سلام علیکم و رحمه الله جمیعا!

اینکه تمام اتفاقاتی رو که تو این مدت افتاده بخوام بنویسم اصلا از گوشه ذهنتونم رد نکنید!!

فقط به صورت ام پی تری مهمون دار بودم..در طی ۱۵ روز از نزدیکیهای خط استوا،رسیدم به آذربایجانشرقی!!یعنی از اینکه از این همه تغییر  آب و هوا و مکان و زمان و مخلفات هنوز جان در بدن دارم،خوشحالم!بلافاصله بعد از برگشت از سفر و رفتن خاله و شوهرش شروع به جمع آوری اثاثیه دولت منزل کردیم!

باورم نمیشد در طی ۳ روز و به این سرعت وسایل جمع آوری بشه و من باید از شیراز برم..عصر چهارشنبه ای که داشتم میرفتم  پیش نسرین خانوم ...وقتی چشمم به خیابونا افتاد به میدون اطلسی ..اونقدر دلم گرفت که تا نسرین خانوم در خونه رو باز کرد بدون اینکه بتونم سلام بدم زدم زیر گریه!!آنچنان هق هقی میکردم که یکی از دوستاش زنگ در رو زد و گفت این صدای  گریه کیه تا تو خیابون میاد..خلاصه تا ۴۵ دقیقه هی فین بالا میکشیدم و رو پوست مریضها کار میکردم...

هر شب آخر شب آنقدر از رفتن از شیراز دلتنگ میشدم که اشک میریختم و تقریبا هر روز با چشمهای پف کرده از خواب بیدار میشدم!فرزاد هم دلتنگ تر از من و پر استرس...حتی یه شب مامانم که از بیرون برگشته بود،گریه کرده بود!علی رغم تمام تنهایی ها و سختیها شهر خیلی قشنگی بود..

به خودم و معدود دوستانم قول دادم که حتما میام شیراز.هر سال یا اردیبهشت یا آبان میام!

وقتی کار بسته بندی تموم شد با مامان و بابا راه افتادیم به سمت تبریز تا قبل از کامیونی که قرار بود فرزاد و باباش بارها رو تحویل بدن ،به تبریز برسیم.اینبار در نقش راننده تقریبا ۸۰ درصد راه رو خودم روندم!دیگه جاده یک طرفه ،دوطرفه،اتوبان ..هر چی بگین اومدما...ولی انقدر حال کردم...انقدر از دیدن کوهها لذت بردم که نمیدونین...یعنی کوههای سرزمین من فوق العاده است بخدا...به هر حال من کم کم در نقش راننده بیابونی دارم ترقی میکنم!

دیروز رسیدیم تبریز.وراننده بهم زنگ زد و گفت که اختمالا امشب میرسه و گفت اگه حدود ۱۰ شب رسید میخواد بار رو تو خونه خالی کنه!دیگه اسباب کشی نصف شب ندیده بودیم که دیدیم!!بماند که هر دفعه راننده زنگ میزد من احساس میکردم با یک پسر سوناتا سوار!!دارم حرف میزنم تا راننده کامیون..

به فرزاد که گفتم،گفت :حالا بذار باید پسره رو ببین!!یک پسره خوش تیپ چشم آبیه که نگو!!

خلاصه ما هم با آمادگی روحی!رفتیم جهت پیاده کردن بار...وقتی یکی دو نفر با کارگرا از ماشین پیاده شدن،فقط من و مامان داشتیم به یک عدد سوپر استار!مینگریستیم!!مامان میپرسید تو مطمئنی این پسره از تو کامیون پیاده شد؟!!

فقط میتونم بگم کلا حسام و محمد رضا و بهرام و تارکان و ....جهت کشک سابی خودشون رو هرچه زودتر باید معرفی کنند!!یعنی یه چی میگم ،یه چی میشنفین!!چه زبونی هم داشت ...آخ اخ آخ!!

مامانی زود اطلاعات پسره رو گرفت!۲۷ ساله،اصلیت ترک،مالکیت ماشین مال بابا!!تا دانشگاه قبول شده،انصراف داده و رفته تو شغل آبا و اجدادی!!

مامان میگفت :از دانشگاه انصراف داده ها..گفتم:آخه این درس بخونه دکتر مهندس بشه که چی بشه!این باید هنرپیشه بشه!!تا ملت با دیدن جمالاتش دل و روحشون تازه بشه!

خلاصه اسبابکشی ساعت ۱۱ شروع و ۱۲:۱۰ تموم شد!و من همش فکر میکردم اگه ساعت ۱۲ بگذره تموم کامیون تبدیل به کدو تنبل میشه..راننده و کارگرا شکل موش میشن و منم با لباس پاره پوره میمونم جلوی در!!ولی اتفاقی نیفتاد!!

گرچه من از فردا به شغل شریف کوزت بودن که مدت مدیدیه اشتغال دارم ،ادامه خواهم داد و مشغول چیدمان(و به عبارتی چپاندن )وسایل خواهم بود!شایان ذکر است که فرزاد و باباش از طریق یاسوج و سی سخت و دامنه کوه دنا!!تازه رسیدن لردگان و فردا میخوان برن شهرکرد و خلاصه مشغول طبیعت نوردی هستند!!و فرزاد تند تند اس ام اس میده :فحش ندیا!!