خانه موزارت
پنج شنبه.
صبح حدود ساعت 9 زدیم بیرون..با قطار رفتیم دانوب ایلند.قسمتی از شهر در کنار رود دانوب.این قسمت از شهر کلا،نوساخت، و با معماری مدرن بود.بیشتر ساختمانها، بلند و اداری و تجاری بودند.برجهای بلندی در حال احداث بود.. پشت یکسری مجتمع مسکونی وسیع،برج مخابراتی وین،از وسط پارک در هاله ای از مه دیده میشد.به یک مجتمع عظیم رسیدیم که از دور نوشته بود،اینترنشنال بازار!!سرمونو انداختیم پایین بریم ببینیم چه خبره!از روز روشن تر بود که اینجا بازار نیست ،رفتیم فضولی ببینیم جریان چیه!بعد از تحقیقات متوجه شدیم نمایشگاه صنایع دستی از کشورهای مختلف جهان برپا بوده که به نفع انجمن حمایت از زنان بود..البته نمایشگاه تموم شده بود و در حال جمع کردن غرفه ها بودند.تعدادی سرباز هم در حمل جعبه های بزرگ کمک میکردند.دقیقا از اون سربازهای خوش تیپ تو فیلمهای جنگ جهانی با اون کلاه قایقی ها....
خیلی دلمون میخواست مقر سازمان ملل رو پیدا کنیم...تو اون محوطه های خلوت و سرد پاییزی محصور بین ساختمانهای عظیم،یه جایی پر از پرچمهای مختلف بود..به همسر گرامی گفتم باور کن خود خودشه!خلاصه،رفتیم از پایین پله ها تا ببینیم چطوری میشه به سر درش برسیم،یهو یه آقای پلیس،از اون آقا پلیسهای خیلی پلیس!!در حالیکه دستاشو به هم گره زده بود و پاهاش به اندازه عرض شونه هاش باز بود،به زبان شیوای نمیدونم کجا یه چیزی تو مایه های بفرما،چی میخواین؟ازمون پرسید!!ما هم خودمونو زدیم به کوچه علی چپ که یعنی چیزی نمیدونیم،گفتیم میشه بریم تو واسه ویزیت؟یکم نگاهمون کرد و گفت:دیس ایز یو ان او!!منظورش این بود همینتون مونده از کوچه برین تو مقر سازمان ملل!!البته من خیلی خواستم توضیح بدم که ما سفیر صلح هستیم و اومدیم شاید جریان انرژی اتمی و اینا ..ماست مالی و آشتی با اتحادیه و شیرینی و این حرفا ولی کلا احساس کردم اگه یه پله بالاتر میرفتم تو اخبار بی بی سی میگفت دو نفر ایرانی ناشناس از دیوار یو ان او رفتن بالا و ...بیا درستش کن!!
برگشتیم و از داخل ایستگاه مترو،رد شدیم تا به کناره دانوب رسیدیم...در حقیقت بیشتر قسمت مدرن بر روی جزیره ای که بوسیله پلهای متعدد به دو طرف دانوب ارتباط دارند،بنا شده است...دانوب خاکستری رنگ و پر آب بود..پارکهای حاشیه دانوب جون میداد برای دوچرخه سواری و پیاده روی،البته نه در اون هوای بسیار سرد...
با قطار برگشتیم،به شهر .تو ایستگاه پیاده شدیم.تو گوشه کنار درهای خروجی ،انجمنی متشکل از الکلی های گمنام شاید هم نامدار بود!!مست لایعقل،سر صبح قورت قورت شیشه های آبجو رو سر میکشیدندو هر هر میخندیدند و تلو تلو میخوردند!!خواستیم بریم دستشویی و داشتیم تو بساطمون دنبال نیم یورویی،میگشتیم و نمیتونستیم گیر بیاریم که یهو یه خانوم خیلی مسن با پالتویی بنفش و چشمهایی آبی و موهای فرفری سفید بهمون اشاره کرد که بیایین.نیم یورویی رو تو دستگاه گذاشت و رد شد و اشاره کرد که بدویین این ور،من و فرزاد تا اومدیم فکر کنیم ،یهو یه آقایی میانسال از پشت با خنده و آروم منو هل داد که بدو بدو برو تو..!!خلاصه،4 نفری با نیم یوروی اون خانومه رد شدیم.و بعد از رد شدن،خانومه یه چشمک به من زد و آقاهه انگشتشو به علامت پیروزی نشونمون داد!!!
خلاصه،ما بسیار خراب مرام شهروندان اتریشی شدیم!!وکلا تقلب خیلی کیف میدهد در هر سن و جنس و ملیتی که باشی!!
پشت ایستگاه چرخ و فلک معروف وین رو که اتاقکهاش عین واگن قطاره ،شایدم بوده! دیدیم..به قول خودشون جزو لند مارکهای وین هستش..راستش آنقدر سرد بود که نشد پیاده بریم تا یه خیابون پایین تر و پریدم سوار مترو شدیم..وقتی از پله برقی های ایستگاه داشتیم میومدیم بالا،انگار وسط تاریخ سر در آوردیم...جلوی کلیسای معظم سنت اشتفان..کلیسایی با قدمت حدودا 900 سال که در اثر آتش سوزیها و آسیب هایی که در جنگ جهانی دیده بود،در برخی قسمتها نمایی سیاه رنگ پیدا کرده بود که به نظر من بسیار با ابهت تر دیده میشد...یک کلیسای بزرگ و باشکوه و پر از مجسمه ها و نقش و نگار ها و نقاشیهای دیدنی بر روی سقف و ستونها و پنجره های ارسی و شیشه های رنگین و .......که آیین مذهبی در حال اجرا داشت..قبل از رفتن به کلیسا،پسری که شنل خاصی پوشیده بود و تعداد ی از اونها تو میدون مشغول تبلیغ بودند،جلو آمد و بعد از خوشامد گویی ازمون پرسید که موسیقی کلاسیک دوست دارین؟همسر گرامی چنان گفت نه که گویی مشتی محکم بر دهان استکبار کوبید!!پسره یه لحظه موند،بعد همسر گفت خوب،حالا حرفتو بگو!!!خلاصه،دو تا بلیط اپرا و باله برای شب خریدیم و رفتیم به دیدن مناطق دیدنی این منطقه و به عبارتی گرابن..
کالسکه های متعددی با کالسکه چی به سبک قدیم،کنار میدون پارک کرده بودن و توریست ها رو میچرخوندن..بوی کثافت کاری اسبها ،در اون قسمت،همچین فضا رو عطر آنگین کرده بود!!بعد از دیدن کلیسای سنت اشتفان رفتیم کوچه پشتی که از اون کوچه پس کوچه های قدیمی بود..رسیدیم به خانه موزارت..آپارتمانی چند طبقه و قدیمی که راه پله های بسیار باریک و دیدنی داشت..موزه ای از بیوگرافی موزارت با وسایل و انیمیشن و برخی اسناد..طبقه ای که خانه موزارت بوده و به مدت دو سال و نیم در اونجا زندگی کرده بود با توضیحات اتاقها...فقط اتاق خواب،دیزان خاصی با سنگ داشت و تخت خوابی چوبی و کوچک کنار اتاق جا داده شده بود...
تو منطقه گرابن،که منطقه ای تاریخی،دیدنی،زیبا،باشکوه و پر از هنر و معماری و زیبایی بود و تزیینات کریسمس زیبایی درخشش اونجا رو چند برابر کرده بود راه افتادیم..تا چشم کار میکرد آثار تاریخی و ساختمانهای دیدنی بود..یه جور شانزه لیزه بود.خیابونی سنگفرش با بوتیک ها و برند های معروف و رستورانهای آنچنانی...تو این منطقه کلی از این خانومهای پاریس هیلتونی دیدم!!
درب یک کلیسای نه چندان بزرگ به اسم پیترکلیشه رو باز کردم،ببینم توش چه خبره...وای و اخ خدای من!!انقدر مجلل و باشکوه بود که اصن اعصاب خورد میشد!!نشسته بودم رو نیمکت و دهنمو باز کرده بودم به این نقاشی روی سقف..گچبریها..ستون های مرمر و مجسمه ها و محراب و نیمکتهای چوبی کنده کاری شده و چلچراغها...وقتی اومدیم بیرون دیدم دستکش و کلاهم نیست!!برگشتم و از گوشه کنار نیمک پیداشون کردم..بس که سر به هوا بودم!!
مجسمه یادبود پلاگ تاور هم دیدنی بود..آنقدر تو این منطقه ساختمون و مجسمه و چی و چی دیدنی بود که الان اصلا اسمش یادم نیست...با قطار رفتیم کاخ belvedere.
آه،خدای من!!این کاخ شبیه به کاخ شومبقون ولی با محوطه ای کوچکتر بود...معماری داخل کاخ،فوق العاده بود..پر از تابلوهای نقاشی...یکی از جالبترین نقاشی ها،تصویر بیلروت،جراح بزرگ اتریشی،در حال جراحی مریضی که بیهوش شده بود وسط کلاس درس و آمفی تئاتر بود...جفتمون از هم پرسیدیم،چطور اون زمان مریض رو بدون دستکش و اتاق عمل و ...عمل میکردند و مریض زنده میموندو نتیجه هم میگرفت و تازه روش جراحی هم ابداع میشد...الله اکبر!
چند طبقه کاخ رو گشتیم و مجسمه های انچنانی رو دیدیم و تابلویی از ونسان ونگوگ هم دیدم و چون زندگینامه اش رو خوندم کلی ذوق زذم و خواستم به همسر جان توضیح بدم که این تابلو مال کدوم دوره از زندگی ونسان بوده،که همسر جان گفت حالا توروخدا بی خیال شو،وقت نداریم!!تابلوهای گوستاو کلیمیت ،و معروفترین تابلوش،بوسه هم در اونجا بود..و اصل تابلویی که تصویر کوچکش رو شیرین به فرناز هدیه داده بود تو این موزه دیدم..
از کاخ اومدیم بیرون،تا بریم اون سر باغ کاخ یه موزه دیگه!!هوا سرد و مه آلود و تاریک بود...وقتی تو محوطه تاریک باغ داشتیم تند تند میرفتیم تا یخ نزنیم،برگشتیم تا نمایی از شب کاخ رو ببینیم...وای ،نور پردازی کاخ بر فراز بلندی در میان مه و ابرهای سیاه،زیبایی خوف انگیزی داشت...عین کاخهای فیلمهای هری پاتر..که حس میکنی الان از تو کاخ یه جادوگری میاد بیرون....آه خدای من!!
موزه ساختمان بعدی رو هم رفتیم که در آخر به یه چیزیایی تو مایه های هنرهای تجسمی بود...اومدیم بیرون.سرمای چند درجه زیر صفر و خستگی و دیدن اینهمه تاریخ و هنر اساسی انرژی میگرفت...با قطار راه افتادیم به سمت یافتن بتهوون پلاتز ا...تو اون سرما داریم دور خودمون میچرخیم و از هر کسی هم میپرسیم،میگه همین جاهاست ولی نمیدونم کجاست!!در این بین،دیدن کلی آدم که دارن تو پیست هاکی روی یخ بازی میکنن و یه عده زیاد دیگه،روی یه پیست دیگه پاتیناژ میرن،باعث شد بیشتر سردم بشه!!خلاصه،بتهوون پلاتز رو پیدا کردیم و رفتیم در حقیقت تو یه کلیسای زیبا...خودمو چسبونده بودم به شوفاژ شاید کمی گرم بشم!!
ساعت حدود 7:30 بود که گفتن میتونین برین بالا به طرف سالن...قبلا یکی از دوستان گفته بود که تو کنسرتها،باید لباس رسمی بپوشن و خانومها کلاه بذارن و آقایون فراگ یا کت شلوار انچنانی..ولی اینجا که همچین قانونی نداشت.ولی یکی از پرسنل،به من گفت لطفا پالتو تونو دربیارین..گفتم من خیلی سردمه!گفت:خواهش میکنم،بالا خیلی گرمه،شما پالتوتونو دربیارین..مثل همه خانومها،و خیلی از آقایون پالتو رو درآوردم و یک یورو هم بابت گاردروب ازم گرفتن!!اصن یه وضعی...
سالن زیبای بالا،پر از مهمان شد و کنسرتی از قطعه های معروف همراه با دو قطعه نمایش اپرا و باله اجرا شد که در آخر هم با همون تک نوازیهای هنرمندانه هر کدوم از اعضا و حرکات جالبشون،کلی خندیدیم و لذت بردیم..تو کل سالن،یه خانوم و آقای جوون با یه دختر بچه 3 ساله و یه پسر حدودا 9 ماهه اومده بودن..اول که دیدم،با خودم گفتم حالا واجبه با دو تا بچه کوچیک تو این سرماها بیایین کنسرت،از دماغ دیگران هم بریزن؟!!در تمام اون دو ساعت،پسرک نوزاد فقط دو بار آروم گفت :دا!!اونم وقت انتراکت!!حالا اگه بچه های من بودن،ستونهای کلیسا رو از بیخ کنده بودن بخدا..
خیلی خسته بودم...شب به خیر.