ای نور هر دو دیده…
بیست سال قبل، محسن مخملباف فیلمی ساخت به نام « سفر قندهار». داستان زنی خبرنگار افغانستانی الاصل که در جریان جنگ های داخلی، به کانادا مهاجرت کرده بود. خبر می رسد که خواهرش قصد دارد همزمان با آخرین کسوف قرن، خودکشی کند. و زن برای نجات خواهر، راهی افغانستان می شود.
آن سالها که هنوز خبری از پیام رسان های تصویری نبود، دیدن آن صحنه ها از اوضاع داخلی افغانستان، بسیار دردناک می نمود. دیدن امکانات بسیار کم و محرومیت شدید مردم. کمپ های صلیب سرخی که به جای دست دادن به مردم برای کار کردن، فقط پای مصنوعی می دادند تا توان فرار داشته باشند. به بچه ها از همان کودکی آموزش می دادند که اگر عروسکی دیدند به دست نگیرند، چون احتمالا تله انفجاری باشد…همان طور که مدام در گوش ما بچه های ایران می خواندند اگر در کوچه مراقب نباشیم، ان مرد کهنه خر، بچه ها را در گونی می اندازد و می دزدد….
صحنه ای از آن فیلم، هواپیمایی با ارتفاع پایین بر فراز دشتی پرواز می کند. افغانستانی ها به آسمان می نگرند و به راه می افتند…تعداد زیادی جوان و پیر تک پا، با عصای زیر بغل در آن بیابان به سمت آن هواپیما می دوند…چیزی از هواپیما در دوردست به بیرون پرتاب می شود، ناگهان چتری سفید باز می شود. چندین چتر سفید در آسمان، آرام در حال فرود…به هرچتر یک جفت پای مصنوعی آویزان است…گرد و خاک بلند شده، ادمها تک پا و خوشحال در پی نیم تنه های سفید بال می دوند…
از دیروز فیلمی دیگر بارها دیده شد، بدون کارگردان و تهیه کننده و هنرپیشه…آدمها از بال همان هواپیمای باری آویزان می شدند، و هواپیما اوج می گرفت و ان نقطه های سیاه در دل آبی آسمان، تک تک جانهایی بود که پرت می شدند…بی چتر سفید…
آدمی درمانده می شود از این جغرافیای نزدیک وحشت توام با امید…از آن مردی که امید می برد اگر ساعتی بر بال هواپیما تحمل کند، بر زمینی امن پای می گذارد. در همسایگی آن مردم، اینجا پر است از ادمهایی که گمان می برند بیماری وجنگ فقط برای همسایه و غریبه هاست، آمار مرگ و فیلم های گورستان ها را برای هم می فرستند و بعد در خوشی و عزای یکدیگر می لولند! و از همان مسوولین و دولت هایی که یک شبه برای جنگ های چندین ساله یک مرز و بوم تصمیم می گیرند، چشم انتظار کمک می مانند. ما همیشه منتظران معجزات آسمانی، در جغرافیایی نزدیک، چشم به راه واکسن هایی هستیم که با چترسفید از هواپیماها بر زمین فرود آیند، حال انکه، در خیابانها به وعده دارو و واکسن، سر همدیگر را شیره می مالیم. فریب می دهیم، فریب می خوریم، در هم می تنیم و می لولیم و ماسک نمی زنیم و باز یادمان می رود، فریادرسی نیست جز خودمان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 15:18 توسط
|