و محبوب روسیه است را سفارش میدهم.گارسون که حس میکنم نامش باید ایوان باشد،با انگلیسی بسیار بسیار کمی که بلد است،میگوید که بورش را زیاد دوست ندارد!!

بعد از نیم ساعتی که بورش می آید،اصلا از سفارش دادنش پشیمان نمی شوم.من عاشق سوپ و آش هستم.تنها تفاوتش با بورشی که ما میپزیم،در رنگ این سوپ است که کلم هایش قرمز است.درست مثل کلم قرمزی که در سرکه خوابانده شده باشد.با کرم مخصوص و نان سیر،سرو شد.

بیف استروگانف را با خیالی راحت تر سفار ش دادم.و واقعا بسیار بسیار خوشمزه بود.و یکی از مهمترین تفاوتهایش با بیف استروگانف هایی که در ایران خورده ام در این بود که به جای خلال سیب زمینی ،گوشتها و قارچها در بستری از پوره سیب زمینی جا خوش کرده بودند.( حالا بماند که بعضی ها از چیپس خلالی مزمز استفاده میکنند !)

ساعت 11 به سمت شاتل برمیگردیم.ساعتی که هنوز چراغهای شهر در آن روشن نیست..دراین فصل طول روز در حدود 21 ،22 ساعتی باید باشد..و بدان جهت به شبهای سفید معروف است..ساعت 11:15 چراغهای تمام شهر روشن می شود و نورپردازی های فوق العاده آن چشم هایمان را خیره میکند..انصافا راننده هم یک ساعتی ما را تاب می دهد تا کلی از این مناظر لذت برده باشیم..کلیساهای زیبا،کاخهای بزرگ،نورهایی که بر روی رودخانه منعکس شده اند.قایق بزرگ بادبانی که رستوران است و در جایی دیگر یک کشتی جنگی که مردمی در آن مشغول غذا خوردن هستند،همه و همه زیباست...در سطح شهر موتور سوارهایی را میبینیم که گروهی با موتورسیکلت های بسیار بسیار بزرگ و با صدای موزیک مشغول ویراژ دادن هستند.بعضی ها دو نفری هستند.به گمانم تور گشت با موتور باشد...به سمت هتل برمی گردیم.ساعت 12 شب است که از مینی بوس پیاده میشویم.هوا گرگ و میش است... خسته هستم و هنوز درک درستی از اینهمه طولانی بودن روز ندارم...

*سحر!تا این جا فقط یک عروسک چبورشکا دیده ام که اصلا قشنگ نبود!باز هم می گردم..

**اینجا پر از گلهای اطلسی است..یاد پدرم افتادم.

***اینجا پشه زیاد است!اصلا بهش نمی آید!!

****ریحان،هر روز به یاد من یک پر کنار آینه اتاقت بگذار!!

 ****اینجا خانه ها کم نور است..

زریوار

هفته قبل به تصمیم خودمون!و با دعوت یکی از همکاران راه کردستان رو در پیش گرفتیم..

با پدر همسری و بابا و مامانم سفر را آغاز کردیم..اولین شهری که  توقف کردیم،مراغه بود..من سالهای زیادی بود که مراغه نرفته بودم..آخرین بار هم فصل انگور بود و رفته بودیم تو یه باغی سوار گاری شده بودیم و بعدش تو بناب کباب خورده بودیم..خیلی خاطره خوبی بود..

انصافا این بار هم همگی به این نتیجه رسیدیم که مراغه خیلی شهر سرسبز و قشنگیه..مخصوصا رودخونه پر آب  و سط شهر و اون مجسمه آناهیتا وسط آب،خیلی با حال بود..جاتون خالی..پاچه ها رو ورمالیدیم بالا،و پاهامونو زدیم به آب یخ رودخونه..

یه خیابونی هم داشت که توش یه کلانتری بود..آنقدر خیابون سرسبزی بود و درختان از دو طرف آنقدر بزرگ شده بودند و به هم رسیده بودند که کم کم داشتن تمام خیابونو سایه می انداختند..یاد درختای قدیم ملک آباد مشهد افتادم...

ناهار رو رفتیم تو دهکده توریستی ..کنار سد(فکر کنم سد علویان ).البته زیاد از دهکده توریستی چیزی دستگیرمون نشد!ولی رفتیم لب یه روخونه سفره پهن کردیم و جاتون خالی ..کوفته تبریزی هایی که مامان پخته بود،رو آتیش ذغال آقای همساده گرم کردیم و زدیم به بدن...

راه افتادیم ...از بناب و ملکان و میاندو اب گذشتیم تا رسیدیم به بوکان...از این لحظه به بعد فقط سرسبزی و زمین کشاورزی بود که می دیدم...همه جا عین مخمل سبز بود...یه ویژگی که از بوکان به نظرم رسید،این بود که چقدر تعمیرگاه اتوموبیل و ماشین سنگین داشت...رفتیم به سمت سقز..کم کم بافت منطقه کوهستانی می شد...صخره های بزرگ و کوههای با عظمت و همچنان سبز...

شب اول رفتیم بانه.تو این چند سال قسمت نشده بود با مامان اینا برم بانه..جاده نسبتا پیج در پیچ بانه رو طی کردیم و یه جا هم کنار یه آبشار مصنوعی توقف کردیم .چون نمی شد از منظره شیشه های سفید رنگ دوغ که اینقدر قشنگ چیده شده بود،گذشت!یه دوغ با سبزی ها ی معطر داخلش زدیم تو رگ و راه افتادیم به سمت بانه...تو این جاده اکثر ماشینهایی که در حال برگشت هستند یه تلویزیون یا کولر گازی یا یه چیزی تو این مایه ها رو سقفشونه..

رسیدیم بانه..ماشالله از جمعیت بی نظیر!یعنی جای قدم برداشتن تو خیابونا نبود...تمام مغازه ها و مراکز خرید تا خر خره پراز جنس و پر رونق.. صبح که بیدار شدیم فهمیدیم که هوا بسیار گرمه...آفتابش داغ بود..یه چرخی تو شهر زدیم و راه افتادیم به سمت سقز تا از اونجا بریم مریوان...البته با تشکر از دکتر خ و محبت های برادرش آقای خ در بانه..

رسیدیم سقز..آمادگی ذهنی داشتیم که جاده مریوان اصلا خوب نیست...ولی عجب دیدنی بود...یک جاده بسیار پرپیچ و خم و با ارتفاع زیاد و تقریبا سرسبز...خوشبختانه خلوت بود و متاسفانه گرد و غبار هوا ،یه کم از زیباییها کم کرده بود...فکر کنم 40 کیلومتر جاده خاکی بود...کلا راه سازی به وضوح در این منطقه پیشرفتی نداره...عصر بعد از پیچ خوردنهای بسیار به مریوان رسیدیم و رفتیم منزل دکتر ر.یک خانواده کرد بسیار صمیمی و تحصیل کرده و با فرهنگ و بسیار قد بلند!

عصر رفتیم مرکز شهر و چرخی زدیم.اینها مردمی بسیار شاد بودند.از اکثر ماشینها صدای دیش دیش می امد...اصلا خیلی باحال بودند...من از شهر مریوان خیلی خوشم اومد..کلا از شهر هایی که پستی و بلندی دارن حال می کنم..خوشم می اومد که دکتر و داداشش با نصف شهر در حال سلام علیک بودند!

شب شام خوشمزه خوردیم و از خستگی بیهوش شدیم...صبح همگی رفتیم یه منطقه ای همون نزدیک شهر که استخر پرورش ماهی داشت...همسرجان و پدرش با تور چند تا قزل آلای تپل گرفتند و قرار شد آمنه خانوم ناهار ماهی پزون ره بندازه...

رفتیم یه چند تا باغ همون اطراف...اینجا دره ای بین کوههای صخره ای بسیار با عظمت بود..آمنه خانوم می گفت این ماه،جو زردانه..خوشه های جو طلایی و زرد بود همه جا...افشین یه کوه صخره ای رو نشون داد و گفت چند ماه پیش یکی از اعضا تیم ملی صخره نوردی  که قصد صعود داشت چند ساعت گیر کرد تا با هلی کوپتر به مددش آمدند...

کلی با آوات اینجا ها عکس گرفتیم...آوات به معنای آرزو...

واسه ناهار آمنه خانوم یک ماهی پخته بود که انگشتامونو با هاش خوردیم...یعنی جای همگی تون خالی..

ظهر آوات کلی لباس کردی ریخت جلومون...وای چه زرق و برقی داشتند...چه رنگهایی ...

یه لبا س به سبک لباس سقزی تنم کرد.گرچه من کلا سبک لباسهای خودشون که یه لباس راسته  و جلیقه های کوچک مخمل بود رو بیشتر دوست داشتم...لباس سقزی با اون زرق و برق و کمر رو بستیم و همگی با لباسهای کردی کلی عکس یادگاری گرفتیم...

عصر رفتیم قله امام..از اون بالا دشت مریوان و مقابلش دریاچه زریوار(زریبار)زیر پامون بود....خیلی خیلی خیلی منظره خاص و با ابهتی بود...برگشتیم و با ماشین از روستاهای دور دریاچه که مثل گردنبند دریاچه رو احاطه کردند گذشتیم...همگی سرسبز...رسیدیم به مرز باشماق.نقطه صفر مرزی با عراق که به عبارتی مرز سلیمانیه بود...حسابی تو مرز تخمه خوری کردیم و راه افتادیم تا دم غروب رسیدیم به تفرجگاه کنار دریاچه....حیف که فرصتی برای قایقرانی نداشتیم...بلال خوردیم و گشتیم و علی آقا مارو به دنج ترین جایی که میشد کنار دریاچه پیدا کرد برد...میگفت خودشو وبچه ها خیلی وقتها اینجا میان...برگشتیم و قرمه سبزی خوشمزه خوردیم...تو این یکی دو روز کلی از مصاحبت با این خانواده حال کردیم و خوش گذشت...صبح زود راه افتادیم و جاده مریوان سقز رو  با آمادگی ذهنی طی کردیم و تویکی از پارکهای قشنگ سقز صبحانه خوردیم...ظهر تبریز بودیم...

من از کردستان یکپارچه سرسبزی و کوهستان و دوستانی بسیار صمیمی و خطه ای محروم نگاه داشته شده یادم خواهد ماند..

بعد نوشت:پیرو کامنت یکی از خواننده ها یادم امد که حدود ۱۲  سال قبل سردشت رفته بودم...جاده خیلی پیچ در پیچی داشت.آبشار شلماش خیلی قشنگ بود.فقط فکر کنم تابستون رفته بودیم و هوا خیلی گرم و شرجی بود...تو اون سفر من شیفته مهاباد  شده بودم..به نظرم خیلی شهر زنده و آبی رنگی بود..

پی نوشت:از اونجا که تو سفر مریوان خیلی به ما خوش گذشت،دیروز داشتم تو لیست آنکالی همسر جان،اسامی دیگر رزیدنتها رو  بالا پایین می کردم و آمار می گرفتم ببینم دفعه بعد کجا میتونیم خودمونو مهمون کنیم...اینجوریاست دیگه!زیاد که آدمو تحویل بگیرن ُاین تبعات رو هم داره!

طهران، تهران

از چند روزقبل،باهاش پیغام رد و بدل میکردم..بهش پیشنهاد ملاقات داده بودم!قبول کرده بود و شماره موبایلش رو بهم داده بود.اس ام اس بود که مینوشتیم..قرارشده بود یکشنبه همدیگه روببینیم.شنبه آخرشب براش مینویسم که فردا منو پیدا کن،تو شهرغریب گمو گور نشم!قرار بر این شده بود که با هم بریم طهران ..شمس العماره..کاخ گلستان...پیتیکو پیتیکو!!گفته ساعت 10:30 بیا استگاه مترو میرداماد..

صبح سوار تاکسی میشم ومیگم ایستگاه مترو میرداماد وهمون لحظه بهش اس میزنم که قرار میرداماده دیگه؟مینویسه :بگو حقانی!!

به راننده میگم:البته میرم حقانی!یهو پاشو میزنه رو ترمز و میگه:خانوم تصمیم خودتونو بگیرین!میرداماد یا حقانی؟!!میگم:ممممم...حقانی..انگار!!میگه:زنگ بزنین درست بپرسین!!خلاصه میگم نه همون حقانی !!

تو ایستگاه حقانی پیاده میشم و بالاخره بهش زنگ میزنم!صداشو قبلا تو وبلاگش شنیده بودم..بهش میگم کجا بیام؟میگه بیا جلوتر..میگم من اصلا تورو ندیدم ولی خودم یه روسری خالدار دارم..میگه  ولی من تورو دیدم!!

چند متر جلوتر یهو میاد جلو و سلام و علیک گرمی با هم میکنیم..بهش میگم تقریبا مطمئن بودم که رنگ چشمها و پوستت و نوع پوششت دقیقا همین طوریه..فقط حس میکردم باید ریزه میزه باشی که فقط اون با تصوارتم مغایر بود!

یه بلیط مترو برام گرفته و بهم میده..حرکت باکلاسی بود.میگه بیا بریم به یکی از دوستای گرمابه و گلستانم هم گفتم..تو سالن دوستشو میبینیم و سوار مترو میشیم و تصمیم میگیریم بریم طهران!میریم و تو ایستگاه پیاده میشیم و بعد از یک خیابون گردی و کمی گم گشتگی و سرگشتگی میرسیم به یه در خیلی خیلی خوشگل و بزرگ و قدیمی...تصمیم میگیریم بریم تو محوطه..خیلی سرسبز و خلوته و دور تادورش ساختمونهای قدیمیه..کم کم میریم جلو و میبینیم رسیدیم جلوی وزارت امور خارجه!با سر ستونهای تخت جمشید و پله هایی که تصاویر سرباز های هخامنشی بر دیوار روبرو حک شده..با هم میگیم این صحنه آشنا نیست؟ما اینجا رو ندیدیم یه جایی؟؟یهو با همدیگه داد میزنیم:مدار صفر درجه!!!وای....شهاب حسینی...وای....چه سریالی بود و تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم و ...عکس میگیریم و از جلوی دو تا دختری که  رو زمین نشستن و دارن کاخ مصری رو نقاشی یا طراحی میکنن رد میشیم...

از در سمت راست خارج میشیم و میریم تو یه خیابون قدیمی دیگه و از جلوی موزه عبرت رد میشیم و به این نتیجه میرسیم نه وقتشو داریم و نه حسشو که بریم موزه ساواک رو ببینیم...دوباره از چند جا رد میشیم تا میرسیم به سر در کاخ گلستان...بچه ها از تشنگی هلاکن و آب میوه میزنیم تو رگ و میریم بلیط میخریم و پا میزاریم تو محوطه...جلوی ایوان اینه کاری شده و تخت مرمرین تاج گذاری رو بازرسی میکنیم و میریم تو کاخ گلستان و خلاصه به یاد فیلم طهران تهران،چرخی میزنیم و جلوی تابلوهای کمال الملک  دهنمونو باز میکنیم و راجع به سبکهای نقاشی نظر میدیم!!واسه خودمون گلدونهای بزرگ چینی انتخاب میکنیم  و میگیم کدوم یکی رو دوست داریم!!

میریم تالار آیینه و به این نتیجه میرسیم جناب کمال الملک حسابی مارو اغفال کرده و برخلاف اون نقاشی معروف،تالار مذکور خیلی کوچیکتر و جمع و جورتره!آیینه ها در اثر مرور زمان کدر شده بود...

یه کم رو نیمکت میشینیم و خاطرات دوران  دانشجویی و طرح و بعد از اون رو تعریف میکنیم و هار هار میخندیم!گاهی هم متاسف میشیم..میریم یه تالار دیگه..از پله های مرمرینش بالا میریم..به دوست گرمابه و گلستان که بسیار لاغر هستش میگیم  از اون پایین از ما یه عکس بگیر..داره دوربینو تنظیم میکنه که یهو هفتاد هشتاد تا دختر مدرسه ایی 14،15 ساله از نمیدونم کجا از پشت سرش سرازیر میشن به سمت پله ها!!دوست گرمابه میگه خوب اماده باشین که ما دو تا یهو داد میزنیم وای الان له میشی..فرار کن!! و بدو از پله ها میدویم به طرف تالار..عینهو سونامی میریزن و میگم فکر کنم دوستت به رحمت خدا رفته باشه زیر دست و پا!!

با چه اوضاعی خودمونو نجات میدیم!

میریم تو نمایشگاه عکس طهران قدیم..که تو زیرزمین  و حوضخانه است و خنک..به عکسها نگاه میکنیم و هر چی به خودمون فشار میاریم که چرا سوگلی های پادشاهان قاجار ماشالله برای خودشون مردی بودن،به نتیجه نمیرسیم!!انیس الدوله که میس ایز ایران اون موقع بوده  از زیبایی یه وضی بوده ها....!!!با حال ترین قسمت اونجا بود که یه دستگاههایی کمی کوچکتر از تراکتور گذاشته بو.دن اون کنار به نام دوربین های عکاسی اون زمان...  و یه عکسی از یه سری لات رو دیوار بود با این عنوان که مردان قمار باز در حال قمار..به نظرم داشتم تیله بازی میکردن..باحالش اینجاست که زیر عکس نوشته:این عکس به صورت اتفاقی گرفته شده و این مردان متوجه عکس نیستند!!!

یهو با هم میگیم اون زمان که دوربینا اندازه نیسان بوده و یارو میرفته زیر یه پارچه سیاه و بعد از شونصد ساعت یه نخی رو میکشیده و یه انفجاری صورت میگرفته و دودی بلند میشده ،این مردان اصلا متوجه دوربین نبوده اند!!!خدایا عزتتو!!...از خنده ریسه رفتیما....

میریم تو حیاط...از گرسنگی هلاکیم!!بوی غذا به مشام میرسه...سفره خانه سنتی...میریم پایین..اون چند تا تخت پر از توریست های خارجیه که معمولا میانگین سنی بالای نود سال دارن!!با بچه ها به این تنیجه میرسیم اون معدود توریست هایی که میان ایران میذارن آخرین سفر عمرشونو بیان که احتمالا اگه  مردن ،هم مشکلی براشون پیش نیاد!!

صاحب رستوران با خودشم دعوا داره!صبر میکنیم یکی از تختها خالی بشه و میپریم رو تخت میشینیم...من و دوستم دیزی سفارش میدیم و دوست گرمابه زرشک پلو با مرغ...دیزی رو میارن و دوستم یادم میده که اینجوری با حال بخور دیزی رو...حتی میگیره واسم میکوبه و با سنگک میزنیم تو رگ...آی چسبید!!

میاییم بیرون و یکی دو جای دیگه رو گذری میبینیم و میریم دوباره ایستگاه مترو...مترو میاد..تا خرخره پره!!دوست لاغرمون به صورت ال سی دی میری وایمیسته جلوی در و در حالی که نمیتونه سرشو برگردونه،میگه بیایین!جا میشینا...!!!

در بسته میشه!دوستم میگه اخه اون با چه حسی به من و تو میگه بیایین جا میشین؟!!!تو ایستگاه بعدی دوباره به هم میپیوندیم و حرف میزنیم و چخ چخ میکنیم!!یهو دوستن لاغرمون شروع میکنه به خداحافظی و اینا....منم براش آرزوی موفقیت میکنم و به امید دیدار مجددش منتظرم که پیاده بشه از مترو،که یهو دوستم دستمو میگیره و میگه بیا پیاده شیم!!تازه میفهمم ما باید پیاده بشیم نه دوست گرمابه!!

میریم بیرون ایستگاه...میرسیم تو سایه..بهش میگم که از دیدنت خوشحال شدم.جفتمون میگیم که اصلا این حسو نداشتیم که دیدار اوله و با یک غریبه روزی رو سپری کردیم...برای دوست باهوشم آرزوی موفقیت و سفری خوش میکنم و ازش میخوام یادم کنه!!!

کتاب حرامیان با ترجمه نجف دریا بندری رو براش هدیه گرفته بودم به نظرم.رو صفحه اولش نوشتم برای دوست وبلاگی عزیزم دکتر نفیس! و یادت باشه که پیتیکو پیتیکو نرفتیم!!

دوشنبه

با یکی از همکلاسهای قدیمم که چند سالی بود ندیده بودمش و از قضا هفته قبل اومد تبریز و یک ساعتی همدیگه رو دیدیم...قرار شد بریم سینما آزادی!ساعت 11 صبح میرم در سینما و میفهمم اولین سانس از ساعت 13:30 شروع میشه!!میخواستم فیلم انتهای خیابان هشتم رو ببینم...قربونش برم این روزها همه جا حامد بهداد هستش؟شما چطور؟!!تازه قرار بود شب بریم تئاتر "عشق من حامد بهداد "که دیگه حالش پیدا نشد و بی خیال شدیم...!

بهش میگم ساناز ما تو دهات هم بخواییم بریم سینما یه زنگ میزنیم و اسم فیلم رو اکران و سانس ها رو میپرسیم!!چرا فکر کردی تا پامونو بذاریم تو سینما درهای هالیوود به روی ما باز میشه و عدل فیلم دلخواهمون شروع میشه؟!!

بی خیال فیلم میشیم و میریم میدون ونک،میشینیم تو یه کافی شاپ و هرکدوم یه سان شاین سفارش میدیم و اساسی گپ و گفت میکنیم و یادی از همه شناخته ها و نشناخته ها خاطرات و سرنوشت ها...میکنیم!اینارو نگفتم که یعنی غیبت نکردیم و خاله زنک بازی درنیاوردیما!!

بعد از یکی دو ساعتی خداحافظی میکنیم و برمیگردم خونه...با بچه های برادر شوهرم کلی حال میکنم!صدرا کمی تب کرده و یه جوش کم رنگ رو سینه اش زده..عمو فرزادش میگه به نظرم آبله مرغون داری میگیری عمو...آخر شب مامانش میگه فردا میری مهد؟میگه مگه من قابله فرقون نگرفتم؟!!!

صبح که بیدار شدیم دیدم قابله فرقوناش همین طوری زیاد شده!!نازی...اصلا حوصله کنگره رفتنو نداشتم و موندم تو خونه...از دیروز یه نیمچه فنگ شویی شروع کرده بودیم که امروز و بعد از اومدن جاری ،اساسی یه فنگ شویی کردیم..کم کم باید آماده میشدیم و آخرین تغییرات رو هم دادیم وبعد وسایل رو جمع کردم و راهی تبریز شدیم...

برگشت از تاریخ.

جمعه.

وسایلمون رو دیشب جمع کردم..حدود ساعت 10صبح،اتاق رو تحویل میدیم.میزنیم بیرون...میریم نزدیک ولکس گاردن(پارک ملت!)پیاده میشیم...روبروی ساختمان باشکوه  پارلمان و مجسمه  طلایی رنگ جلوش عکس میگیریم...دهنم رو به ساختمونها بازه که یهو صدای یه زنگ آروم دوچرخه رو میشنوم..یه دوچرخه سوار رد میشه از کنارم و بدون اینکه سرشو برگردونه،فقط به کف خیابون اشاره میکنه،وقتی نگاه میکنم میبینم،اون خط مال دوچرخه سوارهاست!!با خودم میگم،چه معنی داره،فقط اشاره کردن؟!!یه فحشی،یه دادی...اقلا بلند میگفت:اوهوی خانوم!حواست کجاست؟!!والا...

پیاده میریم تا میرسیم به جلوی ی ساختمون بسیار بزرگ و زیبا و باستانی دیگه که بهش فکر کنم راتئوس میگفتند...بازارچه های  خرید کریسمس،تو پارک جلوی ساختمون به راهه...از یکی از درها،میریم تو ساختمون..یه عالمه بچه تو غرفه های مختلف مثل کارگاههای شیرینی پزی،درست کردن کاردستی و ........دارن با مربیهاشون بازی و کار میکنند..

از یه در دیگه میریم تو..به مامور میگیم میشه رفت تو؟میگه اره بابا...راه پله های متعدد با فرش قرمز و یک سالن پشت سرهم گاردروب(که علامت زده بود،اینجا تحویل لباس مجانی است!)...طبقه بالا یک سرسرای دیدنی و قدیمی که احتمالا توش کنفرانس بوده و یک فرش دیدنی(اینجا فرش تو موزه ها و کاخها نبود یا خیلی کم و معمولی بود!)...ما همین طور داشتیم ول میگشتیم و یک نفر نمیومد بگه،شما اینجا چیکار میکنین؟!!!!

از اونجا اومدیم بیرون  و یه سیب زمینی با کوکتل سوس خوردیم و اینبار بین راه،وارد ساختمان دانشگاه وین شدیم...یه سر و گوشی آب دادیم و تصمیم گرفتیم بریم موزه تاریخ ...

آه خدای من...وای خدای من!!این ساختمون قدمت حدودا یکصد و بیست ساله داشت....وای که چه سقفی..وای که چه ستونهای مرمری...وای که چه کفی!!

رفتیم و در تاریخ غرق شدیم...از سنگ نبشته های چند هزار ساله رسیدیم به قسمت مصر و چند مومیایی و حتی کروکودیل مومیایی شده و دیگه چه مجسمه هایی و کلی زیر خاکی و رو خاکی و سکه و کاسه و کوزه و تزیینات و .....زیباتر از همه خود معماری کاخ و دیزان موزه بود...

طبقه بالا،گالری نقاشی و چند صد تابلو با چه قابهایی با چه نقش هایی ......تابلوی برج بابل رو هم تو این موزه هر طور بود پیدا کردم و باهاش عکس گرفتم!!راستش خیلی دنبال تابلوی شوالیه گشتم که پازل 2000 تکه شو تو خونه دارم،ولی اینجا نبود!!کافی شاپ وسط سالن موزه در طبقه دوم،فوق العاده بود...از اون جاهایی که  حس فیلم کازینو رویال بهت دست میداد!!

بعدش بدو بدو رفتیم موزه جواهرات تو دو تا خیابون اونورتر میدون،تصویری از ناپلئون بناپارت در کنار گهواره ای زیبا بیشتر از هرچیزی در اینجا به یادم موند...

میاییم بیرون...چند تا عکس هم تو این میدون میگیریم..کف پاهام داره میسوزه!!از رو نمیریم.....من مردم از دیدن اینهمه تاریخ و معماری و هنر...هوا خیلی سرده..خیلی...ولی اینجا زیباست...با اینهمه در اکثر مناطق شهر،غروب، دلگیره...

موقع برگشتن به فرودگاه، دوباره از جلوی دانشگاه رد میشیم... از کنار دانوب کانال رد میشیم...بیشتر سازه های مدرن،در کنار رودخانه بنا شده....وقتی دفترچه راهنما رو نگاه میکنیم،میبینیم با این فرصت کم خیلی جاهارو دیدیم...خاطراتمو تو هواپیما در حالی مینویسم که خانومی که کنارم نشسته و 18 ساله در اتریش زندگی میکنه،میگه من این موزه ها رو نرفتم...ولی تاکید داره ،که برای خرید بهترین فصل از نیمه جولای هستش...آه خدای من...

 

خانه موزارت

پنج شنبه.

صبح  حدود ساعت 9 زدیم بیرون..با قطار رفتیم دانوب ایلند.قسمتی از شهر در کنار رود دانوب.این قسمت از شهر کلا،نوساخت، و با معماری مدرن بود.بیشتر ساختمانها، بلند و اداری و تجاری بودند.برجهای بلندی در حال احداث بود.. پشت یکسری مجتمع مسکونی وسیع،برج مخابراتی  وین،از وسط پارک در هاله ای از مه دیده میشد.به یک مجتمع عظیم رسیدیم که از دور نوشته بود،اینترنشنال بازار!!سرمونو انداختیم پایین بریم ببینیم چه خبره!از روز روشن تر بود که اینجا بازار نیست ،رفتیم فضولی ببینیم جریان چیه!بعد از تحقیقات متوجه شدیم نمایشگاه صنایع دستی از کشورهای مختلف جهان برپا بوده  که به نفع انجمن حمایت از زنان  بود..البته نمایشگاه تموم شده بود و در حال جمع کردن غرفه ها بودند.تعدادی سرباز هم در حمل جعبه های بزرگ کمک میکردند.دقیقا از اون سربازهای خوش تیپ تو فیلمهای جنگ جهانی با اون کلاه قایقی ها....

خیلی دلمون میخواست مقر سازمان ملل رو پیدا کنیم...تو اون محوطه های خلوت و سرد  پاییزی محصور بین ساختمانهای عظیم،یه جایی پر از پرچمهای مختلف بود..به همسر گرامی گفتم باور کن خود خودشه!خلاصه،رفتیم از پایین پله ها تا ببینیم چطوری میشه به سر درش برسیم،یهو یه آقای پلیس،از اون آقا پلیسهای  خیلی پلیس!!در حالیکه دستاشو به هم گره زده بود و پاهاش به اندازه عرض شونه هاش باز بود،به زبان شیوای نمیدونم کجا یه چیزی تو مایه های بفرما،چی میخواین؟ازمون پرسید!!ما هم خودمونو زدیم به کوچه علی چپ که یعنی چیزی نمیدونیم،گفتیم میشه بریم تو واسه ویزیت؟یکم نگاهمون کرد و گفت:دیس ایز یو ان او!!منظورش این بود همینتون مونده از کوچه برین تو مقر سازمان ملل!!البته من خیلی خواستم توضیح بدم که ما سفیر صلح هستیم و اومدیم شاید جریان انرژی اتمی و اینا ..ماست مالی و آشتی  با اتحادیه و شیرینی و این حرفا ولی کلا احساس کردم اگه یه پله بالاتر میرفتم تو اخبار بی بی سی میگفت دو نفر ایرانی ناشناس از دیوار یو ان او رفتن بالا و ...بیا درستش کن!!

برگشتیم و از داخل ایستگاه مترو،رد شدیم  تا به کناره دانوب رسیدیم...در حقیقت بیشتر قسمت مدرن بر روی جزیره ای که بوسیله پلهای  متعدد به دو طرف دانوب ارتباط دارند،بنا شده است...دانوب خاکستری رنگ و پر آب بود..پارکهای حاشیه دانوب جون میداد برای دوچرخه سواری و پیاده روی،البته نه در اون هوای بسیار سرد...

با قطار برگشتیم،به شهر .تو ایستگاه  پیاده شدیم.تو گوشه کنار درهای خروجی ،انجمنی متشکل از الکلی های گمنام شاید هم نامدار بود!!مست لایعقل،سر صبح قورت قورت شیشه های آبجو رو سر میکشیدندو هر هر میخندیدند و تلو تلو میخوردند!!خواستیم بریم دستشویی و داشتیم تو بساطمون دنبال نیم یورویی،میگشتیم  و نمیتونستیم گیر بیاریم که یهو یه خانوم خیلی مسن با پالتویی بنفش و چشمهایی آبی و موهای فرفری سفید بهمون اشاره کرد که بیایین.نیم یورویی رو تو دستگاه گذاشت و رد شد و اشاره کرد که بدویین این ور،من و فرزاد تا اومدیم فکر کنیم ،یهو یه آقایی میانسال از پشت با خنده و آروم منو هل داد که بدو بدو برو تو..!!خلاصه،4 نفری با نیم یوروی اون خانومه رد شدیم.و بعد از رد شدن،خانومه یه چشمک به من زد و آقاهه انگشتشو به علامت پیروزی نشونمون داد!!!

خلاصه،ما بسیار خراب مرام شهروندان اتریشی شدیم!!وکلا تقلب خیلی کیف میدهد در هر سن و جنس و ملیتی که باشی!!

پشت ایستگاه چرخ و فلک معروف وین رو که اتاقکهاش عین واگن قطاره ،شایدم بوده! دیدیم..به قول خودشون جزو لند مارکهای وین هستش..راستش آنقدر سرد بود که نشد پیاده بریم تا یه خیابون پایین تر و پریدم سوار مترو شدیم..وقتی از پله برقی های ایستگاه داشتیم میومدیم بالا،انگار وسط تاریخ سر در آوردیم...جلوی کلیسای معظم سنت اشتفان..کلیسایی با قدمت حدودا 900 سال که در اثر آتش سوزیها و آسیب هایی که در جنگ جهانی دیده بود،در برخی قسمتها نمایی سیاه رنگ پیدا کرده بود که به نظر من بسیار با ابهت تر دیده میشد...یک کلیسای بزرگ و باشکوه و پر از مجسمه ها و نقش و نگار ها و نقاشیهای دیدنی بر روی سقف و ستونها و پنجره های ارسی و شیشه های رنگین و .......که آیین مذهبی در حال اجرا داشت..قبل از رفتن به  کلیسا،پسری که شنل خاصی پوشیده بود و تعداد ی از اونها تو میدون مشغول تبلیغ بودند،جلو آمد و بعد از خوشامد گویی ازمون پرسید که موسیقی کلاسیک دوست دارین؟همسر گرامی چنان گفت نه که گویی مشتی محکم بر دهان استکبار کوبید!!پسره یه لحظه موند،بعد همسر گفت خوب،حالا حرفتو بگو!!!خلاصه،دو تا بلیط اپرا و باله  برای شب خریدیم و رفتیم به دیدن مناطق دیدنی این منطقه و به عبارتی گرابن..

کالسکه های متعددی با کالسکه چی به سبک قدیم،کنار میدون پارک کرده بودن و توریست ها رو میچرخوندن..بوی کثافت کاری اسبها ،در اون قسمت،همچین فضا رو عطر آنگین کرده بود!!بعد از دیدن کلیسای سنت اشتفان رفتیم کوچه پشتی که از اون کوچه پس کوچه های قدیمی بود..رسیدیم به خانه موزارت..آپارتمانی چند طبقه و قدیمی که راه پله های بسیار باریک و دیدنی داشت..موزه ای از بیوگرافی موزارت با وسایل و انیمیشن و برخی اسناد..طبقه ای که خانه موزارت بوده و به مدت دو سال و نیم در اونجا زندگی کرده بود با توضیحات اتاقها...فقط اتاق خواب،دیزان خاصی  با سنگ داشت و تخت خوابی چوبی و کوچک کنار اتاق جا داده شده بود...

تو منطقه گرابن،که منطقه ای تاریخی،دیدنی،زیبا،باشکوه و پر از هنر و معماری و زیبایی بود و تزیینات کریسمس زیبایی درخشش اونجا رو چند برابر کرده بود راه افتادیم..تا چشم کار میکرد آثار تاریخی  و ساختمانهای دیدنی بود..یه جور شانزه لیزه بود.خیابونی سنگفرش با بوتیک ها و برند های معروف و رستورانهای آنچنانی...تو این منطقه کلی از این خانومهای پاریس هیلتونی دیدم!!

درب یک کلیسای نه چندان بزرگ به اسم پیترکلیشه رو باز کردم،ببینم توش چه خبره...وای و اخ خدای من!!انقدر مجلل و باشکوه بود که اصن اعصاب خورد میشد!!نشسته بودم رو نیمکت و دهنمو باز کرده بودم به این نقاشی روی سقف..گچبریها..ستون های مرمر و مجسمه ها و محراب و نیمکتهای چوبی کنده کاری شده و چلچراغها...وقتی اومدیم بیرون دیدم دستکش و کلاهم نیست!!برگشتم و از گوشه کنار نیمک پیداشون کردم..بس که سر به هوا بودم!!

مجسمه یادبود پلاگ تاور هم دیدنی بود..آنقدر تو این منطقه ساختمون و مجسمه و چی و چی دیدنی بود که الان اصلا اسمش یادم نیست...با قطار رفتیم کاخ belvedere.

آه،خدای من!!این کاخ شبیه به کاخ شومبقون ولی  با محوطه ای کوچکتر بود...معماری داخل کاخ،فوق العاده بود..پر از تابلوهای نقاشی...یکی از جالبترین نقاشی ها،تصویر بیلروت،جراح بزرگ اتریشی،در حال جراحی مریضی که بیهوش شده بود وسط  کلاس درس و آمفی تئاتر بود...جفتمون از هم پرسیدیم،چطور اون زمان مریض رو بدون دستکش و اتاق عمل و ...عمل میکردند و مریض زنده میموندو نتیجه هم میگرفت و تازه روش جراحی هم ابداع میشد...الله اکبر!

چند طبقه کاخ رو گشتیم و مجسمه های  انچنانی رو دیدیم و تابلویی از ونسان ونگوگ هم دیدم و چون زندگینامه اش رو خوندم کلی ذوق زذم و خواستم به همسر جان توضیح بدم که این تابلو مال کدوم دوره از زندگی  ونسان بوده،که همسر جان گفت حالا توروخدا بی خیال شو،وقت نداریم!!تابلوهای گوستاو کلیمیت ،و معروفترین تابلوش،بوسه هم در اونجا بود..و اصل تابلویی که تصویر کوچکش رو شیرین به فرناز هدیه داده بود تو این موزه دیدم..

از کاخ اومدیم بیرون،تا بریم اون سر باغ کاخ یه موزه دیگه!!هوا سرد و مه آلود و تاریک بود...وقتی تو محوطه تاریک باغ داشتیم  تند تند میرفتیم تا یخ نزنیم،برگشتیم تا نمایی از شب کاخ رو ببینیم...وای ،نور پردازی کاخ بر فراز بلندی در میان مه و ابرهای سیاه،زیبایی خوف انگیزی داشت...عین کاخهای فیلمهای هری پاتر..که حس میکنی الان از تو کاخ یه جادوگری میاد بیرون....آه خدای من!!

موزه ساختمان بعدی رو هم رفتیم که در آخر به یه چیزیایی تو مایه های هنرهای تجسمی بود...اومدیم بیرون.سرمای چند درجه زیر صفر و خستگی و دیدن اینهمه تاریخ و هنر اساسی انرژی میگرفت...با قطار راه افتادیم به سمت یافتن بتهوون پلاتز ا...تو اون سرما داریم دور خودمون میچرخیم و از هر کسی هم میپرسیم،میگه همین جاهاست ولی نمیدونم کجاست!!در این بین،دیدن کلی آدم که دارن تو پیست هاکی روی یخ بازی میکنن و یه عده زیاد دیگه،روی یه پیست دیگه پاتیناژ میرن،باعث شد بیشتر سردم بشه!!خلاصه،بتهوون  پلاتز رو پیدا کردیم و رفتیم در حقیقت تو یه کلیسای زیبا...خودمو چسبونده بودم به شوفاژ شاید کمی گرم بشم!!

ساعت حدود 7:30 بود که گفتن میتونین برین بالا به طرف سالن...قبلا یکی از دوستان گفته بود که تو کنسرتها،باید لباس رسمی بپوشن و خانومها کلاه بذارن و آقایون فراگ یا کت شلوار انچنانی..ولی اینجا که همچین قانونی نداشت.ولی یکی از پرسنل،به من گفت لطفا پالتو تونو دربیارین..گفتم من خیلی سردمه!گفت:خواهش میکنم،بالا خیلی گرمه،شما پالتوتونو دربیارین..مثل همه خانومها،و خیلی از آقایون پالتو رو درآوردم و یک یورو هم بابت گاردروب ازم گرفتن!!اصن یه وضعی...

سالن زیبای بالا،پر از مهمان شد و کنسرتی از قطعه های معروف همراه با دو قطعه نمایش اپرا و باله اجرا شد که در آخر هم با همون تک نوازیهای هنرمندانه هر کدوم از اعضا و حرکات جالبشون،کلی خندیدیم و لذت بردیم..تو کل سالن،یه خانوم و آقای جوون با یه دختر بچه 3 ساله و یه پسر حدودا 9 ماهه اومده بودن..اول که دیدم،با خودم گفتم حالا واجبه با دو تا بچه کوچیک تو این سرماها بیایین کنسرت،از دماغ دیگران هم بریزن؟!!در تمام اون دو ساعت،پسرک نوزاد فقط دو بار آروم گفت :دا!!اونم وقت انتراکت!!حالا اگه بچه های من بودن،ستونهای کلیسا رو از بیخ کنده بودن بخدا..

خیلی خسته بودم...شب به خیر.

سی سی

چهارشنبه.

ساعت 9 صبح زدیم بیرون...ظاهر هوا نسبتا گول زننده بود،ولی وقتی چند دقیقه ای پیاده رفتم فهمیدم که اساسی سرده...سعی کردم به خودم تلقین کنم که کمی بگذره گرم میشه،نشون به اون نشون که تا اخر شب،همچنان سرما در من نهادینه شد!!

سوار قطار لاین 58 شدیم و رفتیم به ایستگاه     schonbrunn .کاخی که ساخت آن در 1695 میلادی شروع  و در 1713 به پایان رسید.ماریا ترزا ملکه وقت،دکوراسیون و تزیینات داخلی این کاخ رو توسط آرشیتکتی معروف از سال 1744 الی 1749 به پایان رساند..این کاخ زرد رنگ که در تلفظ خودشون،شومبقون گفته میشه متشکل از 1441 اتاق هستش که از این تعداد 40 اتاق و سالن برای بازدید عموم  آزاده..برای خرید بلیط سه تا انتخاب داشتیم که ما گراند تور رو انتخاب کردیم چون میتونستیم جاهای خیلی بیشتری ببینیم و ضمنا بازدید دو تا موزه دیگه در منطقه ای دورتر با همین بلیط  امکان پذیر بود..از شکوه و جمال کاخ که هر چی بگم کم گفتم،گچبریهایی که در برخی مناطق با طلا پوشانده شده بود و پنجره های بزرگ و دربهای قدیمی و بخاریهای با عظمت سرامیکی  سفید رنگ و چلچراغها و....تنها چیزی که به چشمم اومد مفروش نبودن اتاقها و در بعضی سالنها،وجود فرشهایی کهنه و بیشتر شبیه مخمل یاگلیم با حاشیه های کج بود...میزهای تحریر و آرایش و تخت خوابهای قدیمی و با عرض زیاد و طول نسبتا کوتاه اقلا برای قد مردمان این منطقه...ملافه های سفیدی که در اثر مرور زمان به خاکستری متمایل شده...لگن و پارچ و سطلهای چینی بزرگ برای شستشوی دست و صورت و توالت های سرامیکی در بسته کوچک داخل اتاق خواب...بعضی از اتاقها واقعا زیبایی و منحصر به فردی خاصی داشت،از جمله اتاق چاینیز گرد و بیضی..از اونجا که ملکه ماری ترزا علاقه خاصی به تزیینات چینی داشته این دو اتاق رو که کف یکی مدور و دیگری بیضی شکل بود تماما با نقاشیهای  چینی مشکی  و براق بر روی کابینتها مزین کرده بودند و پر از گلدانها و مجسمه ساخت چین بود و زیباتر از همه طرح پارکت کف این دو اتاق بود که بیشتر شبیه به فرشی پر نقش و نگار بود...گالری بزرگ  با نقاشیهای فوق العاده زیبای سقف که ملاقاتهای خاصی طی سالیان در آن صورت گرفته،من جمله ملاقات خوروشچف و کندی..موزارت در اتاق گالری کوچک در سن 6 سالگی اجرا داشته است...نقاشیهای روی دیوارها بیانگر عظمت  برخی از جشنها و مراسم و حتی برخی ظفرهاست...

تصاویر ماری ترزا،همسر و فرزندانش...دخترانش  و سرنوشتهایی که برای آنان رقم خورد..تصویر ماری انتوانت زیبا..وقایع و تاریخچه های سالنهای کاخ را با ادیو لیدر گوش میدیم ...در برخی قسمتهای کاخ مرمت گران، با چنان دقتی مشغول مرمت هستند،گویی سرمای هوا اصلا برایشان مهم نیست...قسمتهای در حال مرمت توسط پرده هایی که تصاویر حقیقی همون قسمت با همون ابعاد روی ان پرینت شده پوشانده شده اند و از دور در وحله اول،تشخیص تصویر بودن آن مشکل است...و مرمت گران در کابینهای پشت این پرده ها،به آرامی بر روی داربستها مراحل تعمیر را به پیش میبرند...

بعد از دیدن سالنهای کاخ وارد محوطه پشتی و باغ بسیار بسیار بسیار وسیع  کاخ میشیم...باغی که در آن کالسکه های امپراطوران بسیاری  جهت شرکت در مراسم مختلف وارد شده است...این باغ در روبرو منتهی به یک تپه بلند میشه که در ابتدا یک استخر بسیار بزرگ که مجسمه های غول پیکر سنگی و افسانه ای ضلع بالا و روبروی استخر رو در برگرفته ،به چشم میخوره و بعد بالاتر از اون در بالای تپه یک  سازه سنگی و بسیار زیبا همچون دروازه ای بزرگ به نام گلوریت خودنمایی میکنه..گلوریت در میان مه امروز صبح وین،مثل رویایی در واقعیت بود...پاییز و برگهای خوشرنگ،رنگ خاصی به باغ بخشیده....استخری گرد با مجسمه ای زیبا در وسط اون،با آبی کاملا سبز رنگ که بوسیله تعداد بسیار زیادی کاج که گویا آرایشگری اولین طبقه کاجها رو یکدست آرایش کرده  در سمت راست باغ بود...دالانی بسیار عریض و بی انتها که با داربست شاخه های خشکیده مو پوشیده شده بود و تماما پر از برگهای رنگین پاییزی بود،فقط تونسم اسمش رو بذارم دالان بهشت...قسمت کناری میدان وسط باغ،لابرینت داشت که جای هیجان انگیزی برای بچه ها بود...نوشته بود برفهای قسمت کناری محوطه پارو نمی شود...وقتی یه کارت پستال از تصویر همون قسمت در زمستان دیدم فهمیدم که چه حجم و  ارتفاعی از برف  در اون قسمت جمع میشه و جون میده برای برف بازی...

رفتیم به سمت تپه روبرویی..و راه های سربالای تپه رو رفتیم بالا..حسابی شیب بلندی داشت...وقتی رسیدیم بالا،کاخ شومبقون و لند اسکیپی از شهر وین در مه همچون تابلویی زیبا خودش رو به رخ بیننده میکشید...

افراد مختلف از هر رده سنی تو باغ و راههای جنگلی مربوط به  محوطه،مشغول پیاده روی ،ورزش و دو بودند....

از یه راه خلوت داشتیم برمیگشتیم و حرف این بود که الان یه خرس از پشت درخت میاد و نعره میکشه و میخندیدیم که یهو یه صدایی روی یکی از درختها اومد و بلافاصله برگشتیم ببینیم چه خبره،که دیدیم سنجاب سیاه رنگی از تنه درخت در حال پایین اومدن و ورجه وورجه کردن بود...

برگشتیم و کاخ رو دور زدیم .در محوطه جلویی،بازاچه و غرفه هایی بسیار زیبا ،برای فروش انواع اقسام صنایع دستی و تزیینات درخت کریسمس و خلاصه وسایل جینگل برگی بود...صدای زنگوله های  اهنگهای کریسمس،با نوای موسیقی ها و کنسرتهای معروف که به ارومی در محوطه پخش میشد،در امیخته بود...

با قطار رفتیم موزه مبلمان  که تا منطقه هافبورگ تقریبا یک ایستگاه فاصله داشت..موزه ای پر از مبلها تختها و تابلوها و اینه ها و میزها و کنسولها از زمان قدیم تا همین زمان معاصر....برخی وسایلی که تو فیلمهای معروف از اونها استفاده شده و همزمان اون قسمت از فیلم تو مانیتورهای کوچکی پخش میشد..تاریخچه ای از کابینت و شیر آلات حمام و دستشویی...به قدر ی تعدادشون زیاد بود که در 3 طبقه بزرگ و به صورت فشرده جای داده شده بودند...همه چی تو موزه ها از تمیزی برق میزد..حتی چلچراغها..

 

با قطار رفتیم به ایستگاه بعدی منطقه هافبورگ..منطقه ای که پر از بناهای معروف و کاخ و موزه های متعدده...به وضوح  دراین منطقه،تیپ افراد و لباس پوشیدن و کلاسشون،بسیار بالاتر از مناطق دیگر شهر بود...رفتیم داخل کاخ.طبقه پایین موزه ظروف چینی و کریستال و برنزی و اب طلا و سیلورهای تماشایی و متعدد شاهنشاهی...با دیدن تموم نمیشد.. آپارتمانهای امپریال و موزه  سی سی در طبقه سوم بود...از پلکانهایی که با فرش قرمز مفروش بود و تمام دیوارها و پله ها مرمرین بود،بالا رفتیم تا به سی سی میوزیوم رسیدیم.

ملکه الیزابت بایرن، معروف به سی سی،ملکه ای که پرتره هایی معروف از اون در اکثر موزه ها به چشم میخوره..چهره ای زیبا و اندامی فوق العاده باریک که  وقتی به اتاق ژیمناستیک داخل کاخ میرسیم،متوجه میشیم که ملکه هر روز چقدر ورزش میکرده و حلقه های بارفیکس  دهان آدمو به حیرت باز میکنه...وزنه ای باسکولی شکل که روایته که ملکه هر روز خودشو وزن میکرده...موهایی بسیار پرپشت و زیبا که روزانه دو الی سه ساعت صرف آرایش  اون میشده و ملکه در این زمان ،به فراگیری زبانهای مختلف میپرداخته...الحق که لیاقت داشته..سنجاقهای ستاره ای شکلی که از سنگهای سواروفسکی تشکیل شده و در پرتره ای معروف و زیبا از سی سی بر روی موهای پر پشت این زن،جا داده شده...این سنجاقها و شکل اونها خیلی معروفه و بدل اونها  و یا حتی اصلشون به عنوان یادگاری در قسمتهایی از موزه و شهر به فروش میرسه...سرنوشت این زن که در جنوا،توسط یک انارشیست ایتالیایی  کشته میشه،تراژدیکه...فیلمهایی تاریخی و عاشقانه از سی سی طی سالیان مختلف ساخته شده...

از موزه اومدیم بیرون...هوا تاریکه تاریکه...ساختمونهای معروف این منطقه در شب نورپردازی فوق العاده ای داره...از پا درد داریم میمیریم...باز سوار مترو میشیم...خطی که در یک قسمت کوچک به روی زمین میاد و از روی دانوب رد میشه..ولی تاریکی نمیذاره زیاد چیزی دیده بشه...با قطار لاین  5 برمیگردیم وست بانهوف..سرده سرده...یه چرخی میزنیم و با خستگی پاهامونو میکشیم تا برسیم به هتل...

*اینجا صدای بوق نمیاد ولی صدای فین کردن فراوون به گوش میرسه...سر صبحونه،وسط کنفرانس،تو مترو..پیر،جوون،زن ،مرد،باکلاس،معمولی،فرقی نمیکنه!!به راحتی دستمال رو از جیبش درمیاره و با قدرت تمام محتویات بینیشو تو دستمال خالی میکنه!!

کسی هم مشکلی نداره،گرچه در نقدی که با همسر جان در باب این موضوع داشتیم به این نتیجه رسیدیم که شاید بهتر ازاین باشه که یکی دقایق بسیار طولانی و شاید ساعتی رو برای اینکه فین نکنه،سعی کنه بر خلاف نیروی جاذبه و با بوجود آوردن خلا در ساکت ترین حالت!!آب دماغشو آروم آروم بالا بکشه،و همش رو اعصابت باشه...شب به خیر.

 

وین مه آلود...

سه شنبه.

صبح زود از خواب بیدار شدم.صبحانه خوردم ودوباره تنها راه افتادم تو خیابونها.. هواامروز سردتر شده ،به عبارتی کاملا سرده! جالبه،!ساعت 9 صبح ،چراغ  اکثر ماشینها روشن بود(دکتر ریولی کامنتتو که دیدم خیلی حال کردم از تله پاتی و دقت جفتمون!).خوش خوشان داشتم تو پیاده رو راه میرفتم که یهو دیدم یکی داره آروم در گوشم یه جیزایی میگه..بلافاصله برگشتم و دیدم یه زن میانسال و به احتمال بسیار زیاد معتاد با دندانهای زرد داره یه چیزایی میگه و صداشو گاها نازک میکنه و کف دستشو نشون میده..به احتمال زیاد معنی حرفاش این بود که الهی از جوونیت خیر ببینی دخترم،باید جهاز بدم به بچه هام و....!!راهمو گرفتم رفتم،ناگفته نماند که چند دقیقه ای با قدمهای تند داشت پشت سرم میومد و یه چیزایی میگفت و یکم ترسیدم.تو دلم گفتم،من از گدا پروری نفرت دارم و هیچ وقت به گدای خیابون تو ایران پول نمیدم حالا بیام به تو یورو بدم؟!!

ویترین زیرزمینی یه مغازه توجهمو جلب کرد..یه در خیلی بزرگ  و قدیمی با شیشه های رنگی و دستگیره قدیمی و خیلی قشنگ،راهی به طرف پله های اون مغازه باز میکرد...رفتم و یه چرخی زدم..دخترک میگفت بیشتر لباسها صنایع دستی و کار کشور پرو هستش..دنیایی از رنگ و کاموا و تکه دوزی بود....

رفتم تو خیابونی که سراسر مرکز خریده...چون نزدیک کریسمسه همه جا آهنگهای جینگیل برگی و صدای زنگوله میاد!!گاهی میترسم یه گوزن واقعی بپره جلوم!!تا ساعت 3 واسه خودم گشتم...تو یه فروشگاه یه خانوم مسن یه عطری گرفته بود دستش و به من یه چیزی تو مایه های مثلا: ایح گریبی ریشومکا فور منا دی رابب؟گفت!!منم گفتم:نه حاج خانوم،فور وومنا!!عطر زنونه است!!

یه عطر دیگه گرفت دستشو یه چیز دیگه پرسید که اصلا هیچ جوره نتونستم یه لغت آشنا از توش دربیارم!!گفتم:نه دیگه ..این انگلیش بگو!!یه چیزی گفت که معنیش انگلیش یوخدی بود!!

تو طبقه سوم یه فروشگاه مرد ریشویی رو دیدم که با موبایل حرف میزد و دست دیگرش به یه پالتو بود و میگفت:آره،کرمی رنگه..تقریبا تا روی زانو!نمیدونم،بذار ببینم جنس دیگه اش هست...؟کمی بعد تو طبقه دوم دوباره صداشو شنیدم که میگفت:بالاخره بلوز رو واسه زهرا بردارم یا نه؟!!!و همچنان ادامه داشت...با خودم گفتم من که زن هستم و نسبتا سلیقه اطرفیانمو میدونم سوغاتی خریدن برام یه معضله!!وای به حال تو که باید از اینجا مشخصات و سایز و مدل یقه لباس رو هم بگی...

برگشتم هتل وبا همسر گرامی که درس و مشقش تموم شده بود،تصمیم گرفتیم دوباره بریم بیرون...هوا سردتر شده بود و اساسی از پیاده روی خسته بودم!پیشنهاد کردم که بیا سوار قطار شهری قرمز رنگا بشیم..اینجا پر از قطاره یا به قول خودشون آندر گراند..تو ایستگاه وست بانهوف که ایستگاه راه آهن هستش سوار یه خط شدیم..فرزاد پرسید این خط کجا میره؟گفتم:نمیدونم..گفت:واسه چی سوار شیم؟گفتم:خوب بیکاریم..اینجوری میتونیم خیلی از جاهای شهرو ببینیم و آخر خط با همین خط برمی گردیم وست بانهوف!!

به نظرم زیاد متوجه حرفم نشده بود،ما هم سوار اولین قطاری که لاین 6 بود شدیم..و رو صندلیهای که زیرش سنگهای گرم بود نشستیم..آی حال میداد..با اینکه واگن هاش خیلی قدیمی بود ولی گرمایش عالی بود..توی قطار دستگاهی بود که بلیط رو میشد از اونجا تهیه کرد،ولی هیچ مسافری اینکارو نمیکرد و هیچ کس هم از مسافری بلیط نمی خواست..البته من اینو سالها پیش از دایی کوچیکه که ساکن آلمان بود شنیده بودم که دولت حساب رو بر اساس اعتماد میذاره و فقط هر از گاهی به طور نامحسوس تو قطار ممکنه ازت بلیط بخوان که اگه نداشته باشی،جریمه حسابی میشی...منم تقریبا مطمئن بودم اینجا هم جریان به همین منواله..ولی کم کم عرق  از سرو روی همسر گرامی جاری شد که این چه کاریه ما کردیم؟چرا منو جایی میبری که نمیدونیم کجاست؟چرا اصلا سوار قطاری شدیم که نمیدونیم کجا میره؟اصلا بلیط نگرفتیم آخه؟گفتم خوب چه اهمیتی داره که کجا میریم!!ما که هیچ جای این  شهرو نمیشناسیم،چه فرقی داره..خلاصه رفتیم بلیط گرفتیم ولی دستگاه تو قطار ففط واسه یه نفر بلیط داد!!حالا من خنده ام گرفته..هار هار میخندم،همسر جان میگه باشه بخند بخند..میگم باشه اگه لو رفتیم من میگم بلیط ندارم،منو میبرن زندان!!اصن یه وضعی..

خلاصه راننده قطار که اگه تو ترکیه بود حتما میشد محنت سریال عشق ممنوع!گفت داشتن یا نداشتن بلیط به ما ربطی نداره..اگه خوش شانس باشین میتونین مجانی شهرو بگردین!!و واسه یک خط تا اخر 2.2یورو بود که مبلغ خیلی مناسبیه...مخصوصا اگه بلیط هفتگی یا ماهانه رو تهیه کنی دیگه خیلی صرف میکنه...اینجا ترک خیلی زیاده..و وقتی صدای مردی رو میشنوی که داره با موبایلش حرف میزنه وفارسی میگه باشه الان میام پایین پله ها،حس خوشایندی بهت دست میده..

تا اونجا که خیلی از مناطق شهرو دیدم،اکثر ساختمونها مثل هم،در یک ارتفاع و پنجره های موازی و یک اندازه دارن..هوا زود تاریک میشه،خونه ها تاریک هستند..درسته به خاطر کریسمس پشت خیلی از پنجره ها چراغونیه،ولی شهر کم نوره انگار..اصلا نور و گرمی  شهر های شرق رو نداره...به فرزاد میگفتم اگه آدم تنها بیاد این شهر واسه کار یا ادامه تحصیل،اوایل دق میکنه از دلتنگی...سرعت رانندگی ماشینها زیاده ولی انقدر سیستم رانندگی و ترافیک و احترام به مقررات چه از طرف عابر و چه راننده ها بالاست که حس نا امنی اصلا نداری...مودب هستند و اگه سوالی ازشون بپرسی با زبون بی زبونی هم که شده راهنماییت میکنند...

قلاده سگ تو دست ادمها و گیتار به پشت افراد خیلی زیاده!!اشترودل در انواع و اقسام دارند...یاد شهرزاد افتادم که باهاش میخندیدم و میگفت اشترودل اتریش گویا خیلی معروفه و حتی انگار مخترعش!!اتریشی بوده و من میگفتم نه بابا..من فکر میکردم نان رضوی بوده!!

شب سرده و حسابی مه آلود...اینجا صدای زنگ زیاد میاد ولی بوق نه!!شب به خیر...

 

ّّپاییز در اتریش.

دوشنبه.

صبح حدود ساعت 7 رسیدیم فروگاه.مسیر فرودگاه وین تا هتل،نسبتا پر ترافیک،که احتمالا بیشترش به خاطر روز اول هفته بود..پر از کارخونه ها و ساختمونهایی که بیشتر شبیه خونه های سازمانی بودن..یه مجتمع عظیم هم سر راه بود که نفهمیدم پتروشیمی بود یا یه چیزی تو همین مایه ها...پاییزه و بیشتر درختها لخت هستند ولی هوا بسیار مطبوع و خیلی خیلی بهتر و گرمتر از ایرانه!کم کم رسیدیم مرکز شهر...همه ساختمونها تقریبا یکدست هستند و متجاوز از 4 یا 5 طبقه نیستند...بناها اکثرا قدیمی که معلومه همش در حال مرمت و بازسازی هستند ولی روی خیلی از دیوارها آثار نم و رطوبت رو میشه دید..نمیدونم چرا همش یاد کارتون بچه های مدرسه والت  می افتم..یعنی دقیقا خیابونها،شیروانیها،ستونهای پای ساختمونها،رنگ زرد و قهو ه ای برخی ساختمونها دقیقا یاد آور صحنه های اون کارتونه...رسیدیم هتل.همسر گرامی بلافاصله رفت سالن سمینار سر درس و مشقش و من موندم و یک روز تنها دروین!

بعد از جابجا کردن وسایل،یه دستی به سر و روم کشیدم و زدم بیرون...تنها تو یه کشور غریب،با اسامی و زبانی که نمیتونی بخونی و بفهمی ولی یه چیزایی به زور از توش درمیاری،یه حالی میده...سعی کردم مسیر اصلی رو حفظ کنم و پیاده افتادم تو خیابونهای موازی و و بالا پایین کردن کوچه پس کوچه ها...نزدیک کریسمسه..همه جا جینگل برگه!!نمیدونم چرا جلوی گلفروشی ایستاده بودم دلم میخواست یک دسته از میوه های رنگ شده کاج،مخصوصا سیکلمه ای رنگشو بگیرم ،سوغاتی بیارم!!!

از توی پارک پیاده رفتم..راستش چیزی که در وهله اول خیلی به چشمم اومد،این بود که اکثر مردم،پیر هستند....هر کسی هم از قلاده یه سگ گرفته داره اینور و اونور میره...حالا من دارم،به کارت پستالهای خوشگل نگاه میکنم،دو تا سگ سفید که یکیشون از این بول داگهاست،جلوی پای من و در حالیکه صاحبانشون محو انتخاب کارت هستند،به هم شماره میدن و همدیگه رو ناز میکنن!!!الله اکبر..آدم دلش میخواد یه اتو برداره بکشه به سر و صورت این سگه،یکم چین و چروکهاش باز بشه!!

رسیدم به یه مرکز خرید،رفتم توش...چند سال پیش یکی از دوستان رفته بود چین.میگفت،اونجا همه خودشونو میکشتن که مثلا با این راننده چینی انگلیسی حرف بزنند،اونم اصلا نمیفهمید!پرسیدیم:آقای دکتر پس چکار میکردین؟گفت:هیچی!در تاکسی رو باز کردم،نشستم تو ماشین،گفتم:گردش(قارداش)،سور جداخ!!(به ترکی یعنی برادر من،برون بریم).اونم میروند..من ترکی حرف میزدم،اونم چینی!آنقدر خوب بود!!!خلاصه،اینجا هم از هر چند نفر،یکی ترک ترکیه بود..یه جا هم یه آقایی به فارسی داشت طریقه نصب هالوژنها رو در نمیدونم کجا توضیح میداد!!عرب و هندی و چینی هم نسبتا زیاده..اینجا سایزها  بزرگه،کلا از داشتن سایز 38،40 بسی معتمد به نفس میشین..چون اکثرا درشت هستند.بعضی از  پیرها،یک آرایش های عجیب غریب و بیگودیهای زمان خانوم هاویشام و دارک لایت های بنفش رنگی روی موهای سپید شده شون دارن که نگو...!!

توی یه فروشگاه که خواستم ظرف سالاد میوه رو بردارم یهو دستم به شونصد جا گیر کرد و شترق ظرف از دستم افتاد و میوه ها با آبشون کف سالن پخش و پلا شدن!!منم آه بلندی کشیدم که یعنی اوه ما ی گاد!!و خیلی دیگه ابراز تاسف کردم مثلا!!یه آقای مسوولی اومد به آلمانی گفت که الان میگم یکی بیاد تمیز کنه و یه پسری اومد و تمیز کرد و بهش گفتم پولشو همینجا بدم یا بدم به صندوق؟با تعجب نگاهم کرد و گفت  نه،نه..نمیخواد پولی بپردازین..بابا،ای ول!!نه به اونکه وقتی یه کیسه نایلون بزرگ میخوای دو دهم یورو پول میگیرن نه به اینکه یه ظرف میوه رو به فنا دادی و هیچی به هیچی...تا ساع ت 2 واسه خودم میچرخم و برمیگردم از همون سمتی که جهتمو حفظ کردم به هتل...ودر لحظاتی متوجه میشم که ای دل غافل،باز که کم مونده بود برم زیر قطار!!

آخه اینجا تقریبا صدای بوقی به گوش نمیرسه..همه چی آرومه!

بعد از ظهر حدود ساعت 7 میفتیم تو خیابونها...هوا سرد شده ولی سوز نداره.اساسی کوچه گردی و خیابون گردی میکنیما...این ساعت شب،خیابونها خلوت شده..انگار ادمها زود میپرن میرن تو خونه هاشون..یادمه تو خاطرات منصور ضابطیان خونده بودم که وین،شبهای زنده ای نداره..حداقل تو این منطقه همه خیابونها مثل همه....یکی از قشنگیهاش،درهای خونه هاست..درهای بزرگ و اکثرا قدیمی و کهنه...تقریبا اکثر خونه ها پنجره های دو جداره داره..و اونطوری که به نظر میرسه،اکثرا پارکینگ ندارند..چون دور تا دور خیابونهای سنگفرش شده ،پر از ماشینهای پارک شده است...کافه ها و بارهای تاریک تو هر خیابون یکی دو تا به چشم میخوره..هر کسی یه گیلاس گذاشته جلوش و داره با طرف مقابلش حرف میزنه.. یاگاهی از لای دود غلیظ سیگار،فوتبال تماشا میکنه..سر تمام کوچه ها چراغ راهنمایی است..شانسی همینجوری خیابونها رو بالا پایین میریم..یکی از خیابونها،منو یاد بلوار ابوطالب مشهد و خیابون فردوسی تبریز انداخت!کلی شیر آلات و ابزار فروشی و خنزر پنزر فروشی !!حالا بامزه تر از همه،چادر نمازی بریده شده تو ویترین یه مغازه بود..!!اینجا انگار قلیان خیلی طرفدار داره!مغازه گلیم فروشی و فرش به قول خودشون لری بافت ایران هم دیدنش خالی از لطف نبود..کلا آلمانی خوندن،حس خوبی به ادم میده!اینکه زود با خودت معنی میکنی،پارک ملت!بانک ملت!خانه موسیقی!!یا اینکه آنقدر یه تابلویی رو میبینی که میفهمی احتمالا معنی لغت این باهن،یک طرفه است!!تو همین اوضاع که داری عین بچه کلاس اول،به زور اسم تابلوها و اماکن رو میخونی،یه جایی رو میخونی که میفهمی یعنی فاحشه خانه!!!

دیگه آخر اخرا..از پا درد دارم میمیرم!!...برمیگردیم هتل و  در حالیکه این پست رو مینویسم دارم به تاریخچه ای از کمپانی نسله و کاکائو از بی بی سی وورلد گوش میدم..اینجا صدای بوق نمیاد..شب به خیر.

 

 

 

 

 

 

 

پاییز در استانبول.روز آخر..

دوشنبه،از دیدار آثار تاریخی و شهر دست برداشتیم و سعی کردیم بریم همون دوروبرا تا وقت بگذره ...یه کم علافی تو خیابون  و یه سینما رفتن.وسط کار یه چرت زدن ،ولی فهمیدن فیلم تا آخر!خداییش پیرز برازنن ،پیر هم شده خوش تیپه!میگن دود از کنده بلند میشه ها...

 واینبار نیمه شب برگشتیم خونه!به قول مامان بزرگم که هر جا میرفت آخرش میومد خونه و میگفت هیچ جای دنیا کوچه مدقالچی نمیشه!هیچ جا خونه آدم نمیشه!!

*با تشکر از تمام دوستانی که تولد منو تبریک گفتین..به قول مینا امسال جشنواره تولد هامو راه ننداختم،اولا 16 شهریور انقدر استرس داشتم و فکر و خیال که اصلا حالیم نبود!بعدشم بزرگ شدیم دیگه و اینا...!

ولی 11 مهر یاد خیلی ها بود..واقعا ممنون.چون من در طول سال فقط این روز تولد رو خیلی دوست دارم و یادم میمونه.و تبریک تولد رو خیلی خیلی دوست دارم ضمنا،روز تولد امام رضا هم تولدمه!ولی از من نشنیده بگیرین!!

*تو موزه توپ کاپی،یه خانوم و آقای جوون و خیلی قرتی ایرانی اومدن از ما پرسیدن که شما رفتین مسجد ایا صوفیا؟گفتم:آره..خانومه  در حالیکه گوشه لبهاشو به سمت پایین خم میکرد و دماغشو به سمت بالا جمع میکرد گفت:به نظر تون چطور بود؟ارزش داره ادم بره؟!!!!

اگه یکی تو اصفهان بیاد به شما بگه :ارزش دارم برم میدون نقش جهان رو ببینم،چی میگین؟!!

باور کنین اگه میگفتم عوض اون،صد دلار بدین برین اون سر شهر یه مرکز خرید ،باور کنین با کله میرفتند!!

پاییز در استانبول.5

امروز یکشنبه است و من دوباره تا عصر تنهام!پامیشم میرم  یه جای شلوغ پلوغ..تو سرویس فقط واسه یک نفر جا مونده. میپرم ردیف عقب میشینم.بغل دستم یه پسر احتمالا هندی نشسته و سمت چپم یه پسر فرانسوی با یه دختر کنارش..ردیف جلو روی صندلی تکی یه پیرمرد با موهای پرپشت سفید و ریش انبوه سفید رنگ و لپهای سرخ رنگ با کلاه انگلیسی و کاپشن آبی رنگ نشسته..فقط پیپ نداره که بشه درست شبیه کاپیتانهای بازنشسته تو کارتونها! و رو دو تا صندلیهای سمت چپ،یه مرد 130 کیلویی عرب  با ریش فرفری بلند و یه بچه سیاه سوخته به بغل همراه با زنی سیاه پوش و رو بنده به صورت لم دادند...

میخوام برم تو بحر تک نفری بودنم که موبایل پسر هندی زنگ میزنه و گوشی رو برمیداره..های مام..تنک یو..یاپ..آی هد املت،آی هد جوییس..نو نو!اورنج جوییس!!...

یعنی فکرشو بکن،طرف از اونور دنیا زنگ زده از پسر خرس گندش میپرسه واسه صبحونه آب کدوم میوه رو خوردی؟!!این مکالمه تا رسیدن به مقصد ادامه پیدا میکنه،و پسره که حس میکنه محتویات مکالمه خیلی ضایعه،دیگه هندی حرف میزنه!!ولی در پایان میگه،یس مام. ا ی هد میلک!!

پسره سمت چپی سعی میکنه تمام تابلوهای خیابون رو بخونه و تمام ر ها رو ق بگه!!از ردیف جلو هم صدای ال و هل و..میاد ..اوضاعیه!!!

پیاده میشیم..شلوغ...همه ریختن بیرون..خرید،گردش،کافی...چایی..غذا!!یکم میچرخم و یه کافه لاته میخورم(از بین تمام این کافی ها فقط اسم این یکی رو میدونم و مطمئنم که خوشمزه است!!).برمیگردم و سوار مینی بوس میشم.. همون پیرمرد دریانورد ردیف جلویی! با خانومش سوار میشن..بعد از اینکه یه کم از این ور و اونور حرف میزنیم،میپرسم اهل کجایین؟میگه:اهل کالیفرنیا ،ارمنی هستم(با حس سهراب بخونید که گفت:اهل کاشانم..!)خلاصه،از ارامنه حرف زدیم و اینکه پدر مادر عروسش هم اهل جلفای اصفهان بودند و سالها پیش مهاجرت میکنند کالیفرنیا..خانومش به راننده میگه خیلی ترافیک زیاده،اگه میشه با رسپشن هتل تماس بگیر بگو قرار بود بیان دنبال ما،مارو ببرن گردش..بگو که کمی دیر میکنیم.راننده با هتل تماس میگیره و میگه قراره دنبال خانوم و آقای فلانی یه تاکسی بیاد ..خانومه وسط حرف راننده میگه:تاکسی که نه..لیموزینه!!!

عصر دایی و خانومش میان و میبرنمون،بیرون ..کلی اینور و اونور شهر و تو ترافیک  اطراف بشیکتاش و ...شدید گیر میکنیم.ما که بدمون نمیاد آدمهای خوشگل دید بزنیم!شب واسه شام دایی میبره شعبه اصلی رستورانهای ابراهیم تاتلیسس! یارو با این اوضاعش داماد شده ها..!!

کلی از اوضاع پزشکی  ایران و ترکیه بحث میکنیم و به این نتیجه میرسیم که تخصص توانبخشی تو ترکیه با ایران خیلی فرق داره!و وقتی از میزان درآمد یه رادیولوژیست فقط با سونوگرافی میگیم،دهان اسن(خانوم دایی)باز میمونه و میگه بابا..چه حالی میکنن تو ایران!!

آخر شب در حالی که شیدا سرش افتاده رو شونه من و خوابش برده،خداحافظی میکنیم و دایی مارو میرسونه هتل..هر دفعه منو میبینه،میگه انگار مامانت داره از روبرو میاد!

پاییز در استانبول.4

امروز تا عصر تنها هستم..فرزاد رفته سر کلاس و درس و مشقش و من تنها میزنم بیرون..با سرویس هتل میرم میدان سلطان احمد!

اینبار میرم سمت خیابونهای بالاتر، از چند تا مقبره دیدن میکنم..میرسم به بازار بزرگ و قدیمی یا به قول خودشون کاپالی چارشی...پر از صنایع دستی سرامیکی و انواع محصولات چرمی و رو تختی و رو بالشتی و طلا فروشی و جواهریه...از جلوی هر مغازه که رد میشی فروشنده گیر میده که بیا بیا از اینا بخر...هی مادام..بایان...خانوم....شکیرا شکیرا(لابد به عربی به خانوم میگن شکیرا!)!!!مخ آدمو میخورن اگه واستی...از یه جا چند تا زیر بشقابی سرامیک با نقش شبهای استانبول میخرم تا سوغاتی ببرم...کلی از ایران و اوضاع منطقه با هم حرف میزنیم،آخرش بهم میگه تو که میتونی ترکی بخونی این دفترچه مال تو..نگاهی میندازم:سخنان و وصایای حضرت محمد!

برمیگردم دوباره از تو خیابونها میگذرم ،خوش خوشان از وسط خیابون رد میشم که ماشینی توش نیست،ولی یهو میبینم دوتا قطار از روبرو دارن میان!!خودمو پرت میکنم تو پیاده رو تا له نشم!!!

برمیگردم هتل..عصر دایی میاد دنبالمون...دایی که ندارم،پسرخاله مامانمه...میاد و میبردمون خونشون..تو یه منطقه خوش آب و هوا..خانومش عراقیه..اهل کرکوک..ولی  دوره تخصصشو تو ترکیه خونده و دیگه خانوادگی مهاجرت کردند به ترکیه..یه خانوم دکتر خیلی خونگرم که ترکی و اذری و نسبتا فارسی و عربی رو میفهمه!

جاتون خالی..یک میزی چیده بود دیدنی..از پرده پلو گرفته تا کوفته کرکوک و ترکی و ......خفه شدیم از خوردن تازه دو جور غذا دست نخورده موند!نمیدنم طفلک حس کرده بود قوم شوهر اومده ،دیگه خودکشی کرده بود از کدبانو گری ..منم کلی عکس و مدرک گرفتم تا تو تبریز سربلندش کنم...شب با دایی و دخترش بعد از گپ و گفتی که خیلی چسبید برگشتیم هتل..صبح یادم افتاد که سوغاتی که براشون برده بودم،بس که حرف زدم یادم رفت بدم!!!

 

پاییز در استانبول.3

 صبح از میدان سلطان احمد سوار اتوبوسهای سیتی تور شدیم.من عاشق این اتوبوسهای دوطبقه هستم!قبلا جاهای دیگه سوار شده بودم..امکان دیدن شهر با مبلغ بسیار بسیار کمتری نسبت به تاکسی رو فراهم میکنه..ضمن اینکه کاملا با حساب کتاب از صبح تا اوایل شب برنامه خوبی رو برای بازدید مناطق توریستی فراهم میکنه..

اول تور لاین سبز رو انتخاب کردیم که بیشتراز مناطق حاشیه تنگه بسفر عبور میکرد..مناطقی نسبتا قدیمی با کلیساهای از مذاهب ارتودکس و یا مساجد بعضا نیمه خرابه خیلی قدیمی مشرف به پارکهای بسیار آروم و سبز که برگهای درشت پاییزی روی چمن  های سبز رو بعضا طلایی رنگ کرده بود..کسانی که در یک روز بارانی هوس پیاده روی یا دویدن کنار ساحل بهشون دست داده بود و یا سگها رو برای هواخوری به پارک آورده بودند..

از همین حاشیه رد شدیم تا به جایی رسیدیم که معروف به تپه های پیرلوتی بود..از طریق گوشی راهنمای اتوبوس که از سر تنبلی زبان ترکیشو انتخاب کرده بودم و حال انگلیسی هضم کردنشو نداشتم،فهمیدم که یکی از قشنگترین تپه های استانبول همین منطقه است..جایی که کافه های خوشگل و با سبکهای خاصی داره که از زمانهای قدیم پاتوق دریانوردان زیادی بوده.. تو ایستگاه پیرلوتی پیاده شدیم  و به سمت دیگه بلوار رفتیم تا از طریق تله کابین یا به قول خودشون تله فریک،بریم اون بالا!کل تپه پو شیده از قبرهای درگذشتگان بود...گورهایی که پوشیده از گل های سرخ و داوودیهای رنگارنگ بود..ضمنا این دختر قد بلند و ظریف با موهای لخت خوشرنگش و اون دامن پلیسه خاکستری رنگی که مطمئنم کمرشو تا زده بود که کوتاهتر بشه!با این آقا پسر کم سن و سال خوب مدرسه رو دو در کرده بودن و تو بغل هم تو تلکه کابین چپیده بودن!!

رسیدیم بالای تپه و کمی گشت زدیم تا به یک تراس خیلی بزرگ  بر بام تژه رسیدیم..منظره فوق العاده ای از یک روز بارانی از تنگه  چشم نوازی میکرد..سمت راست پلهای روی تنگه  و در روبرو دو جزیره  خیلی کوچک  وسط دریا!و در سمت چپ تپه ای پوشیده از خانه و مناره های مساجد دیده میشد..

یه سکه انداختیم تو دوربین ثابت تا بتونیم از نزدیک این منظره ها رو ببینیم..برج گالاتا چه نزدیک شد!!

از تراس اومدیم پایین و تو جاده باریک  کناری اومدیم پایین..تاریخ روی بعضی از سنگ قبرها به سال هزارو دویست و بیست برمیگشت و خط روی سنگها هنوز عربی بود..

رفتیم پایین  و  به محله  رسیدیم..پر بود از پیده  و بورک فروشیهای مشرف به مسجد ایوب انصاری..بارونی که رو مرمرهای کف میدون ریخته بود باعث لغزندگی شده بود..

یه مسجد قدیمی ،یه تعداد زن و مرد مسن با لباسهای یکرنگ تو حیاط مسجد بودند..کارتهایی که روی سینه شون بود باعث شد حس کنم راهی حج یا کربلا هستند..

بعد از یک  ساعت و پانزده دقیقه ، برگشتیم تو ایستگاه تا اتوبوس بعدی بیاد..بارون کم کم تند تر شد..الحمدلله،دیگه سیل از آسمون میبارید!قربون هواشناسی اینترنت برم که گفته بود هوا تا آخر هفته  کاملا آفتابی خواهد بود!!و باعث شده بود همسر گرامی نذاره من یه چتر بردارم!!!

بعد از بیست دقیقه که سیل تموم شد،اتوبوس اومد!!!اینبار نشستیم طبقه پایین و بعد از کلی گشتن تصمیم گرفتیم تو ایستگاه قصر دلما باخچه پیاده بشیم.

مسجد والده سلطان نزدیک قصر،از لحاظ معماری دیدنی بود...از شاهکارهای معمار سینان.

رفتیم به سمت قصر دولما باخچه...یه خانوم ایرانی هم باهامون همراه شد و از من میپرسید ،الان پول بلیط میدیم نریم اون تو خیس بشیم؟!بمونیم یه روز دیگه بیاییم...و من لحظه اخر دوزاریم افتاد که ایشون به خاطر اسم  کاخ حس میکنند که قراره برن تو باغچه!!

خلاصه،رفتیم تو باغ..خداییش بازم به نظرم خیلی زیبا و باشکوه اومد...دیوارهای قرمز آجری ...استخر گرد وسط باغ که سایه درختهای رو بروش توی آب لجنی رنگش افتاده بود...گلهای صورتی و گلبهی رنگ دورتادور استخر..

معماری بسیار باشکوه ورودی کاخ و دروازه های اطرافش..ورودی و سرسرای زیبای کاخ...پارکتهای قدیمی..و زیباتر از همه کنده کاریها و نقش و نگار های زیبای تمام سقفهای اتاقها و سالنها...پرده های اوریجینال کاخ که بخصوص گیپورهاش در حال پوسیدن بود...نرده های پلکانهای دوطرفه که از کریستال بود و زیر گنبد شیشه ای جلوه ای خاص داشت...

چلچراغهای فوق العاده باشکوه تمام کریستال و شمعدانهای زیبا ...اتاقهای متعدد با چیدمانهای منحصر بفرد..بخصوص چیدمان یکی از اتاقها که پر از وسایل چوبی بود و بوی چوب همراه با بوی نم بارون آمیخته شده بود...تالار جشنهای رسمی در حد شاهکار معماری کاخ بود..بقدری بزرگ و پر از ستونهای زیبا و سقف مجلل و......به نظرم تقلیدی از تالار مسجد ایا صوفیا بود...اومدیم بیرون ..بارون میبارید و محترمانه در حال یخ زدن بودیم!!برگشتیم و سوار اتوبوس بعدی شدیم و رفتیم تا پل بغاز و منظره غروب خورشید رو ببینیم....خیلی دیدنی بود ولی اگه هوا بهتر بود و ترافیک کمتر بود ،خیلی بیشتر میچسبید!

برگشتیم میدان سلطان احمد و خودمونو پرت کردیم توی یکی از رستورانهای کوچه پشتی و سعی کردیم یه جای گرم اون پشتها انتخاب کنیم..ادانا کباب خوردم که خیلی تند بود ولی از نظر من خوشمزه..گربه های خپل توی رستوران هم گاهی جولان میدادند..به یه گربه سفید اشاره کردم،نازی نازی!در کمتر از چند ثانیه گربه تو بغلم نشسته بود و دستهاشو رو میز گذاشته بود و دنبال خوردنی میگشت!!صدای خنده مردم از این صحنه فضا رو پر کرد..هیکل خپلشو بغل کردم و گذاشتم رو زمین...داستانی داره این گربه های استانبول...به امید گرما،برگشتیم هتل.

پاییز در استانبول.2.5!راستی تولدمه امروز!!

کاخ موزه توپ کاپی شامل یک محوطه بسیار وسیع همراه با کاخ و کوشکهای متعدد هستش.از دروازه کاخ که رد میشیم و دالان ورودی رو رد میکنیم تا به درب دوم که درب ورودی باغ هستش  برسیم،برمیگردم و پشتم رو نگاه میکنم...مسجد آبی درست عین عکسی وسط قاب دروازه کاخ دیده میشه...

باغ وسیع،درختان تنومند کهنسال...سروهای سالمند..وریزش آهسته برگهای زرد روی چمن سبز رنگ،یک منظره زیبای پاییزی رو رقم زده...کنار گیشه بلیط فروشی،سگی بزرگ  رو زمین لمیده..رو شکمش خالهای سیاهه..خوابیده،انگار نه انگار اینهمه ادم دور و برشه..

میریم داخل حیاط بعدی..از یک گوشه شروع میکنیم به سرک کشیدن تو اتاقهای سرای سلاطین عثمانی که الان موزه شده اند..تو ویترینها،پر از رومیزیهای سرمه دوزی شده زربفت و سیمین..تالار بعدی،نمونه های لباسهای زمان عثمانی که به صورت غیر عادی سایز بسیار بزرگی دارند....تالار بعدی،پر از وسایل تزیینی زرین،مزین شده به سنگهای زمرد و یاقوته...سالن بعدی ،نمونه های نفیسی از جواهرات عثمانی..تاج و نشان و گردنبند هایی با نگینهای درشت زمرد و الماس و یاقوت...نشانهای معروف اروپایی که هدیه به شاهان عثمانی بوده اند..بازو بند و کمربند و کلاه خود شاه اسماعیل صفوی  که در جنگ چالدران  توسط  عثمانیها گرفته میشه تو ویترینی دیگر خودنمایی میکنه..نشان مخصوص عهد قاجار که تصویر شیر و خورشید بر بروی ان دیده میشه...یه گنجه پر از نگین های درشت زمرد...تو اتاق دیگه،یک الماس بسیار یزرگی وجود داره که حتی اجازه جلو رفتن هم داده نمیشه!حکایت جالبی داره،گویا مردی فقیر این الماس رو کنار مطبخی پیدا میکنه و به آشپز در ازای سه قاشق غذا این سنگ درخشان رو میفروشه!خلاصه،یک گوهری،چشمش به سنگ میفته و تشخیص میده که الماسه..در اخر خبر به دربار میرسه و این الماس چند قیراطی به دربار عثمانی وارد میشه..

به شخصا عاشق یک جفت شمعدان طلایی و بسیار بلند و بزرگ شدم!یکی از قسمتهای جالب و احتمالا سوپر افسانه موزهُ سالنی بود که تو ویترینهاش،شمشیر حضرت داوود،عصای حضرت موسی!،عمامه حضرت یوسف،جای پای حضرت محمد و قسمتی از جمجمه نمیدونم حضرت ابراهیم و....بود.(بدون شرح!)تو سالن بعدی،سجاده حضرت فاطمه،لباس پاره حضرت فاطمه،شمشیر حضرت علی،ریش حضرت محمد ....

موزه اسلحه،حرم....ایوانی که منظره تنگه بسفر و کشتیهای متعدد ش و دورنمای استانبول،احتمالا تبدیل به یکی از زیباترین ایوانهای  دنیاش کرده،باعث میشه،توقفی کنیم و یه چرت حسابی رو سنگهای کناری این ایوان بزنیم!ببینیم این سلاطین چه کیفی میکردن!!!

یک لیوان دوغ بسیار غلیظ سر کشیدم..ولی جرات نکردم از شربت اناری رنگ عثمانی بخورم.برگشتیم،باغ و ایوانها پر از گربه های خپل و پیری هستش که گوشه های دنج ،مشغول استراحت هستند..به نظرم،شجره این گربه ها هم به زمان عثمانی برمیگرده!توتاریکی شب تو میدون سلطان احمد چهار تا سگ،مشغول بازی با همدیگه هستن ..برمیگردیم هتل.

راستی امروز،یازده مهر تولدمه!

پاییز در استانبول.2

پنج شنبه صبح ساعت 9:30 از هتل میزنیم بیرون..میریم میدان سلطان احمد..به قول خودشون اولد سیتی..مینی بوس از زیر دروازه ورودی رد میشه و وارد خیابونهای سنگفرش میشه..آپارتمانهای یکی دو طبقه خوشگل ورنگارنگ  به سبک قدیمی با رستورانهایی با سبک خاص در طبقات پایین و هتل آپارتمانهایی در طبقات بالا، دو طرف خیابونها خودنمایی میکنه..کم کم مغازه های صنایع دستی خودشو بهمون نشون میده..تابلوهایی که فلش زدن به سمت حمام ترکی  رو دیوارها دیده میشه..

از کوچه که شیب ملایمی داره رد میشیم و میرسیم به محوطه باز و سرسبز و تاریخی میدان سلطان احمد..جایی که در انتهای سمت راستش مسجد ایا صوفیا با قدمت بسیار طولانیه و انتهای سمت چپش مسجد سلطان احمد یا مسجد آبی هستش..اول میریم مسجد آبی..انبوهی از جمعیت از پله های سمت راست وارد میشن و انبوهی از جمعیت از پله های سمت چپ میان بیرون...میریم داخل حیاط بزرگ و نسبتا مربع شکل مسجد که دور تا دورش گنبدها و ستونهای کوچک هستش و میشه زیر سایه شون ایستاد..وسط حیاط یه سقا خونه هست...دور تا دور حیاط رو تو ردیفهای دو سه نفری صف ایستادیم ..برخلاف انتظار صف با سرعت پیش میره..میرسیم در ورودی ،کفشهامونو در میاریم..مسولیین کیسه نایلونهای نو به هر کس میدن واسه گذاشتن کفشها .قفسه پر از روسریهای بلند آبی رنگ هستش که مردی که دم دره روسری رو با احترام  رو شونه کسانی که آستین حلقه ای دارن یا سینه هاشون پوشیده نیست  گره میزنند .ضمنا خانومهایی که دامن کوتاه و یا مردانی که شلوارک به پا دارن از این قاعده مستثنی نیستند و روسریهای آبی به صورت لنگ دو کمرشون پیچیده میشه...ولی پوشش مو اجباری نیست..داخل مسجد میری...یه مسجد بزرگ..با گنبد خیلی بلند و نقش و نگارهای خوشگل ..تقریبا تو اکثر مساجد اسامی الله و محمد و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و حسن و حسین رو هشت ضلع داخلی گنبد به چشم میخوره.

از در پشتی میاییم بیرون..داخل انبوهی از جمعیت.کفشهامونو میپوشیم و میریم به سمت میدون...و بلیط ورودی میگیریم برای مسجد و موزه ایاصوفیا...صف طویلی هستش که خیلی با سرعت پیش میره..گوشی راهنما میخواییم بگیریم.پاسپورت همراهمون نیست.کارت شناسایی میخواد.کارت نظام پزشکی میدیم!با کمال میل قبول میکنه،چه عجب یه جا به درد خورد این کارت..!!

هدفون رو تو گوشمون میذاریم.بین زبانهای مختلفش فارسی هم داره.زبان فارسی رو انتخاب میکنم .و به هرنقطه موزه و محوطه که میرسم،شماره تابلویی که تو اونجا نصب شده رو ،رو دستگاه فشار میدم و به زبان شیوای فارسی توضیحاتشو میشنوم...خیلی یزرگه...ایاصوفیا همچنان قدیمی و مرموز و با شکوهه. از درهای بسیار بسیار بزرگی که از بعضی از اونها زمانی فقط امپراطورها اجازه عبور داشتند رد میشیم و داخل تالار بسیار بزرگ و دیدنی میشیم..نقاشی های گاها از بین رفته رو سقفها توجه همه رو جلب میکنه...چلچراغهای قدیمی...ستونهای آجری رنگ..سماوربسیار بزرگ یکپارچه مرمر گوشه سالن...منبر خیلی بلند..سقفهای زرد تیره...ستون مرمری قدیمی که  روایتی هستش که توش فرشته ای بوده .و الان ستون آرزوها یا ستون عرق کننده نام داره..همه به صف ایستادند و روایتشو گوش میدن و منتظرند که به پای ستون برسند تا انگشت شستشون رو داخل گودی بگذارند یکدور در جهت حرکت عقربه های ساعت بچرخونند.اگه یکدور کامل بچرخونی به آروزیی که نیت کردی میرسی..ولی شستت حتما عرق میکنه!

میری طبقه بالا..احساس زندانهای قدیمی بهت دست میده ..احساس میکنی زمانی مردان ردا پوشی که کلاه ردا رو بر سر گذاشتند و چهره سردشون زیاد دیده نمیشده مشعل بدست از این راه پله ها رد شده اند...میرسی طبقه بالا...از این ایوانها منظره تالار پایین فوق العاده است..از پنجره ها مناره های مساجد روبرویی پیداست...اینجا خیلی قشنگه..

کل محوطه رو میگردیم ..یه چای و شیرینی میزنیم تو رگ  و گوشی راهنما رو پس میدیم و راه  میفتیم به سمت کاخ موزه توپ کاپی..جایی که سلاطین عثمانی زیادی به خودش دیده..

پاییز در استانبول.1

چهارشنبه صبح علی الطلوع رسیدیم استانبول.تعداد یخ زدنهای من در فرودگاهها و هواپیماها به سومین بار رسید..از بی خوابی و خستگی دو روز قبل گرفته تا لرزیدنی که تو فرودگاه تبریز از من به عمل اومد باعث شد احتمالا دمای بدنم به 30 درجه افت کنه!یعنی این نوک دماغ من تا ظهر چهارشنبه همچنان قندیل باقی موند...

سپیده دم یک روز کاری..هنوز شهر خلوته..تک و توک بعضی افراد سر خیابونها منتظر سرویس هستند..ماشینها با یه ترافیک روون در این سمت شهر به سوی مقصدشون در حال حرکت هستند..میاییم هتل،سعی میکنیم که ساعت 10 بریم بیرون،ولی خستگی و خواب بر ما مستولی شد و تا ساعت 3 خوابیدیم..عصر رفتیم منطقه تاکسیم...یه منطقه قدیمی و معروف در سمت اروپایی استانبول..از میدان تاکسیم که بنای یادبودی توش هست و مثل همیشه پره از کبوتر و مردمی که اکثرا میانگین سنی خیلی جوونی دارند..مخصوصا ساعات اول بعد از ظهر پره از دختر و پسرهای دبیرستانی که احتمالا مسیر برگشت مدرسه به خونه رو دو دره کردن و یه سری به تاکسیم زدن!

به سمت پایین و جاده استقلال راه میفتیم..پر از جمعیتی که تو خیابون سنگفرش مشغول پیاده روی و خرید و یا نشستن رو صندلیهای کافه ها و لوکانتاها هستند..دیواره های این خیابون طولانی متشکل از آپارتمانهای چند طبقه قدیمی و بعضا خیلی کهنه و گاها نوسازی شده است..اکثر این آپارتمانها تجاری هستند..کلاسهای زبان و فرهنگی و آموزش هنرهای مختلف و دفاتر انجمنهای مختلف و....سالن های سینمای قدیمی و تئاتر و گالری ها و آتلیه های زیادی اینجا است...پر از کوچه پس کوچه های تنگ و باریک که تو همشون پر از کافه و صندلیهای چیده شده تو خیابونه...هر از گاهی سرک کشیدن به بعضی از دالانهای باریک خالی از لطف نیست..چون به احتمال خیلی قوی سر از یک بازارچه کوچک پر از خرت و پرت فروشی های دوست داشتنی و رنگارنگ درمیارین که آخرش به یک محوطه نسبتا رو باز میرسین که انبوهی از جمعیت روی صندلیهای پایه کوتاه دور تا دور میز نشستن و اکثرا تو استکانهای کمر باریک چای میخورن و یا تو قهوه خوری های ظریف و رنگ و رو رفته قهوه ترک رو سر میکشن و پکی به سیگارشون میزنن...کافه هایی که طبقات بالا هست و بعضا شیشه های گرد و خاک گرفته و پنجره های قدیمی و شکسته دارن ولی یه دختر جوون شیک و پیک با دوست پسرش از اون پشت مشغول زمزمه های عاشقانه است..

بعضی از دالانها به یه محوطه های سربسته پاسیو مانند با شیشه های ارسی و رنگارنگ قدیمی میرسه..پر از رستورانهای کوچولو و کم نور و دیزانهای آرامش بخش که جلوی هرکدوم یه گارسن که گاها لباس عهد عثمانی تنشه و به زبانهای مختلف سعی در جلب توجه و دعوت کردنت به داخل رستوران داره...این پشتها پر از مغازه هاییه که سنگهای زینتی و دستبند های چرمی و کلاههای مختلف و اجناس کوچولو کوچولو داره...

دوباره میایم تو سنگفرش اصلی..امکان نداره از جلوی تاتلی جی(دسر و بستنی فروشی)بگذری و جلوی ویترین میخکوب نشی..از دسرهای سنتی گرفته تا تارت میوه و پای سیب و انواع باقلوا .....ویترین بعدی انواع لاه معجون و پیده و بورک (غذاهای خمیری با محتوای گوشتی یا پنیر و سیب زمینی که در اصل تو تنور پخته میشه)...ویترین بعدی لوکانتا که پر از پیرزولای چرب و چیلی و سینه مرغ و چوربا(سوپ)و شکم پاره و انواع دلمه برگ و کلم و لازانیا و اسپاگتی و کوفته و سالاد های رنگارنگ و......

اینجا پر از بستنی فروشی های سنتی هستش...یه مردی که لباس سنتی پوشیده سرشو از تو دم و دستگاهش میاره بیرون و داد میزنه دوندورما،دوندورما...این بستنی ها اکثرا منسوب به شهر کاهرامان ماراش  هستش که سقز معروفی داره...و این دوندورماهای معروف تا دلت بخواد کش میاد...آقای بستنی فروش قاشق دسته بلندش رو تا ته توی کاسه ای میکنه که توش بستنیه ..یه نون قیفی دستش میگیره و یه اسکوب بستنی درمیاره و میزاره رو نون قیفی و به سمت تو دراز میکنه.تا میای بگیری یهو قاشق رو میچرخونه و فکر میکنی الانه که بستنی بریزه ولی نمیریزه!دوباره به سمتت تعارف میکنه،اینبار قیف تو دستت میمونه و بستنی همچنان به قاشق آقاهه چسبیده!!این صحنه ها ممکنه دقایق طولانی ادامه پیدا کنه و بسته به میزان ابراز احساساتته!در آخر یه زنگ باحال بالا سر آقای بستنی فروشه که هر از چند گاهی به صدا در میاره و بیشتر صداش شبیه صدای زنگوله های به گردن گاوها تو تو کاتون های بچگیمونه...دور میشی ولی صدای دوندورما قاطی صدای زنگ میشه و تو همهمه جمعیت گم میشه...

دوباره میری تو پس کوچه ها...یه کتابفروشی قدیمی ،پر از کتابهای گردو خاک گرفته قدیمی..رو تخته جلوی کتابفروشی پر از کتابهای رنگ و رو رفته و کاغذ کاهیه..یه گربه خپل و نسبتا تمیز خودشو جمع کرده و رو کتابها خوابیده...اصلا جنب نمیخوره...اونورتر یه گربه پشمالو و پیر لم داده رو کتابها و چشماش نیمه بازه..از نور فلاش دوربین یکی از چشمهاشو باز میکنه و تکونی به خودش میده و دوباره دمش رو میگیره تو بغلش و میخوابه!

جلوتر میرسی به ورودی محوطه کلیسای سنت آنتونی..میری تو حیاط...یه کلیسای آجری رنگ..با پنجره های دایره ای بزرگ و خوشگل بالای سر در ورودی...میری تو...همه جا شمعها در حال سوختن و اب شدنه...تصاویر قشنگ و مذهبی رو دیوار و سقفها جا خوش کرده...رو نیمکتها ادمهای مختلفی هستند...از پشت تشخیصشون میدی...یه خانوم مسن تک تنها رو یکی از نیمکتهای جلویی نشسته و احتمالا مشغول راز و نیازه..یه خانوم میانسال سرشو رو شونه مردی با سر نیمه طاس گذاشته...رو نیمکتهای اخر سه چهار تا دختر و پسر دبیرستانی در گوش هم جک میکنن و خنده های نخودی سر میدن!

خیلی دلت میخواد سوار تراموای قرمز رنگی که از وسط این خیابون رد میشه و صدای بوق زنگ مانندشو زیاد میشنوی بشی...تراموایی که پر از ادمه و گاهی یه بچه از میله پشت سرش آویزونه!ولی ترجیح میدی پیاده باشی و منظره رو نگاه کنی..

کم کم هوا تاریک میشه ..چراغهای تزیینی کل خیابون رو رنگارنگ کرده...جمعیت رو به اضافه شدنه...کافه ها و غذاخوریها جای سوزن انداختن نیست...پر از دختر و پسرهای جوونه...حدود ساعت ده از خیابون میزنیم بیرون و یه سری به خیابونهای اطراف میزنیم..یه نیمکت پیدا میکنیم بدن خسته مون رو میندازیم روش!و مشغول نگاه کردن به جمعیت در حال کم شدن خیابونهای اطراف تاکسیم میشیم..اکثرا تیپ دانشجوان...

ساعت 11 شاتل هتل میاد و سوار میشیم...با چند تا پسر عرب..یکیشون از راننده میخواد که ایر کاندیشن رو روشن کنه!تو این هوای سرد!!خوشم میاد که وسطاش خودشم چند تا عطسه میکنه...ترافیک زیاده..از رو پل آتاتورک رد میشیم و منظره قشنگ نور افشانی مساجد معروف ترکیه و بازتاب اون تو دریا حسابی چشم نوازی میکنه..از زیر آکوا داکتها که اجتمالا به زمان رومیها برمیگرده و فکر میکنم به اون کاپی معروف هستش رد میشیم...میرسیم هتل .

طهران

بعد از چهار یا پنج سال رفتم تهران.به قصد مسافرت و اقامت چند روزه و عدم همراهی با فرزاد تو کنگره!

جمعه شب چند ساعتی پیاده روی کردیم.تو خیابونها و کوچه های سربالا و سرپایین تو هوای نیمه مزخرفی که روز شنبه کاملا مزخرف شد!شنبه رفتیم نمایشگاه کتاب، تو مکان گرم و نیمه ساز و پر از سر و صدا و گردوخاک مصلی...نمایشگاههای سالهای قبل کجا..اینجا کجا...

چون روز شهادت بود،تا ساعت یک همه رو پشت درهای بسته نگاه داشته بودند.بازار دکه های ساندویچی و آبمیوه و خوراکی داغ داغ بود..بوی روغن و گوشت و پیاز و ....بیشتر تداعی کننده نمایشگاه مواد غذایی بود تا کتاب!همه رو کاغذهای تبلیغاتی یا تکه ای روزنامه نشسته و تکیه بر ستون یا دیوار داده ،در انتظار باز شدن درها و به یغما بردن یار مهربان بودند.با خودم فکر کردم،یعنی کتاب دیدن و خریدن انیقدر برای ملت ایران مفرح و شادی اور شده که تا اذان ظهر روز شهادت،این عمل شنیع رو نباید انجام داد؟!!

در یک کلام،مطلقا از فضای  تنگ و نامناسب و هوای  سنگین موجود در شبستانها خوشم نیومد.قسمتهای مربوط به کتابهای کودک و نوجوان که چیزی در حد فاجعه بود!واقعا اون فضا کفاف  اینهمه جمعیت رو نمیداد....تنها کتابی که خریدم،روح پراگ بود.نمیدونم چرا،ولی مدتی بود دنبالش بودم.شاید چون مترجمش خشایار دیهیمی بود،بنا به تعصبی که روی برادرش که استادمون بود داشتم!

یکشنبه رفتیم کاخ موزه سعد آباد..آخرین بار سال 81 رفته بودم.قسمتهای جدیدی اضافه شده بود.تقریبا یک روز کامل برای بازدید تمام و کمالش باید در نظر گرفت.جالبترین قسمت،موزه برادران امیدوار بود.و ژیان سیتروئنی که با اون کلی از دنیا رو گشته بودند.و موتوری که چندین سال مرکبشون تو سفر به قاره های دوردست بوده...به فرزاد میگفتم خداییش الان به ما بگن بیایین برین کنیا،همچین یه خوفی ته دل آدم بوجود میاد....چه برسه که پنجاه یا شصت سال پیش با حداقل امکانات بری تو قبایل آفریقا یا قلب جنگلهای آمازون!جالبترین چیزی  که دیدم کله کوچک شده یک انسان بود که طی مراحلی به اون حالت درمیارند و هدیه داده بودن به برادران امیدوار!!

مسوول اون قسمت توضیح داد که این دو برادر در قید حیات هستند.آقای عیسی امیدوار که 81 سال داره و تو تهران زندگی میکنه و عبدالله که 78 ساله است و ساکن شیلی هستش!پرسیدم:لابد خانومش شیلیایی هستش؟گفت:آره

وخاطر نشان کرد که اقای عیسی امیدوار یکشنبه اول هر ماه میاد به موزه و به علاقمندان، حضوری توضیح میده .یه لحظه خوشحال شدم ،ولی بعد یادم افتاد که با اینکه یکشنبه است ولی اولین یکشنبه ماه نیست!

موزه استاد فرشچیان هم دیدنی بود.به نظرم ذهن بسیار مشوش و پر از فکری داره استاد.تصویری که نامش رو "آدمیزاده"نهاده بود،بیشتر از همه متاثرم کرد.حس اینکه بیشتر اعضا و جوارح ادمی در راستای دستیابی و چنگ اندازی به  ناسوت  به کار گرفته میشن،خوشایند نبود انگار...

دوشنبه  عصر رفتیم  سینما گالری پردیس.راستش خیلی دلم خواست فیلم "برف روی شیروانی داغ" رو ببینم. بیشترین علتش هم به خاطر شهاب حسینی بود!دروغ چرا؟از زمانیکه فیلم محیا رو دیدم،به طور جدی  تعقیبش میکنم!حس میکنم خیلی داره تو کارش پیشرفت میکنه،خیلی  با نقشش اخت میشه...بالا رفتن سنش خیلی جذابترش کرده ...بعد از دیدن سری کامل مدار صفر درجه و خوندن چند تا مصاحبه ازش تو جاهای مختلف ،کاملا تو مود دیدن بازیش بودم و هستم .ولی با وجود بجه ها ی برادر شوهرم مشکل بود.لاجرم رفتیم پارک ملت و با بچه ها کلی حالشو بردیم.بچه هایی که  خاله صدام میکنند.وقتی صدرا ازگردنم آویزون میشد و با زیر چشمی نگاه کردنی که نشونه یک اجازه گرفتن ضمنی بود،میومد تو بغلم مینشست تا دستامو دورش حلقه کنم و موهاشو از پشت بو کنم و اون به آرومی بستنیشو لیس بزنه،حس شدید خاله بودن در من شعله ور میشد.اینکه سر میز غذا به کسری یه نگاه بندازم و اون نخودی بزنه زیر خنده و باباش یهو بپرسه که شما دوتا به چی میخندین؟و من بگم:این یه رازه بین منو کسری...و کسری بادی به غبغب بندازه  انگار که واقعا رازی بوده بین ما دوتا...یک راز ناگفته!

امروز رو کاملا برای خودم بودم.بعد از صبحانه مختصر،راه افتادم برای یک پیاده روی طولانی...تو کوچه پس کوچه های پایتخت...از زیر درختای چنار،از کنار جوبهای پرآب...از میون پشه های فراوان....تو گرمای یک روز اردیبهشتی....رفتم و رفتم و فکر کردم.یه زمانی شاید اسم این راه رفتن رو پرسه بی هدف میذاشتم ولی الان یه راه رفتن کاملا هد فمند بود.راه میرفتم تا نگاه کنم ،تا بیاد بیارم اونچه که تو ذهنم تلنبار شده بود... فکر کنم و گاهی حباب تمرکزم با افتادن یک بیل روی دسته یک فرغون بترکه...رفتم تا بعد از یک ساعت و نیم رسیدم چهارراه ولی عصر و خودمو جلوی تابلوی "جدایی نادر از سیمین "دیدم.بلیط خریدم و دوباره رفتم تا این فیلم رو با دیدی باز و پس از خوندن چندین نقد و مصاحبه دوباره ببینم.دیدم و اینبار،از صحنه ای که شهاب حسینی تو بیمارستان،بی خبر از همه جا بلند میشه و با نادر دست میده دلم خیلی سوخت.اصغر فرهادی با درایت هرچه تمام،هر اونچه که از حس عذاب وجدان یا نفس لوامه یا سوپر ایگو یا هر کوفتی که اسمشو میذارین رو از لایه های زیرین شخصیت ادمی بیرون میکشه ...

اومدم بیرون و تمام راه رو دوباره پیاده برگشتم.اینبار سربالا ....باز فکر کردم و تنها جایی که تونستم توقف کنم جلوی یه کافه کتاب بود..اومدم بالا و بالاتر تا جایی که از سربالایی اخرین کوچه که اومدم بالا،نوک تیز و بلند برج میلاد رو دیدم...ناخود اگاه عکسی گرفتم  و رسیدم به خونه....

تهران اینبار سراسر خوندن و پیمودن و دیدن بود برام....

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟قسمت 2.

آرنجم رو میذارم رو چرخ دستی و چونه ام رو میذارم کف دستم.درست جلوی من ایستاده.با مادر و چند تا خانوم دیگه که احتمالا خاله و دخترخاله هاش باید باشند.حدودا 18 یا 19 ساله به نظر میاد.اولش رفت یه آبی به سر و صورتش زد و اومد تو صف ایستاد.یه عینک طبی با فریم مشکی و مستطیل به چشم زد.باعث شد چشمهای سیاه و بسیار درشتش پشت شیشه پنهون بشه.حیف که قد زیاد بلندی نداره.ولی موهای لخت و قهوه ای تیره رنگ و بلندی داره که تقریبا تا ترقوه هاش بلند شده.هر چند لحظه یکبار دست میکشه لای موهاش .متوجه شده که نگاهش میکنم.اصلا به روی خودش نمیاره.ولی مطمئنم ته دلش خوشش میاد!وقتی  نوبت گرفتن کارت پروازشون میرسه،کارتها رو میگیره دستش.با ژست یه فوتبالیست کم سن و سال ایتالیایی که نتونسته توپ رو وارد دروازه حریف کنه ،دست لای موهای قشنگش میکشه  و از کنارم رد میشه.به مامانش میگه:ردیف ای و بی ،من و تو میشینیم،ردیف سی ،خاله آذر!ناخود آگاه دستم رو از زیر چونه ام برمیدارم ...

تا بحال هفته دوم عید ،مشهد نرفته بودم.هرگز مشهد رو به این خلوتی  ندیده بودم.خیلی عجیب و دلچسب بود. همون روز،عصر سه شنبه،طی یک تصمیم فوری،قرار شد با فرناز و رویا بریم سینما.بی اغراق،از رویا خیلی خوشم میاد.به معنای واقعی،دختریه که از مصاحبت و معاشرت باهاش خیلی حال میکنم.از عمیق بودن احساساتش،از اروم بودنش،از بی شیله پیله بودنش،از اینکه به راحتی میشه کنارش به خیال و آرزوها بال و پر داد،بی اینکه قضاوت یا پیشداوری خاصی بکنه،خوشم میاد.

با رویا وفرناز و ویدا و سایینا رفتیم سینما.گرچه وقتی موقع چراغ قرمز داشتیم از جلوی اونهمه ماشین رد میشدیم،ویدا زد پشت کفش رویا ،و کم مونده بود  رویا،سرنوشتی همچو سیندرلا پیدا کنه!!

فیلم "جدایی نادر از سیمین".وقتی کارگردان اصغر فرهادی باشه،براحتی میشه حدس زد یک فیلم پر از سوال و استرس در انتظارته.در حالی که براحتی تمام هیجانات و احساساتت به چالش کشیده میشه...راستی ،به نظر شما اینکه یه پیرمرد 80 ساله و مبتلا به بیماری الزایمر یهو بشاشه به شلوارش،ولو این حرفو سمیه کوچولوی 5 ساله بگه،خنده داره؟

تو فیلم دلم واسه شهاب حسینی خیلی سوخت.شایدم چون خیلی دوسش دارم!وقتی تو آشپز خونه میزد تو سرش و به زنش میگفت:الان اینو میگی؟...

فیلم تموم شد.نفرت دارم از فیلمهایی که آخرش بیننده رو میذاره تو خماری و نتیجه فیلم رو بیینده خودش باید حدس بزنه!به همون اندازه که وقتی از سینما با اون حس و حال میایی بیرون،یکهو از خیابون بوی جگر  میاد،تموم احساسات و هیجاناتتو از دماغت میاره بیرون...چرا همیشه پیش در پشتی سینماها،حتما یه جگرکی هست؟

به پیشنهاد فرناز رفتیم رستوران باغ زیتون .یه جای دنج تو یکی از کوچه های خلوت.فکر کنم تو  منطقه فرهاد بود..یه رستوران ایتالیایی...چیدمان و دیزاین سقفش به سبک ساحل مدیترانه بود..با منوی بامزه :تکه های فیله مرغ گریل شده غرق در سس نمیدونم چی چی همراه با پاستا نمیدونم چی چی ...خلاصه سه سطر پر از الفاظ غریب،توضیح یه غذایی  بود که تو سه قاشق میشد رفت بالا!!

مشهد بارون میومد...عاشق پیاده روی تو کوچه های بارون زده سجادم...کوچه های پهن...خونه های ویلایی ...اپارتمانهای قشنگ...بوته های گل بهی رنگ به ژاپنی...بوته های یاس زردرنگ....بوستانهای سر هر کوچه...عاشق اون خونه تو خیابون گلایل هستم که از تمام در و پنجره هاش گلدون و گل اویزونه....عاشق کو چه های بهار و یاسمن و بزرگمهرم...

چهارشنبه  صبح نزدیک حرم کاری داشتیم.پلیسی که وسط خیابون ایستاده بود،اشاره میکرد فقط ماشینهای پلاک شهرهای دیگه غیر از مشهد میتونن برن سمت پارکینگ حرم...تو یه پارکینگ دیگه دورتر از حرم پارک کردیم.پیاده راه افتادیم...سر راه رفتیم موزه نادری...تا بحال نشده بود برم...وقتی قبر کلنل محمد تقی خان پسیان رو دیدم،یاد کریمخان زند بیچاره افتادم که چند دفعه جسدش از اینجا به اونجا جابجا شده بود...ویاد اردیبهشت پارسال افتادم.وقتی که داشتیم با فرناز از عروسی ندا،از بجنورد برمیگشتیم.تو یه مجله داشتم بیوگرافی کلنل محمد تقی خان پسیان رو میخوندم.وقتی به اخر مطلب رسیده بودم،همونجا که نوشته بود تو منطقه جعفر اباد قوچان محاصره شد و کشته شد،سرم رو بالا کردم و از شیشه اتوبوس به بیرون نگاه کردم. نزدیک قوچان بودیم.درست همون لحظه،رو یه تابلو سبز رنگ کنار جاده نوشته بود:جعفر اباد!

رفتیم طرف حرم...از جلوی مغازه های تسبیح فروشی رد شدیم...این مغازه شیرینی های سنتی چه ویترین هوس انگیزی داره...شیرینی تخم مرغی،کیک یزدی...شیرینی کشمشی.....از کنار یه پیرمرد که روی یه چهارپایه کنار دیوار نشسته رد میشیم.داد میزنه:نرو..نرو طرف امام رضا..امام رضا لعنتت میکنه!برمیگردم نگاهش میکنم..به فرزاد میگم:با من بود؟میگه:لابد چون موهات بیرونه از زیر شال،اینارو گفت..میخندیم..خنده ای تلخ و تاسف بر این افکار پوسیده..

میریم حرم.شلوغه..تصمیم داریم بریم موزه حرم که تقریبا وقت نماز ظهر شد و قسمت نشد بریم.عاشق اینم که یا تو حیاط حرم باشم یا تو زیرزمین  حرم یه گوشه خلوت.ایوونهای حرم پره از گلهای ارغوانی رنگ .از اینکه کبوترای حرم،گاهی با سرعت میان از رو سرت رد میشن هم خوشم میاد هم میترسم!یکی دو سال پیش بود،موفع نماز یه کبوتر هی اومد دورم چرخید..یه پروانه هم همون روز نشست رو شونه فرزاد!البته هیچ اتفاق خاصی بعدش نیفتاد..ما هم فکر نکرده بودیم همای سعادت بوده!!

از حرم میزنیم بیرون...یهو میبینم هرکسی از روبرو میاد یه بستنی نونی دستشه...واسه منی که شش ماه یکبار هم بستنی نخورم اصلا یادم نمییفته،دیدن همچین منظره ای و یاد طعم بستنی طلاب افتادن ،ناگزیرم میکنه که از یه خانوم بپرسم این بستنی رو از کجا خریدین؟میگه:پایینتر،دست راست.هرگز تو مشهد،خوردن بستنی طلاب رو فراموش نکنین.یه بار به بستنی مال فلکه برق رو خوردم،خدای من...فوق العاده بود!

شب رفتیم نامزدی یکی دیگه از دوستهای فرناز!کلا من عروسی و مهمونیهای دوستای خواهرشوهرم،بیشتر از دوستای خودم رفتم!!هیچ وقت عروسی اهالی بجنورد رو از دست ندین!!

جمعه،رفتیم شاندیز...خوبه قسمت اعظم جاده رو دو بانده کردن...با اون ترافیک وحشتناک روزهای تعطیل جاده طرقبه و شاندیز!گرچه موندن تو ترافیک سنگین چندان هم خالی از لطف نیست..دیدن ماشینهای شیک و اسپرت و انچنانی چشم نوازه!

اینبار رفتیم رستوران باغ سالار.یادآورساختمونهاو باغهای کاشان و یزد  بود.بعد از ناهار رفتیم باغ وکیل آباد..حسابی شلوغ بود.همه به پیشواز سیزده بدر رفته بودن...این پارک رو دوست دارم...پاییزش و برگ ریزونش خیلی قشنگه..به قول فرناز سمفونی کلاغها لا به لای شاخه های لخت درختهای سر به آسمون کشیده چنار میپیچه...

رفتیم سینما.فیلم "اخراجی های 3".نظر خیلی خاصی راجع بهش ندارم.فقط متن آهنگ و به عبارتی سرود پایانی فیلم خیلی متهورانه بود.

از بی خوابی داشتیم میمردیم.به پیشنهاد فرناز رفتیم کافی شاپ شوگر.تو کوچه پس کوچه های مشهد کافی شاپهای دنج،شیک و باحال زیاده...یه لیوان کافه لاته،حالمو جا آورد.

خیلی وقت بود توریستی مشهد گردی نکرده بودم!گرچه هر وقت میرم مشهد،دو سوال ازم میکنن!حرم رفتی؟موجهای آبی چی؟رفتی!!و من معترفم که چند جا استخر تو مشهد رفتم ولی موجهای آبی هنوز منو نطلبیده!!

خیلی حال میده تو بازار رضا بچرخی...عاشق رنگ تسبیح ها..آویزها...انگشترها هستم.عاشق نگاه کردن به نگین عقیق و باباقوری و درنجف و شرف الشمس هستم..عاشق اون لحظه ای هستم که مغازه دار میره از اون پشت یه بقچه مخملی میاره و سنگهاو انگشترها و مدالهای قشنگشو میریزه جلوت...عاشق خواص عجیب و گاها مزخرفی که واسه سنگها میشمرن هستم!!کلا احساس میکنی  آیابه نظر این مردتیکه من اینقدر کودن به نظر میام!!چه قیمتهایی میپرونن...بدون چونه هرگز از این مغازه ها نباید خرید کرد.

از مشهد فقط خیابونهای دور حرم و الماس شرق رو نبینید...احمد آباد،وکیل آباد،سجاد رو ببینید.حداقل برای ما تبریزیها که  با وجود آپارتمان سازیها دیدن خونه های بزرگ و ویلایی داره رویایی میشه،این مناطق لطف خاصی داره...

فرعی های شاندیز و طرقبه تفرجگاه های خوبی داره. قایق سواری تو سد چالیدره و بند گلستان بخصوص وقتی آبش زیاد باشه،کیف داره.روستای کنگ...جایی که تو یه عصر پاییزی رفتم و دیدمش.و با دیدن اون خونه ها و خلوتی و خوف و زیبایی که بهش حکمفرما بود،اولین چیزی که به دهنم اومد ماسوله بود.بعد ها هم خوندم که به کنگ میگن ماسوله خراسان...توس و مقبره فردوسی...نیشابور و مقبره های زیبایش....همه و همه میتونه خاطره خوبی براتون به ارمغان بیاره.

شنبه تا ظهر تو محوطه فرود گاه با فرناز قدم زدیم.سبزه رو تو محوطه فرودگاه چند تا گره محکم زدیم...به امید پاریس!

رسیدیم تبریز...وقتی داشتیم از هواپیما پیاده میشدیم یه خانوم جوونی جلوی من صدا میکرد:آذر،آذر جون بیا بریم مامان....

یاد یوستین گوردر افتادم که تو کتاب راز فال ورقش میگه نکنه ما ها هرکدوم یه ژوکر هستیم تو این دنیا...

 

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

زمان تحصیلات نیمه عالیه ما که هنوز پیک نوروزی اختراع نشده بود و در تعطیلات نوروز، ما موظف بودیم پنج بار دهقان فدارکار و حسنک کجایی و نصف کتاب ریاضی رو بنویسیم!!احتمالا قسمت عمده این تکالیف بدرد بخور هم شب سیزده بدر انجام میشد!!

الان بعد از چهارده روز که میخوام بنویسم،آنقدر حرف تو ذهنم هست  که نمیدونم از کجا شروع کنم که فردا خانوم معلمم دعوام نکنه!!

این تعطیلات رو به دو قسمت تقسیم میکنم!هفته اول و هفته دوم.در ابتدا وقایع هفته اول نوروز رو برشته تحریر درمیارم!(آذر معتضد شدم!!)

دور روز قبل از تحویل به سواحل دریای مدیترانه(کی میگه آنتالیا؟هان؟کیه؟انتالیا کجاست؟کیه ؟کیه؟!!) مشرف شدیم.گرچه قبلا سابقه سفر تابستانی و بدون همسفران ایرانی رو به همین مناطق اسمشو نبر داشتم ولی اینبار اصلا کل قضیه فرق میکرد...اصلا بنیادش یه چیز دیگه بود!!

اولا که یکی از مهمترین دستاوردهای من در این سفر،این گل سرهای خانومهای ایرانی بود.یعنی این گل سرها در اندازه های بزرگ و بسیار بزرگ و منگوله دار و زنگوله دار و پلنگی و ملنگی  منو کشته منو کشته وای......

یکی از قشنگترین صحنه هایی که دیدم،این بود که ساعت هشت صبح؛که مردم در حالی که حداکثر یه شونه به موهاشون زدند و یه بلوز شلوار و حداکثر شلوارک اسپرت پوشیدن،یهو ببینی:یه دختر خانوم ایرانی ،موهای احتمالا اکستنشن دار تا کمر فر کرده شو افشون کرده،و یه گل سر به شکل داوودی اندازه یک  کلم  گنده و به رنگ زرد زده درست تو ناحیه گیجگاه سرش و دو حلقه گوشواره زرد رنگ هر کدوم در ابعاد یک هولا هوپ،آویزون گوشش کرده و با یک کفش پاشنه دار زرد رنگ و بلوز مشکی  و تشکیلات  آنچنانی اومده واسه صبحانه !!انگار وسط کارناوال ریو،یکی از خانومهای هوس انگیز برزیلی حین رقص سالسا،بیاد از سکو پایین و نون پنیر ورداره از رو میز!!

دستاورد دوم من که البته مدتها قبل هم تو زندگیم به این مهم رسیده بودم ولی خالی از لطف نیست گفتنش،این رعایت حجاب خانومهای ایرانی بود..اینکه روزهای اول برخی با روسری و روپوش،روز دوم با روسری و بدون روپوش،روز سوم گاهی با روسری و گاهی بی روسری،آنهم جهت عکس گرفتن در مناطق خلوت هتل،روز چهارم عکس گرفتن با روسری که یکهو طبق نیروی ماوراالطبیعه لیز خورده وروی شانه میفتد و عجیب اینکه دقایقی چند خانوم محترم متوجه این نکته نمیشوند،روز پنجم کلا بی روسری ولی با روپوشی با دگمه های باز،روز ششم رقصیدن در مناطق تاریک  و گوشه موشه های آمفی تئاتر وحیف که روز هفتم رو ندیدم!!والا مطئنم به روز نهم نکشیده با دکلته رو سن به انجام حرکات موزون میپرداختند!دلیل اصلی برای اینکار،دیده شدن مسوول حراست اداره ای که در آنجا استخدام هستند در همین سواحل مدیترانه بوده!!و ترس از اینکه توسط مسوول محترم عکسبرداری به عمل آید!!

دستاورد سوم و صد البته تاریخی و دیرینه،قرابت شدید ایرانیان با بازار گردی و خرید بود!!از آنجا که اکثر هتلهای لوکس و با امکانات بالا،در مناطق دور از مرکز شهر و با فواصل یک ساعته،چهل و پنج دقیقه و شاید حتی بیشتر در چنین اماکنی تاسیس شده،و هر باز هزینه رفت و آمد به شهر با تاکسی معادل یکصد و بیست هزار تومان و بیشتر هستش،به روح خانومهای ایرانی و جیب آقایون فشار بسیاری وارد میشه...بعد در طی یکی دو روز بعد،یقه مدیر آژانس رو میگیرن که این جای مزخرفیه که مارو آوردی!!هیچی نداره!!این هیچی نداره،شامل زمینهای گلف بسیار زیبا که مرکز بازیهای گلف  ترکبه میشد،هشت زمین تنیس و چندین و چند استخر و مراکز ماساژ و حمامهای مختلف و زمین والییبال و فوتبال ساحلی و بسکتبال و پینگ پنگ و بیلیارد و بولینگ و گیم سنترو مهد کودکهای دیدنی و یوگا و فیتنس سنتر و بخور بخور در تمام ساعات روز و مهمتر از همه رایگان بودن تمام اینها....بود.ولی چون بیشتر تفریح اکثر هوطنان عزیز در خوردن و خرید کردن خلاصه میشه،خوب راست میگفتند!این چه جای مزخرفی بود که مارو آورده بود مردتیکه آژانسیه!!

دستاورد سوم دیدن پدیده های بسیار جالبی در هنر لباس پوشیدن(و به عبارتی نپوشیدن بود!).دوستان و آشنایان بسیاری دیدم...من جمله دوستی که در دوران دانشگاه از بچه های  انجمن اسلامی دانشگاه بود و در دوران علوم پایه به بچه های دانشکده شون به علت عدم رعایت حجاب،تذکر میداد!و در دوران اکسترنی و اینترنی که چند ماهی با هم همگروه بودیم،و دیگه تذکر نمیداد ولی روپوش سفید بسیار نازک و ملیحی در بخش به تن میکرد،البته  بیرون از بیمارستان چادر سر میکرد.عروسی من اومد..من عروسیش رفتم..خداییش دختر بامزه و باهوشی بود..بعد از اینکه پزشک عمومی شدیم،یه بار بیرون دیدمش با مقنعه و روپوش و بدون چادر...الان مشغول تحصیل و گذراندن دوره تخصصی یکی از رشته های لوکسه.یه شب سر شام،با دوستان سر میزی نشسته بودیم که درست روبروی در ورودی سالن بود..یهو،دیدم خانوم دکتر با شلوار کوتاه و بلوز آستین کوتاه و موهای افشون تا کمر(خداییش موهاش از اول خیلی قشنگ بود)وارد سالن شد و به محض دیدن من،صورتشو تا اونجا که میدونست در خلاف جهت من چرخوند و رفت یه جای دیگه!!در روزهای آینده،شاهد نشستن خانوم دکتر پشت میز بار بودم و چند بار دیگر که کاملا رو در رو شدیم و خواستم باهاش  سلام علیک کنم،آنچنان نگاهش رو به افقهای دور دوخت،گویی دیده بان کشتی است و هر لحظه میخواهد بانگ برآورد که :کشتی میبینم.....

کاش فلوشیپ قبول بشه ،بعد تیپش رو ببینم!!

در کل،مسافرت خیلی خوبی بود.برای ایام عید،جهت سفر به خارج،یکی از بهترین انتخابها همون سواحل مدیترانه(تاکید میکنم ساحل مدیترانه،نه انتالیا) است..چون با این شرایط و امکانات و بریز و بپاش و بخور بخور...بسیار از سفر یک هفته ای به مشهد یا اصفهان و شیراز ارزونتر تموم میشه!اگر جهت اقامت یکی از هلهای اولترا ال اینکلوسیو رو انتخاب کنین و پاتون رو از هتل بیرون نذارین فکر نمیکنم تو یک هفته بیشتر از بیست هزار تومان خرج کنین!اونم واسه استفاده از برخی معدود امکانات هتل که با بهای کم و کاملا معمولی به پول ما،رایگان نیست...ولی اگر میخوایین برین بازار و مغازه و خرید و....توصیه همیشگی من همین بوده که یه هتل وسط شهر روبروی یه مرکز خرید بگیرین و برین هر چی دلتون میخواد بازار گردی کنین...

همچین جاهایی و کلا در هر سفری حتی داخل ایران،اگه امکان دوچرخه سواری بود،حتما استفاده کنید.نشستن کنار دریا،فرو بردن پاها تو شنهای حتی سرد ساحل یادتون نره...توروخدا ورزش کنین...بازی کنین...جون من حال مسافرت ببرین،اینقدر به بازار گیر ندین!!!!!

در حاشیه:یکی از خانومهای آشنا به یه خانومی گفت:خیلی قیافه شما واسم آشناست..من شمارو کجا دیدم؟گفت:،من رییس زندان زنان بودم!!!!

در حاشیه:بهاره رهنما رو ندیدم!!

همسفرای خوبی داشتیم.

گلف خیلی باحاله!شیش تا آدم با کلاس خارجکی با لباسهای ساده و اسپرت مارکدار،دور یه توپ فسقلی جمع میشن و میزنن به توپ،بعدش به نظرم با ماشینای کوچولوی بامزه،میفتن دنبال توپ!!شایدم میرونن برن از یه جای دیگه بزنن تو سر توپ!!

آسوده منم که تکلیفم از اول زندگی با خودم روشن بوده و تکلیف دیگران هم با من!!

اغتشاشیون!!

پریشبgala dinner,کنگره بود.با کلی مهمان و مراسم استقبال به سبک گومبا گومبا دم ورودی هتل!!یک سری انسان شکم گنده با لباسهای سفید و کلاههای به سبک پاشاهای عثمانی ،با پرچم و دایره داشتند می زدند و یه چیزایی میخوندند!و ما از بین این گامب و گومب ها وارد شدیم!!

این چند روز هی آب توت فرنگی خوردم!خدا این یه لقمه استروبری و نون رو از ما نگیره!!خلاصه،برای این که میخواستند دوباره خیلی تحویلمون بگیرن،مجددا سالاد هشت پا آوردند!ا دیگه راحت میخوردم!!راستش طعم خاصی هم نداره،فقط یه تیکه لاستیک سفید رنگه که بیرونش قرمز شده!!حالا من موندم،اینقدر عادت کردم به هشت پا خوردن،برگزدم تبریز چه خاکی بریزم رو سرم!!خدایا،اگه هشت پای خونم بیاد پایین،چیکار کنم؟قرص هشت پا نداریم؟!!خدایا،مددی....

شبهای قبلش،میگو سوخاری بود که خوشمزه بود.پریشب دیگه خواستند خیلی تحویلمون بگیرن،میگو آوردن با هشت تا پا و شاخک!!سیبیل داشت این هوا،تا رو موکت کف سالن پایین میومد!!چشماش،چشماشو نگو که دو تا چشم سیاه وق زده بود بیرون!!خدایا،این صحنه جلوی چشم من بود!همشم میترسیدم خانوم دکتر و ،ورداره یکی ازاینا رو بندازه تو کیفم!!!

بعدش ماهی ...بعدش یه چیزی تو مایه های یخ در بهشت با نعنا آوردند!یه گروه موزیک سنتی هم داشتند دالامب دیمبل میکردند رو اعصاب همه!!بابا،هی منتظر بودیم،نانسی چیزی...هی این سیبیل کلفتا،گورومب گورومب میکردن!!ادیدیم که این دسر رو آوردند،یهو میز ما همگی بلند شدیم که بریم!!

همه سالن داشتند نگاهمون میکردند!ولی دقیقا بدنبال ما،همه بلند شدند!!اومدیم تو حیاط و اینور و اونور،دیدیم،به به!!تازه دارن غذای اصلی رو میارن!!آقا،فهمیدیم که ما به عنوان،عوامل فتنه،باعث برهم زدن دم و دستگاه تونسی ها شدیم!!خوب ،به ما چه؟میخواستن موزیک خوب پخش میکردن!اصلا چه معنی داره دسر رو قبل از غذای اصلی میارن!(البته مطمئنا رسمشون این بوده ها!!ولی دیگه به ما چه!!)

این از خاطرات پریشب!میخواستم کامل بنویسم،ولی این همسر گرامی بالای سر من استاده و میگه پاشو بریم،دیر شد،دیر شد!!!به جون خودم ۳ ساعت مونده ها....ولی من تا لحظاتی دیگه اگه به نوشتن ادامه بدم،تیکه بزرگم گوشمه!!فعلا ...

بعد نوشت:از دیروز به مناسبت خروج ما هوا حسابی آفتابی شده!!دیروز صبح رفتیم یه منطقه توریستی به اسم سید بو سعید..اینجا همه خونه ها سفید رنگه.و تو این منطقه اکثرا در و پنجره ها هم آبی رنگه...کوچه های سنگفرش شده...درهای قدیمی و قشنگ.گلهای کاغذی نارنجی و سرخ رنگی که از درو دیوار خونه ها آویزونه...مردای جوون یا مسنی که نشستن کنار پیاده رو و دارن از این صحنه ها نقاشی میکشند.مرد معلولی که رو ویلچیر و با پاهاش داره گیتار میزنه...دریا ،دریا،دریا...که موجهای خفیفش زیر نور آفتاب پاییزی برق میزنه...بازارچه ای که صنایع دستی توش میفروشند و همین طور بهت آویزون میشن که بیا خرید کن!چشم بهم بزنی چند تا دستبند و گوشواره لای کاغذ پیچیده گذاشته کف دستت!!کیف فروشیهای چرمی،که توی مغازه بوی گوسفند حسابی به مشام میخوره...اینجا حسابی شبیه شهر بودروم تو ترکیه است.

یه مساله جالبی که تو تونس هست،اینه که اینا تقریبا نایت لایف ندارن!یعنی ساعت 7 شب به بعد،کلهم همه جا تعطیل!!و ملت یا تو خونه چپیدن و یا تو قهوه خونه ها مشغول تماشای فوتبال هستند!!من نمیدونم،چه جام فوتبالیه که 365 روز سال هستش!!!

دیروز عصر رفتیم ماشین buggy و موتور گازی سواری!!از این ماشینهایی که هی بالا و پایین بری و یک صدای قم قمی هم تو خیابون راه میفته بیا و ببین!!از اونجا که هیچ در و شیشه ای هم نداره همین طوری به صورت حیات وحش رانندگی میکنی!!از تو خیابون شروع شد تا رسید به روی یک دریاچه خشک شده!همین طوری شن بود که میپاشید رو صورتت!بعد کنار ساحل،که وسطاش ماشینو میروندم تو موجهای دریا!اینجا حسابی گلی شدیم!!!کلی عکس و این چیزا...بعد تو جنگل و بالا و پایین از این سنگ و صخره!!خیلی حال داد.البته حداکثر سرعتش 60 کیلومتر بیشتر نمیشد ولی خوب اگه بیشتر از این بود احتمالا از سرما و بادی که از روبرو میومد میمردیم!!گرچه از دوستان 3نفری حسابی فین فینی شدند!یه رییس گروه هم داشتیم از این کچل،قدبلندا،یه دستمال نارنجی هم بسته بود دور سرش،اولش هم نمیذاشت من برونم!هی میگفت موسیو تو بشین ،این تیکه کومپقیکه است!!!آخرش گفتم:هی ،رییس..هرجا کومفوقت بود بگو من برونم!!خلاصه به لطایف الحیلی خانومها نشستیم پشت رل....

از من به شما توصیه!هر وقت رفتین مسافرت،عوض اینکه وقتتون رو تو این مراکز خرید تلف کنین،برین دنبال تفریحات و تورهایی که تو طبیعت برگزار میشه...قایق سواری،سافاری،کوهنوردی ،رافتینگ،بانجی جامپینگ...به جون خودم خاطره اش سالها واستون

 میمونه...(نگین نفست از جای گرم درمیادا...تو همین ایران خودمون هم میتونید کیف کنید.اقلا تو این فصل پاییز میتونین برین تو پارک و رو برگها قدم یزنین...باور کنین خیلی آرامش داره..)

امروز صبح رفتیم کنار ساحل هتل.با همون لباسهایی که قرار بود بریم فرودگاه!پاچه ها رو زدیم بالا و کلی تو آب ورو شنها راه رفتیم..شلوارم حسابی خیس خیس بود.ولی اصلا مهم نبود....این چند روز همش دعا میکردم خدایا،به آدمها نعنت توانایی لذت بردن از داشته هاشون رو بده...

در کل،میتونم بگم تونس کشور قشنگ و سرسبزی بود.هیچ حسی از آفریقا بودن بهم دست نداد.زنان تونسی خیلی خیلی شبیه زنهای ایرانی هستند.حتی فرم هیکلشون.با همون های لایت و مش موهاشون،عین خودمون.مردهاشون بیشتر شبیه جنوبی های ما هستند.سیاه پوست به اون معنی بسیار کم بود.کشوری بود با اکثریت مسلمان.جالبه که حتی تو فروشگاههای شاپینگ سنترهای بزرگش هم گاهی تلاوت قرآن پخش میشد و این خداییش خیلی عجیب بود!یه چیز جالب هم این بود که تو همون مراکز خرید لوکس یهو،قفل و کلید سازی به سبک قدیمی پیدا میشد!!!یا واکس و پینه دوزی کفش!!خیلی عجیب بودا....

کشور ارزونی بود.ولی فروشنده ها تا میتونستند کلاه سر توریستها میذاشتند!!خلاصه حواستون جمع باشه!غذاها اکثرا دریایی با سس های فلفل بسیار تند.زیتون و روغن زیتون فراوان...سمبوسه های خوشمزه ای هم  دارند. همراه با مردم خونگرم،مردان بسیار چشم چرون!!

این بود تونس نامه من!!

اختاپوس

اینجا سرد است!البته خنک متمایل به سرد در حد مورمور شدن است!!ولی همش به این فکر میکنم،که چی،اونهمه از اینترنت آب و هوای تونس رو تا آخر هفته دنبال کن و همش بگو زیاد با آب و هوای تبریز فرقی نداره!ودست آخر فقط همون بارونی رو نیاری با خودت که:ای بابا،آفریقا،کجا؟بارونی تو این فصل سال به چه درد میخوره؟!!به این میگن مکانیسم دفاعی انکار!!

صنایع دستی اینجا بیشتر شامل محصولات چرمی،مثل کیف و کفش و دمپایی است.کاشی و سفالهای نقاشی شده و تابلوهای درست شده از موزاییکهای تکه تکه و زیور آلات و مجسمه و ظرفهای به قول خودشون نقره است!ولی به احتمال بسیار زیاد ،کلی ناخالصی داره!این صنایع دستی رو مثل همه جاهای توریستی بیشتر کنار اماکن تاریخی و توریستی میفروشند.مثل بیشتر کشورهای اسلامی،بعد از سلام و علیک و بسم الله!قیمت جنس رو ۵ برابر بهت میپرونند!!یعنی اگه طرف گفت پنجاه دینار ،شما از ۵ دینار شروع کن،انشالله تو ۱۵ دینار خیرشو میبینی!!آویزونت هم میشن واسه اینکه جنسشون رو بفروشند،شدیدددددد.......!!!

حالا،از لحظه ورود به فرودگاه متوجه یک نکته شده بودم ولی هی نمیخواستم زود پیش داوری کنم!ولی دیگه باید بگم تا ذهنتون روشن بشه!من ساده،فکر میکردم مردهای عرب سعودی خیلی چشم چرون هستند!!اقلا اونها با چشم و زبونشون ،زنها رو میخوردند!!اینجااز نوجوان بگیر تا مرد بسیار مسن،همگی رادارهاشون داره کار میکنه!!از اونجا که یکی از سرگرمیهای من زیر نظر گرفتن مسیر نگاه مردمه،تو این چند روز یک صحنه های هیز بازی دیدم(املاش درسته؟)بیا و ببین...حالا اینو ول کن..بعد از اینکه میپرسن ایرانی یا ترکیش و میگی ایرانی!طرف شروع میکنه:سلام!احمدی نژاد ایز وری گود!!احمدی نژآد ایز د بست پرزیدنت این د ورلد!و بعد طرف میگفت:بیا فقط بخاطر پرزیدنتتون کلی میخوام بهت تخفیف بدم!!!ببینید،فکر کنم تنها ممکلتی هستین که واسه خاطر محبوبیت و شهرت خارج از کشور رییس جمهورتون!تخفیف هم میدن بهتون!!باز بگین اوضاع مملکت بده!!

بعد از اینکه احوال آقای احمدی نژاد رو میپرسن،یهو میبینی،یه چیزی خورد به بازو یا شونه هات!!برمیگردی میبینی،انگشتهای جناب فروشنده است!که یعنی مثلا بیا این جنس رو ببین!!یا یهو دستبند رو ورمیداره میذاره رو مچ دستت!!حالا،هرچقدر هم بخوای با جنبه بازی دربیاری،بالاخره به قول سارا از ژوژمان،دیگه منی که یک خانوم پا به سن گذاشته و جا افتاده هستم!تفاوت دست یازیدن سهوی و عمدی رو دیگه میفهمم!!حالا ،امروز،یه پسره برگشت به فرانسه راجع به قیمت یه گردنبند بدلی چیزی گفت و من گفتم:نو فقانس!!گفت:ایرانی؟گفتم:هم!!یهو دست چپ منو گرفت و اشاره به حلقه کرد و گفت :وات ایز دیس؟!منم گفتم :رینگ!گفت:یو آر مریجد؟گفتم :یس!یهو دست رو ول کرد و سرشو تکون تکون داد و گفت:نو نو!!(با خودم فکر میکردم وقتی بخوان یه خانومو از راه بدر کنن،اقلا دو سه تا جمله میگن!اینا زرتی در یک لحظه .....)خلاصه،به نظر من صلاح نیست زن تنها بره تونس!۳/۹۷ احتمال داره متلک بشنوه و بهش دست درازی هم بشه!!

رفتیم شهر کاتارج.یه منطقه باستانی که دو دوره قبل و بعد از میلاد داره .ویه زمانی تحت سلطه روم بوده(از تونس تا ایتالیا ۳،۴ ساعت بیشتر راه دریایی نیست).موزه و آمفی تئاتر بزرگی هم داشت که احتمالا محل جنگ گلادیاتورها و برده ها بوده...خیلی منطقه قشنگی بود.

امشب سر شام،سالاد آوردند.من،فکر کردم سالاد تربچه است.یکی از خانومها که خورد گفت:نه،به نظرم ماهیه!فرزاد یه نگاهی کرد و گفت:اینا تکه های هشت پاست!!راست میگفت:تو هرتکه ،سه چار تا بادکش کوچولو بود!!!!هیچ تمایلی به خوردنش نداشتم!

بعد یه ظرف دیگه اومد که توش یه چیزای دراز دراز مثل ماکارونی ورقه ای بود با سس سیر!هرکس میخورد میگفت:اینم خیلی سفته!و به این تنیجه رسیدیم،لابد اینم روده هشت پاست!یه بشقاب دیگه هم آوردند،به نظر من مغز گوسفند یا صدف اومد.بد مزه نبود.داشتم سعی میکردم از این بشقاب بخورم که مسوول تور اومد گفت:اون سالاده هشت پا بود،اینم بچه هشت پااست!!خدای من،همش احساس میکنم یه چیزلزجی تو مری و معده ام بالا پایین میره!!

فعلا اینا یادم میاد..بای.

بون ژوق!

نیمه شب دیشب یهو یه نوری تو اتاق تابید..با خودم داشتم فکر میکردم که خدایا،این نور چی بود که یک صدایی آمد...یک صداهایی آمد بیا و ببین!!یک رعدی بدنبال برقی زد که مطمئنم اگه بیرون بودم،الان تبدیل به تندیس آذر،زنی جزغاله از پارس شده بودم!!

این رعدها و برقها ادامه داشت و کلا همه داشتند در بستر از لرز به خود میپیچیدند!صبح امروز یک هوای ابری و دریایی خروشان و پرموج بود.این اروپاییهای......همچین تو اون آب یخ کیف میکردن که،انگار که تو جکوزی آب داغ دارن شنا میکنن!!!

امروز عاشق یه آقایی شدم!!قدبلند،مو کمند،کت و شلوار خاکستری که تمام دگمه هاش رو هم بسته بود با یه کراوات،ویک عدد کیف کوله پشتی که جفت بندهاشو رو شونه هاش انداخته بود!!!انگار داماد تو عروسی با کیف کوله پشتی بیاد!!!

خدایا،اینجا آنقدر ژق ژوق میکنن با آدم...برگردم ایران باید برم فقانس حرف زدن یاد بگیرم!!حالا شکر خدا چهار تا کلمه سیلوه پله ،از پاقدون؛بلدم!!تازه یه جمله زیبا هم رویا یادم داده:الده فلق قوژ....یعنی من یه گل قرمز در دست دارم(یه چیزی تو همین مایه ها).منتظرم یکی یه نگاه عاشقانه بهم بکنه و من این جمله شاعرانه رو نثارش کنم!!

 

اینجا...آفریقا!

 میزبان کنگره دوسالانه پیوند اعضاءخاورمیانه،اینبار کشور تونس است.

تقریبا ساعت ۲ بعد از ظهر به وقت محلی تونس وارد تونس شدیم، در یک روز ابری و نیمه بارانی...

 با دیدن اینجا شدیدا یاد رامسر یابندر انزلی و شهرهای شمالی ایران افتادم.خیابونهای پهن،چمنزار،انواع اقسام گلهای رونده،خرزهره هایی که از دیوار سفید رنگ خونه ها آویزونه..آب و هواش هم مطمئنا مثل همین موقعهای شماله.

اولین چیزی که موقع حرکت به سمت هتل توجهمو جلب کرد،کثرت فراوان انواع و اقسام پژو از ۲۰۶،۲۰۶ اس دی،۳۰۷،۴۰۷،والی آخر...!! وکثرت رنو،مگان،لوگان...تو خیابون بود..

جالبه که وقتی وارد هتل شدم،اینبار شدیدا یاد شهر بودروم،تو ترکیه افتادم.آنقدر سازه این منطقه،شکل و ساختار هتل،اون کوزه های خیلی بزرگ،اون نیمکتهای پهن با پشتی ها و کوسن های مخمل رنگارنگ...یاد آور بودروم بود که دقیقا به این نتیجه رسیدم که چقدر فرهنگ کشورهای ساحل مدیترانه میتونه نزدیک به هم باشه...

عصر یه گشتی همین دورو برا میزدیم که کم کم از ساحل هتل سر دراوردیم.ساحل دریای مدیترانه.تقریبا ۲ هفته پیش دوستی خواب دیده بود که با من کنار دریای مدیترانه ایستاده و از توی یک سطل پر از ماهی قرمز یه ماهی برمیداره میذاره کف دست من...با این نیت رفتم کنار آب که ماهی قرمز ببینم که یهو یه کاروان شتر دیدم!!!آنقدر صحنه باحالی بود..نه که شتر ندیده باشم ولی اون لحظه خیلی صحنه خاصی جلوی چشمم خلق شد..

اینجا خیلی خلوته.حداقل الان که فصل مسافرتیش نیست!عصر یه تاکسی گرفتیم و رفتیم مرکز شهر.ما همیشه از راننده تاکسی شانس میاریم.معمولا مسلط به یکی دو زبان هستند!۱۲ سال عربی خوندیم،یک کلمه از حرفهای اینارو نمیفهمیم!!گرچه اونا عربی دست و پا شکسته ما رو میفهمند.کلی اطلاعات راجع به تونس داد و برد مرکز شهر و یکی از خیابونای معروف.خلوت بود و پر از پلیس!!

توضیح داد که امشب همینجا بازی فوتبال تیم الاهلی مصر و تیم درجه اول تونس هست.و پلیس شدیدا تدابیر امنیتی ترتیب داده و کلی سفارش کرد که هر جا میرین،دیرتر از ساعت ۸:۳۰ برنگردین.که احتمالا بیرون شلوغ بشه!!

واحد پول اینجا دینار تونسه.تقریبا معادل ۸۰۰ تومان ایران!!!ولی علی رغم این تفاوت،خیلی ارزونتر ازایرانه!یعنی ما خریدی که از یک سوپر مارکت کردیم ،تو ایران حداقل ۸۰۰۰ تومان میشد،اینجا ۳۵۰۰ تومان شد!!تاکسی هم کاملا قیمت معقول و مناسبی داره.

راستی خواستیم پنیر بخریم،چند نوع از پنیرهاشونو امتحان کردیم.انقدر بی نمک بود،حال ادم بهم میخورد!!انگار ۵۰ گرم پنیر رو تو ۶ لیتر آب،به مدت یک هفته گذاشته باشین!!به نظرم اینا فشار خون بالا دارن!!!

از لحظه ای که وارد شدم،هی دارم به زنها و دخترا نگاه میکنم ببینم من به قول اون مرد ترکیه ای شبیه اینا هستم یا نه!!تا اینجا نتیجه خاصی نگرفتم!!ولی تا سوار تاکسی شدیم،و گفتیم نمیتونیم فرانسه حرف بزنیم،گفت:اوه...ایتالیانو!!!!خوب،فرزاد که شکلش ژاپونیانو!!غیر از من هم کسی نبود،پس دیگه اینبار ملیت ما ایتالیایی تشخیص داده شد!!!بعد که گفتیم نه بابا،ایرانیانو!گفت:مای گاد...محمودی نژاد،مرد شجاع!!!

چرا موبایل من اینجا رجیستر نمیشه!!چه پدر کشتگی میتونه داشته باشه مخابرات اینجا با سیم کارت من؟!! 

 

نگفتم خداحافظ..

 من کاملا متوجه علت لغو سفر دختران مجرد به عربستان شدم!راستش حوصلا ندارم جریاناتی رو که اتفاق افتاد در این رابطه بنویسم ولی کلا داغونترین مردانی رو که فکرش رو میکنین اینجا میتونین پیدا کنین!!

راستی اینجا سینما حرامه!ولی دیش ماهواره دارن رو پشت بوما این هوا!!!ریسور هم تو خیلی از فروشگاهها و مارکتها میفروختند!!!ورود افراد زیر 18 سال هم به کافی نت  انگار ممنوع بود ولی اکثر کافی نتهاش،کابین کابین بود.یعنی اون تو طرف هر غلطی میتونست بکنه بدون اینکه کسی ببینه.گرچه اینجا به نظرم سیستم فیلترش خیلی باید سفت و سخت باشه!

تو فروشگاهها هم پرو لباس حرامه!!ولی میگن،پول لباس رو بده که بتونی از فروشگاه ببری بیرون،بعد برو تو دستشویی بپوش ببین اندازه اته یا نه!!!

شب آخره.فردا صبح راهی جده میشیم و انشالله خونه خودمون...حتی اگه آدم لامذهب هم باشه به نظر من می ارزه که یه بار بیاد و تو جوش قرار بگیره..به قول یکی از آشنایان که حتی منکر خدا ست!آدم اگه از فوتبال هیچی هم سر درنیاره و خوشش نیاد و بره استادیوم و ببینه که صد هزار نفر با هم فریاد میکشند و موج مکزیکی میرن،آدمو کلی جو میگیره ...حالا  حتی اگه هیچ اعتقادی به هیچ الهی ندارین،باز هم بد نیست این سفر رو تجربه کنید.ولی اگه ته دلتون قصدشو دارین و پول هم دارین تا جوون هستین برین حج.خداییش من نمیدونم این افراد مسن ،با این همه بیماری  چطوری جرات میکنن برن حج تمتع!خود دیدین چادرهای منی ،یه رعبی تو دل آدم میندازه،چه برسه به اینکه چند شب هم اونجا بمونه...با خودم فکر میکردم ببین  قدیمیا چطوری میومدن حج؟مثلا 6 ماه تو راه بودن.بیخود نیست که وصیتشون رو مینوشتن!!

 

گیسمت...سرنیویشت...!

*جون من اتفاق رو ببینین!!یعنی بخونین!4 سال پیش تو دوبی تو یه شاپینگ سنتر،بهاره رهنما رو با دخترش پریا دیدم.امسال عید تو سنگاپور کنار رود خانه کوای،بهاره رهنما رو با پریا و شوهرش و سروش صحت دیدم!و امشب تو مکه مکرمه،سر شام یهو دیدم رو میز روبرویی بهاره رهنما نشسته داره شام میخوره!!!

دیگه نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و رفتم باهاش سلام علیک کردم و بهش گفتم که تو این 3 کشور مختلف دیدمت!فکش افتاد و گفت:خداییش میگن تا 3 نشه بازی نشه ها...عجب قسمتی.بهشم گفتم که تو مجله چلچراغ ،آملیو رو میخونم.و اینکه وبلاگش رو میخوندم.داستان زانتیای نقره ایشرو هم تو کتابش خوندم.واینکه نوشته هاشو بیشتر از بازی فیلمهاش تعقیب میکنم.ذوق کرد!ولی از جلو لاغرتره و صورتش خوشگلتره.

*خوب،یکی از جاهای دیدنی خیلی جاها!قنادی هاشه.تو مکه و مدینه هم طبق معمول من و مامان سرک میکشیم تو قنادیها و بررسی شیرینی ها!امروز داشتیم از جلو یه قنادی و به عبارتی خرما فروشی و فرآورده هایی که با خرما تهیه شده رد میشدیم.خیلی دیدنی و شیک بود.یه چیز جالب که این عربها دارن(البته تو اکثر کشورهای عربی)همراه با شکلات یا شیرینی ،ظروف و سینی های خیلی شیک  که اکثرا سیلور یا بعضی وقتها برنز یا نقره است هم میفروشند!چون انگار این عربها واسه نامزدی یا تولد که میخوان شیرینی بخرن،یه همچین ظروفی هم میخرن و اون شیرینیها رو توش میچینند.نه که فکر کنین،مثلا یه کیلو شکلاتا!کوهی از شکلات!

حتی یادمه یه بار تو بحرین ،یک ظرف سیلور بسیار بزرگ دیدم که کوهی از شکلات با بسته بندی صورتی رنگ توش چیده بودند.و یه کشکول سیلور دیگه که تو اونم تپه ای از شکلات با بسته بندی آبی رنگ بود.وقتی کاشف به عمل آوردم دیدم مال سیسمونی یه پسر و دختر دوقلو است!!!

*این خرید کردنای ایرانیا اینجا واسه خودش ماجراییه ها...من که زیاد اهل خرید نیستم.ولی اینکه با پول دیگران واسه اونا خرید کنی خیلی حال میده.چون معمولا خانومهای پیر یا مردای خیلی مسن و بی سواد زیاد از قیمت و سایز و اینا سر در نمیارن،میگن دخترم یا پسرم بیا ببین این چنده؟بعد میگه یکی دوتا از این پیراهن ها واسم بردار...یکی دوتا برداشتن همانا و میگه واسه حسن و حسین و تقی و نقی و قلی و حمید و مسعودو.......بردار!!یا واسه عروسهای خواهرم و دخترای برادرم از این شالها انتخاب کن!آنقدر حال میده..!!!!

بعد وقتی واسه نماز ،مخصوصا نماز مغرب و عشا تعطیل میکنند،و همه رو میندازن بیرون!این ایرانیها عین  وقتایی که به ضریح امامزاده ها میچسبنا به شیشه فروشگاهها میچسبند و باز کردن در همانا و به قول ترکها تپیلماخ همانا!!!!

مرحبا!اهلا!

آذر نوشت:

روزی که میخواستیم محرم بشیم،قبل از اینکه برم تو اتاق،یه خانومه  بهم گفت،الان که میری غسل کنی،مبادا نیت کنی...مبادا لبیک بگیا!باید تو مسجد شجره نیت کنی و لبیک بگی.لبیک نگیا!!

نشون به همون نشون که از لحظه ای که رفتم زیر دوش، ناخود آگاه همش لبیک اللهم لبیک را زمزمه  کردم!!

یاد اونروزی افتادم که از کوالالامپور میرفیتم سنگاپور.لیدر و راننده مارو کشتند که تو سنگاپور ادامس جویدن ممنوعه.کلی جریمه داره،میکشنتون،میخورنتون!!اصلا اونجا ادامس تو فروشگاهها نیست...به جون آذر،همه مسافرا،عین روانیا ،داشتیم ادامس میجویدیم!!حتی من انقدر بهم فشار اومده بود که دلم میخواست مثل ژاندارک !برم جلوی یک پلیس،و ادامسم رو اندازه یه بادکنک باد کنم و بترکونم تو صورتش!!

*تو مسجد شجره داشتم تو اون حیاط باصفا،کنار اون دیوارای بلند میچرخیدم و تسبیح صورتی رنگم رو تو دستم میچرخوندم و تو حال و هوای خودم بودم که یهو سعیده خانوم(همسفر ما)پرید جلوم:

چه ذکری داری میخونی؟صلوات؟لبیک؟سبحان الله؟

من:والله ،ذکر خاصی نمیگم!(خواستم بگم،همچین که تو پریدی جلوم،اگه ذکری هم بلد بودم ،مادام العمر از ضمیر ذهنم پاک شد!!)

سعیده خانوم:بگو دیگه،چی میگفتی؟پس جرا تسبیح میگردونی؟!

من:والله،فقط حس خوبی دارم.خوشحالم!چیز خاصی نمیگفتم...

آیکون یک سعیده خانومی رو در نظر بگیرین که با دیده تردید و ضد دین!به یک خاله آذر مینگرد....

*سر ناهار یه حاج خانوم،گفت من لوبیا پلو نمیخورم.چرب و چیلیه.غذای رژیمی بدین.پلو مرغ رژیمی اوردند واسش.بعد حاج خانوم به من گفت:دخترم اون نمکدون رو بده به من!!و نمک رو مثل حرکات پاندول ساعت،از راست به چپ بشقاب و چپ به راست بشقاب طی چند حرکت متوالی پاشید!!بعد از بقچه اش یه کره در اورد و باز کرد و گذاشت رو مرغش!!معنی غذای رژیمی رو فهمیدین دیگه؟

*تو مسجد الحرام دنبال راه طبقه بالا میگشتیم.رفتم به یکی از این شرطه های عرب گفتم:این طریق لطبقه الفو قانیه؟!

شرطه جوان:باب پنج!

من:مرسی آقا!!(به نظرم کمی غمزه داشته!)

شرطه جوان:انا مرسی ،وولله!!!!(این وولله رو غلیظ در نظر بگیرینا...)

من دیدم اوضاع انگار داره قاراشمیش میشه،جیم زدم!

غر نوشت::

در عجبم(اینو با لحن ژولیت کتاب قانون بخوانید!)این آدمها که اینقدر ناراحت هستند که جوون نادان دارن تو خونه که آهنگ و موسیقی گوش میده  و باعث میشه اونها هم به گناه بیفتند!و موندن که چطوری توبه کنند و غیره.....تمام مدت سر غذا ،نق میزنند!چرا گوشتش خشکه؟ماستش کم چربه؟موزش کال بود؟نونش رو اصلا نتونستم بخورم؟!این هتل جرا اینطوریه؟لگن واسه رخت شستن نداره!!!!

وقتی واسه یه مسافرت 12 روزه خارج،700 تومان یا 800 هزار تومان دادن و اومدن تو هتلهای 5 ستاره آنچنانی و اینهمه لی لی به لالاشون میگذارند و مفت می برن ،میارن ،میخورن...معلومه که زبونشون باید اینهمه دراز بشه!4 روز برن مشهد،نون پنیر بخورن ،از این گرونتر میشه واسشون...انشالله یارانه ها که حذف شد  تورم چند برابر شد،به نون شبتون محتاج شدین،حالتونو میپرسم!انگار مادموازل هر شب تو خونش قرقاول پلو میل میکنن....

*معنوی نوشت:

چند نفر بهم گفته بودند مدینه خیلی بهتر از مکه است.روزی که بری مکه،کلی گریه میکنی و دلت میگیره...نمیدونم  چرا از لخظه ای که رفتم تو مدینه،انچنان بی قرار شدم ،دل تو سینه ام فشرده میشد.منی که انصافا آدم بد سفری نیستم و مسافرت رو همه جوره خیلی دوست دارم،از پنجره نگاه میکردم به شهر و میگفتم خدایا!من چطوری یک هفته باید اینجا بمونم.

البته مسجد النبی واقعا قشنگ بود.آروم،باشکوه.نمیدونم چرا یاد اندلس افتادم با دیدنش.البته من ممالک اندلس نرفتم ،ولی به هرحال یه چیزایی تو فیلم و عکس دیدم...

مدینه یه شهر تقریبا مسطح،با سرسبزی بسیار کم.حتی بالای شهرش و اون مالهای بزرگ  و یا شارع سلطانه هم نتونست زیاد  چشم نواز باشه برام.روزی هم که رفتیم،ناراحت نبودم.از اینکه میخواستم محرم بشم خوشحال بودم.مسجد شجره خیلی قشنگ بود.اون همه ادم با ملیتهای مختلف،ولی همه تقریبا یکرنگ و سفید...نوای الله اکبر از گوشه گوشه اش به گوش میرسید.اون رواق پشتیش،با اون ستونها و گنبدهای اجریش یاد اور میدان نقش جهان اصفهان بود..

.مکه کاملا زنده تر از مدینه،پرجنب و جوش،پستی و بلندی فراوان،پر از کوههای سنگی..شاید یکی از علل دوست داشتنی بودنش در نظر من همین پستی و بلندی داشتنشه..

مسجد الحرام از بیرون فوق العاده باشکوه و مجلل...در گوشه حرم اون برجها و اون ساعت بسیار بزرگ شدیدا جلب توجه میکنه...و خانه کعبه .نمیتونم بگم لحظه اول،خیلی از خود بیخود شدم.ولی موقع طواف،کم کم یک ترسی وجودمو در برگرفت.نمیدونم،اون سیل جمعیت یا اون الله اکبر گفتنهاشون و اینکه دست راستشون رو بالا میگرفتند..اینکه کاملا هر کسی به فکر خویش بود باعث شد،نمیدونم کدوم یکی باعث شد زدم زیر گریه..سعی بین صفا و مروه.اون لحظه که به چراغ سبز میرسی و یهو میبینی مرد کنارت شروع به هروله کرد و دوید رفت و تو تنها موندی..اون لحظه که تو سعی سر برمیگردونی و لاین کنارت رو میبینی که چطور انبوه جمعیت دارن میدوند...باور کن،نه خرافاتی هستم نه جو گیر.ولی هیبت داشت.انصافا هیبت داره...

 

 

 

نازنین مریم هم که رفت...

مع السلام:

من اگه میدونستم شما از آپ کردن من تو مسافرت اینقدر میذوقین!تو مسافرتهای دیگه هم آپ میکردم...عجب کلاهی رفته سرم توروخدا میبینین شانسو؟!

همونطور که میدونین،هر کاروانی یه روحانی داره که اشکالات شرعی رو رفع میکنه و به سوالات زوار پاسخ میده و از مرجع تقلید و این چیزا میپرسه و ضمنا،معمولا باید سوره حمد و اخلاص رو براش قرائت کنیم تا از صحت قرائتش مطمئن بشه.

خوب،من کلا این چند روز زیاد تو جلسات حاج اقا آفتابی نشده بودم.تا اینکه دیروز عصر که  از در اتاق اومدم بیرون،یهو..حاج اقا منو تو راهرو گیر انداخت!!فیش فیش کرد(استعاره از اینکه بیا اینجا!!)منم رفتم سلام و احوالپرسی و گفت که یه فرمی رو داریم پر میکنیم.اسم و مرجع تقلید و تحصیلاتمو که پرسید ،گفت:البته شما چون تحصیل کرده هستین مطمئنا قران رو صحیح قرائت میکنین و نیازی نیست که بپرسم ازتون و ...خلاصه منم که مشتاق خوندن بودم گفتم نه،مساله ای نیست اگه بخواین میخونم.گفت:پس بفرمایین.منم درست وسط راهرو شروع کردم به خوندن.(آیکون من رو اینطور در نظر بگیرین که دستهامو گذاشتم پشتم و هی رو پنجه پام بلند میشم و هر از گاهی هم آب دهنمو محکم قورت میدم و سوره حمد رو میخونم!!!)رسیدم به سوره اخلاص،گفت ممنون .کافیه!خواستم بگم بابا،تازه میخواستم اون شعری رو که تو مهد کودک  یاد گرفته بودم  رو دکلمه کنم و هی دستهامو باز و بسته کنم!!!

*البته مطمئنا من این حرکات رو انجام ندادم!فقط تو ذهنم بود که اگه الان اینکارارو بکنم چی میشه!

*جلوی غذاخوریه آقایون داشتم دنبال فرزاد میگشتم که یهو یکی از برادران  نمیدونم کجا منو تو کنج یه راهرو گیر انداخت!!(کلا اگه مجبور نباشم از راهرو رد نمیشم!!)و گفت:خانوم ،من الان دقت کردم!!!دیدم این شال سفید شما یکم نازکه،گوشتون از زیر شال پیداست،وقتی آدم دقت میکنه!!!(خواستم بگم،تو با این همه دقتت خوبه تو ناسا  جای تلسکوپ فضایی  استخدام نشدی!!!)

*تو حرم،تو منطقه خانومها،نگو بند کارتم باعث شده که روسریم از پشت کمی جمع بشه،و گردنم یکم بیاد بیرون.یهو یه خانوم با رو بنده،هی صدام میزذ خانوم،خانوم!منم فکر کردم که از این شرطه هاست!برگشتم دیدم به فارسی میگه،خانوم دنبالت دویدم بگم یکم گردنت اومده بیرون.منم تشکر کردم وتو دلم گفتم یک متر دیگه از بهشت مال شما!!

کلا ،تنها انسانهایی که بهم گیر میدن خود ایرانیها هستندو اصلا تو حرم به خیلی از چیزایی که اگه  مثلا تو مشهد بود، خدام، خودشون و طرف رو تیکه تیکه میکردن،کاری ندارند!

*اینجا معمولا شبها،اطراف حرم و یا داخل صحن حرم یهو میبینی یه آقای خیلی هیکلی و با کلاس میاد جلو و با مردی که همراهته،دست میده و میپرسه :can you speak English؟ما هم یهو جوگیر ... yes.I do!!اصلا نمره اسپیکینگ ایلتز من میدونی چند بود؟!!!یهو طرف با آرامش شروع میکنه و میگه که من اهل کشمیر یا مراکش یا فلسطین هستم و خلاصه پولهامو تو حرم دزدیدند و الان فقط یه کم پول بدین که من خودمو برسونم فرودگاه!!ما هم محترمانه تا آخر گوش میدیم و میگیم پول مول یوخدی!!

امشب تو حرم،یه مرد سیاه،هیکل در حد تیم بسکتبال آمریکا ،که یه زن کپلو و یه بچه کوچیک که تو یه کالسکه سوپر شیک  در حد قیمت مزدا 3 ،همراهش بود اومد با فرزاد دست داد و طبق معمول hello یا اخی...کن یو اسپیک انگلیش؟که ما تا آخرش رفتیم و گفتیم :sorry,no money!

به فرزاد گفتم ایندفعه یکی جلومونو گرفت:خودمونو بزنیم به انگلیسی نفهمیدن!این حرف از دهان من درآمدن همانا و یه خانوم از این عرب خوشگلا با یه بچه تو کالسکه جلومون سبز شدن همانا!

خانومه:Sorry.speak in English?

من:no!!

خانومه:تکلم العربیه؟

من:لا!!

خانومه:Turkish?turk mi siniz?

من:hayir!!

همین طور داشت با تعجب نگاهمون میکرد که ما رفتیم!فرزاد میگه تو که خودتو میخوای بزنی به نفهمیدن چرا جواب سوالاتشو به این زبانها میدی!!منم گفتم:به هرحال با کلاهبرداران بین المللی باید اینترنشنال برخورد کرد!!

بعد تصمیم گرفتیم ایندفعه یکی سراغمون اومد بگیم:مو مشدیم!!مشدی !!یا اینکه بگم:فقانس!!(فرانسه منظورم بود!!)گفتم:اونم برمیگرده میگه آره جون عمه ات!معلومه  که  دختر خاله سارکوزی هستی!!

نمیدونم چرا حوصله معنوی نوشتن ندارم.سعی میکنم به همون مسخره بازیهای خودم تو وب ادامه بدم.به هرحال سفر قشنگیه...فردا میریم مکه.نمیدونم اونجا به اینترنت دسترسی دارم یا نه...سلامت باشین.

بعثه.

الو.....قیژ..قیژ...!!اینجا مدینه منوره،من خبرنگار بلاگفا!

الهی که من کامنتهاتونو دیدم همین طور قند تو دلم آب شد!خوب،من اینجا در طبقه اول هتل،روبروی بعثه مقام معظم رهبری نشستم و دارم از اینترنت وایرلس کتابخانه دیجیتالی اینجا استفاده میکنم!البته ،3 روز پیش فرزاد رفت از یکی از روحانیون جوان دفتر ایت االه مکارم پرسید که میشه پس ورد رو به ما بدین؟اونم گفت:چرا نمیشه برادر من!فقط به کسی نگین!!

ما هم به کسی نگفتیم!

دیشب،چون یه نایلون خرید داشتم،منو شرطه راه نداد تو حرم و گفت امانات هم تعطیله و اینو بده به آقا!! انگاراز نظر شرطه های اینجا،مرد ایرانی نقش رخت آویز و صندوق امانات رو بازی میکنه ..منم گفتم،حالا من فرزاد رو از کجا پیدا کنم،نشستم رو پله ها و داشتم با نرم افزار قرانی موبایلم سوره ویل لکل همزه لمزه میخوندم و بغل دستم هم یه دختر عرب زبان آفریقایی تبار نشسته بود.یهو،یه خانوم میانسال اومد جلوی من و شروع کرد به عربی حرف زدن و هی گوشیش رو نشون میداد.فهمیدم که میگه شماره بگیر!البته از اونجا که اینجانب مدتهاست به تماشای شبکه بیگانه فاکس مویز و ام بی سی 2 با زبان انگلیسی و زیر نویس عربی مشغول هستم،کلا جوگیر شدم!و خلاصه فهمیدم که حاج خانوم گم شده.و وقتی کارتشو نگاه کردم دیدم،فلسطینیه.خلاصه ،شماره مسول قافله رو گرفتم و گفتم بیا با مستر ابو جهاد اسپیک کن!خانومه گفت:نه،خودت حرف بزن!!در یک لحظه،به ذهنم رسید نکنه بالاخره هویت اصلی من به عنوان دانشمند هسته ای لو رفت!و اینها همه صحنه سازیه  که بگن توبا ابو جهاد که نوه خواهری عمو بن لادنه حرف زدی و خود القاعده هستی و .....خلاصه ربوده شوم!!در نتیجه یه الو گفتم و به حاج خانوم گفتم بیا خودت حرف بزن.اونم هی حرف میزد تا اینکه خواست بگه کجاست که منم گفتم بگو امام باب  عثمان(ولی خواستم بگم بیست و پنج،که دیگه اینو به پت پت افتادم)!!که یهو این دختر خانوم آفریقایی بغل دست من برگشت به عربی به خانومه گفت بیست و پنچ!!یعنی من داشتم اینهمه خودمو پر پر میکردم،اوشون یک کلمه به خودشون زحمت نمیدادن!!!

خلاصه،تو همون هیر و بیر یهو یه خانوم جوون اومد و حاج خانوم رو پیدا کرد و کلی دعواش کرد که نگرانش شده و اونها هم بدون اینکه از این حس مسوولیت پذیری من تشکر کنند!سرشون رو انداختند و رفتند....

ولی من در حد دوستان صلح طلبی که با کشتی به غزه میرفتند،احساس انجام وظیفه نسبت به اهاالی فلسطین و توابع کردم!ما را بس....

*ضمنا ممنون از کامنتهای محبت آمیز شما...همچنان منتظر حضور سبزتان در وبلاگم میباشم!این حرفها رو اینجا یاد گرفتم!!!

حج خانوم میشم!!

اهم،اهم..!!اینجانب خاله آذر تا ساعاتی دیگر به سرزمین وحی مشرف خواهم شد.البته قرار بود پارسال عید بریم ولی به دلایل موهوم(منظور از موهوم اینه که 20 روز بعد از تاریخی که اعلام کرده بودند برای ثبت نام مراجعه کردیم،به علت نزیستن در تبریز در زمان مذکور!!)دیپورت شدیم!ولی خوشبختانه شرایط برای امسال کاملا جور بود و با فرزاد و مامان و بابام داریم میریم عمره مفرده.

خوب،من واقعا باید ذکر کنم که شدیدا واسه این مسافرت جوگیر شدم.یعنی خداییش همچین یه حس خاصی دارم.(به قول داداش رویا آدموسگ بگیره،جو نگیره!!)حالا منو جو گرفته..نمیدونم به خاطر این خداحافظی کردناست و اینکه یهو همه با یه حالتی میگن:بارک الله ،توام مکه میری؟!!والا خداییش من دیگه اونقدر لامذهب نبودم که دور از انتظار باشه!!خلاصه،آنقدر جو گیر هستم که چند شب قبل،خواب دیدم رفتم ریو دو ژانیرو!!و تو یه تله کابین تنها هستم،گلاب به روتون،این دستشویی هم خر منو گرفته و هرچی به این متصدی میگم:الو،یارو،دادا،سالوادور،گابریل!!!اصلا....تو کتش نمیره!و تازه اون دستشویی رو هم به ریل تله کابین وصل کرد و فرستادش پایین!خلاصه من هم با اون مثانه بی قرار،دیدم چاره ای نیست و بهتره به جنبه های مثبت قضیه فکر کنم!و با خودم فکر میکردم که ،اینکه یهو خدا قست کرد من اومدم ریو دو ژانیرو،رو تو وبلاگم بنویسم؟یا ندید بدید بازی میشه!!!!

تو این چند روز از خیلیها خداحافظی کردم،تلفنی،حضوری،اینترنتی...ولی راستش خبرهایی که شنیدم بعضی جاها ناراحت و به عبارتی جو گیر ترم کرد..اینکه  یهو یکی از دوستام که مدتها بود ندیده بودمشر،در جواب اس ام اسم،زنگ زو و زار زار گریه کرد که بالاخره مادر اون پسره که 8 سال باهاش دوست بودم،به زور زنش داد...دلم میخواد بمیرم...3 ماهه داغونم.هرچی روزه میگیرم و نماز میخونم فرقی به حالم نمیکنه...بهش گفتم دخمل خوب:اگه این مامان اینقدر سختگیر بوده و به احساس پسرش بنا به هر دلیلی بعد از اینهمه مدت احترام نذاشته..و قدر همچین دختر خوبی رو ندونسته همون بهتر که الان تموم شد!ثانیا پروسه عاشقی معمولا یه پروسه تعریف شده است و تنها گذشت زمانه که میتونه اون زخمها رو التیام بده و الا تو ماه رمضون همه باید شکست عشقیشون رو فراموش میکردند!بهم میگفت:نه تو منو درک نمیکنی!این حرف دیگه خیلی منو میسوزونه.همه فکر میکنن عاشق شدنشون با دیگران متفاوته..نه جیگر خاله...خاله آذر هیچی حالیش نباشه ها....اقلا یه دکتر لاو هست در نوع خودش!!دیگه اینا رو به من نگین..

حین خداحافظی با چند نفر خبر بیماری صعب العلاج نزدیکان  و بخصوص چند تا دختر جوون رو شنیدم که کلی حالمو گرفت...یه نفر از من خواست دعا کنم خدا به راه راست هدایتش کنه..بهش گفتم:والا تو که به راه راست هدایت نمیشی،از خدا میخوام راه راست رو به سمت تو کج کنه..!!

پریروز که رفته بودم مسجد واسه اینکه افکار مارو روشن کتتد،یه حاج خانومی پیش من نشسته بود و روش رو هم گرفته بود و هی زیر لب یه چیزایی میگفت!منم اولش فکر میکردم داره با من حرف میزنه،هی میگفتم:بله؟جان؟!!خلاصه دیدم با خودشه....تا اینکه حمله دار ،که داشت مراسم احرام رو توضیح میداد،حاج خانومه بهم گفت:الهی من اونجا با تو باشم.شماها جوونین،سواددارین...کاش موقع مهر و موم شدن!!با تو باشم!!من گفتم:بله،محرم شدن..گفت:آره،مهرو موم شدن یه حس خاصی داره!!خواستم بگم حاج خانوم دیگه اگه به دیوار مسجد شجره مهر و موم بشیم که باز کردنمون،پیگرد قانونی خواهد داشت!!!!

این چند روز اخبار خوب و بد تقریبا به طور مساوی شنیدم و آخرین ترکشش هم امروز بود ...چه میدونم ...کلا دلداری دادن به کسی که دچار ضایعه ای میشه سخته..چقدر ادم بگه:مشیت الهی بوده...حکمت خدا بوده....

خوب،متوجه هستید که من چقدر جوگیرم.یه روپوش دارم ،که 8 سال پیش که با دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب!از میدون هفت تیر خریدم..اون زمونا مد بود.یه روپوش مشکی کرپ بلند که دو تا چاک تا زانوهام داره!اینو که با شال سر میکنم در خود شیفته ترین حالت میشم مثل ژولیت خمسه خمسه!!و در معمولی ترین حالت به گفته همه مثل دختر لبنانی های محجبه!بعد اونقدر جو میگیره منو!!عربی حرف زدنم میگیره

خوب،آخرین غیبتها و چخ چخ کردنهامم دارم میکنم!!دیگه برگردم احتمالا با هاله ای از نور برمیگردم..حالا من اینارو مینویسم،به جون خودم مسخره بازی درنمیارما.جدا احساس خوبی دارم.مخصوصا قبل از اینکه سری کتابهای تاریخ انقلاب فرانسه رو شروع کنم به خوندن،مشغول مطالعه تاریخ صدر اسلام بودم و دلم میخواد میشد اونجا موتور کرایه کرد رفت تو کوچه پس کوچه های مکه مدینه.....!!!!

خوب ،وراجی بسه!این روزا در عین حال که غیر عادی میخندم،میزان اشک افشانیم هم زیاد شده...با یک بغل حرف خصوصی و عمومی دارم میرم آویزون خدا بشم!!به قول یارو:یا امام رضا ،پیکان میخوام تا تهران میخواما!!حالا منم برم حرفامو بگم .گرچه من فقط سلامتی و پیش نیامدن حادثه غیر مترقبه رو همیشه از خدا میخوام .بقیه اش حله....یکمم میخوام صبوریمو زیاد تر کنه.تازگیها کم صبر میشم گاهی...!!

خلاصه ،مارو حلال کنین.جون من کامنت بذارین...که برگشتم ذوق زده بشم!ضمنا اگه تا 2 هفته دیگه اینجا خبری ندیدین:

1)در بهترین و بی کلاس ترین حالت،من و اون حاج خانوم به دیوارهای مسجد شجره مهر و موم شدیم!!!

2)در بدترین و با پرستیژ ترین حالت من به عنوان یک دانشمند هسته ای در جلد یک پزشک عمومی، توسط ایادی آمریکا ربوده و به نزد عمو سام انتقال داده شدم.میتونین،تو یو تیوپ و اخبار 20:30 سرچ کنین،سخنرانی منو تحت فشار میبینین!!و اونجاست که میگین:الهی...این خاله آذر ما بود...وای چه گوگولی بود...حیف قدرشو ندونستیم!!

خوب دیگه،قربون همتون بچسبم...ما رفتیم.خدا به همراه من و شما...

 

دوچرخه سواری از لوزان!

۵ شنبه با فرناز و چند تا از دوستاش رفتم بجنورد ،عروسی ندا!شب هم خونه دخترخاله عروس موندیم!خداییش خیلی رو دارم،نه؟؟!!کلی خوش گذشت..خیلی عروسی شادی بود.کردی،ترکی،شمالی...حال داد خلاصه.چه هوایی،چه سرسبز،چقدر خنک...

شب،موقع خواب که ۶ نفری چفت هم خوابیده بودیم،مامان رویا تعریف کرد که دختر یکی از اقوامشون که تو تهران دانشجوی فوق لیسانس  بوده ،یک روز جمعه با دوستاش میره کوه.تو کوه یه جهانگرد سویسی!!که با دوچرخه توکوه بوده!!!صاف میاد از این دختر خانوم آدرس میپرسه!خلاصه،دختر خانوم هم آدرس میده و این بگو اون بگو ...ایمیل و چت و تلفن و از این حرفها که مادر آقای جهانگرد از سوییس زنگ میزنه به مادر دختر خانوم که اگه تمایل دارین!!!ما واسه خانواده تون ویزا جور میکنیم،تشریف بیارید سویس ،خونه زندگی مارو ببینین!!تا اگه پسندیدین،این دوتا نوگل شکفته ،با هم ازدواج کنند!!

با شنیدن این ماجرا یاد اون کارتون مورچه و مورچه خوار افتادم که میگفت این اتوبوس جهانگردی سالی یه بار از این جا رد میشه و چرا باید درست در همین لحظه رد بشه!!

خلاصه جمعه صبح که بیدار شده بودیم در حالی که ۶ نفری زیر لحاف بودیم،بحث اینکه چطور میشه یک جهانگرد سویسی تو کوه تور کرد ،بود!

آخه اولا باید بدونیم که اونچا کدوم کوه بوده!ثانیا، آیممکنه تو کوه سنگی یا کوههای آب و برق مشهد یک جهانگرد سویسی با دوچرخه رد بشه!تازه اگه رد شد و آدرس نپرسید چی؟منکه گفتم:آدرس هرجا رو که ازتون پرسیدن،آدرس خونه خودتون رو بدین!!به قول رویا ،از این ماجرا دو تا نکته مهم میشه فهمید:اندر فواید کوه رفتن و آموختن زبان انگلیسی!!

خلاصه تو این فصل بهار من به پسران و دختران مجردی که دوست دارن برن ممالک خارجه،توصیه میکنم که حتما روزهای جمعه صبح بیدار بشین ،خوش تیپ کنید برین کوه.یه دیکشنری چند منظوره و چند زبانه!!هم رو موبایلتون نصب کنین تا در صورت برخورد با یک جهانگرد!در حدی که بتونین آدرس خونه تون رو بدین ،کارتون راه بیفته.... 

اومدم از هند اومدم...با ماشین بنز اومدم..

سلام علیکم و رحمه الله جمیعا!

اینکه تمام اتفاقاتی رو که تو این مدت افتاده بخوام بنویسم اصلا از گوشه ذهنتونم رد نکنید!!

فقط به صورت ام پی تری مهمون دار بودم..در طی ۱۵ روز از نزدیکیهای خط استوا،رسیدم به آذربایجانشرقی!!یعنی از اینکه از این همه تغییر  آب و هوا و مکان و زمان و مخلفات هنوز جان در بدن دارم،خوشحالم!بلافاصله بعد از برگشت از سفر و رفتن خاله و شوهرش شروع به جمع آوری اثاثیه دولت منزل کردیم!

باورم نمیشد در طی ۳ روز و به این سرعت وسایل جمع آوری بشه و من باید از شیراز برم..عصر چهارشنبه ای که داشتم میرفتم  پیش نسرین خانوم ...وقتی چشمم به خیابونا افتاد به میدون اطلسی ..اونقدر دلم گرفت که تا نسرین خانوم در خونه رو باز کرد بدون اینکه بتونم سلام بدم زدم زیر گریه!!آنچنان هق هقی میکردم که یکی از دوستاش زنگ در رو زد و گفت این صدای  گریه کیه تا تو خیابون میاد..خلاصه تا ۴۵ دقیقه هی فین بالا میکشیدم و رو پوست مریضها کار میکردم...

هر شب آخر شب آنقدر از رفتن از شیراز دلتنگ میشدم که اشک میریختم و تقریبا هر روز با چشمهای پف کرده از خواب بیدار میشدم!فرزاد هم دلتنگ تر از من و پر استرس...حتی یه شب مامانم که از بیرون برگشته بود،گریه کرده بود!علی رغم تمام تنهایی ها و سختیها شهر خیلی قشنگی بود..

به خودم و معدود دوستانم قول دادم که حتما میام شیراز.هر سال یا اردیبهشت یا آبان میام!

وقتی کار بسته بندی تموم شد با مامان و بابا راه افتادیم به سمت تبریز تا قبل از کامیونی که قرار بود فرزاد و باباش بارها رو تحویل بدن ،به تبریز برسیم.اینبار در نقش راننده تقریبا ۸۰ درصد راه رو خودم روندم!دیگه جاده یک طرفه ،دوطرفه،اتوبان ..هر چی بگین اومدما...ولی انقدر حال کردم...انقدر از دیدن کوهها لذت بردم که نمیدونین...یعنی کوههای سرزمین من فوق العاده است بخدا...به هر حال من کم کم در نقش راننده بیابونی دارم ترقی میکنم!

دیروز رسیدیم تبریز.وراننده بهم زنگ زد و گفت که اختمالا امشب میرسه و گفت اگه حدود ۱۰ شب رسید میخواد بار رو تو خونه خالی کنه!دیگه اسباب کشی نصف شب ندیده بودیم که دیدیم!!بماند که هر دفعه راننده زنگ میزد من احساس میکردم با یک پسر سوناتا سوار!!دارم حرف میزنم تا راننده کامیون..

به فرزاد که گفتم،گفت :حالا بذار باید پسره رو ببین!!یک پسره خوش تیپ چشم آبیه که نگو!!

خلاصه ما هم با آمادگی روحی!رفتیم جهت پیاده کردن بار...وقتی یکی دو نفر با کارگرا از ماشین پیاده شدن،فقط من و مامان داشتیم به یک عدد سوپر استار!مینگریستیم!!مامان میپرسید تو مطمئنی این پسره از تو کامیون پیاده شد؟!!

فقط میتونم بگم کلا حسام و محمد رضا و بهرام و تارکان و ....جهت کشک سابی خودشون رو هرچه زودتر باید معرفی کنند!!یعنی یه چی میگم ،یه چی میشنفین!!چه زبونی هم داشت ...آخ اخ آخ!!

مامانی زود اطلاعات پسره رو گرفت!۲۷ ساله،اصلیت ترک،مالکیت ماشین مال بابا!!تا دانشگاه قبول شده،انصراف داده و رفته تو شغل آبا و اجدادی!!

مامان میگفت :از دانشگاه انصراف داده ها..گفتم:آخه این درس بخونه دکتر مهندس بشه که چی بشه!این باید هنرپیشه بشه!!تا ملت با دیدن جمالاتش دل و روحشون تازه بشه!

خلاصه اسبابکشی ساعت ۱۱ شروع و ۱۲:۱۰ تموم شد!و من همش فکر میکردم اگه ساعت ۱۲ بگذره تموم کامیون تبدیل به کدو تنبل میشه..راننده و کارگرا شکل موش میشن و منم با لباس پاره پوره میمونم جلوی در!!ولی اتفاقی نیفتاد!!

گرچه من از فردا به شغل شریف کوزت بودن که مدت مدیدیه اشتغال دارم ،ادامه خواهم داد و مشغول چیدمان(و به عبارتی چپاندن )وسایل خواهم بود!شایان ذکر است که فرزاد و باباش از طریق یاسوج و سی سخت و دامنه کوه دنا!!تازه رسیدن لردگان و فردا میخوان برن شهرکرد و خلاصه مشغول طبیعت نوردی هستند!!و فرزاد تند تند اس ام اس میده :فحش ندیا!!

چی بگم؟

هی ..هی..روزگار...یه روزی این قلم من یه آهویی داشت..به محض پا گذاشتن بر صفحه سفید،همین طور میتاخت و مینوشت و....نمیدونم الان چه مرگش شده؟کلا ضد اینترنت شده!نه که به ذهنم چیزی نیاد ها..نه!ولی اون حس قشنگ نگارش،رو ندارم.

این ۲ هفته تو مشهد،آدمهای جدید شناختم،کلی جولان دادم تو خیابونها،تنهایی!!شب و نصف شب!!و در آخر نمردم و برف زمستانی رو دیدم...حالشم طی یک برف بازی اساسی بردم.ولی خداییش عجب منظره ای،عجب کوچه باغهایی پوشیده از برف...یادش به خیر ..ماه عین یک قرص سفید یه گوشه آسمون میدرخشید و این طرف ابرها تو پس زمینه آسمون قرمز رنگ دم غروب این طرف و اون طرف می رفتن...آی برف زدن تو دهنم،تو تخم چشمام!!موهام خیس آب بود!حس میکردم شبکیه چشمم یخ زده!!

 جمعه اومدم تبریز.الحمدالله هرجا پا میذارم نزولات جوی سرازیر میشه!چه بارونیه امشب..

چه جاها که نرفتم،بازار ابزار فروش ها...اهنگری..هر چی یراق الات فروشی بوده،کابینت سازی،شیر الات فروشی!تازه فرق بین گروهه و هانس گروهه رو هم فهمیدم!!شما که نمیدونین چیه!!

بابا ،قیمت خون باباشونو میگیرن...یعنی یه شیر ظرفشویی ،چهارصد و بیست هزار تومان!!خداییش من چقدر کلم و کاهو یا حداکثر ظرف قیمه پلو بشورم که پول این شیر ظرفشویی درآد!!

به ۲ نکته مهم پی بردم...ماشالله این مردای ترک چه خوشگلن...هرچی مغازه دار دیدم همه سرخ و سفید و چهارشونه...تازگیها سر ترکی حرف زدن هم لج نمیکنن و حسابی فارسی استاد میکنن...

خلاصه قبلا میگفتن از ترکها دختر بگیرین.من الان میگم به ترکها دختر هم بدین..کلی نسلتون خوشگل میشه ها...همه سرخ و سفید و تپلی میشن...

*واسه یکی از دوستام خواستگار اومده.اینم بچه اخر خانواده است.مادر خواستگاره به مامان صنم گفته:ببخشید شما چرا ۳ تا بچه زاییدین؟!!!!مامان صنم هم گفته:ببخشید ،نفهمیدم!!

خداییش چرا این پسرها و بدتر از اون مامان پسرا فکر میکنن چون میخوان زن بگیرن لطف عظیمی در حق دخترا میکنن.حالا در اینکه شوهر قحطه حرفی نیست...ولی دیگه یه کم هم از اون اعتماد به نفس ۹۰۰۰ گیگتون بیاین پایین....در دیزی بازه،چه ربطی داره به گربه که کلا حیا نداره!

*خوب خنده داره دیگه.اگه یه نفر جلوی شما به کالسکه بگه ،چالیسکا!!دیگه خیلی خودتونونترل کنین بازم گوشه لبتون کش میاد دیگه...

*من میمیرم واسه مغازه کتابفروشی.یعنی دلم میخواد کتابا رو بخورم!!تو مشهد به فروشنده گقتم،اگه من جای تو بودم از همین گوشه شروع میکردم دونه دونه این کتابا رو شب و روز میخوندم...ضمنا خیلی متاسفم که یه دختر خانوم جوون مهندس،برگرده به من میگه :تو واقعا کتاب میخونی یا سر به سرم میذاری!!منم گفتم:والا از وقتی الف با یاد گرفتم میمردم واسه کتاب غیر درسی!!و اونم بگه حالم از این حرفت بهم میخوره!!

ما چرا انتظار داریم مملکت درست بشه!خوب ،منم تو دلم گفتم :خود از حرف زدن تو پیداست!!وقتی دهنتو باز میکنی،حرف زدنت با یه درس نخونده امی یکیه!!

خوب دیگه،حالا خوبه کلا حرفی نداشتم!این همه فک زدم.آهو جان دیگه کم کم میره لا لا...

پری خانوم در شمس العماره!

 نیستم.خیلی تابلو هستش که نیستم دیگه!!عرضم به حضور شما ،که تشریف فرما شدیم مشهد،خدمت خانواده شوهر!

کلا خیلی باحاله که من به ازای ۳ بار مشهد اومدن،یکبار میرم تبریز!!یعنی مامان بابای من چی فکر میکنن با خودشون احتمالا آیا؟نمیگین این یکدونه بچه از خانه پدر بیزاره؟همش میره پیش قوم شوهر؟نمیاد پیش ننه باباش؟کلا من جواب خاصی ندارم!!چون هفته بعد احتمالا از شمال شرق میرم به شمال غرب!!

اینجا شده شمس العماره!!این خواستگار میره ،اون یکی پیشنهاد ازدواج میده،اون یکی شرط و شروط تعیین میکنه!و این وسط اوایل فکر میکردم من نقش شریفه رو دارم بازی میکنم!!

ولی به مرور به این نتیجه رسیدم که خود خود پری خانوم هستم!!

کلا خیلی باحاله که خودت شوهر کرده باشی و شاهد اعصاب خوردی یک دختر جوان دم بخت باشی!!و هردم رو اعصابش راه بری و اظهار نظرهای ضد و نقیض بکنی!!و وقتی سیماش حسابی قاطی شد،پیشنهاد بدی که دختر دیوونه،پاشو برو ممالک خارجه!!شوهر میخوای چکار؟آقا بالاسر میخوای چکار؟!!

تو مراسم خواستگاری  با شلوار لی در نقش عروس خانواده نشستی،و معرفیت میکنن که این عروس ما پزشک هستن و....یهو میپری وسط حرف بزرگترا که شما دییپلم چه سالی هستین؟پسره میگه ۷۵!منم میگم پس ۵۷ هستی؟میگه :نه  متولد۵۸ هستم.منم میگم..ای ول،پس شما هم مثل من زود رفتی مدرسه!!و کلا انگار من با خواستگار خواهر شوهرم بیشتر به تفاهم میرسم!!!

فرزاد که معتقده خطرناکه تو جلوی خواستگارای فرناز بری!!دقت که میکنم ،میبینم خداییش ،انگار من مهلت نمیدم این غنچه نو شکفته با داماد حرف بزنه!!و کلا همچین جو گیر میشم که انگار من قراره زن یارو بشم!!

ناگفته نماند که وسطهاش غیرتی میشم،و قاط هم میزنم(ترک بازی اساسی!!)و کلا به این نتیجه میرسم که اصلا شما دو تا به درد هم نمیخورین!!خوبه خدا به من پسر بده،،به جون خودم مخصوصا اگه قدبلند و خوش تیپ بشه!!!ازش دودستی آویزون میشم!!عمرا بذارم یه دختر نگاه چپ به پسرم بنداره!!کلا از حسودی میمیرم...از اون مادرشوهرا میشماااااااا.......

خلاصه،خیلی خوش میگذره.من که خواهر و برادر و دختر خاله دختر دایی وعمه و از این قبیل مسایل نداشنم که شاهد همچین مراسمی باشم!قربونش برم خواستگاری و عقد و عروسی خودمم که به صورت ام پی تی ری!برگزار شد،نفهمیدم کی عروس شدم!

ولی کلا سر خواهر شوهر گرام ،میخوام عقده های چندین و چند ساله رو خالی کنم!!

پ.ن:شلوار لی در خون من عجین شده!!با خودم فکر میکنم میبینمم خوبه تو عروسی خودم شلوار لی نپوشیدم!!

پ.ن:من برای فصل کردن آمده ام،نی برای وصل کردن آمده ام!!

پ.ن:یه حرفهایی میزنم خودم از خودم میترسم!!خدایا دستت بر سر من!!

پ.ن:فخرالدین خیلی اسم بانمکیه ،نه؟

پ.ن:بهزاد،سر پست طوطی خیلی خندیدم!!حالا چطوری جونور؟

 

باز پاکت تهوع ،ولی یک عدد همراه با دستمال کاغذی...

بچه که بودم ،لحظه ای که یک مهمون یا مسافر  میرفت یا خودمون میخواستیم از سفر برگردیم گریه میکردم.حتی یادمه یکبار عید که میخواستیم از اصفهان برگردیم رفته بودم تو حمام  و زیر دوش آب ایستاده بودم تا به بهونه خیس شدن من، نتونیم از خونه عمو بیژن بریم!!

یادمه هر بار که خاله ام میخواست برگرده انگلیس هممون زر زر گریه میکردیم.تنها کسی که هیچ وقت واسه بدرقه نمیومد فرودگاه و لحطه خداحافظی دم در خونه هیچ وقت گریه نمیکرد،مادر بزرگم بود.الان میفهمم که شاید کارش خیلی درست بوده که باعث نمیشده دل مسافر تنگ و آزرده بشه...

بزرگتر شدم ولی همچنان لحظات قبل از خداحافظی رو دوست ندارم.یادمه وقتی ازدواج کردم،۶ ماه اول ازدواجم فرزاد همه اش در حال رفت و آمد به مشهد بود و گاهی دو یا ۳ هفته نمیدیدمش.هر دفعه موقع خداحافظی ،مامانم به چشمام نگاه میکرد و انگار منتظر بود که اشکام سرازیر بشه.ولی هیچ وقت گریه نکردم.

آخرین باری که یادم میادبه خاطر ترک جایی بدجور گریه کردم،روزی بود که بعد از ۲ سال زندگی تو خونه پدرم ،قرار شد بریم سر خونه زندگی خودمون!لحظه ای که داشتم میرفتم خونه خودمون ،یهو دلم واسه اتاقم تنگ شد..حس کردم ۲۷ سال اتاقم،زندگیم ،دنیام ،بچگیم ،نوجوونی و دانشجویی و نامزدیم  رو دارم ترک میکنم..زدم زیر گریه و گفتم دوست ندارم برم..با گریه من فرزاد هم به گریه افتاد..مامانم اون لحظه اومد و گفت:عجب دختر لوسی شدی تو!پاشو برو سر خونه زندگیت!تا کی میخوای ور دل ما بمونی!برو یه نفس راحت بکشیم!!گرچه بعدا یکی از همسایه هاشون گفت:مامانت اون روز تو آسانسور زده بود زیر گریه و گفته بود الناز دیگه رفت...

ولی دیگه مدتهاست موقع خداحافظی گریه نمیکنم .اگر هم خیلی بهم فشار بیاد حداکثر چند لحظه کوتاه و بعد خودمو کنترل میکنم.دلم میخواد مثل مامان بزرگم قوی باشم.

امروز موقع خداحافظی ،مامان فرزاد وقتی بغلم کرد ،اشک تو چشماش جمع شد و چند بار گفت منو ندیدی حلالم کن..خیلی دلم گرفت..بیشتر از اونچه که فکرشو بکنین......تو راه فرودگاه ابرهای سیاه دلمو بدتر تنگ کرد..

از پنچره هواپیما زل زدم به بیرون،پارک جنگلی طرق رو که دیدم یاد صبح جمعه ۲۹ آبان ،یه صبح بارون زده پاییزی افتادم.....یک صبح قشنگ..

تو کیفم کاغذ داشتم ولی باز رو پاکت تهوع نوشتم درحالی که تا آخر این جملات اشک ریختم....

به عشق من...

رفتیم منطقه نصر...یک روزپاییزی،یعنی خود خود پاییز بود....همه جا زرد بود،نارنجی بود.رود بود.نور بود. آب از درخشش خورشید،برق میزد.آلاچیق بود.زرد بود،برگ بود،خش خش بود....همه اش زرد نبود.گاهی سبز هم بود.بید مجنون بود.درختهای بلند بود.قرمز بود.زرد بود ،برگ ریزون بود،خزون بود..پاییز بود...خودش بود...هوا محشر بود.ساکت و مطبوع بود.آرامش بود.شجریان بود..صیاد هم بود...یاد بود.جای خیلی ها خالی بود..قدیم قدیمارو یاد کردم...

من چقدر پاییز رو دوست دارم.خودم مهرم،تو آبان و اینجا آذرم..اینجا آذرم،اینجا آتشم،زردم ،سرخم ،خودمم تو این وبلاگ ،تو این نوشته ها،خود خودمم،مهرم،آذرم،النازم،..زردم ،خزانم ؛پر از رنگم.خیره ام به دور دست،خیره ام به گذشته...کیف لحظه میکنم،قدر ایام میدونم،یاد پاییز پارسال تو شیراز به خیر....اون کوچه های قصر الدشت ،اون کوی گل به...هلیوس یادته؟؟

اون درخت نارنگی ،اون شب بارونی..پاییز رو تموم کرد برام....

به یاد میارم که پاییز همه چیز من بود،همیشه تو پاییز عاشق بودم!!عاشق شدم!!بدنیا امدم،مدرسه و دانشگاه رفتم،کار کردم ،عاشق شدم ،مهجور شدم،دوباره عاشق شدم...عقد کردم..پایکوبی کردم...

تورو دارم،تورو که الان از بس که نیستی خاطره من شدی....تورو که میترسم برگردیم تبریز و افسانه من بشی....دستهاتو میخوام که انگشتامو تو دستت بگیری و بگی چقدر دستات از من کوچکتره،..از  در بیایی تو و ازگوشه عینک نگام کنی و بگی سلام گلی طلا..

چه خوب که تورو دارم،چه خوب که مال توام،..یاد اون شب 30 مهر 1380 افتادم که تو میدون وسط حیاط بیمارستان سینا نشستی و زیر نور اون چراغ با اون لباس آبی رنگ اتاق عمل برام گفتی و گفتی..گفتی که میخوام زنم اینطور و اونطور باشه،فلان و بهمان باشه.. از ازدواج گفتی ..یادته گفتی:چه معنی داره زن،کفش پاشنه بلند بپوشه!!!!خداییش خیلی این حرف چرند بود!

رفتی و گفتی برو فکراتو بکن،منم استخاره میکنم!ولی یکشنبه ها و چهار شنبه ها رو کشیک وردار،منم واسه خودم کشیک ICU ورمیدارم..اون یکشنبه رفت،چهارشنبه هم رفت،یکشنبه بعد هم رفت و تو دیگه نبودی..

دیوونه بودم.روانی شدم.مستاصل شدم و پیش ناصر ؛همگروهیم ،زدم زیر گریه.چه کمکی کرد اون شب به من..هرگز لطفش رو فراموش نمیکنم.

آخرین چهارشنبه دیدمت و به چه لطایف الحیلی از اتاق رزیدنتی کشیدمت بیرون..اومدیم تو حیاط .رنگت مثل گچ بود.اینبار لباس سبز اتاق عمل تنت بود!!زیر اون بارون،وسط آبان ماه،باز دور اون میدون بیمارستان سینا،در حالی که از خشم میلرزیدم،بهت گفتم:آقای دکتر،یعنی من حتی ارزش یه سکه 5 تومانی رو نداشتم که از یه تلفن عمومی!بهم زنگ بزنی و بخندی و بگی :سر کارت گذاشتم..؟

میلرزیدی ،همش گفتی که نه،اصلا اینطور نیست،میخواستمت .میخوامت ،ولی انگار قسمتمون نیست..

دیوونه شدم!گفتم تو که میخواستی استخاره  و فکر کنی،اول فکرتو میکردی بعد حرف ازدواج میزدی..

گفتی الان قسمتمون نیست..یادته این جمله رو گفتی:شاید 3 هفته دیگه ،شاید 3 ماه دیگه و شاید 3 سال دیگه بهم رسیدیم...

3 هفته گذشت،3 ماه هم گذشت تا اردیبهشت 83 دیگه هرگز ندیدمت،دیگه نبودی...ولی انگار 3 سال دیگه قسمتمون بود!پاییز 3 سال بعد مال من شدی..

مهر عاشقت شدم،آبان از دستت دادم،3 سال بعد؛ماه مهر ،زنت شدم.آبان تولدت بود و آذر عروسیمون..

چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم..ولی چه مقاومتی داشتم من!یادت میاد،حرفات؟آخه چطور دلت اومد اون همه اذیتم کنی؟تو که اینهمه مهربونی!فکر کردی کم میارم؟نه؟دیدی کم نیاوردم،دیدی...

اصلا تو به چه حقی اعصاب منو اون همه داغون کردی و فکر کردی خیلی داری در حقم لطف میکنی!!!اصلا من الان از تو به دیوان لاهه جهت احقاق حقوق عاطفی و شوک های روانی که قبل ازدواج بهم وارد کردی شکایت میکنم...اصلا من دیگه...ولی ،ولی نه...

دوست دارم یه عالمه...تو خاطره منی..تو فرزاد منی..تولدت مبارک،فرزاد...گرچه نمیدونم این پست رو کی میخونی!!

کامنت محشر پست قبل:دوری،ممنون .جمله خیلی قشنگی واسه عمو فرزادت نوشتی...


و اما سفرنامه...

سلام به همگی و با تشکر از تبریکاتتون

فرزاد میگه،من یه فیلم ۶۰ دقیقه ای رو ۹۰ دقیقه تعریف میکنم!!حالا سعی میکنم این سفرنامه رو تا اونجا که میشه خلاصه بگم!!مفهوم خلاصه احتمالا در آخر پست مشخص میشه!!!

ما در التزام یک هیئت سوپر بلند پایه رفتیم بیروت!من در نقش جقله گروه بودم!

اولین چیزی که در بدو ورود شدیدا جلب توجه میکرد،پسرهای خوشگل و دخترها و زنهای خوش اندام بود!!اقا،خوشگل میگما،ماشالله یک چشم و ابرویی داشتن،تیپ چهره مردها بیشتر شبیه مردای خوشگل ترک بود.ولی حقیقتش من صورت خانوما رو زیاد ندیدم!یعنی از فرط این اندامهای جنیفر لوپزی ،دیگه وقت نمیرسید که سرتو بلند کنی و چهره اونا رو ببینی!در کل ،زنان بیروت خلاصه میشدن در :س،ب،م!

یعنی سینه،باسن و موهای بلند و قشنگ!لامصبا یک لباسهای تنگ و چسبی میپوشیدن که کلا ما همینطوری از موهبات الهی بهره مند میشدیم!شدیدا هم کفشای ۱۵ ،۲۰ سانت پاشنه سوزنی می پوشیدن و موقع راه رفتن مثل کره زمین که هم به دور خود میچرخه و هم به دور خورشید،حرکت وضعی و چرخشی داشتن!!البته حتی محجبه ها هم از این تیپ لباس پوشیدن استثناء نداشتن..این کفشا رو حتی تو کوهستان،داخل غار هم میپوشیدن

بیروت یه شهر با پستی و بلندیهای فراوان و پر ترافیک،با کوههای سبز مثل همین شمال خودمونه.ترافیک خیلی سنگینه.کلی پل داره.تو جنگ ۳۳ روزه ،اسراییل اکثر پلهای بیروت را زده بود.ولی الان تقریبا همشون بازسازی شدن.همشون گفتن که ایران ۶ تا از پلها را بازسازی کرده.

کلا حرف سیاسی خیلی میزدن.من مردم از بس نظرمو راجع به آقای احمدی نژاد پرسیدن!!راستی یه راننده گفت:این یوسف و زلیخا خیلی سریال قشنگیه و یه سریال اقای فخیم زاده که ناتاشا توش هس خیلی باحاله!

اینجا پر از مسجد و کلیسا است.کلا تلفیق ادیان خیلی به چشم میخوره.یعنی هر چند ساعت یکبار صدای اذان ،کنارش ناقوس کلیسا طنین انداز میشه.چه مسجدایی..چه حالی میداد نماز خوندن توشون.دوتا کلیسا هم رفتیم موقع دعاشون.

رفتیم منطقه جیتا.یه جا بالای کوههای مشرف به بیروت.دو تا غار.یکی جیتا علیا ،جیتا سفلی..جیتا علیا یه غار بود با سقف بسیار بلند ،پر از استالاگمیتهای عجیب و غریب حتی به شکل آدم.خیلی یلی جای قشنگ و با عظمتی بود.حتی ارتفاع سقف تا کف غار تا ۷۰ ،۸۰ متر هم بود بعضی جاها.نور پردازیهای عجیب غریب و اون راهی که جهت عبور ساخته بودن یه حس لذت امیخته به ترس میداد به آدم.

بیرون از غار،فروشگاه صنایع دستی و یه سالن نمایش نور و صدا بود.ساعتی که ما بودیم ،به عربی پخش میشد.رفتم به پسره گفتم که میخواییم ببینیم ،گفت عربیه ها.گفتم:no problem!رفتیم تو سالن و فقط واسه ما دو نفر فیلم تاریخچه غار رو پخش کرد.پسره گفت:can you understand arabic?گفتم:absoulutly!

بعد با یه قطار مثل قطارهای شهر بازی اومدیم تا در غار سفلی.غار آبی فشنگی که خیلی از علی صدر خودمون کوچکتر بود.با قایق چرخی زدیم و برگشتیم.فقط حیف که عکاسی و فیلمبرداری ممنوع بود!

رفتیمsahira.یه جایی که از لب ساحل سوار تله کابین میشدیم و تا ارتفاعات خیلی بالا که کلی از رو شهر و تو کوه میگذشت رسیدیم اون بالای کوه.که مکان مذهبی و با یک چشم انداز فوق العاده به بیروت و خلیج بود.تندیس حضرت مریم اون بالا بود.با یک کلیسا و یک کنیسه .و عجبا که این زنها با اون تریپ جنیفر لوپزی همچنان بالای کوه مشغول توبه و استغفار بودن.

یه روز رفتیم بعلبک.نزدیک مرز سوریه.یه شهر اکثرا شیعه نشین .ولی یک منطقه باستانی خیلی قشنگ مربوط به ۴۰۰،یا ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح بود.خیلی وسیع.ولی من کلا اعصابم خراب میشه از اینکه  اینجور جاها رو با تخت جمشید مقایسه میکنن.بابا،این جدا ،اون جدا...

رفتیم دمشق.بعد از چند ساعت برگشتیم.راستی تو راه دمشق ،کلی مزارع کاکتوس دیدیم.از این کاکتوس بزرگا.تازه میوه هم داشتن!!نمردیمو کاکتوس هم خوردیممزه اش مثل هندوانه ای بود که چند روزه تو یخچال مونده!!

تو راه برگشت هم چون ویزای دکتر...و دکتر... و خانومهاشون فقط واسه یکبار ورود به بیروت بود،تو مرز ۴ ساعت معطل شدیم.نمیتونم بگم دکتر....چه آتش زیر خاکستری بودو همه داشتن سکته میکردن که الانه که......و در یه همچین وقتی وجود یک عدد خاله آذر ،کافی بود تا اون فضا رو تبدیل به خنده کنه!!یعنی انقدر خندیدم که همه همینطوری داشتن ریسه میرفتن!!

من باید اعتراف کنم که فکر میکردم فلافل یعنی سمبوسه با فلفل فراوان!!اقا یکی از دوستان لبنانی بردمون یه جایی که فلافلش معروف بود!من به عمرم اینهمه نخود یه جا ندیده و نخورده بودم

حالا فلافل رو با نخود پخته پوست گرفته که ارد میکنن و سرخش میکنن و مثل کتلت میشه و داخل ساندویچ اوردن.ولی انواع و اقسام حمص که اونا هم نخود بود رو میز به عنوان پیش غذا چیدن!نچفسکو خورانی بود....

رفتیم byblos.یک ساعتیه بیروت .یه شهر خیلی قشنگ که مربوط به دوران فنیقیها بود.یعنی انسانهایی همرده مادها.خیلی خیلی قدیمی.قلعه قشنگ،خیابونای سنگفرش. لب دریای مدیترانه..کافه های خیابونی...خلاصه قشنگ.

سور و سیدا جنوب لبنان.نزدیک مرز فلسطین...

بهتون بگم،از down town.جایی که زمان جنگهای داخلی داغون شده بود و بعد توسط رفیق حریری بازسازی شده بود.الهام گرفته از خیابونای قدیمی پاریس یا بوداپست.(من نرفتنما ،اونایی که رفتن داشتن میگفتن!)مغازه های لوکس،کافه های خیابونی،خیابونای سنگفرش ،کلیساها و مساجد قشنگ ،پارلمان لبنان..

یه شب کلی پیاده ساحل منطقه اعیان نشینش رو راه رفتیم.فانوس دریایی،صخره های معروف rowsheh rocks،که نمیدونم چرا بهش میگین صخره مرگ!اپارتمانهای چند میلیون دلاری اعراب سعودی..نوای اهنگای عربی که از تو هر ماشینی به گوش میرسید..کلا اختلاف طبقاتی زیاد بود.ماشینها هم دو دسته بودن.یا بنز بودن یا ژیان!!البته نه در این حد ولی اکثر ماشینها بنز ،بی ام دبلیو ،انواع جیپ ...بودن.در غیر اینصورت گاهی ماشینای عهد عتیق هم بود!

آثار جنگ رو مخصوصا تو مناطق شیعه نشن میشد دید.به خاطر بازیهای المپیک  فرانکوفون شهر پر بود از پلیس.البته پلیس که فرم پلیس پوشیده باشه من که ندیدم.حتی پلیسای راهنمایی رانندگی لباس ارتشی داشتن.تانک و نفر بر هم کم ندیدم!!خیلی حرف زدم...

*در حاشیه ،این خاله آذر حتی دکتر...را هم براه اورد!بهم میگفت:دختر ،اینقدرشیطونی نکن!!

روز آخر همه خانومها اعلام کردن که واسه پسرای ما هم یه دختر ترک پیدا کن!!

کلی هم عجیب بود واسشون که یه دختر جوون تو یک هفته پاشو تو هیچ فروشگاهی نذاشت!

یه راننده عرب کلی مارو چرخوند و حال داد.اینا همشون دو یا سه زبانه بودن.منم کلی عربی که ۱۰ سال خوندیمو بکار گرفتم.خداییش حس خوبی بود.نحن نذهبون الی دمشقِ.نحن نموتون من الجوع!!

این راننده عرب،عادل ،یه جا تنها گیرم آورد و پرسید چند سالته؟گفتم بهم میادچند باشه؟طبق معمول این یکی دو سال اخیر ،۳ ،۴ سالی کوچکتر تخمین زد!بعد گفت:خوب چرا بچه نمیاری!!!

این سوالو یه بار یه دندانپزشک المانی هم ازم پرسید!!بابا ،اینا خیلی فضولن...صد رحمت به خاله خانباجیای خودمون

راستی اینم یه صندوق صدقات کمیته امداد،از چندین صندوق موجود در سوریه...و مرز لبنان!!

یا مریم مقدس!

سالها قبل یه جک باحال شنیدم .هر وقت سوار هواپیما میشم،اون جک یادم میفته!!

میگه:یه روز یه هواپیما در حال سقوط بوده.خلبان اعلام میکنه که اگه یکی از مسافرا فداکاری کنه و خودشو پرت کنه از هواپیما،بقیه نجات پیدا میکنن.تو هواپیما یه مسافر ترک بوده.(نمیدونم چرا؟!)همه برمیگردن به این یارو نگاه میکنن!!آقا،این بیچاره شروع میکنه به داد و فریاد که ،نه،من جوونم،آرزو دارم....ولی همه میگن ،نمیشه.تو باید بپری!خلاصه اینو میبرن در هواپیما.کلی گریه زاری میکرده،که یهو یکی میاد بهش میگه:اخه چرا اینطوری گریه میکنی؟وقتی که پریدی پایین،فقط یه جمله میگی:یا مریم مقدس!سالم و سلامت میرسی پایین!یارو میگه:راست میگی؟جون من؟میگه:اره بابا....

خلاصه...در هواپیما رو باز میکنن،اینو پرت میکنن پایین،درو می بندن...

یک ربع بعد،میبینن یکی داره در هواپیما رو میزنه!!درو که باز میکنن،یارو میپرسه :ببخشید،ایسمه اون خانومه چی چی بود؟؟

تقریبا ۲۰ روزه که پرواز مستقیم شیراز تبریز برقرار شده و من و جمعی از برو بچ دچاره ذوق زدگیان و ذوق مرگیان شدیم!!بماند که ۱۰ روز پیش که میخواستم برم مصادف شد با پدیده سوپر باحال گرد و غبار!!و ۱۱ تا پرواز فرودگاه شیراز لغو شد!حالا نمیدونم چطور شد که گفتن ساعت ۸ شاید یه پرواز دوباره بذاریم.رفتیم فرودگاه و خلاصه ۹:۲۰ راه افتادیم!من که به مامان بابام نگفته بودم دارم میام٬چون ممکن بود دوباره کنسل بشه،نخواستم تو ذوقشون بخوره.رسیدم تبریز و تاکسی گرفتم رفتم خونه،اروم با کلید درو باز کردم،و دیدم خوابیدن.منم گرفتم خوابیدم و صبح پریدم جلوی مامان...طفلک چه خوشحالی شد...

این از رفتنم.حالا بگم از برگشتنم!

۲۴ تیر هواپیمای ایران،ارمنستان سقوط کردو متاسفانه ۱۶۸ نفر جان باختند.

۲۵ تیر،یعنی دیروز ساعت ۲ رفتیم سوار هواپیما شدیم.تو کل پروار ۷ تا خانوم بودیم. که ۴ تاش من جمله من درست جلو بودیم.بقیه ۱۰،۱۵ تا ورزشکار بودن که واسه مسابقه اومده بودن و یه عالمه مهندس که واسه اجلاس نظام مهندسی داشتن میومدن...

این دو تا خانوم هم که جلوی ما بودن نسبتا میانسال و از نوع شجاع،سوپر زن ...بودن به نظر!دختر یکیشونم پیش من نشسته بود.

جونم واستون بگه همه داشتن راجع به سقوط پرواز دیروزی حرف میزدن و نظریه های کارشناسی ارائه میدادن!و روزنامه های موجود در هواپیما هم  حاوی یک عکس بزرگ از لاشه هواپیما با اسامی کشته شدگان بود.یعنی آخر روحیه دهی!!

آقا،یک ساعتی گذشت و من هی چرت میزدم و بیدار میشدو و هی با خودم میگفتم که مردم از گشنگی!چرا نمیان پذیرایی کنن؟اتفاقا صدای یکی دو تا از این مهندسا هم دراومد که در همون لحظات مهماندار از پشت میکروفون اعلام کرد که:

مسافران گرامی به علت نقص فنی که واسه هواپیما پیش اومده مجبور به سقوط!نه ببخشید فرود اضطراری تو فرودگاه تهران هستیم.تا لحظاتی دیگه انشالله با کله فرود میاییم!!!!(اینو نگفتا،ولی برداشت اکثر مسافرا این بود!!)

خلاصه یه نیمه ولوله ای افتاد و من بلافاصله یاد اون جک افتادم و واسه بغل دستیام تعریف کردم که میگیم یا مریم مقدس!حل میشه. هواپیما کم کم شروع کرد به تکون تکون و یه جور دو جور شدن و ما الکی خنده های تلخ از گریه غم انگیز تر، سر میدادیم که این دو تا خانوم سوپر من...یکیشون یه نیمه جیغی کشید و آقا استارت زده شد!!اون یکی شروع کرد که ای وای بچه هام بی مادر شدن..این یکی برگشته به شوهرش میگه من میخواستم با اتوبوس برم ،به زور اسممونو تو لسیت انتظار نوشتی.بمیری!!از اون پشت سر یه پسر ورزشکار حالش بد شد!از اینجا این خانومه گفت قلبم داره میخوابه!!بدبخت مهماندارا نمیدونستن واسه کی آب قند بیارن!حالا منم از این پشت هی دارم انرژی مثبت میدم که یکی از خانومها طی یک حرکت ژانگولر!پرید محکم دست منو چسبید و من با صورت چسبیدم به پشتی صندلی جلویی!

با اون دست دیگه هم به خانوم بغلی چنگ میزد!!اونم گفت:ولم کنننننن!حالا منم خواستم مزاح کنم برگشتم به مهماندار میگم .حالا مطمئنین نقص فنی داره ؟نکنه گروگان گیریه؟های جک نشدیم؟که آقای مهماندار یک چشم غره انچنانی رفت که عوض آرامش دادن.....

خلاصه این دو تا خانوم یک جوسازی و ایجاد اغتشاشی کردن بیا و ببین!تو این هیر و ویر این گرسنگی هم از یه طرف باعث شده بود بیشتر رنگ همه بپره!من که به دختر بغل دستیم می گفتم خداییش با شکم سیر منفجر شدن بهتره!حالا تا بیاییم سقوط کنیم و متلاشی بشیم و بریم اون دنیا و تا تکلیفمون اون دنیا معلوم بشه این معده سوراخ سوراخ شده!یه مهندسه هم همش تایید میکرد!

ولی خداییش خلبان کلی حال داد و با آرامش تمام فرود اومدیم.و نشستن همانا و چند تا از این مسافرا پریدن که ما میخواییم با اتوبوس بریم شیراز!اون پسر ورزشکاره که داشت از ترس میمرد از کنار ما رد شد٬دوستم بهش گفت :انگار خیلی ترسیده بودین،الان حالتون خوبه؟پسره جواب داد:دیدین چه فیلمی درآوردم؟حال کردین؟!!!ما هم گفتیم:برو مارمولک،رنگت که عین گچه!خدا میدونه شلوارت چقدر خیس شده!!(به اون نگفتیما)

حالا،یکی از من پرسید که شما هم مهندسین؟منم گفتم نه من پزشکم.آقا،یهو همه اینا یه نفس راحتی کشیدن که بابا خانوم دکتر اینجاست!از چی میترسین!!من واقعا نمیدونستم چی باید بگم!واقعا از دست یک پزشک در حالیکه یه  هواپیما داره سقوط میکنه،چیزی جز همون جمله یا مریم مقدس بر نمیاد!!

خلاصه پیاده شدیم و رفتیم تو سالن تا هواپیما تعمیر یا تعویض بشه.مامانم ساعت ۴ زنگ زد که کجایی؟دید صدای فرودگاه و پیجرا میاد.بهش گفتم که رسیدم فرودگاه شیراز،منتظرم بارمو بگیرم.(خداییش یاد بگیرین و اینجور مواقع کولی بازی درنیارین و زود به خاله دایی عمه مامان بابا خبرگزاری نکنین!)

ساعت ۵:۳۰ سوار یه هواپیمای دیگه شدیم و به سلامت رسیدیم شیراز...و من مجددا قربون خدا میرم ،مثل همیشه که بهم حال میده و هوامو داره.

پ.ن:تبریز خوش گذشت.کلی هم عروسی رفتم!اینبار هم ملاقاتی با دکتر ریحان و جوجه انترن داشتم که مارا بس خوش آمد!

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

سلام علیکم..

سفر من به تبریز دیروز به پایان رسید.و حالا انشای من:

عرضم به حضور منور شما..این ۲ هفته به صورت ماراتنی٬مشغول خاله بازی٬مهمون بازی٬این ور اون ور رفتن بودم شدیییییییید....تمام کسانی رو که شاید چند سال یکبار هم نمی بینم٬تو این مدت دیدم..کلی از کارهای عقب مونده اداری خودم و همسر جان رو انجام دادم.سفری ۲ روه ٬دسته جمعی با دوستان خانوادگی به نخجوان داشتم.جالبه که ما یک سال طرحمون رو تو جلفا گذروندیم٬ولی هیچ وقت هوس نکردیم یه سر بریم اونور ارس!!ولی خداییش٬من یکی فکم افتاد!اصلا تصور این آبادانی رو نداشتم!یعنی همیشه فکر میکردم یه ده خراب و درب و داغون بازمانده از دوران کمونیسمه..البته کسانی که قبلا اومده بودن٬میگفتن که کلی ٬فرق کرده نسبت به سالهای قبل..به هر حال٬خیابونهای عریض٬پیاده روهای پهن یادگار کمونیسم..با جمعیتی در حدود ۳۰۰۰۰نفر!معلومه که یک شهر کوچک خلوت و خوش اب و هوا رو به وجود میاره.البته تمام اون آپارتمانهای دخمه مانند توسط دولت بازسازی شده بود و متناسب با سازه های همجوار رنگ امیزی شده بودظاهرمراکز تجاری!!هاله ای بسیار کمرنگ از مالهای دوبی رو یادآورد میکرد.ولی ٬اهالیش هر چقدر هم که سعی کنن٬با لباس پوشیدنشون مدرن به نظر بیان٬وقت خندیدن٬اون دندونهای با روکش طلاشون٬آدمو هر لحظه یاد ویترین بازار زرگرهای تبریز مینداخت!!

به هر حال علی رغم اینکه هنوز یک ده بزرگ بود٬به یک شب اقامتش میارزید.جاده مرند جلفا هم که بعضی جاهاش  مثل خون فرمز بود.لاله های قرمز تو متن یه دشت پر از گل زرد یا سفید٬منظره فوق العاده ای رو رقم زده بود.ضمنا نرسیده به نخجوان ٬یک غار بین صخره های با عظمت  و مملو از چه چه پرنده ها بود که یکی از مدعیان غار اصحاب کهف در دنیاست.البته خودشون به طور جدی به این مساله معتقدن و پر از صندوقهای نذورات و آیه های قرآن مربوط به اصحاب کهف بود...

خلاصه٬کله پاچه ٬سنگک سفیدای تبریز که از شیرینی خوشمزه تره٬خاگینه٬سوپ جو٬چلو کباب برگ تبریز٬مربای قیصی٬مربای نارنج که توش پر از گردو بود٬سمنو٬شیرینی و کوکه های قنادی کریمی٬و هر چی به عقلم رسید خوردم..خواهش می کنم قدر خوردنیهای تبریز رو بدونین٬خصوصا نونهاش...

مجددا به این نتیجه رسیدم که برای خرید لباس ٬فقط و فقط تبریز و اگه اهالی ولخرج خطه جنوب کشور دستشون به بوتیک های تبریز می رسید٬دقیقا خودشونو خفه میکردن و ستاره فارس به کل از میدان دیدشون پاک میشد!!

برای اولین بار با یک دوست اینترنتی قرار گذاشتم و همدیگه رو دیدیم!!دکتر ریحان عزیز..ما را بس خوش آمد!!خلاصه کلی مهمونی رفتم و از دوستای خودم تا فرزاد گرفته همه رو دیدیم!!

در حاشیه:از اینکه هنوز مورد اعتماد دوستانی هستم .که شاید زمانی حتی چشم دیدن منو نداشتن خوشحالم.از اینکه٬دوستی که شاید چند ساله به دیدنم نیومده٬موقعی که دلش گرفته و مشکل حادی داره یهو سراغم اومد و خصوصی ترین مشکلاتشو بهم گفت٬دلم لرزید.از اینکه تونستم همچین خاطره ای از خودم تو دوستیهام باقی بذارم خوشحالم.بماند که واسه احوال دوستم٬خیلی ناراحتم و هر کاری میشد واسش انجام دادم.امیدوارم که مشکلش به زودی حل بشه...

پ.ن:دیگه فاصله تبریز رفتنامو به ۶ ماه نمیرسونم٬احتمالا تا شهریور هر ماه برم!حقیقتش٬آستانه نحملم نسبت به تنهایی خیلی پایین اومده٬و جشن ازدواج دوستان عزیزم ٬بهانه خوبی میتونه باشه واسه گریزهای کوچولو به تبریز..

این بود انشای من

چهارشنه سوری گل آلود..

چهارشنبه سوری امسال تصمیم گرفتیم با خانواده رویا جان باشیم.و رویا ما روبه باغ عمه شون دعوت کردند.خلاصه شب که اومدیم راه بیفتیم٬جای شما خالی ٬آسمان مشهد یهو سوراخ شد و بارانی شدید زمین را درنوردید!!که تا فردا صبح به نوردیدن ادامه داد!

خلاصه ما راه افتادیم تا به باغ بریم.رفتیم و رفتیم ٬به گمانم اگه کمی بیشتر میرفتیم از خراسان رضوی خارج شده و داخل خراسان شمالی میشدیم.تا اینکه بعد از گم شدنهای متوالی غریو یافتیم ٬یافتیم برآمد و باغ عمه جان رویت شد...

و اما باغ!

دیوارهای باغ که شدیدا منو یاد خرابه های بیشاپور  و عهد ساسانی انداخت.تقریبا دیواری نبود ولی یک در دو دهنه بزرگ آهنی با حالی مملو از اعتماد به نفس بین این دیوار های خراب خود نمایی میکرد.

رفتیم داخل ٬و عرضم به حضور منور شما٬که یک زمین پهناور آماده جهت شخم زدن و کشت جو!! با تعداد انگشت شماری درخت خشکیده  مناسب عکسبرداری حرفه ای بدون هیچگونه سر پناهی رویت شد.

گرچه رویا جان شدیدا تاکید داشت که در زمان بچگی ایشون و عهد دقیانوس اینجا سر سبز بوده!!

از ماشین که پیاده شدیم ٬احساس کردیم یه ۲۰ کیلویی به وزنمان اضافه شده٬که در بررسیهای به عمل آمده٬متوجه خاصیت چسبندگی گل به ته کفشهامون شدیم.

ولی از رو نرفتیم و با همون وضعیت ٬در سرمای شدید وبارون به آواز خوانی ٬ترقه بازی دور آتش و پایکوبی و پرش از آتش با کفش گلی پرداختیم و چارشنبمون سوری شد!!

در پایان به نکات ظریفی اگه اشاره نکنم ٬می میرم:

چتر بابای رویا ٬احتمالا در حفاریهای اطراف چغازنبیل شوش ٬کشف شده و نشون میده حتی در اون زمان چتر استفاده میشده!!

رویا جان ٬چشمهاشونو عمل کرده بودن و اولین بار بعد از عمل چشمشون تشریف برده بودن بیرون..و جهت جلوگیری از هر گونه آسیب احتمالی ٬تریپش ننه قلی٬گربه نره٬خونه مادربزرگه شده بود!!

ضمنا٬به این تنیجه رسیدیم که هر وقت ما ۳ تا (۳پلنگ)(مراجعه به پست٬خشم داریوش در اسفند۸۷)یجا جمع میشیم هر چی حوادث طبیعی هست پیش میاد!جهت رفع خشکسالی کویر لوت از اول فروردین رزرواسیون می پذیریم!!

ولی کلا باحال بود و به یاد ماندنی.پیشاپیش عید همگی مبارک..

کوههای زیبای سرزمن من..

۲هفته پیش جمعه٬طی یک تصمیم انتحاری تصمیم گرفتیم بریم جاده بوشهر٬دشت ارژن.خدای من٬خدای من.مخصوصا از دشت ارژن به بعد(که برای من کلی جای سوال بود٬چون دشتی نبود٬بلکه همش کوههای صخره ای بود!)چه جاده ای٬تماشایی.چه کوههای با عظمتی.من جاده استارا رو همیشه خیلی دوست داشتم.این جاده خیلی شبیه به جاده استارا بود .فقط جنگل نداشت.دامنه کوهها تخته سنگ بود و جالب اینکه از بین تخته سنگها درخت روییده بود.چند جا هم پل داشت ٬با چه ارتفاعی که روی دره ساخته بودن.با اینکه دی ماه بود٬ولی هوا بهاری بود!!بعضی جاها زمین سبز شده بود٬در حالی که برگ درختها به رنگ نارنجی و قرمز و زرد بود.بعضی قسمتها کوههاش آدمو یاد کوههای ایالت آریزونا یا بیابونای دالاس مینداخت.(البته نخوردیم نان گندم ولی عکساشو تو کارتون لوک خوش شانس که دیدیم!!)

و زیباتر از همه قسمتهای جاده٬تنگه عظیم و مخوف بوالحیات بود..

خلاصه همین طور پیش رفتیم تا به شهر باستانی بیشاپور رسیدیم.عجب جای خوش اب و هوایی بود.نا گفته نماند که احتمالا تو فصول دیگه از گرما آدم کباب خواهد شد!!ولی معبد آناهیتا خیلی سازه فانتزی و جالبی بود.اون ور جاده هم تنگ چوگان و سنگ نوشته های عهد ساسانی بود که به احتمال زیاد تقلیدی از نقش رستم.بعدش رفتیم واسه ناهار کازرون و بعد دریاچه پریشان که تقریبا خشک بود.و بعد از جاده جدید برگشتیم به شیراز.که این جاده هم دیدنی بود مخصوصا اینکه کلی تونل داشت!!خیلی کف کردم٬خیلی.به نظر من حتما باید توریست هارو ببرن بیشاپور.چون مسجد و کاه گل و...به هر حال یا عکساشو میبینن یا چند تا ببینن بقیش مثل همه.ولی خیلی از کشورها اصلا کوه ندارن.همش تپه هست.حدا اقل واسه یه انگلیسی دیدن چنین کوههایی اصلا خالی از لطف نیست..

پ.ن:معبد آناهیتا

انچه در یک ماه اخیر گذشت....

هر چیزی تازش میچسبه٬شاید نوشتن خاطرات هم همین طوره..بعد از یک ماه نوشتن در باب کنگره کمی سخته٬هیجانش از بین رفته ولی بازم نوشتنش خالی از لطف نیست.

کنگره mesot با بودجه ای فکر کنم فراتراز یک و نیم میلیارد(حتما!)به سلامتی برگزار شد.یازدهمین کنگره ۲سالانهmiddle east society of organ transplantaion  در هتل هما شیراز بود.و شیراز میزبان مهمانان بسیار مهمی بود.اول از همه پرفسور اشتارزل کسی که اولین پیوند کبد رو در جهان انجام داده برای اولین بار تو کنگره مزوت شرکت کرد که چشم همه مهمانان کشورهای عضو مزوت دراومد.البته به همراه نوه اش اومده بود که تمام مدت بلوزهای گل منگلی میپوشید!و ما هر کار کردیم نفهمیدیم چی کاره هست!!پرفسور تزاکیس٬پروفسور هوک٬پروفسور هابرال و.......یعنی تقریبا اکثر نگارنده های بخشهای مختلف کتاب پیوند رو دیدیم(و یاد حرف دکتر پورزند افتادم که میگفت شوارتز شوارتز که میگین همکلاسی من بود٬اصلا هم زرنگ نبود!)

هر چی هم وزیر از اول انقلاب بود دیدیم و عکس گرفتیم٬دکتر فاضل که خیلی خوش اخلاق بود و دکتر ملک زاده که خیلی باکلاس بود و دکتر ولایتی که به همراه بادی گارد هاشون اومده بودن  و کلا چند ساعتی بیشتر رویت نشدن!دکتر سیم فروش که خیلی کوچولو موچولو بود ولی نیاز به معرفی ندارن و برادر اقای خاتمی که چشم پرشک هستن و ......دیگه انقدر دیدیم  و عکس گرفتیم که مردیم...

کلا کنگره با زبان انگلیسی بود٬به جز چند مورد سخنرانی استاندار فارس و غیره...

ناهار اکثرا تو هتل هما بودیم ولی ضیافت شام شب اول تو هتل هما فوق العاده بود.شب دوم مهمان شهردار شیراز تو کاخ باغ عفیف اباد بودیم که فوق العاده باشکوه و رویال بود ولی سرما تا مغز استخون همه رو منجمد کرد٬که اون شب مصادف شد با تولد فرزاد و اخر مهمونی تموم شمعهای رو میزها رو فوت کردیم و بهش گفتم یادت بمونه ۸۰۰ نفری واسه تولدت تو عفیف اباد مهمون بودن!!این وسط یه گربه حامله هم زیر میرها میدوید و باعث جیغ و داد چند خانوم دکتر محترم شد!که ما از کیسه خلیفه مقادیری گوشت و کباب و ماهی تقدیمش کردیم!

غروب روز سوم چندین اتوبوس در معیت موتورسوارها و الگانس های پلیس به تخت جمشید رفتیم.بعد از تور تخت جمشید ٬مراسم نور و صدا تو تاریکی برگزار شد که کلا خارجیها مردن و ایرانیها حرص خوردن!!

بعد یه گروه ۲۵ نفره اومدن دف زدن که دوباره ایرانیها حرص خوردن و خارجیها از جمله اشتارزل رفته بود اون جلو و دست میزد و حال میکرد ٬تازه اخرش هم دعوتشون کرد همگی برن امریکا!!

شام هم که طبق معمول سوپر بود...روز اخر هم که اختتامیه بود و از این حرفها و دوباره شام هتل هما ...

در حاشیه این کنگره:یه خاونم اسپانیایی الاصل امریکایی منو صدا کرد و گفت من میخوام مقنعه بخرم که وقتی گفتم اجباری نیست ٬گفت از اینجا میخواد بره دوبی پیش پسر وکیلش و تو بعضی جلسات اون شرکت کنه و من فهمیدم که مقنعه لبنانی میخواد٬خلاصه پیاده با هم رفتیم و با لاخره یه جا پیدا کردیم و من مقنعه رو اوردم خونه و شکافتگیهاشو دوختم و اتو کردم و بردم براش.کلی حال کرد و به من گفت الی این چند روز من میتونم با تو باشم و من هم قبول کردم .همسر ماریان پرفسور سالیناس٬پاتولوژیست بود که تو پیوند کلیه همکاری میکرد.عین پدر ژپتو!تاره اونم مکزیکی الاصل بود.ولی تو ایالت میسوری زندگی میکردن.

خلاصه فردا صبح با پرفسور و مارین رفتیم بازار وکیل و میخواستن از این تخته شطرنج های خاتم بخرن.خداییش واسه توریستهابعضی جاها چه بنداز بندازی بود و تازه مغازه داره به من میگفت درصد توروهم میدم!!

ولی این مهمونای من خوشبختانه حسابی حالیشون بود!و کلی چونه میزدن!ناهار هم بردمشون رستوران شرزه٬کلی خوششون اومد.با ترس ولرز هم چلو ماهیچه واسشون سفارش دادم.پرفسور مرد از بس گفت :very delicious!حالا بعد که اومدیم بیرون٬میگفت بیا بریم یه جا واسم کله پاچه یا خوراک زبان بخر!که گفتم بابا بیخیال ٬من الان از کجا کله پاچه بیارم!

فرداش هم ماریان رو بردم فرعی های چمران و کوچه های قصرالدشت رو نشونش دادم و گفتم حال کن ٬ببین ایرانیها چه پولدارن!رفتیم پاساژ ستاره و کافی شاپ لوتوس ٬خیلی خوشش اومد. و گفت این دفعه سوم من بود میام شیراز ولی تو چهره دیگری از شیراز و ایرانیها رو به من شناسوندی

بماند که گیر داده بیا بریم من میخوام پیشونیمو بوتاکس تزریق کنم و اینجا ارزونه.که اونم با خودم گفتم حالا یه بلایی سرش میاد٬ایندفعه باید با اوباما طرف شیم و منصرفش کردم.روز اخر هم رفیم کلی سی دی از اهنگهای ساسی مانکن گرفته تا نمیدونم کی...گرفت و کلی حال کرد.

شب اخر بارها و بارها ادرس ٬شماره تلفن و ایمیلشون رو بهمون دادن و تاکید کردن که خونشون ۴طبقه هست و از ۵تا بچه هیچکدوم پیششون نیست و اتاقها خالی هستن.به غیر از اوایل اگوست سال اینده که میرن سواحل مکزیک٬منتظر ما هستن.خلاصه داریم میریم میسوری٬داریم میریم میسوری...

در حاشیه تو کاخ هتل اپادانا تو دستشویی گیر کزدم و داد زدم من مامانمو میخوام.که دکتر منصوریان گفت منم یه ساعت پیش گیر کردم تو دستشویی و  این فقط یه راه داره که باز بشه.مگه این که شانس بیاری!!ولی بعدش باز شد.

دکتر س٬فلو بیهوشی وقتی تو استراحت ٬برادر اقای خاتمی رو دید٬بلند وسط اون همه ادم داد زد٬سلام اقای دکتر٬از حاج اقا چه خبر٬کاندید میشن واسه سال بعد؟؟

تمام اون مدت غیر از مهمونها و ارگانایزرها کسی رو تو هتل هما راه نمیدادن و شدیدا به علت میزبان بودن و آویزون بودم اون کارتا از گردنمون احساس مهم بودن از نوع شدید بهمون دست داده بود!!

ولی بعد از اتمام کنگره حداقل من و نغمه دچار افسردگی شدید شدیم به مدت یک روز

ضمنا ترکی استابولی به دردم خورد٬و به ترکیه ایها حال دادم اساسی و ضمنا پوز شیرازیها هم خورد٬همه جوره.دیدن  دکترنظامی  و دکتر نوشاد  که از تبریز اومده بودن و زبون شیوای ترکی کلی خاطره انگیز بود.حرف که خیلی هست ولی دیگه حال نوشتن ندارم...

پ.ن:پروفسور اشتارزل(اولین شخصی که در جهان پیوند کبد انجام داد)و دکتر ملک حسینی(اولین کسی که در ایران پیوند کبد انجام داده)

شبهای شیراز.....

تو شیراز خیلی این اصطلاح رو میشنوی...شبهای شیراز٬شهر راز....

اوایل زیاد حالیم نمی شد.فکر میکردم افه میان...ولی الان که تابستون شده دقیقا متوجه شبهای شیراز شدم.اصلا شب که میشه ها٬تازه ساعت ۱۲ شب که میشه آدم هوس چمن و کوچه پس کوچه گردی میکنه..

امشب هم دو تایی یه خیابون خیلی قشنگ٬دنج٬سربالا رو کشف کردیم.وای خیلی کیف داد پیاده روی..خیلی.دراز کشیدن روی چمنها٬راه رفتن تو کوچه های یه شهر غریب ٬بدون اینکه هیچ اشنایی ببینی٬گاهی خیلی حال میده..

زبل خان اینجا.انجا.همه جا.....

۱۱تیر٬سه شنبه صبح بود که فرزاد حدود ساعت ۱۰ صبح اومد خونه و گفت :تو اصفهان یه مرگ مغزی هست٬دارم میرم کبد بیارم..ماشین جلوی خونه منتظرمه...در عرض ۱۰ دقیقه اینجانب زودتر از فرزاد جلوی در خونه حاضر بودم و اعلا م امادگی خود را جهت رفتن به اصفهان قاطعانه اعلام کردم!!

جای شما خالی٬با راننده ۴ نفر بودیم و به راحتی حدود ساعت ۴ عصر جلوی بیمارستان الزهرا اصفهان بودیم...از همونجا خداحافظی کردم و ۳ سوت خونه فامیالا و دوستای خانوادگیمون بودم....به پیشنهاد من همون روز عصر پیاده رفتیم میدان نقش جهان...خاطره خوبی بود...یه عصر دلپذیر...یادم نمیره...

فردا عصر با یکی از دوستام رفتیم چهل ستون٬مسجد شیخ لطف الله٬موزه هنرهای معاصر٬عمارت و باغ هشت بهشت٬از بازار هنر گذشتیم و اخر شب رفتیم هتل عباسی...ساعت ۹:۳۰ مجبور بودم برگردم..ولی چهره ناراحت دوستم در اون لحظه یادم نمیره...

انشالله تو یه گریز دیگه میریم بیشتر میگردیم..

خلاصه من جمعه عصر برگشتم.ولی بهم خوش گذشت.عاشق تصمیمات ناگهانی هستم و مسافرتهای کوتاه و دراز و هر نوع مسافرت.یک نفر به من گفت اسمتو بذار:مارکوپولو...

اردیبهشت جاودانی من

دیشب که نه،نصف شب،که بعد از یک روز هیجان انگیز در تاریکی و نور کم اباژور رو فرش هال ولو شده بودم و شدیدا در حسرت یک گیلاس با جرعه ای باواریا درونش میسوختم..بعد از مدتها mp3رو که یکی از دوستای نرسم موقع اومدن شیراز بهم هدیه کرده بود داشتم به ترتیب گوش میدادم که اهنگ 153 به نظرم غمگین و اشنا اومد...خدایا من همین اواخر اینو شنیدم...کجا کجا؟...

خدای من،کنگره بیهوشی...17 تا 20 اردیبهشت...شیراز...1ون 2 روز خاطره انگیز...

و یاد شب اخر،تور اخر که همه پیاده شدن واسه خرید  غیر از من.شاید چون تنها مسافر تور بودم که شیراز میموندم...الان که فکر میکنم چطور دکتر ف با این اهنگ رقصید.نمیتونم درکش کنم..همه تقریبا دپرس بودیم..به قول اشکان که اولین روز تور ،اخرین برنامه گشت رو وداعی غم انگیز در یک غروب دلگیر توصیف کرد و شاید هیچکدوم جدی نگرفتیم..دقیقا مطمئنم که همه اون لحظه خسته و در فکری عمیق بودن...

خیال میکردم پیشم میمونه       ترانه عشق واسم میخونه

خیال میکردم یه همزبونه          نمیدونستم نا مهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم            از داغ عشقش دارم میسوزم

فکر و خیالش همش باهامه     هر جا که میرم جلو چشامه

دلم میخواد تا دووم بیارم        رو درد دوریش مرحم بذارم

اما نمیشه،راهی ندارم          نمیتوونم من طاقت بیارم

اون که یه وقتی تنها کسم بود     تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشتو رفت از کتارم        از درد دوریش من بی قرارم.......