بون ژوق!
این رعدها و برقها ادامه داشت و کلا همه داشتند در بستر از لرز به خود میپیچیدند!صبح امروز یک هوای ابری و دریایی خروشان و پرموج بود.این اروپاییهای......همچین تو اون آب یخ کیف میکردن که،انگار که تو جکوزی آب داغ دارن شنا میکنن!!!
امروز عاشق یه آقایی شدم!!قدبلند،مو کمند،کت و شلوار خاکستری که تمام دگمه هاش رو هم بسته بود با یه کراوات،ویک عدد کیف کوله پشتی که جفت بندهاشو رو شونه هاش انداخته بود!!!انگار داماد تو عروسی با کیف کوله پشتی بیاد!!!
خدایا،اینجا آنقدر ژق ژوق میکنن با آدم...برگردم ایران باید برم فقانس حرف زدن یاد بگیرم!!حالا شکر خدا چهار تا کلمه سیلوه پله ،از پاقدون؛بلدم!!تازه یه جمله زیبا هم رویا یادم داده:الده فلق قوژ....یعنی من یه گل قرمز در دست دارم(یه چیزی تو همین مایه ها).منتظرم یکی یه نگاه عاشقانه بهم بکنه و من این جمله شاعرانه رو نثارش کنم!!