دوراهی!

تو دفتر پیشخوان دولت، یکی نوشت « مدارک تهویل اینجانب داده شد». چشمهای من ناخوداگاه سوار بر فرق سرم شد که تهویل؟! و نات اونلی یکبار، بات اولسو پای سه ورق دیگه رو هم مزین به تهویل نمود! تو دلم گفتم اخه مگه چندتا ه داریم که اونم اشتباهی می نویسی دخترجان! یهو یادم کشید به پسر دوستم که کلاس اول به مامانش گفته بود چه خبره چهارجور ز داریم! مامان، من حوصله ندارما! من فقط یه ز می تونم یاد بگیرم، خودت انتخاب کن! 😂😂 گفتم زمانه اوشاخ لاری دی دا! لابد مامان این دخترک هم بین انتخاب ح جیمی و ه دو چشم گیر کرده بوده!😀

صف!

تو قبرستون، دم باجه بایگانی و انتقال سند چندنفر تو صف بودیم. باجه، یه پنجره کوچک با توری داشت، که فقط ده سانتی متر پایینش باز بود. هرکس حرفی داشت، باید ابتدا یک قدم عقب می رفت، نود درجه به سمت باجه خم می شد، و سرش رو تا جایی که می تونست به قسمت تحتانی توری نزدیک می کرد تا حرفش رو بزنه! یک اقای جوونی اومد و گفت من فقط یه امضا لازم دارم، توروخدا بذارین برم جلو! البته من تا یه این سن رسیدم ندیدم تو اداره یا جایی، یک نفر دوتا امضا یا سوال داشته باشه! همه فقط یک امضا میخوان! اونی هم که صدتا امضا می خواد فقط منم!🙄حالا برگردیم سر صف! اقاهه منتظر اجازه کسی نشد و رفت و باسنش رو یک متر داد عقب و نیم متر به چپ خم شد و سرش رو چسبوند به باجه و گفت داداش من همه اینا رو شاهد می گیرم که تو خودت گفتی برو فردا بیا، الان میگی سه میلیون هم باید بدی؟ همه این پشت سری های من شاهدن😑مساله سه میلیون نیستا، ولی چرا این پول رو میخوایین بگیرین! که یهو یکی از اون طرف صف اومد و باسنش رو داد عقب، و نیم متر به راست خم شد و گفت اصلا سوال من اینه که چرا قبری که سال نود و هشت، هفت میلیون بوده، الان همونجا میدین یازده میلیون؟ یکی هم گفت خوب دکون واسه خودشون باز کردن! در همون حال یه خانمی با مانتو صورتی سرشو چسبونده بود به باجه بغلی که بایگانی بود، و میگفت حاج اقا، من خواهرشم. خواهرم که زندانه، شوهرش هم قصاص شده! چهارتا هم بچه مونده این وسط. راستی حاج اقا، ما اصلا نفهمیدیم دیه شوهرخواهرم به کی رسید؟ اصلا میشه بدون دیه دادن، کسی رو قصاص کرد؟ یه پسری برگشت با تعجب به من نگاه کرد و سرشو تکون داد، گفتم تو این صف سوالات خیلی پیچیده ای داره مطرح میشه…الانم نشستم دارم مهدورالدم رو گوگل می کنم ببینم اگه دوباره خانم مانتو صورتی رو دیدم، شاید جوابی داشته باشم!

💐

هنگام لحظه سعد سال تحویل، از خدا خواستم، همان طور که برای چندهفته گذشته به من قدرت مضاعفی داد تا بتوانم تمام لحظات کوچ پدرم را با آگاهی ببینم و بپذیرم، برای ادامه راه هم تحمل و توان عطا کند… اگر زندگی دیگری باشد، حالا هفتمین شب است که بابا بهار زندگی جدیدش را شروع کرده است… عید نوروز و بهار بر همگی مان مبارک…💐