مرداد…
دوم راهنمایی ردیف آخر کلاس می نشستم. پشت سرم شوفاژی تیره رنگ بود و پرده ای زرد و چرک . ردیف جلو دختری می نشست که از من آرام تر بود. موهای صافی داشت با مژه های تیره ی فرخورده. اسمش مرجان بود. مرجان کم حرف تر از اکثر بچه های اون دو ردیف آخر بود. اما پایه ی اکثر شیطنت ها و تیربار خنده های ما بود. ساکن زعفرانیه تبریز بودند و هنوز تلفن نداشتند. یک بار در طول سال تحصیلی٬ آدرس پستی منزلشان را گرفتم. چراییش یادم نیست، اما حدسش آسان. من تا سالهایی که پای ایمیل به جهانم باز نشده بود، یک نامه نویس حرفه ای بودم...
تابستان شد. یک روز برای مرجان نامه نوشتم، لابد از اینکه تابستان خود را چگونه می گذرانم! احتمالا از کتابهایی که میخواندم و دوچرخه سواری های طولانی عصرهای تابستان و شاید از دلتنگی برای دوستان مدرسه...
اون موقع ها هنوز زبان به جای چسب پاکت های نامه می کشیدیم و تمبر می چسباندیم ونامه را داخل صندوق پستی زرد رنگ می انداختیم و منتظر می ماندیم به جواب...
یکی دو هفته بعد، پستچی در زد و از داخل خورجین برزنتی موتورش، نامه آورد. آدرس فرستنده، شهرک زعفرانیه بود. نامه را باز کردم و مرجان با خط خوشش جواب نامه ام را نوشته بود. اول از همه غافلگیر شده بود چون یادش نبود من آدرسی از او داشتم...در ادامه از تعطیلات و سفر به شهر اقوام مادری تعریف کرده بود. جایی هم نوشته بود به قول برادرم بابک، تیر که گذشت، مرداد و شهریور بر چشم بهم زدنی می گذره...
و تمام تابستان های بعد از آن نامه، حرف بابک برادر مرجان یادم ماند...پاییز آمد و سوم راهنمایی هم ردیف آخر نشستم٬، پشتم پرده ای زرد رنگ چرکین بود و شوفاژي قدیمی و دور و برم دوستانی خوش خنده و شلوغ...
سالها گذشت و من دیگر مرجان را ندیدم. با دوستان زیادی ردیف آخر کلاس های مدرسه و دانشگاه نشستم، حالا که فکر می کنم خیلی هاشان برادری به اسم بابک داشتند! بابک برادر نازنین، بابک برادر سحر، بابک برادر فرانک، بابک برادر مریم...
مدتهاست دیگر هیچکدامشان را ندیده ام، اما سالهاست که تیر که می گذرد، مرداد و شهریور برچشم برهم زدنی تمام می شود..
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 16:3 توسط
|