وقتی نیچه گریست

اروین یالوم در کتاب « وقتی نیچه گریست» با مهارت، واقعیت و خیال را در هم می آمیزد. اتفاقات این رمان، در سال هزارو هشتصد و هشتاد و دو در وین اتریش رخ می دهند. در واقع روایتی ست از تعامل فلسفه و روانکاوی و تقابل خیالی فریدریش نیچه، یوزف برویر و زیگموند فروید. اما برجسته ترین چیزی که از این کتاب در یادم خواهد ماند نه جملات معروف نیچه هستند نه نحوه روانکاوی دکتر برویر و نه فضای داستان و مطب و بیمارانش… چیزی که یادم می ماند این قسمت از داستان است: دیروز در کافه نتوانستم مقاومت کنم وقتی در حال انتقاد از بروکه بودی که از ترفیع دادن به تو امتناع کرده و به تو نصیحت کرده که دست از جاه طلبی هایت برای یک سمت دانشگاهی برداری. به حرفهای تو گوش دادم، اما او را سرزنش نکن! می دانم به تو احترام می گذارد و تو را تحسین می کند. -پس چرا به من ارتقا نداد؟ -ارتقا برای چه زیگ؟ برای شغل اکسنر یا فلایشل؟ در شرایطی که آنها شغل شان را ترک می کنند؟ برای صد گولدن در سال؟ بروکه در مورد پول درست می گوید! تحقیق کار یک آدم پولدار است. تو نمی توانی با آن حقوق دانشگاه زندگی کنی و خانواده ات را حمایت کنی. برای ده سال دیگر هم نخواهی توانست ازدواج کنی. حق با بروکه ست که گفته تنها شانس تو برای باقی ماندن در تحقیق، ازدواج کردن با دختری با یک جهیزیه حسابی است» پ.ن: نتیجه اینکه حتی صد و چهل سال قبل در پایتخت اتریش هم اختلاف درآمد بین اعضای هییت علمی دانشگاه و بخش خصوصی وجود داشته و چشمگیر بوده!😑😂 پ.ن: وقتی نیچه گریست، نوشته اروین د یالوم، ترجمه پردیس فتحی. نشر راه معاصر

کیک ها پرواز می کنند!

چندسال قبل حرف کنکور و امتحان بود، یکی از دوستان گفت علت اینکه همسر من تخصص نخوند این بود که سر امتحان، یهو یه کیک از پنجره پرت کردن رو برگه ش، و دیگه بعد اون سال هم روحیه ش بهم ریخت و امتحان نداد😑 خب البته به نظر من کیک خامه ای همیشه خوردنی لوکسی بوده و احتمال اینکه سی سال قبل مردم کیک رو، رو تخم چشمشون بذارن خیلی بیشتر بوده تا بیان از حیاط حوزه امتحان پرت کنن دقیقا همونجا که رقیب نشسته، و کیک هم همچین قابلیت پرتاب و هدف گیری دقیق داشته باشه! تازه امسال کیک پرت کرده باشن، دلیل نمیشه که سال بعد هم باقلا پلو پرت کنن! امروز به دوستم توضیح می دادم که خوشبختانه یا متاسفانه من در تمامی آزمونهای علمی و غیرعلمی و حتی الهی، همیشه در سلامت کامل به سر می بردم، نه چنان استرسی می گرفتم که یهو زبونم لال بشه یا درسها از یادم بره، نه غش می کردم نه ضعف. نه هیچ وقت شب قبل امتحان تب و لرز گرفتم و نه خونریزی و سردرد منو از پا انداخت. هیچ وقت هم نمی دونستم چای یا قهوه باید بخورم تا بیدار بمونم، تمرکز کنم! دو حالت بیشتر نداشت: یا درسی رو خونده بودم که شکر خدا بلد بودم و نتیجه عالی و خوب میشد، درسی رو هم که دوست نداشتم و حال نمی کردم نمی خوندم و بازیگوشی می کردم که خب نتیجه افتضاح می شد! واقعا برای من هیچ وقت بهانه ای پیش نیومد یا جایی واسه بهانه آوردن نبود که بخوام عدم موفقیتم رو تو یه کاری توجیه کنم! هیچی دیگه، اینم شانس مایه!