پاییز در استانبول.4
اینبار میرم سمت خیابونهای بالاتر، از چند تا مقبره دیدن میکنم..میرسم به بازار بزرگ و قدیمی یا به قول خودشون کاپالی چارشی...پر از صنایع دستی سرامیکی و انواع محصولات چرمی و رو تختی و رو بالشتی و طلا فروشی و جواهریه...از جلوی هر مغازه که رد میشی فروشنده گیر میده که بیا بیا از اینا بخر...هی مادام..بایان...خانوم....شکیرا شکیرا(لابد به عربی به خانوم میگن شکیرا!)!!!مخ آدمو میخورن اگه واستی...از یه جا چند تا زیر بشقابی سرامیک با نقش شبهای استانبول میخرم تا سوغاتی ببرم...کلی از ایران و اوضاع منطقه با هم حرف میزنیم،آخرش بهم میگه تو که میتونی ترکی بخونی این دفترچه مال تو..نگاهی میندازم:سخنان و وصایای حضرت محمد!
برمیگردم دوباره از تو خیابونها میگذرم ،خوش خوشان از وسط خیابون رد میشم که ماشینی توش نیست،ولی یهو میبینم دوتا قطار از روبرو دارن میان!!خودمو پرت میکنم تو پیاده رو تا له نشم!!!
برمیگردم هتل..عصر دایی میاد دنبالمون...دایی که ندارم،پسرخاله مامانمه...میاد و میبردمون خونشون..تو یه منطقه خوش آب و هوا..خانومش عراقیه..اهل کرکوک..ولی دوره تخصصشو تو ترکیه خونده و دیگه خانوادگی مهاجرت کردند به ترکیه..یه خانوم دکتر خیلی خونگرم که ترکی و اذری و نسبتا فارسی و عربی رو میفهمه!
جاتون خالی..یک میزی چیده بود دیدنی..از پرده پلو گرفته تا کوفته کرکوک و ترکی و ......خفه شدیم از خوردن تازه دو جور غذا دست نخورده موند!نمیدنم طفلک حس کرده بود قوم شوهر اومده ،دیگه خودکشی کرده بود از کدبانو گری ..منم کلی عکس و مدرک گرفتم تا تو تبریز سربلندش کنم...شب با دایی و دخترش بعد از گپ و گفتی که خیلی چسبید برگشتیم هتل..صبح یادم افتاد که سوغاتی که براشون برده بودم،بس که حرف زدم یادم رفت بدم!!!