یادش به خیر، یه وقتی با یه دکتر اهل تاجیکستان که تو ایران داشت جراحی پیوند اعضا میخوند کلی هم صحبت شدم…بین حرفهاش میگفت، آن مریض کیس پَیوَند جَگَر، با خشنودی شفاخانه را ترک نگفت! من فکر کردم مریض رضایت از بیمارستان نداشته که توضیح داد نه! با خشنودی نرفت! فوت کرد!🫠

یه دکتر بیهوشی پیوند هم تو جمع ما بود، که گفت میدونی که تاجیکی ها به متخصص بیهوشی میگن «مدهوش گر»😃🥲 گفتم نمی دونستم… و برای کم نیاوردن یک سری دانسته های ناچیزم از زبان تاجیکی رو در زمینه علوم سبزیجات ریختم رو داریه! گفتم شما میدونین به سبزی خوردن میگن علف؟ ولی به هویج میگن سبزی! به رنگ سبزآبی هم میگن کبودی! به فردا میگن پگاه، به پس فردا میگن فردا!😂

در این میان، یکی از اساتید خاطره ای تعریف کردن که گویا یه بار از رزیدنت بیهوشی تاجیکی پرسیده بودن که ایا تاجیکستان کلاب هم داره؟ گفته بود بلی! تاجیکستان کلاب هم دارد! اینم گفته خب پس مردم راحت میرن کلاب و خوشگذرانی…دکتر تاجیکی هم جواب داده بلی، مردم در تاجیکستان به کلاب می‌روند، اما از نظر ما هرکس به کلاب رود، دیوث است!🫠😂

خلاصه جمع ایرانی، مهلت ندادیم مرد جوان حرف بزنه!🤦🏻‍♀️ اما به قول خودشون پَگاه، فرصت شد من و همسرم سر میز صبحونه با دکتر تاجیکی یکجا نشستیم و یَک دَل سیر، از تاجیکستان حرف زدیم…با اون گویش مثل قند، کلی از تاریخ و جغرافیای یک قرن پیش تاجیکستان برامون تعریف کرد تا به امروز…در پایان گفت من سال قبل با دوستم به تبریز سفر کردیم، میخواستیم مقبره شمس تبریزی را ببینیم که گفتند دور است! گفتم اوه، باید تا خوی می‌رفتین…گفت دیگر فرصتی نماندَه بود…در تبریز ماندیم و دیدن کردیم…اما تبریز شبها چقدر سرد بود! با اینکه اخر تابستان بود…🥲