هروقت اسم ماهی سیاه کوچولو رو می شنوم، یاد ماجرایی میفتم که حدود هفده هجده سال قبل شنیدم. هیچ وقت یادم نموند کی برام تعریف کرد که مهریه ی یکی از دانشجوهای پزشکی یک جلد کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی بود. راستش حتی اون زوج رو نمی شناسم، اما گمونم اگه اسمشون تو ذهنم درست باقی مونده باشه، همون سالهای اول از هم جدا شدن…اما من هربار چشمم به این کتاب میفته، این ماجرا یادم میاد… از همین کتاب« ماهی سیاه کوچولو گفت نه مادر، من از این گردش ها خسته شده ام. می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن ست فکر کنی که یک کسی این حرف ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام، مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگی شان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؛ یا این که طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟…»

پ.ن: ماهی سیاه کوچولو، نوشته صمد بهرنگی،