مجبور نیستیم!

بعد از مدتها رفتم سراغ یک رمان ایرانی. از گلی ترقی، سالها قبل، داستانهای کوتاه خوانده بودم که دوست داشتم، خصوصا داستان « ننه اناری».
کتاب «اتفاق» را به ضرب و زور تمام کردم! خودم را مجبور کردم تا ساعت چهار صبح بشینم و بخوانم و هی بگویم دختر حتی تو چهارده سالگی هم این رمان را نمی پسندیدی! این چه داستان و چه پایان بندی های فیلم فارسی‌ست که تو داری می خوانی! شش هفت روایت از زندگی شخصیت های داستان را جدا جدا طی سیصد صفحه شرح داده، اخرش در عرض دو صفحه همه به هم کانال کشی می شوند! بیشترین حرص را وقتی خوردم که مثلا حسن در این صفحه یک بچه دبیرستانی شاعر پیشه بود، در صفحه بعد حسن برای خودش چشم پزشکی سرشناس شده بود!! گده! اله به همین سرعت؟!
البته مقصر خود منم! صدبار با خودم قرار گذاشته‌م وقتی کتابی باب سلیقه‌ت نیست، ادامه نده! اینو تعمیم بدم به دوست، فامیل، آدم، گلدان، غذا، لباس، پنجره، لنگه کفش…

*کتاب « اتفاق»، نوشته گلی ترقی، انتشارات نیلوفر

کتاب « شنبه‌ی گلوریا»

. ماریو بندتی از پدر و مادر مهاجر ایتالیایی در اوروگوئه متولد شد. پدر و مادرش به سنت ایتالیایی، پنج نام کوچک و دو نام خانوادگی بر روی او گذاشتند: ماریو اورلاندو آردی آملت برنو بندتی فاروجا! در مونته ویدئو و بوئنوس آیرس درس خوند و دلبسته ادبیات شد…از چاپ شعر در هفته نامه ها شروع کرد، بعدها مجموعه داستان و…و با انتشار رمان « وقفه» به شهرت بین المللی رسید. او هم نسل کسانی همچو مارکز، یوسا، فوئنتس و نروداست…این کتاب مجموعه‌ای ست از داستان های کوتاه بندتی… از همین کتاب: مسافرجوان ، آن جا در خانه‌ی محقر و فقرزده‌ی زادگاهش و در برابر نگاه مبهوت و سکوت عمیق خانواده‌اش، آهسته و مو به مو از صخره ها و موج ها و دلفین ها گفت، از کشتی سازی، جزر و مد، نفت کش ها، اسکله های ماهی گیری، سوسوی فانوس های دریایی، کوسه ها، مرغان دریایی و کشتی های غول پیکر اقیانوس پیما. با همه‌ی این احوال، سرانجام شبی فرا رسید که پسرک دیگر خاطره‌ای برای گفتن نداشت و از همین رو ساکت ماند. اما اعضای خانواده، که دورش حلقه زده و بر زمین نشسته بودند و برگ کوکا می جویدند، همچنان چشم به دهان او دوخته بودند و انتظار می کشیدند. پدربزرگ، که به رغم ریه های خرابش همچنان صدای بلند و رسایی داشت، از ردیف آخر جمع گفت: دیگر چه دیدی؟ گوئالبرتو دلش نمی خواست خانواده‌ش را نومید کند. به تجربه می دانست که حسرت دریا پایانی ندارد. درست در همین لحظه بود که احساس کرد باید شروع کند به گفتن از پریان دریایی… پ.ن: داستان از زبان پسری اهل بولیوی بود. بولیوی به دریا راه ندارد. *کتاب شنبه‌ی گلوریا، نوشته ماریو بندتی، ترجمه لیلا مینایی، نشر ماهی