بادها

«بادها»، کتاب کم حجمی از ماریو بارگاس یوسا ست. اسم کتاب، ذهن را به سمت طوفانهای زندگی می‌برد…جایی که قلب و یاد ادمی در گذشته ها میان بادها می‌پیچد. اما متاسفانه، این باد آن باد نیست!

کتاب، داستان مردی مسن است که مرتب باد از او در می‌رود! فضای داستان در شهر مادرید می‌گذرد و داستان بر مبنای زندگی و مرگ و روایت پیری ست… قبل از اینکه قسمتی از کتاب را بنویسم، غیبتی هم بکنم از یوسا که در سال دو هزار و پانزده با ایزابل پریسلر، مادر انریکه ایگلسیاس، خواننده اسپانیایی، آشنا شد و با او زندگی جدیدی آغاز کرد که هفت سال بعد از او جدا شد. در این کتاب راوی، اشاره هایی به این اشنایی که بعدها منجر به پشیمانی و شاید نابودی زندگی قبلی یوسا شده دارد…

از همین کتاب: «اوسوریو باید آخرین دوستی باشد که برایم مانده. هرروز به هم زنگ می‌زنیم تا از زنده بودن همدیگر باخبر شویم. توافقمان این است که هرصبح به هم زنگ بزنیم تا ببینیم چه کسی از ما دونفر در خواب با این جهان وداع کرده تا برای سوزاندن و همیشه ناپدید شدنش به مسوولان اطلاع دهیم.»

*بادها، نوشته‌ی ماریو بارگاس یوسا، ترجمه مدی سرائی، نشر افق

فیبر نوری!

خیابان‌ها را کنده‌اند! برای کاشت فیبر نوری! اسم فیبر نوری چنان قلمبه سلمبه‌ست، آدم احساس می‌کند در انتهای خیابان به سکوی پرتاب موشکی بایکونور می‌رسد! آه، تعریف کرده بودم حدود ده سال قبل با یک ورزشکار قزاق که برای چکاپ قلبی به مطب استادم مراجعه کرده بود حین تست ورزش کلی صحبت کرده بودم؟! پرسیده بودم از کجا میای؟ گفت آلماتی! و من گفته بودم، اوه، آلماآتی؟ گفت همون! و من جمله دوم پرسیدم بایکونور تا الماتی خیلی فاصله داره؟ اصلا رفتی؟! چشمهای کشیده‌ مرد جوان، کمی گرد شد و گفت نه، نرفتم. دوره. چرا برم بایکونور؟!

جواب نسبتا قانع کننده ای بود! مگر من داخل ایران تا حالا رفتم تاسیسات فردو را ببینم؟! نه! البته اینکه کسی را راه نمی‌دهند هم بی‌تاثیر نبوده است! یادم هست بعدها تحقیق کردم، دیدم برای بازدید از ایستگاه فضایی بایکونور باید از چهل و پنج روز قبل وقت گرفت، در حقیقت روسها وقت ویزیت می‌دهند!این هم یکی از جمله هزاران تحقیقات کم کارآمد من! بگذریم…

از توقعم از مراحل کاشت فیبر نوری می‌گفتم، که خب اون طوری که انتظار داشتم پیش نرفت. یک قرقره‌ی بزرگ حاوی کابل نارنجی رنگ را به پشت یک نیسان آبی بسته بودند. نیسان گاز می‌داد و می رفت و یک جوانی هم کابل را در شیاری کنار خیابان جاساز می‌کرد. وسط راه سربالایی که نیسان ‌میخواست گازش را بیشتر بگیرد، مرد جوان فریاد می‌زد: جاواد؟ بس دی…متاسفانه صدایش در میان غرش های گاز نیسان گم می‌شد! جواد نمی‌شنید و می‌رفت! مرد جوان دوباره صدا زد: جاواااد؟ گاز ورمه! بس دی…در آن هیاهو محال بود جواد چیزی بشنود! اون قدر گاز داد تا کابل از شیار بیرون زد، مرد جوان پرید و با لگد زد به بدنه نیسان آبی! گفت جاواااد، دییرم گاز ورمه! گینه گاز وریر! به طرز معجزه آسایی جواد شنید و نیسان متوقف شد! آن لحظه که با لگد به نیسان، مسیر کابل فیبر نوری رقم می‌خورد، جا داشت ایلان ماسک با حرکت دستی جدید، این پیروزی را به جهانیان اعلام دارد! نیسان و جواد و قرقره نارنجی که متوقف شدند، ناگهان، بربری هایی که با نظم و ترتیب پشت شیشه نانوایی روبرو نشسته بودند به چشمم خورد!

آمدم از خیابان بگذرم، جواد استارت زد، هرلحظه ممکن بود بین قدمهای نه چندان استوارم به سمت بربری، نیسان اوج بگیرد و کابل نارنجی از شیار بیرون بپرد و من با مخ به آسفالت خیابان بچسبم! یکی از پرریسک ترین لحظات زندگی‌م بود، اما بربری تازه می‌ارزید! رخ دونده های سرعت با مانع المپیک را گرفتم و از کابل فرضی در هوا پریدم و خودم را به دکان نانوایی رساندم! دوتا بربری تازه خریدم و سریع یک تکه از سر نان را کندم و به دهان گذاشتم…

من اگر کاره ای در یونسکو بودم، یک سازمانکی همان گوشه موشه ها تاسیس می‌کردم به نام « نونسکو». و بربری تازه را جزو میراث جهانی اعلام می‌کردم، طوریکه هیچ کس حق نداشته باشد به بربری و اصولا هر نان تازه ای کمتر از گل بگوید! بعد با پاشیدن هرگونه کنجد و قص علی هذی روی نان اندکی مخالفت می‌کردم! با احترام به نظر شما، واقعا هدفی غیر از کنجدپوش شدن میز و سفره و زمین در این امر نیست! خلاصه، خشنود و بربری به دست، در کنار خیابان تا بایکونور کنده شده، راه افتادم.

جواد پشت نیسان گاز می‌داد، قرقره می‌چرخید، مرد جوان فیبر نوری را با احترام به استارلینک های جهان در شیار می‌کاشت…هوا سرد و پر دود بود، روز خوبی بود.