یازده و یازده دقیقه!
در حالیکه جماعت روی اعداد رند ساعت تاکید می کنند و مدام از حال هوای چهارتا صفر و چهارتا یک پشت سر هم دیدن یاد می کنن، من به چشم خویشتن بارها دیدم که اعداد و ساعت های غیر رند چقدر سرنوشت آدمها رو عوض کرده…
مثالش همین هفت و بیست دقیقه! این عدد اصولا آدمو بیشتر یاد کارت زدن ساعت اداری میندازه! یا زل زدن به ساعت برای تعویض شیفت شب! یا حداکثر خریدن نون بربری بعد از پیاده روی صبحگاهی با کفش سفید تن تاک!
اما نشون به همین بربری؛ سالها قبل، من تو کلینیکی مشغول به کار بودم که دوتا از منشی های درمانگاه با هم نسبت نزدیکی داشتند! خواهر شوهر و زن داداش بودن و در یک خونه حیاط دار بزرگ هم در کنار هم با دعوا و بغض به خوبی زندگی می کردند! خواهر شوهر دختر مجرد و آرومی بود، برعکس زن برادر که از صبح که شیفت رو تحویل می گرفت با هیجان شدید وقایع روز قبل رو تعریف می کرد، گاهی می خندید، گاهی حرص می خورد و در نهایت میگفت اه! دیگه می خواستم جمع کنم برم خونه بابام که گفتم لعنت بر شیطون!
تا اینکه شبی شیفت بودم و دیدم خواهر شوهر زنگ زد به یکی از بچه ها و گفت اگه میشه فردا صبح ساعت هفت و بیست دقیقه بیا شیفت، من یه کم زودتر برم. صبح سرد زمستانی بود و ساعت هفت و بیست دقیقه صبح، دخترک با آرامش دفتر و دخل و دستک را تحویل همکارش داد و رفت. حدود ظهر بود زن برادرش زنگ زده بود درمانگاه که آیا این فامیل ما هنوز اونجاست؟! بچه ها گفته بودن نه! و تا عصر چندبار این تلفن ها ادامه داشته و خبرها مبنی بر اینکه حتما با اون پسره فرار کرده و ای وای و واویلا…مجددا شب شیفت بودم و بحث غیب شدن دخترک و جوی خونی که قرار بود راه بیفته بود که دختر از در وارد شد! صبح با مقنعه و پالتوی مشکی رفته بود و حالا برگشته بود با روسری ساتن سفید با گلهای صورتی و برگهای سبز، رژ صورتی صدفی و پالتو شتری رنگ با خز سیاه روی یقه انگلیسی، پوتین های پاشنه بلند قهوه ای، و کیف سیاه با بندهای کوتاه از آرنج آویزون!
خوشحال سلام کرد، همگی سلام دادیم و گفتیم خوبی؟ سلامتی تو؟ خانواده دنبالت می گردن…لبخندی زد و گفت اخه با دوست پسرم فرار کرده بودیم! ولی الان به مادرم زنگ می زنم میگم انقدر بلاتکلیفم گذاشتین، خودم تکلیف خودمو روشن کردم!
در حالیکه صدای بوق تلفن میومد، صداشو آروم کرد و گفت: اه، فقط می دونی از چی دلخورم؟! گفتم از چی؟ گفت وقت نشد بریم پاساژ شیخ صفی، لباس زیر بخرم!
حالا بازم قفلی بزنید رو یازده و یازده دقیقه!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 13:54 توسط
|