وضعیت سفید
در بحبوحه جنگ دوازده روزه، اینترنت که قطع شد، اوضاع سختتر شد. تصمیم گرفتم سریال ببینم! و کتاب نیمه کاره کنار تخت رو رها کنم! رفتم نگاهی به کتابخونه انداختم و یک از قطورترین کتابهای نخونده رو برداشتم و گفتم اینو باید شروع کنم تا بیینم اوضاع جنگ چطور میشه!
داشتم دنبال سریال تو ذهنم میگشتم که یادم افتاد، مدتها بود میخواستم بدونم جریان دیالوگ «ببینید خانوم شیرین ببینید! من قبل از شما خیلی راحت بودم. میرفتم تو کوچه فوتبال بازی میکردم. عصرا تلویزیون میدیدم…درسمو میخوندم… خانم شیرین! بابا شما کی بودین یهو اومدین مایه بدبختی ما شدین؟…» چیه! و شروع کردم به صورت تصادفی سریال « وضعیت سفید» رو تماشا کردم! کاملا هم مناسبتی با فضای جنگ! کاری با داستان سریال ندارم…اما چقدر شادروان عزت الله مهرآوران رو دوست داشتم…و چقدر دو برادر، یونس غزالی و عباس غزالی تو این سریال خوب بودن! و چرا دیگه جایی نبودن! چقدر این دوتا برادر فرز و چابک و سریع بودن! دیوانه بودن، پراحساس بودن…و چه قدر دلم برای امیرمحمدگلکار، طفل دیوانهی مادربزرگه می سوخت…🥲
یادم میفتاد دبیرستان، دوستی داشتم به اسم شیرین. قدبلند بود و آروم. چشمهای عسلی روشن داشت. ما صبح ها با چندتا از بچه ها پیاده میرفتیم مدرسه! پسر یکی از دوستهای خانوادگی ما هم، همون ساعت با دوستانش پیاده میرفتن مدرسه! اکثر روزها اکیپ روبرو میشدیم و یه سلام علیکی رد و بدل میشد…گاهی پسرک خیلی ریز از من آمار شیرین رو میگرفت! ولی خب تا جایی که من در جریان بودم، شایدم نبودم! شیرین انگار «خانم شیرین»ی بود که وقعی به این علاقه نمینهاد…🥲
کتابی که شروع کردم « جزء از کل» بود. یک رمان ۶۵۶ صفحه ای با ترجمه پیمان خاکسار( که گویا با سانسور نیز همراه بوده)…کتاب رو دوست داشتم، گرچه شاید نباید فصل آخری میداشت. کتابی بود که روابط میان اعضای خانوادهای نه چندان نرمال را همراه با فلسفه زندگی، مرگ، اجتماع، عشق، طمع، اندیشه، شانس و بدشانسی را با چاشنی طنز، روایت می کند! و خب، در کنار بداقبالی و غصه های فراوان داستان، به من با این کتاب خوش گذشت! و کلی نکات ظریف برای من داشت! از همین کتاب: «بیرون زدم زیر گریه. عجب وضعیتی! حالا مجبور بودم پولدار و موفق شوم تا دخترک از بههم زدن با من پشیمان شود. این هم یک کار دیگر در این زندگی کوتاه و پر مشغولیت. خدایا! روی هم تلنبار می شوند!» و جمله ای که از این کتاب فراموش نخواهم کرد« گاهی فکر میکنم حیوان انسان برای زنده ماندن غذا و آب احتیاج ندارد؛ غیبت کردن جواب همهی نیازهایش را میدهد!»😬
*کتاب « جزء از کل» نوشته استیو تولتز، ترجمه پیمان خاکسار