یادم نمیاد روز چندم بود که فهمیدم با این روال نمی تونم به سر ببرم…ساعتها پای اخبار، یا زیرنویس می‌خوندم، یا گوش می دادم، یا مطلب بالا پایین می کردم. تخمه افتابگردان می‌خوردم، یک گل، ده گل، صدها گل…هروقت از تخمه شکستن خسته می شدم، عناب می خوردم و مطلب می خوندم…قوت غالب عجیبی بود! روی همه اینها، یکی دو بطری آب گازدار سر می کشیدم، بشوره ببره هرآنچه از شوری و سیاهی و ترشی ملس تو دهانم ماسیده بود…

یک روز یادم افتاد، آن وقتها که بابام ناگهان از دنیا رفت، رو آوردم به پلت فرم های تلویزیون و اینترنت، و هرآنچه پخش می شد تماشا می کردم…چقدر اون ساعتها همه چی یادم می‌رفت، با عشق از بیرون و سرکار برمی‌گشتم، چون ادامه سریال ها، یا برنامه و مسابقه ها رو باید می دیدم…خیلی کمک کرد، خیلی، خیلی…

این بار رفتم سراغ سریال «هزاردستان»…از بچگی تا به حال ندیده بودم، ولی یادم هست عاشق تیتراژ آغازین سریال بودم، وقتی صدای تراشیدن قلم خوشنویسی با تیغ میامد، صدای چکه ‌ی قطره های خون…شروع به تماشا کردم و تازه فهمیدم که در بچگی قطعا چیزی از دیالوگها و داستان سریال سردرنیاورده م…گاهی عقب میزدم تا دوباره شعر و مثل و کنایه رو بشنوم…و چه بازی های درخشانی دیدم.داوود رشیدی، مفتش شش انگشتی، چقدر شیک پوش، چقدر خوش بیان و خوش استایل به قول امروزی ها…محمدعلی کشاورز در نقش شعبان بی‌مخ مخصوصا در صحنه هایی که در خرابه ها، استخوان می جوشاند و در آب آن نان خیس میکرد و دور برش پر از سگ بود، می درخشید…علی نصیریان با اون قیافه سرد و لهجه ترکی، جمشید مشایخی و عزت الله انتظامی با آن شکم بزرگ و تک سرفه ها…چه دکوری، چه شهرکی…یادم عروسی شیرین افتادم که در گراند هتل برگزار شد و سالها قبل شبی اونجا دعوت بودیم… سریال تمام شد و سرچ می کردم، راجع به داستان، راجع به علی حاتمی، داستانهای مربوط به ساخت، راجع به هزاردستان، از تاریخ ان سالها می خوندم…

بعد از هزاردستان، نشستم به تماشای سریال «شب دهم»…با اینکه تم مذهبی داشت، ولی تئاتر دلنشینی داشت…صحنه های روضه خوانی های عاشورا، مصادف شد با روزهایی که عکسهای دی ماه پخش شد…شمشیرها بالا می رفت، کتایون ریاحی ضجه می زد و من زار می زدم…

بعد از شب دهم، دوباره سریال «پریدخت» رو بعد از چندسال تماشا کردم…این بار اصلا به دلم ننشست. لیلا حاتمی از این بیحال تر ندیده بودم…حتی ورود شاهرخ استخری و حضور علی مصفا هم کمکی به دوباره دوست داشتن سریال نکرد…زمانش گذشته بود.

سریال« در چشم باد» رو شروع کردم…چه سریالی…عالی. داستان از زمان میرزاکوچک خان جنگلی شروع می شد تا سالها بعد از انقلاب ۵۷، و در این میان پارسا پیروز فر از کودکی با ما در جنگلهای گیلان بود تا یک خلبان بازنشسته در امریکا شد…عاشق قسمتهای کودکی بودم، پر بود از زبان تاجیکی، موسیقی های گیلان و تاجیکستان…مسعود جعفری جوزانی، تقریبا در هر قسمت سریال، ترانه و رسم و آیین های گذشته ایرانی و محلی رو به تصویر می کشید، صحنه های طبیعت زیبایی داشت، چه طنازی هایی از تهران زمان پهلوی نشان ما داد…و در بطن سریال، مدام به وقایع تاریخی اشاره می کرد…در چشم باد بسیار طولانی اما دلچسب بود، انبوهی از هنرپیشه ها و جوانی ها و گذشته ها…عالی بود.

اخبار ناگوار تر می شد، شاید هرلحظه التهاب شروع جنگ بود…تحمل سریال تاریخی نداشتم! « بزنگاه» رضا عطاران رو شروع کردم! چقدر خوب بود، ارومم می کرد، هنوز به نظر من تاریخش نگذشته بود…عطاران، مرجانه گلچین، علی صادقی، نیکخواه، حمید لولایی…خیلی تیم خوبی بودند…

بعد از بزنگاه «کیف انگلیسی» دیدم! علی مصفای جوان، که حتی در واقعیت هم عاشق لیلا حاتمی دلفریب سریال بود…چقدر من سیروس گرجستانی رو دوست داشتم، همیشه…واقعا حیف شد زود رفت…در سریال کیف انگلیسی بازی عالی داشت…یادم رفت! همزمان با کیف انگلیسی و پی گیری اخبار، دوباره peaky blinders تماشا می کردیم…! اینترنت قطع بود و سرچ ها محدود به جستجوگر ذره بین!

آخرین سریال تاریخی که تماشا کردم، سریال « امام علی» بود…انگار نه انگار ان سالها دیده بودم! و عاشق چندنقش شدم…محمدرضا شریفی نیا، به قدری زیبا و فریبنده نقش «ولید» را بازی می کرد…اصلا آن چشمها، ان فرم هیکل و خنده ها، ساخته شده برای همچین نقشهایی…طبیعتا ویشکا اسایش در نقش قطام و سیروس گرجستانی ابوقطام را خیلی دوست داشتم…شهره لرستانی چه جوان، چه چشمهایی، چه دیالوگهایی…مروان، چقدر اصغر همت بازی خوبی داشت…و حسن فتحی دیوانه وار زیبا بازی می‌کرد…جوری که عاشق عمروعاص شده بودم! اگر به من نمی خندید، تعریف کنم که شبی خواب طلحه و زیبر رو می دیدم! سریال طولانی ولی بازیهای درخشان کم نداشت…بعد از امام علی، دیگر توان سریال تاریخی دیدن نداشتم! اصلا حوصله کتاب خواندن یا تماشای سریال نبود…فرصتی هم نبود، جسته گریخته تلاش کردم چندفیلم ببینم. « اپارتمان شماره ۱۳» رو بعد از چندسال دیدم، خیلی خوب بود…

و فیلمی به اسم «خانه خلوت»، با بازی عزت الله انتظامی و نیکو خردمند و فاطمه گودرزی بسیار جوان و رعنا…فیلم داستان نویسنده ای بود که پا به سن گذاشته بود و دیگر قلمش خریدار نداشت…خیلی خیلی دوستش داشتم، از اون فیلمها که زیبایی داشت، موسیقی داشت، دکور و خانه ای بزرگ قدیمی با باغی با درختان چندساله در شمال تهران داشت…بعد اون یادم نمیاد فیلم و سریالی دیده باشم، ولی خانه خلوت، دلم رو برای نوشتن دوباره تنگ کرد…نوشتن رو یادم انداخت…