صبح از میدان سلطان احمد سوار اتوبوسهای سیتی تور شدیم.من عاشق این اتوبوسهای دوطبقه هستم!قبلا جاهای دیگه سوار شده بودم..امکان دیدن شهر با مبلغ بسیار بسیار کمتری نسبت به تاکسی رو فراهم میکنه..ضمن اینکه کاملا با حساب کتاب از صبح تا اوایل شب برنامه خوبی رو برای بازدید مناطق توریستی فراهم میکنه..

اول تور لاین سبز رو انتخاب کردیم که بیشتراز مناطق حاشیه تنگه بسفر عبور میکرد..مناطقی نسبتا قدیمی با کلیساهای از مذاهب ارتودکس و یا مساجد بعضا نیمه خرابه خیلی قدیمی مشرف به پارکهای بسیار آروم و سبز که برگهای درشت پاییزی روی چمن  های سبز رو بعضا طلایی رنگ کرده بود..کسانی که در یک روز بارانی هوس پیاده روی یا دویدن کنار ساحل بهشون دست داده بود و یا سگها رو برای هواخوری به پارک آورده بودند..

از همین حاشیه رد شدیم تا به جایی رسیدیم که معروف به تپه های پیرلوتی بود..از طریق گوشی راهنمای اتوبوس که از سر تنبلی زبان ترکیشو انتخاب کرده بودم و حال انگلیسی هضم کردنشو نداشتم،فهمیدم که یکی از قشنگترین تپه های استانبول همین منطقه است..جایی که کافه های خوشگل و با سبکهای خاصی داره که از زمانهای قدیم پاتوق دریانوردان زیادی بوده.. تو ایستگاه پیرلوتی پیاده شدیم  و به سمت دیگه بلوار رفتیم تا از طریق تله کابین یا به قول خودشون تله فریک،بریم اون بالا!کل تپه پو شیده از قبرهای درگذشتگان بود...گورهایی که پوشیده از گل های سرخ و داوودیهای رنگارنگ بود..ضمنا این دختر قد بلند و ظریف با موهای لخت خوشرنگش و اون دامن پلیسه خاکستری رنگی که مطمئنم کمرشو تا زده بود که کوتاهتر بشه!با این آقا پسر کم سن و سال خوب مدرسه رو دو در کرده بودن و تو بغل هم تو تلکه کابین چپیده بودن!!

رسیدیم بالای تپه و کمی گشت زدیم تا به یک تراس خیلی بزرگ  بر بام تژه رسیدیم..منظره فوق العاده ای از یک روز بارانی از تنگه  چشم نوازی میکرد..سمت راست پلهای روی تنگه  و در روبرو دو جزیره  خیلی کوچک  وسط دریا!و در سمت چپ تپه ای پوشیده از خانه و مناره های مساجد دیده میشد..

یه سکه انداختیم تو دوربین ثابت تا بتونیم از نزدیک این منظره ها رو ببینیم..برج گالاتا چه نزدیک شد!!

از تراس اومدیم پایین و تو جاده باریک  کناری اومدیم پایین..تاریخ روی بعضی از سنگ قبرها به سال هزارو دویست و بیست برمیگشت و خط روی سنگها هنوز عربی بود..

رفتیم پایین  و  به محله  رسیدیم..پر بود از پیده  و بورک فروشیهای مشرف به مسجد ایوب انصاری..بارونی که رو مرمرهای کف میدون ریخته بود باعث لغزندگی شده بود..

یه مسجد قدیمی ،یه تعداد زن و مرد مسن با لباسهای یکرنگ تو حیاط مسجد بودند..کارتهایی که روی سینه شون بود باعث شد حس کنم راهی حج یا کربلا هستند..

بعد از یک  ساعت و پانزده دقیقه ، برگشتیم تو ایستگاه تا اتوبوس بعدی بیاد..بارون کم کم تند تر شد..الحمدلله،دیگه سیل از آسمون میبارید!قربون هواشناسی اینترنت برم که گفته بود هوا تا آخر هفته  کاملا آفتابی خواهد بود!!و باعث شده بود همسر گرامی نذاره من یه چتر بردارم!!!

بعد از بیست دقیقه که سیل تموم شد،اتوبوس اومد!!!اینبار نشستیم طبقه پایین و بعد از کلی گشتن تصمیم گرفتیم تو ایستگاه قصر دلما باخچه پیاده بشیم.

مسجد والده سلطان نزدیک قصر،از لحاظ معماری دیدنی بود...از شاهکارهای معمار سینان.

رفتیم به سمت قصر دولما باخچه...یه خانوم ایرانی هم باهامون همراه شد و از من میپرسید ،الان پول بلیط میدیم نریم اون تو خیس بشیم؟!بمونیم یه روز دیگه بیاییم...و من لحظه اخر دوزاریم افتاد که ایشون به خاطر اسم  کاخ حس میکنند که قراره برن تو باغچه!!

خلاصه،رفتیم تو باغ..خداییش بازم به نظرم خیلی زیبا و باشکوه اومد...دیوارهای قرمز آجری ...استخر گرد وسط باغ که سایه درختهای رو بروش توی آب لجنی رنگش افتاده بود...گلهای صورتی و گلبهی رنگ دورتادور استخر..

معماری بسیار باشکوه ورودی کاخ و دروازه های اطرافش..ورودی و سرسرای زیبای کاخ...پارکتهای قدیمی..و زیباتر از همه کنده کاریها و نقش و نگار های زیبای تمام سقفهای اتاقها و سالنها...پرده های اوریجینال کاخ که بخصوص گیپورهاش در حال پوسیدن بود...نرده های پلکانهای دوطرفه که از کریستال بود و زیر گنبد شیشه ای جلوه ای خاص داشت...

چلچراغهای فوق العاده باشکوه تمام کریستال و شمعدانهای زیبا ...اتاقهای متعدد با چیدمانهای منحصر بفرد..بخصوص چیدمان یکی از اتاقها که پر از وسایل چوبی بود و بوی چوب همراه با بوی نم بارون آمیخته شده بود...تالار جشنهای رسمی در حد شاهکار معماری کاخ بود..بقدری بزرگ و پر از ستونهای زیبا و سقف مجلل و......به نظرم تقلیدی از تالار مسجد ایا صوفیا بود...اومدیم بیرون ..بارون میبارید و محترمانه در حال یخ زدن بودیم!!برگشتیم و سوار اتوبوس بعدی شدیم و رفتیم تا پل بغاز و منظره غروب خورشید رو ببینیم....خیلی دیدنی بود ولی اگه هوا بهتر بود و ترافیک کمتر بود ،خیلی بیشتر میچسبید!

برگشتیم میدان سلطان احمد و خودمونو پرت کردیم توی یکی از رستورانهای کوچه پشتی و سعی کردیم یه جای گرم اون پشتها انتخاب کنیم..ادانا کباب خوردم که خیلی تند بود ولی از نظر من خوشمزه..گربه های خپل توی رستوران هم گاهی جولان میدادند..به یه گربه سفید اشاره کردم،نازی نازی!در کمتر از چند ثانیه گربه تو بغلم نشسته بود و دستهاشو رو میز گذاشته بود و دنبال خوردنی میگشت!!صدای خنده مردم از این صحنه فضا رو پر کرد..هیکل خپلشو بغل کردم و گذاشتم رو زمین...داستانی داره این گربه های استانبول...به امید گرما،برگشتیم هتل.