زاموفیلیای عزیز، اخماتو وا کن!

زاموفیلیای عزیز من، چند وقتی ست حال و هوای سابق را ندارد! اوایل به حساب زمستان گذاشتم. گفتم دلش نمی‌خواهد شاخ و برگ جدید بدهد. حق هم دارد! در زمستان آلوده و بی برف، مگه حالی به آدم می مونه؟! نه والا! امیدم به بهار بود. با خودم می‌گفتم حالا ببین. بهار که بیاید، هر هفته فرت و فرت شاخ و برگ جدید باز خواهد کرد…اما امید واهی بود!
بعد از تعطیلات نوروز که گلدان رو تحویل گرفتم، یکی از شاخه ها، زرد شده بود…این گلدان، اولین گلی ست که برای پرورش در منزل، به من هدیه داده شده، و محبوبترین گلدانم! همچو بچه‌ی نورچشمی زرنگ و قشنگ خانواده بین پنج شش خواهر برادر! خلاصه دلم به درد آمد !

امروز سرراه چشمم به گلفروشی افتاد و رفتم داخل. سوال کردم خاک گلدون دارین؟ گفت نه! واسه چی میخوای؟ گفتم حس میکنم باید خاک زاموفیلیامو عوض کنم!

اقای گلفروش که داشت لقمه نون و پنیر می‌خورد، پرسید مطمئنی مشکل از خاکه؟ گفتم نه! ولی خب خاکش هم کم شده! شاید بی قوت شده! شاید اصلا باید گلدونش رو کمی بزرگتر کنم…! گفت ها…همین دیگه، ورمی‌دارین هی آب میدین، هر کودی دستتون میاد می دین، گل که خراب میشه، تقصیر خاک و گلدون میندازین!😐 چیزی نگفتم! گفت اصلا به من بگو چندروز یکبار آب میدی؟

این از اون دسته سوالهای پرخطری بود که من هر جوابی می دادم، مورد نظر اقای گلفروش نبود! اگر می‌گفتم هفته ای یکبار، میگفت همون دیگه! باید دوهفته یکبار آب بدی! اگر می گفتم ده روز یکبار، میگفت همینه دیگه! باید هشت روز یکبار آب بدی! گفتم چندروز یکبار نیست، من نگاه می‌کنم به خشکی خاک، و بر اساس نیاز گیاه آب میدم…

در حالیکه اون لقمه نون و پنیر همچنان گوشه ی لپش بود، گفت بیین اشتباه شما همینجاست! شما عوض اینکار ها! باید خاک گلدون رو ببینی، متوجه بشی که تا چه حد خشک شده، بعد آب بدی، و بعد آب دادن، آب زیرگلدونی رو خالی کنی! آمدم توضیح بدهم که خب منم همینو گفتم، که دیدم جای بحث با اقای گلفروش نیست و گفتم بله، شما درست می‌ فرمایید… در ادامه افزود من شغل پدریم گلفروشی ست، قدیم گلخونه داشتیم، و با گیاهان ریشه دار سر و کار داشتیم. حالا دیگه با گلها و شاخه ها مشغولیم! و ناگهان سوال کرد: مجددا می پرسم! حالا به نظرت چرا زاموفیلیات بی حال شده؟ گفتم راستش تعطیلات عید، گلدونهام رو به کسی سپرده بودم و جاشون عوض شده بود. گفت همین دیگه! انقدر آب دادن که خراب شده! گفتم نه اتفاقا همه گلدونهام سرحال و حتی در حال جوانه های جدید زدن هستن، الا همین یکی! گفت خب فکر می‌کنی چی شده؟ آهسته گفتم، فکر کنم زاموفیلیام غریبی کرده…

گل از گل اقای گلفروش شکفت! لقمه نان و پنیر را فرو خورد و گفت آفرین! ببین اون زمونها که ما گلخونه داشتیم، رادیو یکی دوتا کانال داشت که موسیقی پخش می‌کرد…انقدر گلهای ما سرحال بودن، من بعدها متوجه شدم به خاطر اثر موسیقی بوده…الان زاموفیلیا، اون توجه و انرژی رو چند روزی از شما نگرفته …برو بهش برس، انشالله خوب میشه…!

هیچی دیگه، نصف شب کمی خاکش رو بیشتر کردم، ساقه های کمی شل شده رو با طناب جمع کردم، پنجره باز کردم تا بوی بهار و نور مهتاب رو حس کنه…و امیدوارم آشتی کنه!

بار الها! این حد از نیاز به قربون صدقه برای گیاه آپارتمانی کمی زیاد نیست؟! ما خود دل شدگانیم!

روز جهانی شُلِه!

نوروز امسال که مصادف بود با ماه مبارک رمضان، توفیقی نصیب بنده شد تا هرچی قیمه بود‌، بریزم رو زولبیاها! یک روز عصر، پدر همسر و باجناق عزیز، در اقدامی تصادفی و شایع! هردو قابلمه حلیم بدست وارد منزل شدند…

داستان از اونجا شروع شد که به علت نذر شله زردِ شبهای قدرِمادرِ گرامی همسر، ما مشغول پاشیدن دارچین روی ظروف شله زرد بودیم و من همزمان، از یکی از ظرفهای تزیین نشده، قاشق قاشق شله زرد نیمه داغ در دهان میذاشتم و از عطر گلاب و زعفران و هل مست می‌شدم همی…!

کمی بعد در راه آشپزخونه بودم که ناگهان ظرف حلیم روی میزناهارخوری به چشمم خورد! و مسیر زندگی من عوض شد! یک کاسه پیدا کردم و مشغول انتقال حلیم نیمه داغ از قابلمه به کاسه شدم!

یادش به خیر، یک زمانی حلیم با نمک می خوردم، بعدها طرفدار حلیم با شکر، حلیم با عسل، حلیم با مربای هویج شدم حتی! این وسط یه قیمه ای هم ممکنه قاطی حلیم با شکر بشه که موردی نداره! مشهد، با هر غذایی میشه قیمه خورد! مثل تبریز که از هر میوه و پوست میوه‌ای، میشه مربا درست کرد!

خلاصه داشتم حلیم به رگ می‌زدم که زنگ در به صدا در اومد و یکی از دوستان همیشگی، یک ظرف بزرگ شله‌ِی مشهدی با قیمه و گوشت مبسوط آورد! و حالا من مونده بودم و شله زرد داغ، حلیم نیمه داغ با شکر، و شله‌ی مشهدی خوش فلفلی که قیمه ها بر روی آن می درخشید! یک بشقاب گود برداشتم و این‌بار، مشغول انتقال شله به بشقاب شدم و در حرکتی خودجوش، کمی هم شکر به شله اضافه کردم! و شروع کردم به خوردن…

اگه منتظر هستید که بگم چشمتون روز بد نبینه و بعدش چه ها بر من گذشت، سخت در اشتباهید! من در جهان خودم، یک «روزجهانی شله» برگزار کردم، و لذت خوردن همزمان انواع شله ها رو بردم! و سپس در حالیکه توان نفس کشیدن اضافه نداشتم خودمو به رختخواب رسوندم و خوابیدم! فردا صبح که برای اقوام مشهدی خاطرات شله خوری رو تعریف می کردم، گفتند این طور پیش بری، باعث تهاجم فرهنگی به آیین شله خوری مشهدی ها می شوی!

*منظور نویسنده از باجناق در این متن، شوهرِ خواهر شوهر می‌باشد!