تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟قسمت 2.
آرنجم رو میذارم رو چرخ دستی و چونه ام رو میذارم کف دستم.درست جلوی من ایستاده.با مادر و چند تا خانوم دیگه که احتمالا خاله و دخترخاله هاش باید باشند.حدودا 18 یا 19 ساله به نظر میاد.اولش رفت یه آبی به سر و صورتش زد و اومد تو صف ایستاد.یه عینک طبی با فریم مشکی و مستطیل به چشم زد.باعث شد چشمهای سیاه و بسیار درشتش پشت شیشه پنهون بشه.حیف که قد زیاد بلندی نداره.ولی موهای لخت و قهوه ای تیره رنگ و بلندی داره که تقریبا تا ترقوه هاش بلند شده.هر چند لحظه یکبار دست میکشه لای موهاش .متوجه شده که نگاهش میکنم.اصلا به روی خودش نمیاره.ولی مطمئنم ته دلش خوشش میاد!وقتی نوبت گرفتن کارت پروازشون میرسه،کارتها رو میگیره دستش.با ژست یه فوتبالیست کم سن و سال ایتالیایی که نتونسته توپ رو وارد دروازه حریف کنه ،دست لای موهای قشنگش میکشه و از کنارم رد میشه.به مامانش میگه:ردیف ای و بی ،من و تو میشینیم،ردیف سی ،خاله آذر!ناخود آگاه دستم رو از زیر چونه ام برمیدارم ...
تا بحال هفته دوم عید ،مشهد نرفته بودم.هرگز مشهد رو به این خلوتی ندیده بودم.خیلی عجیب و دلچسب بود. همون روز،عصر سه شنبه،طی یک تصمیم فوری،قرار شد با فرناز و رویا بریم سینما.بی اغراق،از رویا خیلی خوشم میاد.به معنای واقعی،دختریه که از مصاحبت و معاشرت باهاش خیلی حال میکنم.از عمیق بودن احساساتش،از اروم بودنش،از بی شیله پیله بودنش،از اینکه به راحتی میشه کنارش به خیال و آرزوها بال و پر داد،بی اینکه قضاوت یا پیشداوری خاصی بکنه،خوشم میاد.
با رویا وفرناز و ویدا و سایینا رفتیم سینما.گرچه وقتی موقع چراغ قرمز داشتیم از جلوی اونهمه ماشین رد میشدیم،ویدا زد پشت کفش رویا ،و کم مونده بود رویا،سرنوشتی همچو سیندرلا پیدا کنه!!
فیلم "جدایی نادر از سیمین".وقتی کارگردان اصغر فرهادی باشه،براحتی میشه حدس زد یک فیلم پر از سوال و استرس در انتظارته.در حالی که براحتی تمام هیجانات و احساساتت به چالش کشیده میشه...راستی ،به نظر شما اینکه یه پیرمرد 80 ساله و مبتلا به بیماری الزایمر یهو بشاشه به شلوارش،ولو این حرفو سمیه کوچولوی 5 ساله بگه،خنده داره؟
تو فیلم دلم واسه شهاب حسینی خیلی سوخت.شایدم چون خیلی دوسش دارم!وقتی تو آشپز خونه میزد تو سرش و به زنش میگفت:الان اینو میگی؟...
فیلم تموم شد.نفرت دارم از فیلمهایی که آخرش بیننده رو میذاره تو خماری و نتیجه فیلم رو بیینده خودش باید حدس بزنه!به همون اندازه که وقتی از سینما با اون حس و حال میایی بیرون،یکهو از خیابون بوی جگر میاد،تموم احساسات و هیجاناتتو از دماغت میاره بیرون...چرا همیشه پیش در پشتی سینماها،حتما یه جگرکی هست؟
به پیشنهاد فرناز رفتیم رستوران باغ زیتون .یه جای دنج تو یکی از کوچه های خلوت.فکر کنم تو منطقه فرهاد بود..یه رستوران ایتالیایی...چیدمان و دیزاین سقفش به سبک ساحل مدیترانه بود..با منوی بامزه :تکه های فیله مرغ گریل شده غرق در سس نمیدونم چی چی همراه با پاستا نمیدونم چی چی ...خلاصه سه سطر پر از الفاظ غریب،توضیح یه غذایی بود که تو سه قاشق میشد رفت بالا!!
مشهد بارون میومد...عاشق پیاده روی تو کوچه های بارون زده سجادم...کوچه های پهن...خونه های ویلایی ...اپارتمانهای قشنگ...بوته های گل بهی رنگ به ژاپنی...بوته های یاس زردرنگ....بوستانهای سر هر کوچه...عاشق اون خونه تو خیابون گلایل هستم که از تمام در و پنجره هاش گلدون و گل اویزونه....عاشق کو چه های بهار و یاسمن و بزرگمهرم...
چهارشنبه صبح نزدیک حرم کاری داشتیم.پلیسی که وسط خیابون ایستاده بود،اشاره میکرد فقط ماشینهای پلاک شهرهای دیگه غیر از مشهد میتونن برن سمت پارکینگ حرم...تو یه پارکینگ دیگه دورتر از حرم پارک کردیم.پیاده راه افتادیم...سر راه رفتیم موزه نادری...تا بحال نشده بود برم...وقتی قبر کلنل محمد تقی خان پسیان رو دیدم،یاد کریمخان زند بیچاره افتادم که چند دفعه جسدش از اینجا به اونجا جابجا شده بود...ویاد اردیبهشت پارسال افتادم.وقتی که داشتیم با فرناز از عروسی ندا،از بجنورد برمیگشتیم.تو یه مجله داشتم بیوگرافی کلنل محمد تقی خان پسیان رو میخوندم.وقتی به اخر مطلب رسیده بودم،همونجا که نوشته بود تو منطقه جعفر اباد قوچان محاصره شد و کشته شد،سرم رو بالا کردم و از شیشه اتوبوس به بیرون نگاه کردم. نزدیک قوچان بودیم.درست همون لحظه،رو یه تابلو سبز رنگ کنار جاده نوشته بود:جعفر اباد!
رفتیم طرف حرم...از جلوی مغازه های تسبیح فروشی رد شدیم...این مغازه شیرینی های سنتی چه ویترین هوس انگیزی داره...شیرینی تخم مرغی،کیک یزدی...شیرینی کشمشی.....از کنار یه پیرمرد که روی یه چهارپایه کنار دیوار نشسته رد میشیم.داد میزنه:نرو..نرو طرف امام رضا..امام رضا لعنتت میکنه!برمیگردم نگاهش میکنم..به فرزاد میگم:با من بود؟میگه:لابد چون موهات بیرونه از زیر شال،اینارو گفت..میخندیم..خنده ای تلخ و تاسف بر این افکار پوسیده..
میریم حرم.شلوغه..تصمیم داریم بریم موزه حرم که تقریبا وقت نماز ظهر شد و قسمت نشد بریم.عاشق اینم که یا تو حیاط حرم باشم یا تو زیرزمین حرم یه گوشه خلوت.ایوونهای حرم پره از گلهای ارغوانی رنگ .از اینکه کبوترای حرم،گاهی با سرعت میان از رو سرت رد میشن هم خوشم میاد هم میترسم!یکی دو سال پیش بود،موفع نماز یه کبوتر هی اومد دورم چرخید..یه پروانه هم همون روز نشست رو شونه فرزاد!البته هیچ اتفاق خاصی بعدش نیفتاد..ما هم فکر نکرده بودیم همای سعادت بوده!!
از حرم میزنیم بیرون...یهو میبینم هرکسی از روبرو میاد یه بستنی نونی دستشه...واسه منی که شش ماه یکبار هم بستنی نخورم اصلا یادم نمییفته،دیدن همچین منظره ای و یاد طعم بستنی طلاب افتادن ،ناگزیرم میکنه که از یه خانوم بپرسم این بستنی رو از کجا خریدین؟میگه:پایینتر،دست راست.هرگز تو مشهد،خوردن بستنی طلاب رو فراموش نکنین.یه بار به بستنی مال فلکه برق رو خوردم،خدای من...فوق العاده بود!
شب رفتیم نامزدی یکی دیگه از دوستهای فرناز!کلا من عروسی و مهمونیهای دوستای خواهرشوهرم،بیشتر از دوستای خودم رفتم!!هیچ وقت عروسی اهالی بجنورد رو از دست ندین!!
جمعه،رفتیم شاندیز...خوبه قسمت اعظم جاده رو دو بانده کردن...با اون ترافیک وحشتناک روزهای تعطیل جاده طرقبه و شاندیز!گرچه موندن تو ترافیک سنگین چندان هم خالی از لطف نیست..دیدن ماشینهای شیک و اسپرت و انچنانی چشم نوازه!
اینبار رفتیم رستوران باغ سالار.یادآورساختمونهاو باغهای کاشان و یزد بود.بعد از ناهار رفتیم باغ وکیل آباد..حسابی شلوغ بود.همه به پیشواز سیزده بدر رفته بودن...این پارک رو دوست دارم...پاییزش و برگ ریزونش خیلی قشنگه..به قول فرناز سمفونی کلاغها لا به لای شاخه های لخت درختهای سر به آسمون کشیده چنار میپیچه...
رفتیم سینما.فیلم "اخراجی های 3".نظر خیلی خاصی راجع بهش ندارم.فقط متن آهنگ و به عبارتی سرود پایانی فیلم خیلی متهورانه بود.
از بی خوابی داشتیم میمردیم.به پیشنهاد فرناز رفتیم کافی شاپ شوگر.تو کوچه پس کوچه های مشهد کافی شاپهای دنج،شیک و باحال زیاده...یه لیوان کافه لاته،حالمو جا آورد.
خیلی وقت بود توریستی مشهد گردی نکرده بودم!گرچه هر وقت میرم مشهد،دو سوال ازم میکنن!حرم رفتی؟موجهای آبی چی؟رفتی!!و من معترفم که چند جا استخر تو مشهد رفتم ولی موجهای آبی هنوز منو نطلبیده!!
خیلی حال میده تو بازار رضا بچرخی...عاشق رنگ تسبیح ها..آویزها...انگشترها هستم.عاشق نگاه کردن به نگین عقیق و باباقوری و درنجف و شرف الشمس هستم..عاشق اون لحظه ای هستم که مغازه دار میره از اون پشت یه بقچه مخملی میاره و سنگهاو انگشترها و مدالهای قشنگشو میریزه جلوت...عاشق خواص عجیب و گاها مزخرفی که واسه سنگها میشمرن هستم!!کلا احساس میکنی آیابه نظر این مردتیکه من اینقدر کودن به نظر میام!!چه قیمتهایی میپرونن...بدون چونه هرگز از این مغازه ها نباید خرید کرد.
از مشهد فقط خیابونهای دور حرم و الماس شرق رو نبینید...احمد آباد،وکیل آباد،سجاد رو ببینید.حداقل برای ما تبریزیها که با وجود آپارتمان سازیها دیدن خونه های بزرگ و ویلایی داره رویایی میشه،این مناطق لطف خاصی داره...
فرعی های شاندیز و طرقبه تفرجگاه های خوبی داره. قایق سواری تو سد چالیدره و بند گلستان بخصوص وقتی آبش زیاد باشه،کیف داره.روستای کنگ...جایی که تو یه عصر پاییزی رفتم و دیدمش.و با دیدن اون خونه ها و خلوتی و خوف و زیبایی که بهش حکمفرما بود،اولین چیزی که به دهنم اومد ماسوله بود.بعد ها هم خوندم که به کنگ میگن ماسوله خراسان...توس و مقبره فردوسی...نیشابور و مقبره های زیبایش....همه و همه میتونه خاطره خوبی براتون به ارمغان بیاره.
شنبه تا ظهر تو محوطه فرود گاه با فرناز قدم زدیم.سبزه رو تو محوطه فرودگاه چند تا گره محکم زدیم...به امید پاریس!
رسیدیم تبریز...وقتی داشتیم از هواپیما پیاده میشدیم یه خانوم جوونی جلوی من صدا میکرد:آذر،آذر جون بیا بریم مامان....
یاد یوستین گوردر افتادم که تو کتاب راز فال ورقش میگه نکنه ما ها هرکدوم یه ژوکر هستیم تو این دنیا...