در ستایش دیزاین!

به رفیق دندونپزشکم پیام دادم که سه چهار روزه دندونم داره ریپ می زنه، کی بیام ویزیت؟ نوشت همین حالا اگه می تونی بیا. پرسیدم اخه مریض نداری الان؟ جواب داد یه کم پیش مریض زنگ زد گفت درسته دیروز واسه وقت روکش دندونم هماهنگ کرده بودیما! ولی یادم افتاد من وقت دیزاین ناخن دارم، نمی تونم بیام! گفتن خب فردا بیا، گفته اخه پس فردا هم تولدمه، بمونه یه وقت دیگه! الحمدالله همه کیم کارداشیان در تدارک رفتن از این گالا به اون گالا!! عکس نوشت: منم که تو فکر پاییزم، بزودی ببین نارگیا رو…ببین نارنجیا رو…

عبور از دیوارها

مارینا آبراموویچ را از زمانی که ویدئو معروف اجرایش در موزه هنر مدرن در فضای مجازی پخش شد، شناختم. بعد از آن چند اجرای دیگر هم از او دیدم، تا اینکه شروع کردم به خواندن کتاب زندگینامه و خاطراتش. از ترجمه کتاب کمی نگران بودم، من قبلا کتابی با ترجمه ترانه علیدوستی خوانده بودم که واقعا سخت و نامفهوم بود. اما این کتاب با ترجمه روان سحر دولتشاهی برایم شیرین بود. مارینا متولد یوگسلاوی بعد از دوران جنگ بود از پدر و مادری با خصوصیات غریب. سخت گیریهای عجیب مادر در کودکی تا جوانی و حتی پس از ازدواج مارینا ادامه یافت. البته او هم کم نیاورد و مدام طغیان کرد…و در راه هنر اجرا، پیشرفت کرد. سفرهای پیاپی، زندگی در شهرهای مختلف، عشق های عجیب، مرارت کشیدن و روزه های جسمی و روحی مداوم تا تمرین های ناسا، از هم زیستی با بدوی های استرالیا گرفته تا در دل آمازون و معادن برزیل رفتن…مدام در پی کشف و شهود، بی پولی و ثروت، دلبستگی ها و دلشکستگی های تلخ و زیبا، روحی خلاق و جسور در این زن بوجود آورد. برای من توصیف بی پرده عمیق ترین احساساتش، از شادی و ضعف و حسادت و شهوت و عشق و نفرت و خشم قابل ستایش بود…در نهایت مارینا از شوق و عشق سرشار به زندگی و تداوم آن در هر حال می گوید…

پ.ن: ویدئو معروف مربوط هست به اجرای « هنرمند حاضر است». در طی سه ماه ادمها برای اینکه روبروی مارینا در سکوت بنشینند صف می کشیدند، بی هیچ حرفی، انرژی زیادی بین انها رد و بدل می شده است…داستانهای زیادی از خاطرات آن آدمها هست. اولای مردی که در گذشته دوازده سال با مارینا زندگی و سفر و کار کرده، بعد از سالها اتمام رابطه (با پیاده روی و بهم رسیدن روی دیوار چین!)، بی خبر می آید و روبروی مارینا می نشیند. تنها باری که مارینا قوانین ساعت ها بی حرکتی اجرا را زیر پا می گذارد و دستهای اولای را می گیرد. گویا دوازده سال خاطرات عشق و نفرت در چند لحظه زنده می شود…به گمانم در نهایت عشق، هرچند قدیمی، همیشه گوشه ای در آسمان قلب هر آدمی سوسو می زند…

پ.ن: کتاب عبور از دیوارها، مارینا ابراموویچ، ترجمه سحر دولتشاهی

چرا مرگ مغزی ها رو می ریزید تو زخم کاری ها؟!

من تا امروز نگران تعداد سیگارهایی که جواد عزتی در سریال زخم کاری می کشید بودم تا اینکه داستان رسید به مرگ مغزی! و کلی متعجب شدم! چرا به یک پدر تنها در بیمارستان شهر غریب، درست همان لحظه ای که پزشک، مرگ مغزی دخترکش را اعلام می کند، بلافاصله خانمی جوان هم فرم بدست می گوید اگر میخوایین اعضا بدن رو اهدا کنید، زودتر تصمیم بگیرید😐😐😳 بنا بر اقتضای شغلی همسرم، از سال ۱۳۸۳، با مقوله مرگ مغزی و پیوند اعضا، رابطه نزدیکی داشته ام، و بارها شاهد چگونگی اعلام این خبر و نحوه رضایت گرفتن در شهرهای مشهد و شیراز و تبریز بودم. حتی بارها کتک خوردن و دعواهایی که اعضای خانواده مرگ مغزی با کووردینتورها داشته اند را شنیدم و دیدم. طی سالها این روند بسیار اصولی تر و جاافتاده تر شده است، و با فرهنگ اهدای عضو روز به روز بهتر و حرفه ای تر برخورد شده است. نمی دانم چرا دست اندرکاران سریال زخم کاری، ناگهان در قسمت اخیر چنان دستپاچه و سریع با سیستم حلیمه در برابر سودابه، همه را از دم تیغ گذراندند که خب سلیقه شخصی ست و به جای خود محترم! اما گمانم این چپاندن مرگ مغزی و نشان دادن آن نحو رضایت گرفتن برای اهدا عضو، به جای فرهنگ سازی، کمی هم اثر معکوس در مردم و بینندگان می تواند به جای بگذارد… به طور مثال کتابی قطور در کتابخانه منزل داریم به نام ۸۵ تکنیک شیوه های اصولی و نوین رویارویی با خانواده های افراد مرگ مغزی تالیف دکتر امید قبادی و دکتر کتایون نجفی زاده ، که گمانم دست اندرکاران سریال تکنیک هشتاد و ششم را برگزیدند و من هم اگر جای جوادعزتی نازنین بودم بیمارستان را روی سرم می گذاشتم.🤦🏻‍♀️

یازده و یازده دقیقه!

در حالیکه جماعت روی اعداد رند ساعت تاکید می کنند و مدام از حال هوای چهارتا صفر و چهارتا یک پشت سر هم دیدن یاد می کنن، من به چشم خویشتن بارها دیدم که اعداد و ساعت های غیر رند چقدر سرنوشت آدمها رو عوض کرده… مثالش همین هفت و بیست دقیقه! این عدد اصولا آدمو بیشتر یاد کارت زدن ساعت اداری میندازه! یا زل زدن به ساعت برای تعویض شیفت شب! یا حداکثر خریدن نون بربری بعد از پیاده روی صبحگاهی با کفش سفید تن تاک! اما نشون به همین بربری؛ سالها قبل، من تو کلینیکی مشغول به کار بودم که دوتا از منشی های درمانگاه با هم نسبت نزدیکی داشتند! خواهر شوهر و زن داداش بودن و در یک خونه حیاط دار بزرگ هم در کنار هم با دعوا و بغض به خوبی زندگی می کردند! خواهر شوهر دختر مجرد و آرومی بود، برعکس زن برادر که از صبح که شیفت رو تحویل می گرفت با هیجان شدید وقایع روز قبل رو تعریف می کرد، گاهی می خندید، گاهی حرص می خورد و در نهایت میگفت اه! دیگه می خواستم جمع کنم برم خونه بابام که گفتم لعنت بر شیطون! تا اینکه شبی شیفت بودم و دیدم خواهر شوهر زنگ زد به یکی از بچه ها و گفت اگه میشه فردا صبح ساعت هفت و بیست دقیقه بیا شیفت، من یه کم زودتر برم. صبح سرد زمستانی بود و ساعت هفت و بیست دقیقه صبح، دخترک با آرامش دفتر و دخل و دستک را تحویل همکارش داد و رفت. حدود ظهر بود زن برادرش زنگ زده بود درمانگاه که آیا این فامیل ما هنوز اونجاست؟! بچه ها گفته بودن نه! و تا عصر چندبار این تلفن ها ادامه داشته و خبرها مبنی بر اینکه حتما با اون پسره فرار کرده و ای وای و واویلا…مجددا شب شیفت بودم و بحث غیب شدن دخترک و جوی خونی که قرار بود راه بیفته بود که دختر از در وارد شد! صبح با مقنعه و پالتوی مشکی رفته بود و حالا برگشته بود با روسری ساتن سفید با گلهای صورتی و برگهای سبز، رژ صورتی صدفی و پالتو شتری رنگ با خز سیاه روی یقه انگلیسی، پوتین های پاشنه بلند قهوه ای، و کیف سیاه با بندهای کوتاه از آرنج آویزون! خوشحال سلام کرد، همگی سلام دادیم و گفتیم خوبی؟ سلامتی تو؟ خانواده دنبالت می گردن…لبخندی زد و گفت اخه با دوست پسرم فرار کرده بودیم! ولی الان به مادرم زنگ می زنم میگم انقدر بلاتکلیفم گذاشتین، خودم تکلیف خودمو روشن کردم! در حالیکه صدای بوق تلفن میومد، صداشو آروم کرد و گفت: اه، فقط می دونی از چی دلخورم؟! گفتم از چی؟ گفت وقت نشد بریم پاساژ شیخ صفی، لباس زیر بخرم! حالا بازم قفلی بزنید رو یازده و یازده دقیقه!!