پرنده کوچک خوشبختی!

نصف شبی یادم افتاده بود که اولین بار که از طرف مدرسه ابتدایی ما رو بردن سینما، برای دیدن فیلم « پرنده کوچک خوشبختی بود»! خب چرا باید یه اتوبوس بچه ی هفت هشت ساله جهت گذراندن اوقات خوش، می رفتیم همچین فیلمی می دیدیم. من تا مدتها اون صحنه ی استخر و شب تاریک و چهره پریشان هما روستا و اندوه اون دختر بچه جلوی چشمم بود. دوستم فرانه می گه، خب چاره نبود، اون زمان تولیدات سینمایی فرهنگی زیادی برای کودک و نوجوان وجود نداشت. خب منم فکر می کنم، حالا چی می شد اون دوساعت رو می گفتن تو حیاط بالا بلندی بازی کنید، یا آنیسا آنیسا چینگیلی آنیسا، هی! اصلا خود اون « هی » آخرش اندازه دوتا خرس طلایی برلین، کیف داشت! یا می گفتن اقا یه روز بمونید تو خونه نیایید مدرسه! والا در عرض دوازده سال دیپلم، فقط چند روز آبله مرغان گرفتم تونستم دمی در خانه بیاسایم! چرا البته! یه بار هم شونزده متر برف اومد و تنها شیفت صبح تعطیل شد! و مامان منو کشید کنار شوفاژ و تخته نرد رو گذاشت وسط، و دستم بگرفت و به من تخته بازی کردن آموخت…حتی یه بار تو سفر به مامان گفتم منم دلم می خواد مثل شما بشکن صدا دار بزنم. تا نزدیکی های میانه من فقط داشتم یاد می گرفتم این چهار تا انگشت دست چپم رو به صورت اریب بذارم رو چهارتا انگشت دست راست، بعد دوتا انگشت شست ها رو قفلی بزنم رو باقی انگشتان! بعد انگشت اشاره سمت چپ رو طوری رو انگشت اشاره سمت راست بلغزونم که صداش سقف ماشین رو بلرزونه!! منم کودک بودم و جویای نام، تا زنجان صدای حباب دهن ماهی درمیومد، نزدیکای تاکستان، داشت صدای فندق شکستن می داد، دم قزوین بشکن بشکن شد و کرج رو که رد کردیم گفتم دختر… دیگه وقتشه واسه استاد شماعی زاده رزومه هه رو بفرستیا … که لامصبا ورداشتن ما رو بردن دیدن فیلم پرنده کوچک خوشبختی، تازه بعدش خواستن فضا تلطیف بشه، بردن تماشای شهر موشها، اون اسشمو نبر میومد، صدای جیغ ما بچه ها عرش آسمان سینما فرهنگیان را به لرزه در می آورد و بدین صورت بود که استعدادها همه پرپر شد!

ماهی سیاه کوچولو

هروقت اسم ماهی سیاه کوچولو رو می شنوم، یاد ماجرایی میفتم که حدود هفده هجده سال قبل شنیدم. هیچ وقت یادم نموند کی برام تعریف کرد که مهریه ی یکی از دانشجوهای پزشکی یک جلد کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی بود. راستش حتی اون زوج رو نمی شناسم، اما گمونم اگه اسمشون تو ذهنم درست باقی مونده باشه، همون سالهای اول از هم جدا شدن…اما من هربار چشمم به این کتاب میفته، این ماجرا یادم میاد… از همین کتاب« ماهی سیاه کوچولو گفت نه مادر، من از این گردش ها خسته شده ام. می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن ست فکر کنی که یک کسی این حرف ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام، مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگی شان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؛ یا این که طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟…»

پ.ن: ماهی سیاه کوچولو، نوشته صمد بهرنگی،

شما که غریبه نیستید

از خواندنش لذت بردم، غم داشت، خنده داشت، شعر و قصه داشت. باغ و آب و انجیر و هلو و برف داشت. ننه بابا داشت، عمو و بچه های محل و مدیر و ناظم و فراش و همکلاسی داشت. انشا و روزنامه دیواری و نمایش داشت. داستان زندگی هوشو خیلی خوب بود…هوشو همان اقای هوشنگ مرادی کرمانی خودمان…همان که جای جای کتاب، قصه های مجید و بی بی را یادم آورد…این کتاب عجیب حس کتاب« آنجا که خانه م نیست» نوشته ی رضا رهگذر را برایم زنده کرد. بچه که بودم چندین و چند بار خوانده بودمش…بعدها با صدای رضا رهگذر که گوینده ی قصه ی ظهر جمعه بود، در ذهنم تداعی می شد… از همین کتاب: « اگر بمونم، تو بانک می پوسم عمو. وام می گیرم قالی می خرم، یخچال می خرم، وام می گیرم زن می گیرم، بعد بچه دار می شم. وام می گیرم موتور می خرم، ماشین می خرم. وام می گیرم خونه می خرم. شب و روز کارم میشه وام گرفتن و قسط دادن. هرروز زن و بچه هام چیز تازه ای می خوان. فکر و ذکرم میشه حقوق آخر برج. فرصت نمی کنم چیزی بخونم، چیزی بنویسم. بازنشسته میشم، نوه هام می ریزن دورم. می رم زیارت، حاج آقا می شم، رییس شعبه می شم. پولم زیاد می شه تو سیرچ تکه ای باغ می خرم، یادم میره برای چی به دنیا آمدم. کم کم پیر می شم، مریض می شم می میرم. روی کاغذی می نویسن بزرگ خاندان از دنیا رفت، فاتحه! …این راه من نیست. تازه اگر جوون مرگ نشدم. ناکام نشدم. نه عمو، من اهل این چیزها نیستم. وقتم تلف میشه. 

پ.ن: کتاب « شما که غریبه نیستید»، نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی.