حج خانوم میشم!!
خوب،من واقعا باید ذکر کنم که شدیدا واسه این مسافرت جوگیر شدم.یعنی خداییش همچین یه حس خاصی دارم.(به قول داداش رویا آدموسگ بگیره،جو نگیره!!)حالا منو جو گرفته..نمیدونم به خاطر این خداحافظی کردناست و اینکه یهو همه با یه حالتی میگن:بارک الله ،توام مکه میری؟!!والا خداییش من دیگه اونقدر لامذهب نبودم که دور از انتظار باشه!!خلاصه،آنقدر جو گیر هستم که چند شب قبل،خواب دیدم رفتم ریو دو ژانیرو!!و تو یه تله کابین تنها هستم،گلاب به روتون،این دستشویی هم خر منو گرفته و هرچی به این متصدی میگم:الو،یارو،دادا،سالوادور،گابریل!!!اصلا....تو کتش نمیره!و تازه اون دستشویی رو هم به ریل تله کابین وصل کرد و فرستادش پایین!خلاصه من هم با اون مثانه بی قرار،دیدم چاره ای نیست و بهتره به جنبه های مثبت قضیه فکر کنم!و با خودم فکر میکردم که ،اینکه یهو خدا قست کرد من اومدم ریو دو ژانیرو،رو تو وبلاگم بنویسم؟یا ندید بدید بازی میشه!!!!
تو این چند روز از خیلیها خداحافظی کردم،تلفنی،حضوری،اینترنتی...ولی راستش خبرهایی که شنیدم بعضی جاها ناراحت و به عبارتی جو گیر ترم کرد..اینکه یهو یکی از دوستام که مدتها بود ندیده بودمشر،در جواب اس ام اسم،زنگ زو و زار زار گریه کرد که بالاخره مادر اون پسره که 8 سال باهاش دوست بودم،به زور زنش داد...دلم میخواد بمیرم...3 ماهه داغونم.هرچی روزه میگیرم و نماز میخونم فرقی به حالم نمیکنه...بهش گفتم دخمل خوب:اگه این مامان اینقدر سختگیر بوده و به احساس پسرش بنا به هر دلیلی بعد از اینهمه مدت احترام نذاشته..و قدر همچین دختر خوبی رو ندونسته همون بهتر که الان تموم شد!ثانیا پروسه عاشقی معمولا یه پروسه تعریف شده است و تنها گذشت زمانه که میتونه اون زخمها رو التیام بده و الا تو ماه رمضون همه باید شکست عشقیشون رو فراموش میکردند!بهم میگفت:نه تو منو درک نمیکنی!این حرف دیگه خیلی منو میسوزونه.همه فکر میکنن عاشق شدنشون با دیگران متفاوته..نه جیگر خاله...خاله آذر هیچی حالیش نباشه ها....اقلا یه دکتر لاو هست در نوع خودش!!دیگه اینا رو به من نگین..
حین خداحافظی با چند نفر خبر بیماری صعب العلاج نزدیکان و بخصوص چند تا دختر جوون رو شنیدم که کلی حالمو گرفت...یه نفر از من خواست دعا کنم خدا به راه راست هدایتش کنه..بهش گفتم:والا تو که به راه راست هدایت نمیشی،از خدا میخوام راه راست رو به سمت تو کج کنه..!!
پریروز که رفته بودم مسجد واسه اینکه افکار مارو روشن کتتد،یه حاج خانومی پیش من نشسته بود و روش رو هم گرفته بود و هی زیر لب یه چیزایی میگفت!منم اولش فکر میکردم داره با من حرف میزنه،هی میگفتم:بله؟جان؟!!خلاصه دیدم با خودشه....تا اینکه حمله دار ،که داشت مراسم احرام رو توضیح میداد،حاج خانومه بهم گفت:الهی من اونجا با تو باشم.شماها جوونین،سواددارین...کاش موقع مهر و موم شدن!!با تو باشم!!من گفتم:بله،محرم شدن..گفت:آره،مهرو موم شدن یه حس خاصی داره!!خواستم بگم حاج خانوم دیگه اگه به دیوار مسجد شجره مهر و موم بشیم که باز کردنمون،پیگرد قانونی خواهد داشت!!!!
این چند روز اخبار خوب و بد تقریبا به طور مساوی شنیدم و آخرین ترکشش هم امروز بود ...چه میدونم ...کلا دلداری دادن به کسی که دچار ضایعه ای میشه سخته..چقدر ادم بگه:مشیت الهی بوده...حکمت خدا بوده....
خوب،متوجه هستید که من چقدر جوگیرم.یه روپوش دارم ،که 8 سال پیش که با دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب!از میدون هفت تیر خریدم..اون زمونا مد بود.یه روپوش مشکی کرپ بلند که دو تا چاک تا زانوهام داره!اینو که با شال سر میکنم در خود شیفته ترین حالت میشم مثل ژولیت خمسه خمسه!!و در معمولی ترین حالت به گفته همه مثل دختر لبنانی های محجبه!بعد اونقدر جو میگیره منو!!عربی حرف زدنم میگیره
خوب،آخرین غیبتها و چخ چخ کردنهامم دارم میکنم!!دیگه برگردم احتمالا با هاله ای از نور برمیگردم..حالا من اینارو مینویسم،به جون خودم مسخره بازی درنمیارما.جدا احساس خوبی دارم.مخصوصا قبل از اینکه سری کتابهای تاریخ انقلاب فرانسه رو شروع کنم به خوندن،مشغول مطالعه تاریخ صدر اسلام بودم و دلم میخواد میشد اونجا موتور کرایه کرد رفت تو کوچه پس کوچه های مکه مدینه.....!!!!
خوب ،وراجی بسه!این روزا در عین حال که غیر عادی میخندم،میزان اشک افشانیم هم زیاد شده...با یک بغل حرف خصوصی و عمومی دارم میرم آویزون خدا بشم!!به قول یارو:یا امام رضا ،پیکان میخوام تا تهران میخواما!!حالا منم برم حرفامو بگم .گرچه من فقط سلامتی و پیش نیامدن حادثه غیر مترقبه رو همیشه از خدا میخوام .بقیه اش حله....یکمم میخوام صبوریمو زیاد تر کنه.تازگیها کم صبر میشم گاهی...!!
خلاصه ،مارو حلال کنین.جون من کامنت بذارین...که برگشتم ذوق زده بشم!ضمنا اگه تا 2 هفته دیگه اینجا خبری ندیدین:
1)در بهترین و بی کلاس ترین حالت،من و اون حاج خانوم به دیوارهای مسجد شجره مهر و موم شدیم!!!
2)در بدترین و با پرستیژ ترین حالت من به عنوان یک دانشمند هسته ای در جلد یک پزشک عمومی، توسط ایادی آمریکا ربوده و به نزد عمو سام انتقال داده شدم.میتونین،تو یو تیوپ و اخبار 20:30 سرچ کنین،سخنرانی منو تحت فشار میبینین!!و اونجاست که میگین:الهی...این خاله آذر ما بود...وای چه گوگولی بود...حیف قدرشو ندونستیم!!
خوب دیگه،قربون همتون بچسبم...ما رفتیم.خدا به همراه من و شما...