پاییز در استانبول.2
از کوچه که شیب ملایمی داره رد میشیم و میرسیم به محوطه باز و سرسبز و تاریخی میدان سلطان احمد..جایی که در انتهای سمت راستش مسجد ایا صوفیا با قدمت بسیار طولانیه و انتهای سمت چپش مسجد سلطان احمد یا مسجد آبی هستش..اول میریم مسجد آبی..انبوهی از جمعیت از پله های سمت راست وارد میشن و انبوهی از جمعیت از پله های سمت چپ میان بیرون...میریم داخل حیاط بزرگ و نسبتا مربع شکل مسجد که دور تا دورش گنبدها و ستونهای کوچک هستش و میشه زیر سایه شون ایستاد..وسط حیاط یه سقا خونه هست...دور تا دور حیاط رو تو ردیفهای دو سه نفری صف ایستادیم ..برخلاف انتظار صف با سرعت پیش میره..میرسیم در ورودی ،کفشهامونو در میاریم..مسولیین کیسه نایلونهای نو به هر کس میدن واسه گذاشتن کفشها .قفسه پر از روسریهای بلند آبی رنگ هستش که مردی که دم دره روسری رو با احترام رو شونه کسانی که آستین حلقه ای دارن یا سینه هاشون پوشیده نیست گره میزنند .ضمنا خانومهایی که دامن کوتاه و یا مردانی که شلوارک به پا دارن از این قاعده مستثنی نیستند و روسریهای آبی به صورت لنگ دو کمرشون پیچیده میشه...ولی پوشش مو اجباری نیست..داخل مسجد میری...یه مسجد بزرگ..با گنبد خیلی بلند و نقش و نگارهای خوشگل ..تقریبا تو اکثر مساجد اسامی الله و محمد و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و حسن و حسین رو هشت ضلع داخلی گنبد به چشم میخوره.
از در پشتی میاییم بیرون..داخل انبوهی از جمعیت.کفشهامونو میپوشیم و میریم به سمت میدون...و بلیط ورودی میگیریم برای مسجد و موزه ایاصوفیا...صف طویلی هستش که خیلی با سرعت پیش میره..گوشی راهنما میخواییم بگیریم.پاسپورت همراهمون نیست.کارت شناسایی میخواد.کارت نظام پزشکی میدیم!با کمال میل قبول میکنه،چه عجب یه جا به درد خورد این کارت..!!
هدفون رو تو گوشمون میذاریم.بین زبانهای مختلفش فارسی هم داره.زبان فارسی رو انتخاب میکنم .و به هرنقطه موزه و محوطه که میرسم،شماره تابلویی که تو اونجا نصب شده رو ،رو دستگاه فشار میدم و به زبان شیوای فارسی توضیحاتشو میشنوم...خیلی یزرگه...ایاصوفیا همچنان قدیمی و مرموز و با شکوهه. از درهای بسیار بسیار بزرگی که از بعضی از اونها زمانی فقط امپراطورها اجازه عبور داشتند رد میشیم و داخل تالار بسیار بزرگ و دیدنی میشیم..نقاشی های گاها از بین رفته رو سقفها توجه همه رو جلب میکنه...چلچراغهای قدیمی...ستونهای آجری رنگ..سماوربسیار بزرگ یکپارچه مرمر گوشه سالن...منبر خیلی بلند..سقفهای زرد تیره...ستون مرمری قدیمی که روایتی هستش که توش فرشته ای بوده .و الان ستون آرزوها یا ستون عرق کننده نام داره..همه به صف ایستادند و روایتشو گوش میدن و منتظرند که به پای ستون برسند تا انگشت شستشون رو داخل گودی بگذارند یکدور در جهت حرکت عقربه های ساعت بچرخونند.اگه یکدور کامل بچرخونی به آروزیی که نیت کردی میرسی..ولی شستت حتما عرق میکنه!
میری طبقه بالا..احساس زندانهای قدیمی بهت دست میده ..احساس میکنی زمانی مردان ردا پوشی که کلاه ردا رو بر سر گذاشتند و چهره سردشون زیاد دیده نمیشده مشعل بدست از این راه پله ها رد شده اند...میرسی طبقه بالا...از این ایوانها منظره تالار پایین فوق العاده است..از پنجره ها مناره های مساجد روبرویی پیداست...اینجا خیلی قشنگه..
کل محوطه رو میگردیم ..یه چای و شیرینی میزنیم تو رگ و گوشی راهنما رو پس میدیم و راه میفتیم به سمت کاخ موزه توپ کاپی..جایی که سلاطین عثمانی زیادی به خودش دیده..