لولیتا
من از اون دسته ادمها هستم که وقتی کتابی شروع می کنم از دیباچه و پیش گفتار و پاورقی هرچه هست ریز به ریز میخونم، تا برسم به اخر کتاب! حتی وقتی حس میکنم این کتاب مناسب من نیست! ترجمه ی خوبی نداره! در هر صورت اگر کتاب رو نیمه کاره ول کنم حس میکنم به جنبش عدم تعهد پیوسته ام!
به صورت گذرا مفهوم لولیتا رو می دونستم و اینکه به چه کسانی اطلاق میشه…اما قسمت نشده بود این کتاب ناباکوف رو بخونم تا کامل به منظور نویسنده پی ببرم. البته در این کتاب بیشتر از لولیتا واژهی نیمفت به کار برده میشد که مدام یاد نیمف یا لارو نابالغ کرم میافتادم که طبعا مقایسهی دلچسبی نیست، اما ذهن است دیگر! مالیات که نمیدهد!😂
خلاصه، کتاب، سرشار بود از توصیفات و بیان احساسات و آنچه در ذهن راوی میگذرد…سرشار میگم ها! و مکالمات اندک! راستش رو بگم به نظرم در حال حاضر خواندن این حجم توصیف از معشوق و جاده های امریکا و مگس مردهی کنار ملافه ای در متل قدیمی زیاد آسان نیست! اما بنا بر همان عادت همیشگی، راه بازگشتی برای من نبود! حتی صفحه دویست و هفتاد و پنج کتاب، ناگهان حس کردم، اها! داستان از اینجا جذابتر شد! ولی در صفحات بعد فرق چندانی در روایت داستان بوجود نیامد! همچنان صحنه ای از بازی تنیس دخترکی کم سن و سال زیر نور آفتاب، و تماشای کرک های روی شانه های او پاراگراف پاراگراف ادامه داشت! و توصیف تن افتاب خورده و زردالویی رنگ دختربچه در تابستان! این زردالویی برای من توصیف جدیدی بود! چون ما ایرانیها معمولا در افتاب یا جزغالویی میشیم یا اگر زیادی سفید باشیم، رنگ صورتی تاولی میگیریم ! اول کتاب مدام حس می کردم با خاطرات یک پدوفیل طرف هستم و مدام به خودم امید دادم که نه! لابد مقصود، عشق الهی ست! که نبود! و من از همون لحظه قضاوت را کنار گذاشتم و گفتم الناز! سرت رو بنداز پایین و بخون! خوندم و تموم شد و به این نتیجه رسیدم از این کتابهاست که احتمالا فیلم سینمایی جذابتری داشته باشه. و خب باید فرصت کنم تا دو فیلمی که بر مبنای لولیتا ساخته شده رو ببینم!
از همین کتاب: “لو! لولا! لولیتا…! صدای خودم را میشنوم که در آستانه ی دری رو به خورشید ایستادهام و فریاد میزنم، و پژواک صدای زمان، زمانی گنبدی، به صدایم و گرفتگی رسواکنندهاش چنان نگرانی، اندوه و درد بزرگی میدهد که اگر او مرده بود این صدا میتوانست به راستی برای بازکردن زیپ نایلون روی کفنش سازگار باشد.”
*لولیتا، نوشتهی ولادیمیر ناباکوف، ترجمه اکرم پدرام نیا، چاپ در کشور افغانستان