شما که غریبه نیستید
از خواندنش لذت بردم، غم داشت، خنده داشت، شعر و قصه داشت. باغ و آب و انجیر و هلو و برف داشت. ننه بابا داشت، عمو و بچه های محل و مدیر و ناظم و فراش و همکلاسی داشت. انشا و روزنامه دیواری و نمایش داشت. داستان زندگی هوشو خیلی خوب بود…هوشو همان اقای هوشنگ مرادی کرمانی خودمان…همان که جای جای کتاب، قصه های مجید و بی بی را یادم آورد…این کتاب عجیب حس کتاب« آنجا که خانه م نیست» نوشته ی رضا رهگذر را برایم زنده کرد. بچه که بودم چندین و چند بار خوانده بودمش…بعدها با صدای رضا رهگذر که گوینده ی قصه ی ظهر جمعه بود، در ذهنم تداعی می شد… از همین کتاب: « اگر بمونم، تو بانک می پوسم عمو. وام می گیرم قالی می خرم، یخچال می خرم، وام می گیرم زن می گیرم، بعد بچه دار می شم. وام می گیرم موتور می خرم، ماشین می خرم. وام می گیرم خونه می خرم. شب و روز کارم میشه وام گرفتن و قسط دادن. هرروز زن و بچه هام چیز تازه ای می خوان. فکر و ذکرم میشه حقوق آخر برج. فرصت نمی کنم چیزی بخونم، چیزی بنویسم. بازنشسته میشم، نوه هام می ریزن دورم. می رم زیارت، حاج آقا می شم، رییس شعبه می شم. پولم زیاد می شه تو سیرچ تکه ای باغ می خرم، یادم میره برای چی به دنیا آمدم. کم کم پیر می شم، مریض می شم می میرم. روی کاغذی می نویسن بزرگ خاندان از دنیا رفت، فاتحه! …این راه من نیست. تازه اگر جوون مرگ نشدم. ناکام نشدم. نه عمو، من اهل این چیزها نیستم. وقتم تلف میشه.
پ.ن: کتاب « شما که غریبه نیستید»، نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی.