مجبور نیستیم!
بعد از مدتها رفتم سراغ یک رمان ایرانی. از گلی ترقی، سالها قبل، داستانهای کوتاه خوانده بودم که دوست داشتم، خصوصا داستان « ننه اناری».
کتاب «اتفاق» را به ضرب و زور تمام کردم! خودم را مجبور کردم تا ساعت چهار صبح بشینم و بخوانم و هی بگویم دختر حتی تو چهارده سالگی هم این رمان را نمی پسندیدی! این چه داستان و چه پایان بندی های فیلم فارسیست که تو داری می خوانی! شش هفت روایت از زندگی شخصیت های داستان را جدا جدا طی سیصد صفحه شرح داده، اخرش در عرض دو صفحه همه به هم کانال کشی می شوند! بیشترین حرص را وقتی خوردم که مثلا حسن در این صفحه یک بچه دبیرستانی شاعر پیشه بود، در صفحه بعد حسن برای خودش چشم پزشکی سرشناس شده بود!! گده! اله به همین سرعت؟!
البته مقصر خود منم! صدبار با خودم قرار گذاشتهم وقتی کتابی باب سلیقهت نیست، ادامه نده! اینو تعمیم بدم به دوست، فامیل، آدم، گلدان، غذا، لباس، پنجره، لنگه کفش…
*کتاب « اتفاق»، نوشته گلی ترقی، انتشارات نیلوفر