رفتیم منطقه نصر...یک روزپاییزی،یعنی خود خود پاییز بود....همه جا زرد بود،نارنجی بود.رود بود.نور بود. آب از درخشش خورشید،برق میزد.آلاچیق بود.زرد بود،برگ بود،خش خش بود....همه اش زرد نبود.گاهی سبز هم بود.بید مجنون بود.درختهای بلند بود.قرمز بود.زرد بود ،برگ ریزون بود،خزون بود..پاییز بود...خودش بود...هوا محشر بود.ساکت و مطبوع بود.آرامش بود.شجریان بود..صیاد هم بود...یاد بود.جای خیلی ها خالی بود..قدیم قدیمارو یاد کردم...

من چقدر پاییز رو دوست دارم.خودم مهرم،تو آبان و اینجا آذرم..اینجا آذرم،اینجا آتشم،زردم ،سرخم ،خودمم تو این وبلاگ ،تو این نوشته ها،خود خودمم،مهرم،آذرم،النازم،..زردم ،خزانم ؛پر از رنگم.خیره ام به دور دست،خیره ام به گذشته...کیف لحظه میکنم،قدر ایام میدونم،یاد پاییز پارسال تو شیراز به خیر....اون کوچه های قصر الدشت ،اون کوی گل به...هلیوس یادته؟؟

اون درخت نارنگی ،اون شب بارونی..پاییز رو تموم کرد برام....

به یاد میارم که پاییز همه چیز من بود،همیشه تو پاییز عاشق بودم!!عاشق شدم!!بدنیا امدم،مدرسه و دانشگاه رفتم،کار کردم ،عاشق شدم ،مهجور شدم،دوباره عاشق شدم...عقد کردم..پایکوبی کردم...

تورو دارم،تورو که الان از بس که نیستی خاطره من شدی....تورو که میترسم برگردیم تبریز و افسانه من بشی....دستهاتو میخوام که انگشتامو تو دستت بگیری و بگی چقدر دستات از من کوچکتره،..از  در بیایی تو و ازگوشه عینک نگام کنی و بگی سلام گلی طلا..

چه خوب که تورو دارم،چه خوب که مال توام،..یاد اون شب 30 مهر 1380 افتادم که تو میدون وسط حیاط بیمارستان سینا نشستی و زیر نور اون چراغ با اون لباس آبی رنگ اتاق عمل برام گفتی و گفتی..گفتی که میخوام زنم اینطور و اونطور باشه،فلان و بهمان باشه.. از ازدواج گفتی ..یادته گفتی:چه معنی داره زن،کفش پاشنه بلند بپوشه!!!!خداییش خیلی این حرف چرند بود!

رفتی و گفتی برو فکراتو بکن،منم استخاره میکنم!ولی یکشنبه ها و چهار شنبه ها رو کشیک وردار،منم واسه خودم کشیک ICU ورمیدارم..اون یکشنبه رفت،چهارشنبه هم رفت،یکشنبه بعد هم رفت و تو دیگه نبودی..

دیوونه بودم.روانی شدم.مستاصل شدم و پیش ناصر ؛همگروهیم ،زدم زیر گریه.چه کمکی کرد اون شب به من..هرگز لطفش رو فراموش نمیکنم.

آخرین چهارشنبه دیدمت و به چه لطایف الحیلی از اتاق رزیدنتی کشیدمت بیرون..اومدیم تو حیاط .رنگت مثل گچ بود.اینبار لباس سبز اتاق عمل تنت بود!!زیر اون بارون،وسط آبان ماه،باز دور اون میدون بیمارستان سینا،در حالی که از خشم میلرزیدم،بهت گفتم:آقای دکتر،یعنی من حتی ارزش یه سکه 5 تومانی رو نداشتم که از یه تلفن عمومی!بهم زنگ بزنی و بخندی و بگی :سر کارت گذاشتم..؟

میلرزیدی ،همش گفتی که نه،اصلا اینطور نیست،میخواستمت .میخوامت ،ولی انگار قسمتمون نیست..

دیوونه شدم!گفتم تو که میخواستی استخاره  و فکر کنی،اول فکرتو میکردی بعد حرف ازدواج میزدی..

گفتی الان قسمتمون نیست..یادته این جمله رو گفتی:شاید 3 هفته دیگه ،شاید 3 ماه دیگه و شاید 3 سال دیگه بهم رسیدیم...

3 هفته گذشت،3 ماه هم گذشت تا اردیبهشت 83 دیگه هرگز ندیدمت،دیگه نبودی...ولی انگار 3 سال دیگه قسمتمون بود!پاییز 3 سال بعد مال من شدی..

مهر عاشقت شدم،آبان از دستت دادم،3 سال بعد؛ماه مهر ،زنت شدم.آبان تولدت بود و آذر عروسیمون..

چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم..ولی چه مقاومتی داشتم من!یادت میاد،حرفات؟آخه چطور دلت اومد اون همه اذیتم کنی؟تو که اینهمه مهربونی!فکر کردی کم میارم؟نه؟دیدی کم نیاوردم،دیدی...

اصلا تو به چه حقی اعصاب منو اون همه داغون کردی و فکر کردی خیلی داری در حقم لطف میکنی!!!اصلا من الان از تو به دیوان لاهه جهت احقاق حقوق عاطفی و شوک های روانی که قبل ازدواج بهم وارد کردی شکایت میکنم...اصلا من دیگه...ولی ،ولی نه...

دوست دارم یه عالمه...تو خاطره منی..تو فرزاد منی..تولدت مبارک،فرزاد...گرچه نمیدونم این پست رو کی میخونی!!

کامنت محشر پست قبل:دوری،ممنون .جمله خیلی قشنگی واسه عمو فرزادت نوشتی...