آی یوزلوم…
گوشی همراه مریض که زنگ خورد، پرت شدم به سالهای دور…چندثانیه فرصت داشتم تا در ذهنم مرور کنم « آی یوزلوم»…امروز فکر کردم از بین صدها زنگی که شنیده ام، چندتایی بدجور یادم مانده…شاید دورترین خاطره، وقتی بود که داشتم دفترچه بیمه تامین اجتماعی را دست مریض می دادم که صدای موسیقی آغازین ترانه ی « طنّاز» معین در اتاق پیچید. مرد، دستپاچه جیبهای کاپشن را می گشت و من آن لحظه سراپا خواهش بودم که بگذار زنگ بزند…آن لحظه شده بودم دختر نوجوانی که در جشن عقد طناز ترین طنّاز جهان، محو تماشای رقص عروس با این ترانه بودم…گوشی را جواب داد و گفت قطع کن، بعدا زنگ می زنم…و ندانست چه قشنگترین صحنه ای در ذهن من روشن کرد و رفت…
یک روزی هم رفتم تا به سربازی که زیر سرم بود سر بزنم، گوشی همراهش زنگ خورد…چند لحظه خیره ماندم به قطرات سرم، که سر میخورد و وارد رگهای جوانی می شد که خوشبختانه گوشی در دسترسش نبود. شاید نگاهش می کردم از من می خواست که گوشی اش را نزدیکتر بیاورم. اما من دوست داشتم امین حبیبی بخواند « اون که یه وقتی تنها کَسم بود» و من غرق در غروبهای بی شمار شیراز شوم. هرم گرمای خیابان های آفتاب زده شیراز را حس کنم و تمام نارنج های رسیده آن شهر در کف خیابان غلت بزنند…
شبی هم گوشی همراه مریض به صدا درآمد و نوای «گول پمبه» در اتاق پیچید… این ترانه باریش مانچو همیشه همچو مارش عزا یا وداع برای من دوست داشتنی و سنگین هست…نمی دانم آدمها می دانند گاهی با انتخاب هایی که دارند، چطور دیگران را در دامن خاطرات رها می کنند؟ من بعید می دانم، پسرک سیزده ساله ای که دیشب در مطب، گوشی همراهش زنگ خورد، مورات را بشناسد، یا خاطره چندانی با «آی یوزلوم» و ترانه های راک و راک آنادولو داشته باشد. پسرک خیلی کوچک بوده که مورات از دنیا رفته…