تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
سفر من به تبریز دیروز به پایان رسید.و حالا انشای من:
عرضم به حضور منور شما..این ۲ هفته به صورت ماراتنی٬مشغول خاله بازی٬مهمون بازی٬این ور اون ور رفتن بودم شدیییییییید....تمام کسانی رو که شاید چند سال یکبار هم نمی بینم٬تو این مدت دیدم..کلی از کارهای عقب مونده اداری خودم و همسر جان رو انجام دادم.سفری ۲ روه ٬دسته جمعی با دوستان خانوادگی به نخجوان داشتم.جالبه که ما یک سال طرحمون رو تو جلفا گذروندیم٬ولی هیچ وقت هوس نکردیم یه سر بریم اونور ارس!!ولی خداییش٬من یکی فکم افتاد!اصلا تصور این آبادانی رو نداشتم!یعنی همیشه فکر میکردم یه ده خراب و درب و داغون بازمانده از دوران کمونیسمه..البته کسانی که قبلا اومده بودن٬میگفتن که کلی ٬فرق کرده نسبت به سالهای قبل..به هر حال٬خیابونهای عریض٬پیاده روهای پهن یادگار کمونیسم..با جمعیتی در حدود ۳۰۰۰۰نفر!معلومه که یک شهر کوچک خلوت و خوش اب و هوا رو به وجود میاره.البته تمام اون آپارتمانهای دخمه مانند توسط دولت بازسازی شده بود و متناسب با سازه های همجوار رنگ امیزی شده بودظاهرمراکز تجاری!!هاله ای بسیار کمرنگ از مالهای دوبی رو یادآورد میکرد.ولی ٬اهالیش هر چقدر هم که سعی کنن٬با لباس پوشیدنشون مدرن به نظر بیان٬وقت خندیدن٬اون دندونهای با روکش طلاشون٬آدمو هر لحظه یاد ویترین بازار زرگرهای تبریز مینداخت!!
به هر حال علی رغم اینکه هنوز یک ده بزرگ بود٬به یک شب اقامتش میارزید.جاده مرند جلفا هم که بعضی جاهاش مثل خون فرمز بود.لاله های قرمز تو متن یه دشت پر از گل زرد یا سفید٬منظره فوق العاده ای رو رقم زده بود.ضمنا نرسیده به نخجوان ٬یک غار بین صخره های با عظمت و مملو از چه چه پرنده ها بود که یکی از مدعیان غار اصحاب کهف در دنیاست.البته خودشون به طور جدی به این مساله معتقدن و پر از صندوقهای نذورات و آیه های قرآن مربوط به اصحاب کهف بود...
خلاصه٬کله پاچه ٬سنگک سفیدای تبریز که از شیرینی خوشمزه تره٬خاگینه٬سوپ جو٬چلو کباب برگ تبریز٬مربای قیصی٬مربای نارنج که توش پر از گردو بود٬سمنو٬شیرینی و کوکه های قنادی کریمی٬و هر چی به عقلم رسید خوردم..خواهش می کنم قدر خوردنیهای تبریز رو بدونین٬خصوصا نونهاش...
مجددا به این نتیجه رسیدم که برای خرید لباس ٬فقط و فقط تبریز و اگه اهالی ولخرج خطه جنوب کشور دستشون به بوتیک های تبریز می رسید٬دقیقا خودشونو خفه میکردن و ستاره فارس به کل از میدان دیدشون پاک میشد!!
برای اولین بار با یک دوست اینترنتی قرار گذاشتم و همدیگه رو دیدیم!!دکتر ریحان عزیز..ما را بس خوش آمد!!خلاصه کلی مهمونی رفتم و از دوستای خودم تا فرزاد گرفته همه رو دیدیم!!
در حاشیه:از اینکه هنوز مورد اعتماد دوستانی هستم .که شاید زمانی حتی چشم دیدن منو نداشتن خوشحالم.از اینکه٬دوستی که شاید چند ساله به دیدنم نیومده٬موقعی که دلش گرفته و مشکل حادی داره یهو سراغم اومد و خصوصی ترین مشکلاتشو بهم گفت٬دلم لرزید.از اینکه تونستم همچین خاطره ای از خودم تو دوستیهام باقی بذارم خوشحالم.بماند که واسه احوال دوستم٬خیلی ناراحتم و هر کاری میشد واسش انجام دادم.امیدوارم که مشکلش به زودی حل بشه...
پ.ن:دیگه فاصله تبریز رفتنامو به ۶ ماه نمیرسونم٬احتمالا تا شهریور هر ماه برم!حقیقتش٬آستانه نحملم نسبت به تنهایی خیلی پایین اومده٬و جشن ازدواج دوستان عزیزم ٬بهانه خوبی میتونه باشه واسه گریزهای کوچولو به تبریز..
این بود انشای من![]()
![]()