از بعداز ظهر اقای تعمیرکارآمده، و من در این دو سه ساعتی که بالا پایین می‌رود، و هر ربع ساعت زنگ می زند که دگمه را بالا پایین کن، اینو بزن و اونو عوض کن…این کتاب را که چندروز قبل شروع کرده بودم، با شوق تمام به آخر رساندم.

بعد از مدتها، رمان خیلی خوبی خواندم، تمام عناصر تغذیه کننده‌ی روحم را در خود داشت. عشق، گذشته، جنگ، آینده، سیاست، خشم، حسادت، انتقام، دلتنگی و آشتی و راز و نیاز…هم روایت داستان و تکه پازل های گمشده‌ای که به مرور به هم می چسبید را دوست داشتم، هم توصیف شفاف احساسات نیک و بد انسانی را…

ضمنا این کتاب آخرین کتابی‌ست که نازنین دیهیمی ویرایش کرد، روحش شاد.

از همین کتاب: « در هر نزاعی، همیشه لحظه ای هست که دو طرف یکدل می‌شوند. اگر در این لحظه‌ی کوتاه، به جای خط و نشان کشیدن برای هم، دریچه‌ی قلبشان را به روی هم باز کنند، مشکل برطرف خواهد شد.»

و دوباره از این کتاب:«این را بدان که وقتی یک مرد خانواده‌اش را در فاجعه ای از دست می‌دهد، به این فکر می کند که خانواده‌ای تازه بسازد. حتی منزوی‌ترین مردان هم به حمایت خانواده نیاز دارند. چیزی را که می‌گویم آویزه‌ی گوش‌ات کن، برای کثافت‌کاری های بعدی به دردت می‌خورد: معشوقه‌ها فقط به درد مردانی می‌خورند با خانواده‌های بزرگ و پرجمعیت، مردانی که خیالشان آسوده است که همیشه از کانون گرم خانواده برخوردار خواهند بود. اما مردهای تنها احتیاج دارند خانواده‌ای تشکیل دهند و آن را حفظ کنند. رسم روزگار همین است. شاید شهوت از مردها قدرتمندتر باشد، اما بی‌تردید قدرت خانواده از هر چیز دیگری در این دنیا بیش‌تر است.»

*کتاب همراز، نوشته‌ی هلن گرمیون، ترجمه‌ی انوشه برزنونی، نشر ماهی