راهنمای مردن با گیاهان دارویی

داستان دختری نابینا که با مادرش، در کار خشک کردن، ترکیب و آماده سازی گیاهان دارویی در منزل برای فروش در بازار است. کتاب روایت لایه های ذهنی دخترک هست، از سالها ماندن در خانه و ندیدن و کتاب هایی که مادرش برایش می خوانده…و تغییراتی که پس از یکبار خروج از خانه در زندگی‌شان رخ می دهد…

به نظر من خیلی کش دار نوشته شده بود…جاهایی از کتاب فیزیولوژی و آناتومی و کالبدشکافی بدن انسان بود، گوشه هایی از کتاب تصویر برخی گیاهان و گلها و خواص شان نقش بسته بود… گمانم کارگردان بودن عطیه عطارزاده در تعدد چاپ کتاب بی تاثیر نباشد، والا این حجم از استقبال برای این کتاب به نظر من که منطقی نیست!

از این کتاب: او می گوید هر انسان دور خودش جهانی دارد؛ جهانی که رنگ، بو و حتی کلمات خاص خودش را دارد و هر فرد آن را با خودش این طرف و آن طرف می برد. هنگامی که آدم ها از کنار یکدیگر عبور می کنند یا به هم فکر می کنند و یا با یکدیگر حرف می زنند، این جهان ها در هم فرو می روند و مشترکاتی پیدا می شوند. دلیل تفاوت جملات و افکار آدم ها، تفاوت همین جهان هاست. من اما فکر می کنم همه‌ی ما در جهان مشترکی زندگی می کنیم و هر کدام‌مان بر حسب قدرت درونی مان صورتی از همین جهان واحد را درک می کنیم.

*کتاب« راهنمای مردن با گیاهان دارویی»، نوشته عطیه عطارزاده، نشر چشمه

امان از دلتنگی

همه چی از پماد تتراسایکلین شروع شد! از چهارشنبه، دوباره دلتنگی برای بابا شروع شد، تا جمعه شب داخل کشوی پاتختی بابا، یک پماد تتراسایکلین نو دیدم. فهمیدم بابا خودش خریده ولی عمرش به دنیا نبود تا استفاده کند. حالا پماد تتراسایکلین چیزی نیست که حسرت استفاده‌ش بر دل متوفی یا بازماندگان بماند، اما یادم افتاد بابا عجیب به این دارو اعتقاد داشت. کافی بود هرجایی از پوست متورم بشود یا جوش بزند، بابا میگفت کمی تتراسایکلین بزن، فردا خوب میشه! و خب انصافا داروی باکمالاتی هم هست…خلاصه، شب که رسیدیم خانه، سیل اشکها بر گونه روان شد…برای ریحان نوشتم، می دونی ایندفعه چی شد؟ دلم واسه بابا تنگ شده…تو کشو پماد تتراسایکلین دیدم…ریحان استیکر گریه فرستاد، شروع کرد دلداری، از اینکه چطور اشیا معمولی قادر به منقلب کردن حال آدمی هستند، نوشتیم و من اشک می ریختم…بین حرفهاش نوشت ولی واقعا تتراسایکلین پماد خوبیه ها، این فامیل ما دامپزشک هست، هرکسی مشکل پوستی داشته باشه، میگه تتراسایکلین بزنین، منم به گوسفندام زدم خوب شدن!🫠🥲🤣 روز بعد به تلی نوشتم اگر بدونی دیشب چه حالی بر من گذشت، چقدر گریه کردم…تلی نوشت کاش کنارت بودم دلداری می دادم…واقعا سخته از راه دور ادم نمی تونه بغل کنه نمی دونه چی بگه…یهو عکس گلدون فرستاد، نوشت بلال کاشتیم! من وسط گریه پرسیدم واقعا بلال میده؟تو خونه؟! تلی گفت والا نمی دونم، اگر محصول به عمل اومد که پف فیل درست می کنم عکسشو می فرستم…خلاصه صحبت کلا رفت سمت کاکل ذرت🫠🥲🤣 امروز با مامان رفتیم سرخاک، تا سنگ قبر بابا رو دیدم شروع کردم به گریه…کمی اون طرف تر هم تشییع جنازه بود، سر و صدا زیاد بود، بدون خجالت هق هق می کردم…چهار پنج تا قبر بالاتر، یه خانم جوون داشت آب می ریخت رو قبر، و گریه می کرد…بعد چند دقیقه حس کردم تا صدای من میاد پایین، اون شروع می کنه بلند گریه کردن…تا اون ناله هاش قطع می شد، ناخوداگاه صدای من می رفت بالا! خلاصه اصلا نمی ذاشتیم انرژی مجلس بیفته پایین🥲🫠🤦🏻‍♀️ وسط گریه یهو به مامان گفتم وای مامان، ببین بالا سر اون قبر، گل نازها چه رنگ برنگ باز شدن…چرا گلدون گل ناز من گل نمیده! مامان که داشت آروم گریه می کرد گفت چون زیاد جلوی آفتاب نیست…گذاشتی این طرف تو سایه! دوباره زدم زیر گریه…😐🥲‌ بابت داشتن این حجم از احساسات متناقض و این دو دوست همیشه پایه به خود می بالم!