اتاق قرمز در ایران مال!
و علی آقا از پشت پیشخوان اومد…
یه پسر جوون تیپ هنری، شلوار و بلوز و کفش همه چی گل گشاد، عینک گرد و ریش نامرتب طور…دست انداخت کتابهای تولستوی رو بکشه بیرون، گفتم نه خواهشا مرگ ایوان ایلیچ رو نیارید…گفت باشه! میریم سراغ ادبیات امریکای لاتین!
گفتم اوه، ببین من یه مشکل با ترجمه های ادبیات لاتین دارم، مشابه بودن اسامی زن و مردها! مثلا شخصیت اصلی کتاب اسمش «آندریا»ست. من پنجاه و هفت صفحه کتاب خوندم با این حس که با بانو آندریا دارم سیر آفاق و انفس میکنم…یه جاهایی هم مینویسه آندریا و همسرش، که من با خودم میگه شوهر آندریا هم عجب آدم عوضی ای بوده ها! که ناگهان در صفحه پنجاه و هفت، آندریا از خواب بیدار میشه و جلوی آیینه ریش بلندش رو اصلاح میکنه! نگو آندریا مرد بوده…اصلا پنجاه و هفت صفحه ای که تو ذهنم رشته بودم، پنبه میشه و دوباره عقب گرد میکنم تا با آقای اندریا و همسرش داستانی جدید از صفر شروع کنیم! گفتم نه الان تمرکز ندارم برای همچین قصه هایی…
گفت خب اصلا چی دوست داری؟ منم همین جوری پروندم ادبیات ژاپن…گفت ممم…مثلا کی؟ گفتم مثلا هاروکی موراکامی! یه نگاه تاسف باری بهم انداخت و سرش رو از شرق به غرب، و سپس از غرب به شرق چندباری تکون داد و گفت حالا موراکامی هم اِی…بدک نیست، داستانهای کوتاهش که جالب نیست، ولی شاید یکی دوتا از رمانهاش قابل قبول باشه و بعد صورتش رو چندش کرد! این حجم از خصومت پسر جوونی تو ایران مال رو با هاروکی موراکامی درک نمیکردم!
گفت ببین، یه کتاب بهت معرفی میکنم، بفهمی ادبیات ژاپن چیه! رفت و یه کتاب در دست اومد، گفت « زن در ریگ روان»…گفتم نوشتهی کوبو آبه! من خیلی این کتاب رو دوست داشتم، یادمه آخرهای کتاب، حقیقتا حس میکردم تو چشمم ریگ و شن رفته، انقدر که اون تکرار هرروزهی جمع کردن شن ها همراه زن و حشره شناس ملموس و پراضطراب شده بود برام…
گفتگوی مرخرفی شده بود! من نمیدونم چرا علی آقا که روحیاتش بیشتر به فروش لوازم خانگی یا الکترونیکی میخورد، شده بود فروشندهی کتابفروشی که با مشتری ها اینقدر با توپ پر برخورد میکرد…رفت و دوتا کتاب آورد، یکی به اسم « اتاق قرمز»، و دیگری به اسم « استاد» از ادبیات ژاپن…گفت ولی این دوتا کتاب رو بخونی میفهمی چقدر با موراکامی فرق دارن!
کتاب اتاق قرمز رو که باز کردم، صفحه ای که اومد از بالا تا نصف صفحه جر خورده بود! بهش گفتم میشه یه کتاب سالم رو بدین؟ تقریبا دیگه می خواست سر به تنم نباشه! گفت همین یکی بود، و بلند به همکارش گفت سی تومن به خانم تخفیف بده!
بعد از چندماه، کتاب اتاق قرمز رو خوندم و خیلی خوب بود…یعنی قطعا از این داستانها، مینی سریال یا حتی سریال های معمایی-جنایی خیلی خوبی ساخته شده یا میشه ساخت…داستان اتاق قرمز خیلی حس تلخ و خوبی داشت، ولی برای من داستان « صندلی انسانی» همیشه تو ذهنم می مونه، مخصوصا اگه زمانی رو مبل جدید و بزرگی بشینم…مثل داستان « سال اسپاگتی» موراکامی که هروقت ماکارونی رو تو آب جوش میریزم یادم میفته…
*کتاب « اتاق قرمز»، نوشته ادوگاوارانپو، ترجمه محمود گودرزی، نشر چترنگ