خاک سرخ هرمز
چهارشنبه:
امروز صبح خیلی خجسته،ساعت 11 به اسکله رفتیم تا به قشم سفر کنیم...غافل از اینکه به علت تعطیلی ها،مسافران زیادی به بندر سرازیر شده اند و چون دیروز هم دریا طوفانی بوده،همه امروز می خواهند به قشم بروند...
بله...رسیدیم به بلیط فروشی و دیدیم به به...اقلا یه چهارصد،پونصد نفر تو صف ایستاده اند!!بدون هیچ وقفه ای سر خرو کج کردیم ،تصمیم گرفتیم بریم جزیره هرمز...
زود بلیط هرمز رو تهیه کردیم و رفتیم تو صف کشتی تندروها...با یه عالمه دانشجو که در ساعات قبل امتحان مشغول خوندن جزوه و احتمالا تقلب نوشتن!روی شناور بودند!!
بعد از نیم ساعتی،تندرو اومد و سوار شدیم...کنار من،چند تا دانشجوی نقاشی بودند که برای کارگاه عملی به هنرسرایی که تو جزیره بود می رفتند...
رفتن ما،یک ساعتی طول کشید...رسیدیم به جزیره،آفتاب که پشتم تابید ، باعث شد،سرمای بیرون کشتی ،از تنم بیرون بره...رسیدیم به اسکله..کلی موتورسیکلت،آماده سوار کردن مسافران بودند!کمی جلوتر موتورهای سه چرخه،که رو وانت پشتشون،واسه 6نفر جا بود،مارو تشویق به سوار شدن می کردند...یه کم حس هندوستان بهم دست داد...
خلاصه،فهمیدیم که خبری از ماشین نیست و چون مامان همسری سختش بود که سوار سه چرخه ها بشه،یه وانت نیسان آبی داشت رد می شد،که جلوشو گرفتیم!مامان جلو ،و ماها پریدیم پشت وانت...آی حال داد...آقای راننده که اسمش آقای هرمزی بود،گفت میخوایین تور دور جزیره بریم؟گفتیم:احسنت!
خلاصه ،تو خاکیهای کنار جزیره در حالیکه بالا پایین میشدیم،از کنار خونه های روستایی جزیره و بچه های سیه چرده رد شدیم و دستی به همشون تکان دادیم تا رسیدیم به قلعه پرتقالیها...
وای که چه خاک سرخی...سرخ سرخ...محشر....
قلعه بر بستری از خاک سرخ توسط پرتقالیها،حدود 500 سال پیش بنا شده بود.محوطه داخلی قلعه،مساحت بزرگی داشت..تقریبا دورتا دور دیوار داخلی قلعه،غرفه هایی بود که نسبتا سالم مانده بودند...
در وسط محوطه،کلیسایی بود که با چند پله در زیر زمین،به داخلش وارد شدیم.ستونهایی سرخ رنگ همراه با سفیدک های نمک..محرابی که طی سالها خراب شده بود و اکنون دری ورودی در جای آن تعبیه شده بود..
کمی از دیوارهای قلعه بالا رفتیم،و به یک در دیگر رسیدیم.سر خم کردیم تا به آب انبار قلعه وارد شویم...وای خدای من....لحظه اول،رطوبت بالای هوا،بسیار جلب توجه میکرد..سپس،آب انباری که فقط آب کمی ته آن جمع بود..ایوان کم عرض کوچکی که دورتا دوراستخر خالی آب انبار بنا شده بود..و از کنار میله های کم طاقت آن،میشد،به ارتفاع شش هفت متری داخل استخر خالی نگاه کرد...جالب تر از همه سنگهای مرجانی بود که همه جای دیوار پخش بود و گویا باعث تصفیه آب هم می شده اند...عجیب جای خفن ،و با ابهتی بود...
بر بالای دیواره قلعه،دریا و خانه ها دیده می شدند...پسرک ها جلوی در ورودی قلعه، خاک سرخ داخل شیشه های آب معدنی و صدف وتابلوهای ویترای با خاک های جزیره می فروختند...
در قسمت پشتی قلعه،کنار دیوار یک سوله،گونیهای بزرگی پر از خاک سرخ بود.راننده گفت گویا کسی کنترات برداشته بود تا آن خاکها را از جزیره ببرد....
یاد تفاوتی افتادم..کلاس چهارم ابتدایی بودم که به شهر ساحلی مارماریس در ترکیه رفته بودیم.جزیره ای به نام کلئو پاترا در نزدیکی مارماریس وجود داشت...شن کف دریا ی جزیره،جنس خاصی داشت.مثل پلاستیک بود ودریا آب بسیار زلالی داشت..روایت بود که در گذشته،برای ملکه،چندین کشتی از این شنها از ناحیه ای دور به این جزیره آورده بودند...حالا افسانه بودن یا نبودنش چندان مهم نبود...
چند سال قبل دوباره به مارماریس و همین جزیره رفتیم.جزیره اصلا تفاوتی با گذشته نکرده بود...جالب اینجا بود که شخصی کنار دوش آبی،مامور نشسته بود و به هر کس که بدن یا پاهایش شن آلود بود تذکر میداد که همین جا تمیز بشویید.شما نباید شنهای جزیره را با خودتان ببرید.....
نمیدانم اگر چند سال بعد هم به جزیره هرمز بیایم ان خاک سرخ سرخ را خواهم دید؟خوشحال شدم که فرزاد یک شیشه از ان خاک سرخ خرید....
دوباره پریدیم پشت وانت..تو راه که میرفتیم یک راسوی خوشگل،با پوستی مثل مخمل از عرض جاده گذشت...
گفتیم میخواهیم ناهار بخوریم..گفت باشه،الان میبرم جایی غذا بخورید..از تو کوچه پس کوچه های خاکی گذشتیم و به جایی نسبتا خلوت رسیدیم..مقابل یک خانه کوچک توقف کردیم.آقای هرمزی گفت:بفرمایید ناهار!
با تعجبی که سعی در پنهان کردن آن داشتیم،وارد حیاط کوچکی شدیم،که در سمت چپ آن قفس مرغ و خروس بود..و درسمت راست آن آغلی بود که 3 بز و یک بزغاله خوشگل،که گوشهایش مثل دامبو تا گردنش آویزون بود مع مع می کردند.. و در روبرو،یک دیش ماهواره خودنمایی کرد..بزغاله یه دور به افتخار ما مهمانها هم زد!
زنان بومی با لباسهای محلی شان به استقبالمان آمدند و ما رو به مهمانخانه خانه،دعوت کردند.یک فرش ماشینی کرم رنگ،و پشتی های سرخ رنگ و یک جعبه دستمال کاغذی با یک سجاده در گوشه ،تزیینات این اتاق بود..
منو،عبارت بود از ماهی سرخ کرده،قلیه ماهی و میگو سرخ کرده..از همه شان سفارش دادیم...بعد از مدت کوتاهی،زن صاخبخانه،یک سفره یکبار مصرف جلوی ما انداخت...بعد در ظرفهای یک بار مصرف خیلی مرتب،غذاهای مارا آورد...سبزی خوردن و فلفل سبزو گوجه فرنگی هم در ظرفهای یک بار مصرف تمیز،برای هرکس به همراه آب و نوشابه مهیا بود...یعنی یک صنعت کوچک داخل این جزیره نسبتا محروم....غذا واقعا خوشمزه بود...میگوها حرف نداشت...قلیه ماهی از دیروز خوشمزه تر بود..ماهی هم عالی بود...در پایان ،یک گروه توریست منتظر خارج شدن ما از اتاق؛و امدن به داخل مهمانخانه بودند....
سوار وانت آقای هرمزی شدیم..مارو به دور جزیره برد..اینبار جاده ای اسفالت که گویا کم کم به مناطق حفاظت شده می رسید..برخی از قسمتهای جاده،الاچیق هایی بود،که دخترها و پسرهای کوهنورد چادر زده بودند یا داشتند جمع و جور می کردند...به قدری کوهای جزیره زیبا و خوشرنگ بود...یک طرف دریا...یک طرف کوه...درختچه های بیابانی که در این فصل سبز خوشرنگ بودند،به صورت پراکنده در بیابان خودنمایی می کردند...قسمتهای نمکین بیابان...به کنار دره ای رسیدیم که در آن با خاک جزیره ،نقشه و پرچم ایران و نیز فرش بزرگی درست کرده بودند که تصویر آنرا در اینترنت دیده بودم....نزدیک غروب،آسمان آبی...دریا زرد و سفید و سرخ وآبی...باد حسابی خنک....یک طبیعت گردی فوق العاده...
برگشتنی،یک غزال وسط جاده پرید...کمی جلوتر ماری سیاه رنگ لب جاده بود....
اسکلت اتاقکهای کم متراژی که ساخته شده و به امان خدا ول شده بود و فرزاد گفت اینها حتما مسکن مهر هستش!و آقای هرمزی گفت که دقیقا..ولی از بس کوچک است کسی قبول نکرد بیاید داخلش بنشیند..!
از پارک ساحلی می گذریم...به لب اسکله می رسیم...از آقای هرمزی که دو همسر شیعه و سنی و پانزده فرزند داشت خداحافظی میکنیم..و همراه با مسافران جوانی که تخمه میشکنند و پوست آنرا عوض اینکه در سطل آشغالی که درست بغل دستشان است بریزند،روی زمین پخش میکنند،به انتظار غروب آفتاب و کشتی جهت برگشت به بندر می شویم...
برگشتنی چون کشتی کوچکتر است و احتمالا در جهت موج دریا حرکت میکنیم درست سی دقیقه طول می کشد تا به بندر برسیم...
سوار ماشین برقی هایی می شویم که من آرزو دارم کاش میشد با اینها در شهر رانندگی کرد و به درورودی و بلیط فروشی ها می رسیم...زرنگی می کنیم و بلیط های قشم را از همین امشب می خریم.تا یک هفته هم اعتبار دارد.فردا به آنان که در صف بلیط ایستاده اند،فخر فروشی خواهیم کرد!!اگر میشد،داخل کشتی زنبیل می گذاشتیم و جا هم می گرفتیم!!!
بندرعباس،امشب شلوغ،پر ترافیک و مملو از مسافر است...به هتل برمی گردیم ..
از تارا مارکت،چیپس سرکه نمکی با ماست و موسیر می گیریم و داخل محوطه هتل،نزدیک یک نخل قدیمی خودمان را با این اغذیه مزخرف و خوشمزه خفه میکنیم!
تا یک نیمه شب با فرناز حرف میزنیم و راه می رویم...
آسمان بندر پرستاره است...










