کتاب « مردان بدون زنان»

گویا موراکامی در سراسر زندگی اش از مردان بدون زنان نوشته است. دانشجویان کم حرف، آدم های سرگردان و گوشه گیر، عزلت نشین های میانسال که همگی از سوی زنانی که سر راهشان قرار گرفته اند، مورد عذاب واقع شده اند. مردان او در این هفت داستان، بسیار متفاوت، اما در یک چیز مشترکند: در هر موقعیتی که هستند، زخم عشق را در قلب و ذهن خود احساس می کنند… از بین داستان ها، « شهرزاد» و « اتومبیل مرا بران» را از همه بیشتر دوست داشتم. از همین کتاب: توکای گفت، توی کالج به ما گفتند که دیدن یعنی قرار و دیدار عاشقانه ی دو دلدار که شامل ارتباط هم میشه. اون زمان این حرف هیچ معنایی برام نداشت. اما حالا توی این سن، بالاخره چیزی رو که شاعر احساس کرده بود، تجربه کردم. احساس عمیق گم گشتگی پس از دیدن زنی که عاشقش هستی، بودن و خداحافظی با او. انگار داری خفه میشی. این احساس طی هزاران سال هیچ تغییری نکرده. تا امروز هیچ وقت چنین احساسی نداشتم و همین باعث میشه درک کنم به عنوان یک انسان چقدر ناقصم. هرچندکمی دیر متوجه این موضوع شدم. به او گفتم در درک چنین موضوعی، خیلی دیر یا خیلی زود معنایی ندارد. دیر فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدن است.»

 

*کتاب مردان بدون زنان، نوشته هاروکی موراکامی، ترجمه : ناکتا رودگری، م.عمرانی

خدایا به ما هم اقتضای سن عنایت بفرما!

۱) مریض، آقای شصت و دو ساله با تومور پانکراس که سیگار و مواد مخدر استعمال می کنه. میگیم نباید مواد استفاده کنه، مریضیش بدتر میشه. خانمش گفت: دیگه اقتضای سنشه!

الله جلالوا قوربان! اقتضای سن زات دا واریمیش!

۲) یکی از آشناها زنگ زده که سلام، هشتاد درصد زنگ زدم احوالتو بپرسم، خوبی؟ گفتم قربون شما😀 گفت بیست درصد بقیه هم این همکار ما، یه فامیل داره، واسه پسرش فلان مرکز وقت ام آر سی پی نمی ده...میگم که........

الله جلالوا قوربان! چرا ریاضیات مردم ضعیف شده!🦦 

فوتوسمی!

همراه مریض میگه : راستی فتو سِمی شوهرم کم شده! میگم چی؟ میگه: فتو سِمی! فتوسمی خونش کم شده! همین جوری خیره نگاهش می کنم و دارم فکر می کنم…ماسکش رو می کشه پایین، آروم هجی می کنه :فو تو سِ می!😑 من همچنان به حرکات لبهاش نگاهش می کنم و تو حافظه م می گردم…یهو گفت بابا همونی که فوروزماید میدین یهو قاطی می کنه…گفتم اهااا پتاسیم😐! گفت اره دیگه یه ساعته دارم میگم فتوسمی!😠