مادام بواری
مادام بواری! چندسال بود میخواستم این رمان معروف را بخوانم. اما حس خواندن ادبیات قرن نوزدهمی در من نبود… بالاخره حوصله کردم و خواندم.
اوایل کمی بازگشت به سبک ریزنویسی و توضیحات کمال گرایانه سخت بود…اما کم کم حس کردم چقدر تجسم فضاها، احساسات ادمها ملموس هست…تجسم آن عروسی روستایی…دکتر بواری که به ویزیت بیماران میرفت…فکر کردن به روزمرگی ها و احساسات جاه طلبانهی اِما…مهمانی پرزرق و برقی که توصیف تزیینات روی میزها، و منوی نوشیدنی و غذاها بعد از اینهمه سال، چنان حقیقی و به روز بود…شور و عشق هایی که در جملات کتاب میریخت…بی عقلی هایی که ادمهایی با طبقه متوسط یا پایین تر، برای رسیدن به تجملات زندگی اشراف زاده ها به خرج می دادند…
در پایان به نظرم رمان، بیان حقیقی از زندگی هایی ست که در پی رویاهای درست یا توخالی، چهرهی دیگری به خود میگیرند…
چندفیلم از داستان مادام بواری ساخته شده است که به گمانم، هرگز این حد از ریزه پردازی های ذهن نویسنده را نخواهد توانست ارائه بدهد…
از همین کتاب:«دل اِما تندتر تپید هنگامی که مردِ همرقصاش نوک انگشتان او را گرفت و در انتظار ضربه آرشه آغاز رقص به صف شدند. همگام با ضرباهنگ ارکستر به حرکت درآمد و با تکان های سبکِ گردن به پیش میرفت. برخی ظرافت های نوای ویولون لبخندی به لبش میآورد و این هنگامی بود که سازهای دیگر ساکت میشدند و ویولن تنها نواخته میشد؛ صدای واضح سکه های طلایی شنیده میشد که در سالن کناری روی میزها میریختند؛ سپس همه سازها با هم به صدا درمیآمدند؛ نوای ترومپت بلند میشد؛ پاها هماهنگ با موسیقی به زمین میخوردند؛ دامن ها باد میکرد و به هم ساییده میشدند؛ دستها همدیگر را میگرفتند و رها میکردند؛ چشم ها گاهی پایین میافتاد و گاهی در هم خیره میشد.»
*مادام بواری، نوشته گوستاو فلوبر، ترجمه مهدی سحابی، نشر مرکز