اولین بارون پاییزی…

امروز که اولین بارون پاییزی بارید، نفسی تازه بر دل آسمون خاکستری و دودگرفته‌ی شهر نشست. حس می‌کردم مردم خوشحال‌ترن…چه اونها که پیاده در پیاده روها و پارک ها راه می رفتن، چه کسانی که با ماشین و شیشه های پایین کشیده دور می‌زدن… صورتها بشاش تر بود، بینی ها رو بالا گرفته بودن و هرازگاهی هوای مرطوب رو با چشمهای بسته وارد ریه ها می کردن…چندنفری با لذت سیگار می‌کشیدن و به صدای موسیقی نامفهومی در دوردست گوش می‌دادن…امروز خود پاییز بود…کاش بارون راهشو گم نکنه…❤️

سرای سعدالسلطنة- قزوین

سیاه و سفید کردن عکس برای من دشوار است. گاهی موقع ادیت، امتحان می‌کنم، تماشا می‌کنم، لذت می‌برم…و بعد از چند لحظه عکس را دوباره به حالت اول درمی‌آورم. با اینکه تماشای تصاویر عکاسی سیاه و سفید راخیلی دوست دارم، نگاه به سایه و روشن ها بسیار جذاب هست، اما حذف نور و رنگ برای من دشوار است. چنان که استفاده‌ی مدام از رنگهای خاکستری و مشکی و سفید در مینیمال دیزاین منازل یا دفتر کار، امیدم را کم می‌کند…

شاید به خاطر جغرافیایی‌ست که در آن بدنیا آمدم و زندگی می‌کنم… ما همیشه در پی رنگ و نور دویدیم…وعده داده شدیم به زرق و برق…آسمان دلهای ما بسیاری روزها تیره و لرزان بوده…و حذف همان نور آفتابی از کوچه ها و گرمای آجرهای قرمز دیوارها و رنگ لاکی فرش و سرخی گلهای سرخ از باغچه ها طی سالها، به اندازه‌ی کافی منظره‌ی چشمهایم را خاکستری کرده…

از این رو تاب حذف خودخواسته‌ی رنگ و نور از تصویری زیبا از طاقهای بازار قیصریه قزوین هنوز در من نیست…

پاییز دریای بندر انزلی

بیست‌و‌دو‌ یا بیست‌و‌سه ساله بودم، همراه پدر و مادر و مادربزرگم، به کیش رفته بودیم. اوایل پاییز بود، و هوا برای ما اهالی سرزمین‌های شمالی، به غایت گرم! اما دم غروب، حال مطبوعی می‌شد، خیمه‌ی آسمان آتش می‌گرفت، در انتهای بیکران، آبی دریا با گدازه های غروب پیوند می‌خورد…صدای موج هرچند لحظه یکبار، طنین آرامش بود.

یکی از غروبها، انتهای اسکله‌ی چوبی، خانمی با مانتو و روسری مشکی چهارزانو و تنها رو به دریا نشسته بود…جلوتر که رفتیم، مادر و مادربزرگم سر حرف را باز کردند…رو که برگرداند، زنی با چشمهای فیروزه ای بود، و لبخندی زیبا و دندانهای کوچک مروارید…می‌گفت اهل شمال هستم، با همسرم به کیش اومدیم و لباس فروشی داریم…هرروز غروب برای تماشای دریا به این نقطه از جزیره میام…مامان پرسید احساس تنهایی نمی‌کنی؟ گفت با وجود دریا؟ نه…

بعدها این سوالی بود که گاهی از آدمهایی که در شهرهایی ساحلی یا کنار رودخانه زندگی می‌کنند، می‌پرسم. اینکه «با وجود دریا، حوصله تون سر می‌ره؟ »از خیلی ها شنیدم که «دریا همیشه جوابه…وقتی خوشحالی، وقتی غم داری…وقتی هوا گرمه، روزهایی که سرد و ابریه…وقتی تنهایی، گاهی که با جمع هستی…»

به گمانم پاییز دریا قشنگتر بود…تماشای آیین جمع کردن تورهای ماهیگیری…ارج نهادن به زحمات آدمهایی که با وجود سرمای آب تا زانو و کمر در آب فرو رفته اند…نگاه کردن به آبی دریا که همانند عشقی زیبا هرآن ممکن بود معشوق را ببلعد…