از شبهایی که گذشت…

یادم نمیاد روز چندم بود که فهمیدم با این روال نمی تونم به سر ببرم…ساعتها پای اخبار، یا زیرنویس می‌خوندم، یا گوش می دادم، یا مطلب بالا پایین می کردم. تخمه افتابگردان می‌خوردم، یک گل، ده گل، صدها گل…هروقت از تخمه شکستن خسته می شدم، عناب می خوردم و مطلب می خوندم…قوت غالب عجیبی بود! روی همه اینها، یکی دو بطری آب گازدار سر می کشیدم، بشوره ببره هرآنچه از شوری و سیاهی و ترشی ملس تو دهانم ماسیده بود…

یک روز یادم افتاد، آن وقتها که بابام ناگهان از دنیا رفت، رو آوردم به پلت فرم های تلویزیون و اینترنت، و هرآنچه پخش می شد تماشا می کردم…چقدر اون ساعتها همه چی یادم می‌رفت، با عشق از بیرون و سرکار برمی‌گشتم، چون ادامه سریال ها، یا برنامه و مسابقه ها رو باید می دیدم…خیلی کمک کرد، خیلی، خیلی…

این بار رفتم سراغ سریال «هزاردستان»…از بچگی تا به حال ندیده بودم، ولی یادم هست عاشق تیتراژ آغازین سریال بودم، وقتی صدای تراشیدن قلم خوشنویسی با تیغ میامد، صدای چکه ‌ی قطره های خون…شروع به تماشا کردم و تازه فهمیدم که در بچگی قطعا چیزی از دیالوگها و داستان سریال سردرنیاورده م…گاهی عقب میزدم تا دوباره شعر و مثل و کنایه رو بشنوم…و چه بازی های درخشانی دیدم.داوود رشیدی، مفتش شش انگشتی، چقدر شیک پوش، چقدر خوش بیان و خوش استایل به قول امروزی ها…محمدعلی کشاورز در نقش شعبان بی‌مخ مخصوصا در صحنه هایی که در خرابه ها، استخوان می جوشاند و در آب آن نان خیس میکرد و دور برش پر از سگ بود، می درخشید…علی نصیریان با اون قیافه سرد و لهجه ترکی، جمشید مشایخی و عزت الله انتظامی با آن شکم بزرگ و تک سرفه ها…چه دکوری، چه شهرکی…یادم عروسی شیرین افتادم که در گراند هتل برگزار شد و سالها قبل شبی اونجا دعوت بودیم… سریال تمام شد و سرچ می کردم، راجع به داستان، راجع به علی حاتمی، داستانهای مربوط به ساخت، راجع به هزاردستان، از تاریخ ان سالها می خوندم…

بعد از هزاردستان، نشستم به تماشای سریال «شب دهم»…با اینکه تم مذهبی داشت، ولی تئاتر دلنشینی داشت…صحنه های روضه خوانی های عاشورا، مصادف شد با روزهایی که عکسهای دی ماه پخش شد…شمشیرها بالا می رفت، کتایون ریاحی ضجه می زد و من زار می زدم…

بعد از شب دهم، دوباره سریال «پریدخت» رو بعد از چندسال تماشا کردم…این بار اصلا به دلم ننشست. لیلا حاتمی از این بیحال تر ندیده بودم…حتی ورود شاهرخ استخری و حضور علی مصفا هم کمکی به دوباره دوست داشتن سریال نکرد…زمانش گذشته بود.

سریال« در چشم باد» رو شروع کردم…چه سریالی…عالی. داستان از زمان میرزاکوچک خان جنگلی شروع می شد تا سالها بعد از انقلاب ۵۷، و در این میان پارسا پیروز فر از کودکی با ما در جنگلهای گیلان بود تا یک خلبان بازنشسته در امریکا شد…عاشق قسمتهای کودکی بودم، پر بود از زبان تاجیکی، موسیقی های گیلان و تاجیکستان…مسعود جعفری جوزانی، تقریبا در هر قسمت سریال، ترانه و رسم و آیین های گذشته ایرانی و محلی رو به تصویر می کشید، صحنه های طبیعت زیبایی داشت، چه طنازی هایی از تهران زمان پهلوی نشان ما داد…و در بطن سریال، مدام به وقایع تاریخی اشاره می کرد…در چشم باد بسیار طولانی اما دلچسب بود، انبوهی از هنرپیشه ها و جوانی ها و گذشته ها…عالی بود.

اخبار ناگوار تر می شد، شاید هرلحظه التهاب شروع جنگ بود…تحمل سریال تاریخی نداشتم! « بزنگاه» رضا عطاران رو شروع کردم! چقدر خوب بود، ارومم می کرد، هنوز به نظر من تاریخش نگذشته بود…عطاران، مرجانه گلچین، علی صادقی، نیکخواه، حمید لولایی…خیلی تیم خوبی بودند…

بعد از بزنگاه «کیف انگلیسی» دیدم! علی مصفای جوان، که حتی در واقعیت هم عاشق لیلا حاتمی دلفریب سریال بود…چقدر من سیروس گرجستانی رو دوست داشتم، همیشه…واقعا حیف شد زود رفت…در سریال کیف انگلیسی بازی عالی داشت…یادم رفت! همزمان با کیف انگلیسی و پی گیری اخبار، دوباره peaky blinders تماشا می کردیم…! اینترنت قطع بود و سرچ ها محدود به جستجوگر ذره بین!

آخرین سریال تاریخی که تماشا کردم، سریال « امام علی» بود…انگار نه انگار ان سالها دیده بودم! و عاشق چندنقش شدم…محمدرضا شریفی نیا، به قدری زیبا و فریبنده نقش «ولید» را بازی می کرد…اصلا آن چشمها، ان فرم هیکل و خنده ها، ساخته شده برای همچین نقشهایی…طبیعتا ویشکا اسایش در نقش قطام و سیروس گرجستانی ابوقطام را خیلی دوست داشتم…شهره لرستانی چه جوان، چه چشمهایی، چه دیالوگهایی…مروان، چقدر اصغر همت بازی خوبی داشت…و حسن فتحی دیوانه وار زیبا بازی می‌کرد…جوری که عاشق عمروعاص شده بودم! اگر به من نمی خندید، تعریف کنم که شبی خواب طلحه و زیبر رو می دیدم! سریال طولانی ولی بازیهای درخشان کم نداشت…بعد از امام علی، دیگر توان سریال تاریخی دیدن نداشتم! اصلا حوصله کتاب خواندن یا تماشای سریال نبود…فرصتی هم نبود، جسته گریخته تلاش کردم چندفیلم ببینم. « اپارتمان شماره ۱۳» رو بعد از چندسال دیدم، خیلی خوب بود…

و فیلمی به اسم «خانه خلوت»، با بازی عزت الله انتظامی و نیکو خردمند و فاطمه گودرزی بسیار جوان و رعنا…فیلم داستان نویسنده ای بود که پا به سن گذاشته بود و دیگر قلمش خریدار نداشت…خیلی خیلی دوستش داشتم، از اون فیلمها که زیبایی داشت، موسیقی داشت، دکور و خانه ای بزرگ قدیمی با باغی با درختان چندساله در شمال تهران داشت…بعد اون یادم نمیاد فیلم و سریالی دیده باشم، ولی خانه خلوت، دلم رو برای نوشتن دوباره تنگ کرد…نوشتن رو یادم انداخت…

قانون جاذبه

سه چهارماه طول کشید تا این کتاب «۱۳۰» صفحه ای رو بخونم…واقعا مثل کار نیمه تمام روی میزپاتختی هرروز تو چشمم فرو می‌رفت… شاید در حالت عادی جذابیت بیشتری می‌تونست برام داشته باشه، ولی فقط خوندم که خونده باشم!

داستان زنی که به کلانتری میره، برای اعتراف به جرمی در گذشته های دور…و چالش افسر کشیک با این زن، در نوع خود جالب و اعصاب خرد کن هست!

از این کتاب:«مشکل بازرسی صحنه‌ی مرگ، بوشه. اگه چهارپنج روز از مرگ طرف گذشته باشه قابل تحمله، ولی اگه ده دوازده روز شده باشه دیگه نمیشه همین جوری اون جا وایستاد. حتما باید ماسک زد. این بوها توی مغز آدم می‌مونه…مثلا یه روز برای تحقیقات روی یه پرونده‌ی مرگ رفته بودم صحنه‌ی جرم رو ببینم. یه خانم توی خونه خودش خودکشی کرده بود. خونه‌ش طبقه‌ی شیشم بود. همه‌ی همسایه ها از بوی تعفن خونه هاشون رو ول کرده بودند رفته بودند خونه‌ی دوست و آشنا بخوابند. وای که چه بوی گندی بود…حتی مامورهایی که باهام بودند نتونستند تا طبقه‌ی شیش بالا بیان. طبقه چهار و پنج جا زدند. دماغم رو گرفتم و وارد خونه شدم. یه زنه با لباس زیر روی مبل نشسته بود، سرتاپاش سیاه شده بود. ببین، یعنی در حدی بود که من توی صورت جلسه‌ی اول نوشتم: “نژاد سیاه‌پوست”. بعدش که کارت شناساییش رو دیدم مغزم سوت کشید. اروپایی بود. یه آدم دیگه بود. رنگ پوستش کلا سیاه شده بود…

آخ، امان از اون بو! وقتی همچین بویی یه بار به مشام آدم بخوره دیگه از سر آدم بیرون نمی‌ره. به خصوص اگه توی مراحل کالبدشکافی هم باشه که دیگه از زمین و زمان بیزار میشه. آدم تا دوهفته بعدش هم نمی‌تونه سمت همسرش بره. حال آدم از همه‌چی بهم می‌خوره. ولی به هرحال این نیز بگذرد. برای شما هم می‌گذره، خانم.»

-کتاب « قانون جاذبه»، نوشته‌ی ژان تولی، ترجمه‌ی زهرا قدیمی، نشر چشمه

وقتی امید آخرین سنگر آدمی‌ست…

قبل از شروع کرونا، برادر خانم ن با علائم بیحالی شدید و زردی و آب آوردن شکم مراجعه کرده بود، در بررسی ها مشخص شد که مبتلا به کانسر پیشرفته کبد شده، و علت هپاتیت بی بوده، که تا اون سن از این مشکل خبر نداشته…سرعت پیشرفت بیماری شدید بود و در این حین، به پیشنهاد دکتر، سایر خواهر برادرها هم برای ازمایش هپاتیت اقدام کردند. و یکی از خواهران مثبت بود…

برادر که بدحال بود و متاسفانه بعد از چندماه از دنیا رفت. اما خانم ن چندسال با حالی همیشه نگران و مضطرب به مطب ما مراجعه می‌کرد…و هر سه ماه ما مدام دلداری می‌دادیم که تو هنوز مشکلی نداری، انشالله با دارو بیماری تو کنترل میشه، نترس…اوایل مدام از بی محلی همسرش می‌نالید و اینکه همسرش می‌گفت من از تو می‌ترسم، من از تو چندشم میشه، من دوست ندارم با تو زندگی کنم…و هرچی به خود خانم ن و خانواده توضیح می‌دادیم که این مساله با واکسن و دارو قابل کنترل هست، راه به جایی نبرد، و بعدها شوهر ایشون رو طلاق داد…

نزدیک شش هفت سال، این خانم هر سه ماه مرتب برای ویزیت مراجعه می کرد و اواخر آرام تر هم شده بود، تا اینکه چندماهی خبری ازش نبود…یک روز مضطرب امد و گفت دکتر آنزیمهای کبدم یهو خیلی رفته بالا…ما هم پرسیدیم، چه خبر؟ نبودی شش هفت ماه؟ گفت پدرم مریض شد، فوت کرد، مشغول بودم، تازه فرصت ازمایش رفتن پیدا کردم…سریع همون شب براش تومور مارکر و سی تی اسکن اورژانسی درخواست کردیم و چندساعت بعد که با جواب اومد، متاسفانه تومورمارکر بسیار بالا رفته بود، و دکتر وقتی سی تی رو دید، چندلحظه ای که به مونیتور نگاه می‌کرد، خانم ن یک بند می‌پرسید من مثل برادرم زرد شدم، لابد منم مثل اون شدم؟ دکتر جراحی میکنی کبدم رو؟ پیوند میزنی کبدم رو؟ دکتر خیلی اروم سعی کرد توضیح بده که فعلا قابل جراحی نیست و الان باید دارو بگیری…منتها از اونجا که خانم ن کاملا روند بیماری برادرش رو دیده بود، آگاهی داشت و گفت من فهمیدم، شما دارین منو می‌فرستین شیمی درمانی، منم نمیخوام برم‌…فایده نداره که…و شروع کرد به گریه و زاری شدید…هرچقدر توضیح دادم که به خدا داروهای شیمی درمانی حالا خیلی فرق کرده، خیلی موثر شدن، امید داشته باش…با حالی بسیار نزار همراه بچه هاش رفت…پسرش گفت کاش خواهرم بدنیا نیومده بود، از وقتی خواهرم بدنیا اومد مامان افسرده شد و روز به روز بدتر شد...

از طریق دکتر انکولوژیست پی گیر بیماریش بودیم، می دونستیم شیمی درمانی رو شروع کرده، تا اینکه بعد از یک ماه پسرش اومد مطب و گفت اگه میشه برای مامانم داروی مخدر بنویسید، مامان میگه من دیگه نمیرم شیمی درمانی، داره با واکر تو خونه راه میره، یهو میره تو کما…حالش خیلی بده…راستش برای من عجیب بود که به این سرعت احوال مادرش اینقدر بد شده باشه…گفتم چرا نمیره درمان؟ پسر گفت چی بگم…فقط یه خواهش دارم. اگر غیر از من و خواهرم کسی اومد احوال مادرم رو پرسید لطفا اطلاعات ندید…گفتیم خب معلومه چیزی نمیگیم. گفت حتی اگه پدرم اومد…اطمینان خاطر دادیم. ناگهان پسر مکثی کرد و گفت حقیقت اینه که، اون زمانی که داییم فوت کرد، پدرم بعد از طلاق دادن مامانم، رفت با زن داییم ازدواج کرد…💔

و ما تازه بعد از چندسال علت اونهمه اضطراب و ناامیدی و درماندگی مادرش رو فهمیدیم…من هیچ وقت اینقدر تاثیر ناامیدی رو در پیشرفت سریع زوال حس نکرده بودم…اون زن یکی از ناامیدترین انسانهایی بود که تو زندگیم دیدم…خانم ن چند روز قبل چشم از جهان فرو بست.

دایی جان ناپلئون

یادم نیست چندسال قبل بود، شاید سه سال، شاید چهارسال قبل…نرگس را دیدم، نبش کوچه ایستادیم به صحبت کردن، از هر دری حرف زدیم…

بین صحبت ها گفت الناز! تازگیا کتاب دایی جان ناپلئون رو دوباره شروع کردم بخونم…و این حرف یاد من ماند! که چرا من هیچ وقت نه سراغ رمان دایی جان ناپلئون رفتم، و نه سریالش را تماشا کردم! دوست داشتم ببینم ها، ولی هربار جملات اول سریال که با صدای هوشنگ گلشیری می‌گفت من در یک روز سیزده مرداد، ساعت سه و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم، خوابم می‌برد! به همین راحتی، دیده بر عشق سعید و لیلی می‌بستم! از کل داستان، کار، کار انگلیسی هاست و والا آقا دروغ چرا، تا قبر آآآآ، و سانفرانسیسکو رو شنیده بودم!

چندوقت قبل چشمم به کتاب دایی جان ناپلئون افتاد و حرف نرگس خاطرم آمد و گفتم وقتش رسیده که این رمان قدیمی را بخوانم…اواسط کتاب بودم که خبر فوت ناصر تقوایی را شنیدم و گفتم لابد قسمت به این زمان بوده تا سریال را هم ببینم…

کتاب خیلی روان بود، من بارها خندیدم! به قدری صحنه ها قشنگ روایت شده بود، خودم را میان دعواهای عزیزالسلطنه و دوستعلی خان و داستانهایی که در اتاق معاینه دکتر ناصرالحکما می‌گذشت تصور می‌کردم! از فکر ترقه پرت کردن سعید وسط معاشقه پوری و اختر خانم قهقهه زدم! شازده اسدالله و مش قاسم شخصیت های محبوب من بودند…

با شازده اسدالله یاد رت باتلر فیلم بربادرفته میفتادم…مردی باهوش و پدرسوخته و محبوب زنها که در عین حال بیشتر طرفدار برقراری صلح در خانواده بود، همیشه یک جوری قضایا را ماست‌مالی می‌کرد، بین آدمهایی که دوست داشت آشتی برقرار می‌کرد، به وقتش هم نیش و کنایه ها را می زد!

مش قاسم نمونه آدم وفادار، بی چون و چرا در خدمت ولی نعمت خود بود، چاخان پاخان زیاد می‌کرد، اما در نهایت دل عاشق ها را بهم می رساند…تماشای سریال چندهفته زمان برد! بارها همان قسمت اول دوباره خوابم برد! چرایش را ولله نمی‌دانم! تنها چیزی که یادم می آمد این بود که با خودم میگفتم وای این صدای راوی چقدر آشناست! صدای راوی کارتون« خپل در باغ گلها»ست! و بعد خوابم می‌برد! خلاصه میان مشغله های زندگی سریال را دیدم، اوایل در ذهنم مقاومتی داشتم که مثل اکثر اوقات کتاب، خیلی بهتر از فیلم بود! اما از یک جایی، حس کردم چقدر همه قشنگ در نقش خود جا افتاده اند!‌ شازده اسدالله و مش قاسم که دقیقا همانی بودند که باید! دایی جان ناپلئون یادم نیست از قسمت چندم، خیلی در نقش فرو رفت…عالی…دوستعلی خان با بازی اسماعیل داورفر هم بسیار خوب بود، نصرت کریمی را با فتنه گری‌هایش دوست داشتم. شاید اگر صدای پروین سلیمانی صدای خودش بود، خیلی محشر می‌شد…اما صحنه ای که قلبم مچاله شد، انجا بود که مش قاسم به پای دایی جان افتاد و دستهایش را بوسید…حس کردم چقدر سخت بود عمری خدمت کسی را بکنی و بعد متهم به خیانت شوی و در نهایت برای کار نکرده عذرخواهی و دست بوسی هم بکنی…هعی…هعی…

آخر سریال هم دیالوگها عین کتاب بود، اما صحنه خیلی به جان می‌نشست…درد دل شازده اسدالله با سعید…تنگ شراب ته کشید و چشمها خمار شدند و داستانها از گذشته ها برفت…و جایی که پرویز صیاد گفت آره عشق تو از همه عشق ها بزرگتر بود، چون اولین عشق تو بود…چون تو عشق را شناختی…گمانم ایرج پزشک زاد رسالت داستانی که از زمان خودش بسیار جلوتر بود را به سرانجام رساند…

*کتاب دایی جان ناپلئون، نوشته ایرج پزشک زاد

دختر مدرسه ‌ای

یک کتاب کوچک، که دوبار خواندمش. و بسیار دوستش داشتم. با یکی از صفحاتش که درباره از دست دادن همسر و پدر بود،‌ اشک ریختم.

ادبیات ژاپن، همیشه به تنهایی، تفکرات انسان در تنهایی، رفتار ادمها در دنیای خلوت خویش، مفصل می‌پردازد…« دختر مدرسه ای» هم روایت تاملات دختری جوان هست که از صبحی که چشم باز می‌کند، هر فکر و امید و ناامیدی و احساسی را که به سراغش میاید، به خواننده منتقل می‌کند…

از همین کتاب:« صبح از خواب بیدار شدن حال غریبی است. شبیه وقت هایی‌ست که با دکوچان قایم باشک بازی می‌کنیم. خمیده و بی‌حرکت در کمدی تاریک پنهان شده‌ام و او بی‌هوا در را با سر و صدای زیادی باز می‌کند و فریاد می‌زند « پیدات کردم» و نور خورشید به داخل می‌ریزد و همه جا روشن می‌شود و من احساس عجیب نیمه هوشیاری دارم و قلبم از جا کنده می‌شود و جلوی کیمونویم را مرتب می‌کنم و از کمد خارج می‌شوم، اول کمی دستپاچه، و بعد عصبانی از اینکه جایم لو رفته است. صبح از خواب بیدار شدن، چیزی شبیه این است…»

*« دختر مدرسه‌ای، نوشته‌ی اوسامو دازای، ترجمه نیکی نصیری، نشر کتاب ققنوس

سخت پوست

سخت پوست اثری راجع به پدر است، درباره‌ی رفت و بازگشت های مکرر پدر، درباره بارانی که بند نمی‌آید و عکس هایی که از حافظه نمی‌رود.

پدر راوی داستان که به اشکال گوناگون سرنوشتش با آب گره خورده است. پدری که عادت های عجیب و بازگشت های مداوم دارد…داستان در شمال کشور و نزدیک رامسر می‌گذرد…گورستان رامسر، ویلا و دریای نزدیک رامسر…

موضوع داستان جالب بود. اما گمانم نحوه روایت فصل به فصل و عقب گردهای متعدد، کمی باعث سردرگمی خواننده می‌شد…

از همین کتاب: «پدرم همیشه می‌گفت نان ما توی سفره‌ی همین مسافرهاست. امین همه کار کرده بود تا مجبور نباشد سر سفره‌ی آن ها باشد و هرکاری می‌کرد سرآخر باز می‌رسید به سفره‌ی مسافرها. به ماهی خوردن‌شان، به قوطی هایی که زیر شن های کنار ساحل جا می‌ماند، به کباب‌های لب آب، به هوس‌های آخر شب‌شان که با یک تلفن می‌رساند دم ویلا، به اولین نارنج نوبری، به زیتون اعلا و ماهی آزاد هشتصد هزار ‌تومانی که صاف می‌رفت سر سفره‌ی آن‌ها.

*سخت پوست، نوشته‌ی ساناز اسدی، نشر چشمه

وضعیت سفید

در بحبوحه جنگ دوازده روزه، اینترنت که قطع شد، اوضاع سخت‌تر شد. تصمیم گرفتم سریال ببینم! و کتاب نیمه کاره کنار تخت رو رها کنم! رفتم نگاهی به کتابخونه انداختم و یک از قطورترین کتابهای نخونده رو برداشتم و گفتم اینو باید شروع کنم تا بیینم اوضاع جنگ چطور میشه!

داشتم دنبال سریال تو ذهنم می‌گشتم که یادم افتاد، مدتها بود میخواستم بدونم جریان دیالوگ «ببینید خانوم شیرین ببینید! من قبل از شما خیلی راحت بودم. میرفتم تو کوچه فوتبال بازی میکردم. عصرا تلویزیون میدیدم…درسمو میخوندم… خانم شیرین! بابا شما کی بودین یهو اومدین مایه بدبختی ما شدین؟…» چیه! و شروع کردم به صورت تصادفی سریال « وضعیت سفید» رو تماشا کردم! کاملا هم مناسبتی با فضای جنگ! کاری با داستان سریال ندارم…اما چقدر شادروان عزت الله مهرآوران رو دوست داشتم…و چقدر دو برادر، یونس غزالی و عباس غزالی تو این سریال خوب بودن! و چرا دیگه جایی نبودن! چقدر این دوتا برادر فرز و چابک و سریع بودن! دیوانه بودن، پراحساس بودن…و چه قدر دلم برای امیرمحمدگلکار، طفل دیوانه‌ی مادربزرگه می سوخت…🥲

یادم میفتاد دبیرستان، دوستی داشتم به اسم شیرین. قدبلند بود و آروم. چشمهای عسلی روشن داشت. ما صبح ها با چندتا از بچه ها پیاده می‌رفتیم مدرسه! پسر یکی از دوستهای خانوادگی ما هم، همون ساعت با دوستانش پیاده میرفتن مدرسه! اکثر روزها اکیپ روبرو می‌شدیم و یه سلام علیکی رد و بدل می‌شد…گاهی پسرک خیلی ریز از من آمار شیرین رو میگرفت! ولی خب تا جایی که من در جریان بودم، شایدم نبودم! شیرین انگار «خانم شیرین»ی بود که وقعی به این علاقه نمی‌نهاد…🥲

کتابی که شروع کردم « جزء از کل» بود. یک رمان ۶۵۶ صفحه ای با ترجمه پیمان خاکسار( که گویا با سانسور نیز همراه بوده)…کتاب رو دوست داشتم، گرچه شاید نباید فصل آخری می‌داشت. کتابی بود که روابط میان اعضای خانواده‌ای نه چندان نرمال را همراه با فلسفه زندگی، مرگ، اجتماع، عشق، طمع، اندیشه، شانس و بدشانسی را با چاشنی طنز، روایت می کند! و خب، در کنار بداقبالی و غصه های فراوان داستان، به من با این کتاب خوش گذشت! و کلی نکات ظریف برای من داشت! از همین کتاب: «بیرون زدم زیر گریه. عجب وضعیتی! حالا مجبور بودم پولدار و موفق شوم تا دخترک از به‌هم زدن با من پشیمان شود. این هم یک کار دیگر در این زندگی کوتاه و پر مشغولیت. خدایا! روی هم تلنبار می شوند!» و جمله ای که از این کتاب فراموش نخواهم کرد« گاهی فکر می‌کنم حیوان انسان برای زنده ماندن غذا و آب احتیاج ندارد؛ غیبت کردن جواب همه‌ی نیازهایش را می‌دهد!»😬

*کتاب « جزء از کل» نوشته استیو تولتز، ترجمه پیمان خاکسار

زاموفیلیای عزیز، اخماتو وا کن!

زاموفیلیای عزیز من، چند وقتی ست حال و هوای سابق را ندارد! اوایل به حساب زمستان گذاشتم. گفتم دلش نمی‌خواهد شاخ و برگ جدید بدهد. حق هم دارد! در زمستان آلوده و بی برف، مگه حالی به آدم می مونه؟! نه والا! امیدم به بهار بود. با خودم می‌گفتم حالا ببین. بهار که بیاید، هر هفته فرت و فرت شاخ و برگ جدید باز خواهد کرد…اما امید واهی بود!
بعد از تعطیلات نوروز که گلدان رو تحویل گرفتم، یکی از شاخه ها، زرد شده بود…این گلدان، اولین گلی ست که برای پرورش در منزل، به من هدیه داده شده، و محبوبترین گلدانم! همچو بچه‌ی نورچشمی زرنگ و قشنگ خانواده بین پنج شش خواهر برادر! خلاصه دلم به درد آمد !

امروز سرراه چشمم به گلفروشی افتاد و رفتم داخل. سوال کردم خاک گلدون دارین؟ گفت نه! واسه چی میخوای؟ گفتم حس میکنم باید خاک زاموفیلیامو عوض کنم!

اقای گلفروش که داشت لقمه نون و پنیر می‌خورد، پرسید مطمئنی مشکل از خاکه؟ گفتم نه! ولی خب خاکش هم کم شده! شاید بی قوت شده! شاید اصلا باید گلدونش رو کمی بزرگتر کنم…! گفت ها…همین دیگه، ورمی‌دارین هی آب میدین، هر کودی دستتون میاد می دین، گل که خراب میشه، تقصیر خاک و گلدون میندازین!😐 چیزی نگفتم! گفت اصلا به من بگو چندروز یکبار آب میدی؟

این از اون دسته سوالهای پرخطری بود که من هر جوابی می دادم، مورد نظر اقای گلفروش نبود! اگر می‌گفتم هفته ای یکبار، میگفت همون دیگه! باید دوهفته یکبار آب بدی! اگر می گفتم ده روز یکبار، میگفت همینه دیگه! باید هشت روز یکبار آب بدی! گفتم چندروز یکبار نیست، من نگاه می‌کنم به خشکی خاک، و بر اساس نیاز گیاه آب میدم…

در حالیکه اون لقمه نون و پنیر همچنان گوشه ی لپش بود، گفت بیین اشتباه شما همینجاست! شما عوض اینکار ها! باید خاک گلدون رو ببینی، متوجه بشی که تا چه حد خشک شده، بعد آب بدی، و بعد آب دادن، آب زیرگلدونی رو خالی کنی! آمدم توضیح بدهم که خب منم همینو گفتم، که دیدم جای بحث با اقای گلفروش نیست و گفتم بله، شما درست می‌ فرمایید… در ادامه افزود من شغل پدریم گلفروشی ست، قدیم گلخونه داشتیم، و با گیاهان ریشه دار سر و کار داشتیم. حالا دیگه با گلها و شاخه ها مشغولیم! و ناگهان سوال کرد: مجددا می پرسم! حالا به نظرت چرا زاموفیلیات بی حال شده؟ گفتم راستش تعطیلات عید، گلدونهام رو به کسی سپرده بودم و جاشون عوض شده بود. گفت همین دیگه! انقدر آب دادن که خراب شده! گفتم نه اتفاقا همه گلدونهام سرحال و حتی در حال جوانه های جدید زدن هستن، الا همین یکی! گفت خب فکر می‌کنی چی شده؟ آهسته گفتم، فکر کنم زاموفیلیام غریبی کرده…

گل از گل اقای گلفروش شکفت! لقمه نان و پنیر را فرو خورد و گفت آفرین! ببین اون زمونها که ما گلخونه داشتیم، رادیو یکی دوتا کانال داشت که موسیقی پخش می‌کرد…انقدر گلهای ما سرحال بودن، من بعدها متوجه شدم به خاطر اثر موسیقی بوده…الان زاموفیلیا، اون توجه و انرژی رو چند روزی از شما نگرفته …برو بهش برس، انشالله خوب میشه…!

هیچی دیگه، نصف شب کمی خاکش رو بیشتر کردم، ساقه های کمی شل شده رو با طناب جمع کردم، پنجره باز کردم تا بوی بهار و نور مهتاب رو حس کنه…و امیدوارم آشتی کنه!

بار الها! این حد از نیاز به قربون صدقه برای گیاه آپارتمانی کمی زیاد نیست؟! ما خود دل شدگانیم!

روز جهانی شُلِه!

نوروز امسال که مصادف بود با ماه مبارک رمضان، توفیقی نصیب بنده شد تا هرچی قیمه بود‌، بریزم رو زولبیاها! یک روز عصر، پدر همسر و باجناق عزیز، در اقدامی تصادفی و شایع! هردو قابلمه حلیم بدست وارد منزل شدند…

داستان از اونجا شروع شد که به علت نذر شله زردِ شبهای قدرِمادرِ گرامی همسر، ما مشغول پاشیدن دارچین روی ظروف شله زرد بودیم و من همزمان، از یکی از ظرفهای تزیین نشده، قاشق قاشق شله زرد نیمه داغ در دهان میذاشتم و از عطر گلاب و زعفران و هل مست می‌شدم همی…!

کمی بعد در راه آشپزخونه بودم که ناگهان ظرف حلیم روی میزناهارخوری به چشمم خورد! و مسیر زندگی من عوض شد! یک کاسه پیدا کردم و مشغول انتقال حلیم نیمه داغ از قابلمه به کاسه شدم!

یادش به خیر، یک زمانی حلیم با نمک می خوردم، بعدها طرفدار حلیم با شکر، حلیم با عسل، حلیم با مربای هویج شدم حتی! این وسط یه قیمه ای هم ممکنه قاطی حلیم با شکر بشه که موردی نداره! مشهد، با هر غذایی میشه قیمه خورد! مثل تبریز که از هر میوه و پوست میوه‌ای، میشه مربا درست کرد!

خلاصه داشتم حلیم به رگ می‌زدم که زنگ در به صدا در اومد و یکی از دوستان همیشگی، یک ظرف بزرگ شله‌ِی مشهدی با قیمه و گوشت مبسوط آورد! و حالا من مونده بودم و شله زرد داغ، حلیم نیمه داغ با شکر، و شله‌ی مشهدی خوش فلفلی که قیمه ها بر روی آن می درخشید! یک بشقاب گود برداشتم و این‌بار، مشغول انتقال شله به بشقاب شدم و در حرکتی خودجوش، کمی هم شکر به شله اضافه کردم! و شروع کردم به خوردن…

اگه منتظر هستید که بگم چشمتون روز بد نبینه و بعدش چه ها بر من گذشت، سخت در اشتباهید! من در جهان خودم، یک «روزجهانی شله» برگزار کردم، و لذت خوردن همزمان انواع شله ها رو بردم! و سپس در حالیکه توان نفس کشیدن اضافه نداشتم خودمو به رختخواب رسوندم و خوابیدم! فردا صبح که برای اقوام مشهدی خاطرات شله خوری رو تعریف می کردم، گفتند این طور پیش بری، باعث تهاجم فرهنگی به آیین شله خوری مشهدی ها می شوی!

*منظور نویسنده از باجناق در این متن، شوهرِ خواهر شوهر می‌باشد!

پاتوق ها

جومپا لاهیری؛ از جمله نویسندگان محبوب من. رمانهای بلند جومپا لاهیری، همیشه جزو خاطرات خوشم از کتاب‌خوانی ست. جایی که می‌شد در تصورات، با مهاجرانی از هندوستان به آمریکا سفر کرد و در فرهنگ جدید کم کم ادغام شد…یا داستانهایی که در هندوستان می‌گذشت، بوی ادویه ها، سر و صدای بازی بچه های پابرهنه در گودی های پشت خانه ها، رسم و رسومات غریب ازدواج یا سوگواری، همه و همه با ترجمه های روان امیرمهدی حقیقت، در سرم می‌پیچید و به جانم می نشست…

کتاب « پاتوق ها»، روایت هایی ست از پاتوق های زنی که تنها در یکی از شهرهای ایتالیا زندگی می‌کند. کم کم زن را از خانه ای که دارد، از دفتر محل کارش، یا دوستی که هر از گاهی به خانه‌اش می‌آید، سفرهای کوتاه اخر هفته ای که با راننده اتوبوس همیشگی انجام می‌دهد، خریدهای ریزی که از خنزر پنزر فروشی روبروی خانه می‌کند و یادآوری هایی از کودکی و گذشته تا رویاهای برای آینده‌ اش، می‌توانیم بشناسیم…❤️

از همین کتاب: «وقتی آدم خونه‌ش رو عوض می‌کنه، همیشه یه چیزی گم می‌کنه. هر جابه‌جایی‌ای زیر پای آدم رو خالی می‌کنه. من که هنوز که هنوزه، دنبال یه سری چیزهام می‌گردم. اون سنجاق سینه که مال مادرم بود قیمتی نداشت، ولی برام عزیز بود. بعد دفتر تلفن قدیمیم گم شد. دیگه لازمش ندارم، ولی خوش داشتم گاهی یه ورقی بزنمش. چندتا بلیت نگه داشته‌ بودم. یک عکس کوچیک از جوونی های پدرت پیش از آشنایی‌مون. چه مرد خوش قیافه‌‌ای بود. هی می گردم و هی می‌گردم ولی پیداشون نمی‌کنم…»

*پاتوق ها، نوشته‌ی جومپا لاهیری، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت، نشر چشمه

بادها

«بادها»، کتاب کم حجمی از ماریو بارگاس یوسا ست. اسم کتاب، ذهن را به سمت طوفانهای زندگی می‌برد…جایی که قلب و یاد ادمی در گذشته ها میان بادها می‌پیچد. اما متاسفانه، این باد آن باد نیست!

کتاب، داستان مردی مسن است که مرتب باد از او در می‌رود! فضای داستان در شهر مادرید می‌گذرد و داستان بر مبنای زندگی و مرگ و روایت پیری ست… قبل از اینکه قسمتی از کتاب را بنویسم، غیبتی هم بکنم از یوسا که در سال دو هزار و پانزده با ایزابل پریسلر، مادر انریکه ایگلسیاس، خواننده اسپانیایی، آشنا شد و با او زندگی جدیدی آغاز کرد که هفت سال بعد از او جدا شد. در این کتاب راوی، اشاره هایی به این اشنایی که بعدها منجر به پشیمانی و شاید نابودی زندگی قبلی یوسا شده دارد…

از همین کتاب: «اوسوریو باید آخرین دوستی باشد که برایم مانده. هرروز به هم زنگ می‌زنیم تا از زنده بودن همدیگر باخبر شویم. توافقمان این است که هرصبح به هم زنگ بزنیم تا ببینیم چه کسی از ما دونفر در خواب با این جهان وداع کرده تا برای سوزاندن و همیشه ناپدید شدنش به مسوولان اطلاع دهیم.»

*بادها، نوشته‌ی ماریو بارگاس یوسا، ترجمه مدی سرائی، نشر افق

فیبر نوری!

خیابان‌ها را کنده‌اند! برای کاشت فیبر نوری! اسم فیبر نوری چنان قلمبه سلمبه‌ست، آدم احساس می‌کند در انتهای خیابان به سکوی پرتاب موشکی بایکونور می‌رسد! آه، تعریف کرده بودم حدود ده سال قبل با یک ورزشکار قزاق که برای چکاپ قلبی به مطب استادم مراجعه کرده بود حین تست ورزش کلی صحبت کرده بودم؟! پرسیده بودم از کجا میای؟ گفت آلماتی! و من گفته بودم، اوه، آلماآتی؟ گفت همون! و من جمله دوم پرسیدم بایکونور تا الماتی خیلی فاصله داره؟ اصلا رفتی؟! چشمهای کشیده‌ مرد جوان، کمی گرد شد و گفت نه، نرفتم. دوره. چرا برم بایکونور؟!

جواب نسبتا قانع کننده ای بود! مگر من داخل ایران تا حالا رفتم تاسیسات فردو را ببینم؟! نه! البته اینکه کسی را راه نمی‌دهند هم بی‌تاثیر نبوده است! یادم هست بعدها تحقیق کردم، دیدم برای بازدید از ایستگاه فضایی بایکونور باید از چهل و پنج روز قبل وقت گرفت، در حقیقت روسها وقت ویزیت می‌دهند!این هم یکی از جمله هزاران تحقیقات کم کارآمد من! بگذریم…

از توقعم از مراحل کاشت فیبر نوری می‌گفتم، که خب اون طوری که انتظار داشتم پیش نرفت. یک قرقره‌ی بزرگ حاوی کابل نارنجی رنگ را به پشت یک نیسان آبی بسته بودند. نیسان گاز می‌داد و می رفت و یک جوانی هم کابل را در شیاری کنار خیابان جاساز می‌کرد. وسط راه سربالایی که نیسان ‌میخواست گازش را بیشتر بگیرد، مرد جوان فریاد می‌زد: جاواد؟ بس دی…متاسفانه صدایش در میان غرش های گاز نیسان گم می‌شد! جواد نمی‌شنید و می‌رفت! مرد جوان دوباره صدا زد: جاواااد؟ گاز ورمه! بس دی…در آن هیاهو محال بود جواد چیزی بشنود! اون قدر گاز داد تا کابل از شیار بیرون زد، مرد جوان پرید و با لگد زد به بدنه نیسان آبی! گفت جاواااد، دییرم گاز ورمه! گینه گاز وریر! به طرز معجزه آسایی جواد شنید و نیسان متوقف شد! آن لحظه که با لگد به نیسان، مسیر کابل فیبر نوری رقم می‌خورد، جا داشت ایلان ماسک با حرکت دستی جدید، این پیروزی را به جهانیان اعلام دارد! نیسان و جواد و قرقره نارنجی که متوقف شدند، ناگهان، بربری هایی که با نظم و ترتیب پشت شیشه نانوایی روبرو نشسته بودند به چشمم خورد!

آمدم از خیابان بگذرم، جواد استارت زد، هرلحظه ممکن بود بین قدمهای نه چندان استوارم به سمت بربری، نیسان اوج بگیرد و کابل نارنجی از شیار بیرون بپرد و من با مخ به آسفالت خیابان بچسبم! یکی از پرریسک ترین لحظات زندگی‌م بود، اما بربری تازه می‌ارزید! رخ دونده های سرعت با مانع المپیک را گرفتم و از کابل فرضی در هوا پریدم و خودم را به دکان نانوایی رساندم! دوتا بربری تازه خریدم و سریع یک تکه از سر نان را کندم و به دهان گذاشتم…

من اگر کاره ای در یونسکو بودم، یک سازمانکی همان گوشه موشه ها تاسیس می‌کردم به نام « نونسکو». و بربری تازه را جزو میراث جهانی اعلام می‌کردم، طوریکه هیچ کس حق نداشته باشد به بربری و اصولا هر نان تازه ای کمتر از گل بگوید! بعد با پاشیدن هرگونه کنجد و قص علی هذی روی نان اندکی مخالفت می‌کردم! با احترام به نظر شما، واقعا هدفی غیر از کنجدپوش شدن میز و سفره و زمین در این امر نیست! خلاصه، خشنود و بربری به دست، در کنار خیابان تا بایکونور کنده شده، راه افتادم.

جواد پشت نیسان گاز می‌داد، قرقره می‌چرخید، مرد جوان فیبر نوری را با احترام به استارلینک های جهان در شیار می‌کاشت…هوا سرد و پر دود بود، روز خوبی بود.

لولیتا

من از اون دسته ادمها هستم که وقتی کتابی شروع می کنم از دیباچه و پیش گفتار و پاورقی هرچه هست ریز به ریز می‌خونم، تا برسم به اخر کتاب! حتی وقتی حس می‌کنم این کتاب مناسب من نیست! ترجمه ی خوبی نداره! در هر صورت اگر کتاب رو نیمه کاره ول کنم حس می‌کنم به جنبش عدم تعهد پیوسته ام!

به صورت گذرا مفهوم لولیتا رو می دونستم و اینکه به چه کسانی اطلاق میشه…اما قسمت نشده بود این کتاب ناباکوف رو بخونم تا کامل به منظور نویسنده پی ببرم. البته در این کتاب بیشتر از لولیتا واژه‌ی نیمفت به کار برده می‌شد که مدام یاد نیمف یا لارو نابالغ کرم می‌افتادم که طبعا مقایسه‌ی دلچسبی نیست، اما ذهن است دیگر! مالیات که نمی‌دهد!😂

خلاصه، کتاب، سرشار بود از توصیفات و بیان احساسات و آنچه در ذهن راوی می‌گذرد…سرشار میگم ها! و مکالمات اندک! راستش رو بگم به نظرم در حال حاضر خواندن این حجم توصیف از معشوق و جاده های امریکا و مگس مرده‌ی کنار ملافه ای در متل قدیمی زیاد آسان نیست! اما بنا بر همان عادت همیشگی، راه بازگشتی برای من نبود! حتی صفحه دویست و هفتاد و پنج کتاب، ناگهان حس کردم، اها! داستان از اینجا جذابتر شد! ولی در صفحات بعد فرق چندانی در روایت داستان بوجود نیامد! همچنان صحنه ای از بازی تنیس دخترکی کم سن و سال زیر نور آفتاب، و تماشای کرک های روی شانه های او پاراگراف پاراگراف ادامه داشت! و توصیف تن افتاب خورده و زردالویی رنگ دختربچه در تابستان! این زردالویی برای من توصیف جدیدی بود! چون ما ایرانی‌ها معمولا در افتاب یا جزغالویی می‌شیم یا اگر زیادی سفید باشیم، رنگ صورتی تاولی می‌گیریم ! اول کتاب مدام حس می کردم با خاطرات یک پدوفیل طرف هستم و مدام به خودم امید دادم که نه! لابد مقصود، عشق الهی ست! که نبود! و من از همون لحظه قضاوت را کنار گذاشتم و گفتم الناز! سرت رو بنداز پایین و بخون! خوندم و تموم شد و به این نتیجه رسیدم از این کتابهاست که احتمالا فیلم سینمایی جذابتری داشته باشه. و خب باید فرصت کنم تا دو فیلمی که بر مبنای لولیتا ساخته شده رو ببینم!

از همین کتاب: “لو! لولا! لولیتا…! صدای خودم را می‌شنوم که در آستانه ی دری رو به خورشید ایستاده‌ام و فریاد می‌زنم، و پژواک صدای زمان، زمانی گنبدی، به صدایم‌ و گرفتگی رسواکننده‌اش چنان نگرانی، اندوه و درد بزرگی می‌دهد که اگر او مرده بود این صدا می‌توانست به راستی برای بازکردن زیپ نایلون روی کفنش سازگار باشد.”

*لولیتا، نوشته‌ی ولادیمیر ناباکوف، ترجمه اکرم پدرام نیا، چاپ در کشور افغانستان

پیوند جگر!

یادش به خیر، یه وقتی با یه دکتر اهل تاجیکستان که تو ایران داشت جراحی پیوند اعضا میخوند کلی هم صحبت شدم…بین حرفهاش میگفت، آن مریض کیس پَیوَند جَگَر، با خشنودی شفاخانه را ترک نگفت! من فکر کردم مریض رضایت از بیمارستان نداشته که توضیح داد نه! با خشنودی نرفت! فوت کرد!🫠

یه دکتر بیهوشی پیوند هم تو جمع ما بود، که گفت میدونی که تاجیکی ها به متخصص بیهوشی میگن «مدهوش گر»😃🥲 گفتم نمی دونستم… و برای کم نیاوردن یک سری دانسته های ناچیزم از زبان تاجیکی رو در زمینه علوم سبزیجات ریختم رو داریه! گفتم شما میدونین به سبزی خوردن میگن علف؟ ولی به هویج میگن سبزی! به رنگ سبزآبی هم میگن کبودی! به فردا میگن پگاه، به پس فردا میگن فردا!😂

در این میان، یکی از اساتید خاطره ای تعریف کردن که گویا یه بار از رزیدنت بیهوشی تاجیکی پرسیده بودن که ایا تاجیکستان کلاب هم داره؟ گفته بود بلی! تاجیکستان کلاب هم دارد! اینم گفته خب پس مردم راحت میرن کلاب و خوشگذرانی…دکتر تاجیکی هم جواب داده بلی، مردم در تاجیکستان به کلاب می‌روند، اما از نظر ما هرکس به کلاب رود، دیوث است!🫠😂

خلاصه جمع ایرانی، مهلت ندادیم مرد جوان حرف بزنه!🤦🏻‍♀️ اما به قول خودشون پَگاه، فرصت شد من و همسرم سر میز صبحونه با دکتر تاجیکی یکجا نشستیم و یَک دَل سیر، از تاجیکستان حرف زدیم…با اون گویش مثل قند، کلی از تاریخ و جغرافیای یک قرن پیش تاجیکستان برامون تعریف کرد تا به امروز…در پایان گفت من سال قبل با دوستم به تبریز سفر کردیم، میخواستیم مقبره شمس تبریزی را ببینیم که گفتند دور است! گفتم اوه، باید تا خوی می‌رفتین…گفت دیگر فرصتی نماندَه بود…در تبریز ماندیم و دیدن کردیم…اما تبریز شبها چقدر سرد بود! با اینکه اخر تابستان بود…🥲

اتاق قرمز در ایران مال!

من فقط یک بار ایران مال رفتم، گمونم دیگه هم نرم! یعنی به صورت خودجوش نرم، مگه ببرنم! خیلی باعظمت بود، قشنگ بود، ولی روح نداشت! البته اینکه ما ظهر شنبه رفته بودیم، هم بی ‌تاثیر نبود! چون نه تنها روح نداشت، آدم هم نداشت! کمی گشتیم و چندتا عکس گرفتم که اسناد دال بر ایران مال ندیده از دنیا رفتنم وجود داشته باشه!

تصمیم گرفته بودیم که برگردیم، رسیدیم به قسمت کتابفروشی ها و ناشران! گفتیم بریم چرخی تو کتابفروشی بزنیم و روحمون تازه بشه…همون اول یه میز بزرگ گذاشته بودن، پر از کتابهای چگونه در سه روز پولدار شویم؟ چرا به خودت تکان نمیدهی دختر، تو می‌توانی امروز جهان را عوض کنی؟ چگونه اتاق خوابمان را مرتب کنیم تا خوشبخت شویم؟ و الخ…از این میز سریع عبور کردم و رسیدم به میز بزرگ دوم، پر از کتابهای قطور و داستانهای قدیمی: منم تیمور جهانگشا و ژوزف بالسامو و جراح دیوانه و چندجلد غرش طوفان و…که با دیدن هرکدام کلی قلب قلبی شدم و مرور خاطرات تابستان ها و ایام مدرسه شد برام…اون موقع ها که مامانم قسمت های جالب هر کتابی که می‌خوند رو موقع ناهار برامون تعریف می‌کرد…و من هم قبل از اینکه کتاب امانتی رو پس بده، پشت سر مامان کتاب رو می‌خوندم…

یادم افتاد هم دیر شده و هم کلی کتاب نخونده تو کتابخونه داریم، خواستیم برگردیم یه آقای مسنی از پشت کتابخونه صدام کرد که خانم؟ بی کتاب کجا تشریف می‌برید؟!🫠 و ما موندیم تو رودرواسی و جواب سلام دادیم…گفت بیایین از کتابهای جدیدمون معرفی کنم و میز اول رو نشون داد که سریع اعلام کردم اصلا قصد عوض کردن جهان رو ندارم! گفت باشه پس بیایین کتاب خوب معرفی کنم…سینوهه! گفتم یادش به خیر، بچه بودم رو لحاف تشک های انباری خونه مون سینوهه رو خوندم! خیلی جاهاش رو هم نمی‌فهمیدم! یهو گفت پس صبر کن! علی آقا! بیا یه کتاب به مشتری معرفی کن!

ادامه نوشته

مادام بواری

مادام بواری! چندسال بود می‌خواستم این رمان معروف را بخوانم. اما حس خواندن ادبیات قرن نوزدهمی در من نبود… بالاخره حوصله کردم و خواندم.

اوایل کمی بازگشت به سبک ریزنویسی و توضیحات کمال گرایانه سخت بود…اما کم کم حس کردم چقدر تجسم فضاها، احساسات ادمها ملموس هست…تجسم آن عروسی روستایی…دکتر بواری که به ویزیت بیماران می‌رفت…فکر کردن به روزمرگی ها و احساسات جاه طلبانه‌ی اِما…مهمانی پرزرق و برقی که توصیف تزیینات روی میزها، و منوی نوشیدنی و غذاها بعد از اینهمه سال، چنان حقیقی و به روز بود…شور و عشق هایی که در جملات کتاب می‌ریخت…بی عقلی هایی که ادمهایی با طبقه متوسط یا پایین تر، برای رسیدن به تجملات زندگی اشراف زاده ها به خرج می دادند…

در پایان به نظرم رمان، بیان حقیقی از زندگی هایی ست که در پی رویاهای درست یا توخالی، چهره‌ی دیگری به خود می‌گیرند…

چندفیلم از داستان مادام بواری ساخته شده است که به گمانم، هرگز این حد از ریزه پردازی های ذهن نویسنده را نخواهد توانست ارائه بدهد…

از همین کتاب:«دل اِما تندتر تپید هنگامی که مردِ همرقص‌اش نوک انگشتان او را گرفت و در انتظار ضربه آرشه آغاز رقص به صف شدند. همگام با ضرباهنگ ارکستر به حرکت درآمد و با تکان های سبکِ گردن به پیش می‌رفت. برخی ظرافت های نوای ویولون لبخندی به لبش می‌آورد و این هنگامی بود که سازهای دیگر ساکت می‌شدند و ویولن تنها نواخته می‌شد؛ صدای واضح سکه های طلایی شنیده می‌شد که در سالن کناری روی میزها می‌ریختند؛ سپس همه سازها با هم به صدا درمی‌آمدند؛ نوای ترومپت بلند می‌شد؛ پاها هماهنگ با موسیقی به زمین می‌خوردند؛ دامن ها باد می‌کرد و به هم ساییده می‌شدند؛ دستها همدیگر را می‌گرفتند و رها می‌کردند؛ چشم ها گاهی پایین می‌افتاد و گاهی در هم خیره می‌شد.»

*مادام بواری، نوشته گوستاو فلوبر، ترجمه مهدی سحابی، نشر مرکز

دودستی

کتاب « دودستی» سفرنامه منصور ضابطیان به ژاپن است. از جمله سفرنامه های قشنگ ایشان. در این سالهای اخیر خیلی ها به ژاپن سفر کردند و عکسها و داستان های زیادی منتشر شد. یک زمانی دوست داشتم در فصل شکوفه های گیلاس یا همان ساکورا به ژاپن سفر کنم، حالا مدتی‌ست ژاپن در خیالاتم تصاویر دیگری‌ست. اقلا دوست ندارم در تابستان مرطوب و پراز مسافر در خیابانهای شلوغ شهرهای بزرگ این کشور بگردم…ادمی ست دیگر، برای جایی‌که نرفته، نقشه و خط نشان می‌کشد!

منصور ضابطیان پادکستی هم دارد به نام پادکست جعبه. من هروقت شب خوابم نبرد، و ترجیحم این باشد که روایتی در تاریکی نیمه شب در گوشم بپیچد، جعبه گوش می‌دهم. لحن بیان ضابطیان طوری ست که هیچ وقت استرسی به من نمی‌دهد. حتی تلخ‌ترین سرنوشت ها را با آرامش خاصی تعریف می کند، و موسیقی که چاشنی همیشگی برنامه های منصور ضابطیان بوده و هست، شنیدن این پادکست را هم دلنشین‌تر می‌کند…

از همین کتاب:«تعظیم ایستاده به سه شکل است. ایشاکو، کِی ری و سی‌کی ری. «ایشاکو» یک تعظیم پانزده درجه است. یعنی سر به اندازه پانزده درجه روی گردن خم می‌شود، با یک شیب جزئی و چشم باید سه متر جلوتر را ببیند. این شکل معمول از احوالپرسی‌ست برای آدمهایی که در یک سطح اجتماعی هستند یا برای برخورد اتفاقی دو غریبه در خیابان. در «کی‌ری»، سر و گردن سی درجه خم می‌شوند و چشم باید یک متر جلوتر را پوشش دهد، این همان حرکتی‌ست که به هر فروشگاه یا رستورانی که می‌روم، وقت خوشامدگویی با آن مواجه می‌شوم. «سی‌کی‌ری»، دیگر نهایت احترام است. زاویه اینجا بین چهل و پنج تا هفتاد درجه است، برای احوالپرسی از آدمهای خیلی مهم و عزیز، یا یک عذرخواهی بزرگ، یا درخواست برای لطفی که بیش از حد انتظار است.

سوپر ستارخان

اوایل تابستون، حدود ظهر داشتم از پله های ساختمون خونه می‌رفتم بالا، صداهایی رو شنیدم که داد می‌زدن، خانوووم، خانوووم…!ً

برگشتم به سمت صدا، دیدم دو تا پسربچه، تو محوطه صدام می‌کنن و میگن میشه یه لحظه بیایین اینجا؟! از شباهت یکی از بچه ها به مادرش، و یکی دیگه به پدرش، متوجه شدم بچه های کدوم همسایه ها هستن…پرسیدم چی شده؟ گفتن میشه بیاین از فروشگاه اسباب بازی ما دیدن کنید؟! گفتم اره، بریم نشونم بدین. پسر کوچولو، یه ظرف کوچولو با چندتا آب نبات، تعارفم کرد. گفت شیرینی فروشگاه ما🥹یه آب نبات برداشتم و رفتم سر بساطی که چیده بودند.

سوپر ستارخان، با تعدادی اسباب بازی های تر و تمیز که بعضیا مستعمل بودن، یه تعدادی کاملا نو. گفتم خب برام توضیح بدین، کدوم یکی بیشتر به درد من می‌خوره. الهی بگردم، شروع کردن با هیجان، دونه دونه اسباب بازی ها رو ورمیداشتن و میگفتن این یه دوربینه که خیلی به درد بخوره! نیگا نکنین اینجاش یه کم شکسته، خیلی خوبه ها. پسر بزرگتره یه توپ رو دستش گرفته بود، می‌گفت واسه اینکه این توپ بیاد بالا، باید محکم بکوبین رو زمین😀ازشون پرسیدم اخه من نمی‌دونم کدوم اسباب بازی مال کدوم یکی تون هست، دوست دارم مساوی از جفتتون خرید کنم. گفتن نه ما قرار گذاشتیم هرچی فروش داشتیم نصف کنیم😍گفتم خب پس اون دوریین رو بده، این توپ رو ورمی‌دارم، اون دوتا اسب و گوسفند و عروسک سبز رو هم میخوام! پرسیدم خب قیمت این دوربین چند؟ پسر بزرگتر گفت بیست هزار تومن. کوچیکه یه سقلمه محکم زد به پهلوش گفت نههه!! بیست و پنج هزار تومن!😃 گفتم خب این حیوانات چند؟ گفتن خب واسه شما دونه ای پنج هزار تومن!…گفتم خب اخرش همه اینا چند؟ شروع کردن رو کاغذ حساب کتاب کردن! گفتم بیایین با ماشین حساب گوشی حساب کنیم. گفتن خب شد هفتاد و پنج هزار تومن! صد و پنجاه هزار تومن دادم بهشون. گفتن خانوم ما پول خرد نداریم بقیه ش رو بدیم! گفتم نه، این شیرینی افتتاح فروشگاه شماست. انشالله جنس های بیشتری بیارید و کاسبی شما رونق داشته باشه. و اجازه گرفتم ازشون عکس بگیرم…

وقتی سمت پله های خونه برمی‌گشتم، صدای جیغ و هورا کشیدن دوتا بچه رو پشت سرم شنیدم و قند تو دلم آب شد…به یاد اولین درآمد هفده سالگیم…🥲به خاطر اعتماد به نفسشون، به خاطر تلاششون برای جذب مشتری، و به خاطر حس خوبی که خانواده ها به بچه هاشون داده بودند و حس شرمی از به جریان انداختن در چرخه فروش و استفاده از وسایلی که دیگه کاربردی ندارن، به بچه ها نداده بودند…❤️

اسباب بازی ها امروز برای سرگرم نگه داشتن یه پسربچه ی سه ساله تو ماشینم قسمت شد😍

نادعلی

کم سن و سال بودم، خاطرم نیست کی یادم داد هروقت چیزی گم شد دعای «نادعلی» رو بخون. سریع پیدا میشه! رفتم گشتم دعای ناد علی رو پیدا کردم، دیدم من اگه وقت بذارم وسیله‌ی گم شده رو پیدا کنم، احتمال موفقیتم بیشتره تا اینکه بخوام این دعا رو بخونم، چه برسه حفظش کنم!

ولی این «نادعلی» خوندن تو ذهنم حک شد! این طوری شد که وقتی خیلی دارم دنبال یه چیزی می‌گردم و پیدا نمی‌کنم، و به این نتیجه می رسم باید چندلحظه تمرکز کنم، میگم اها! دعای نادعلی رو بخونم. بعد شروع می‌کنم میگم : نادعلیا مظهر العجائب، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدالله رب العالمین، الرحمن الرحیم… یعنی، نادعلیا رو‌ شروع می‌کنم در کنارش حمد و سوره رو هم ادامه می‌دم! و بدین صورت فاتحه‌ی همه چی رو می‌خونم!

حالا مونده به کرم الهی و‌حافظه و چشمان آستیگمات بنده که گمشده پیدا بشه یا نه…!

ایوان ایوانویچ!

شاید اگر بار دیگری به روسیه سفر کنم، جرات کنم و در خیابان یا ایستگاههای تماشایی آن مملکت فریاد بزنم « ایوان ایوانویچ»! دلم می‌خواهد ببینم چندنفر برمی‌گردند! حس می‌کنم معادل ممد ماست! قشنگی‌ش به ایوان ایوانویچ بودنش هست! مثل محمدرضا! یا محمدعلی! همیشه در ادبیات روسی، پای یک ایوان ایوانویچ در میان هست. نقش اصلی هم نباشد، سوار بر درشکه ی سه اسبه، در سرمای ماه دسامبر در اطراف مسکو می‌تازد تا خبری را به واسیلی واسیلوفسکی بدهد! از قضا واسیلی هم در خواب نیمروزی به سر می‌برد و خدمه ایوان ایوانویچ را اندکی در سرسرای منزل معطل نگاه خواهد داشت!!

این کتاب سه داستان از آنتوان چخوف داشت. انقدر گرم ولادیمیر و ولادیا بودم، که تعجب کرده بودم از نبود شخصی به نام ایوان ایوانوویچ! که بحمدالله در صفحات پایانی کتاب، رخ نمود!

از همین کتاب:« پول هم مثل ودکا انسان را به کارهای عجیبی وامی‌دارد. روزی در شهرمان تاجری زندگی می‌کرد که در بستر مرگ بود. درست قبل از مرگش، او تقاضای عسل کرد، تمام پولها و بلیط‌های برنده بخت آزمایی را با عسل مخلوط کرد و قورت داد تا دست کسی به آن‌ها نرسد. یک‌بار هم که در ایستگاه راه‌آهنی یک گله گاو را معاینه می‌کردم، دلالی زیر قطار رفت و یک پایش قطع شد. ما او را به درمانگاه بردیم. خون از پایش فواره می‌کرد، منظره وحشتناکی بود. ولی فقط تقاضا داشت که پایش را داشته باشد، نگران بیست روبلی بود که در چکمه‌اش قایم کرده بود. گمان کنم ترسیده بود ممکن است از دست‌شان بدهد!»

*بوسه، نوشته‌ی آنتوان چخوف، ترجمه بهاره نوبهار