آذر نوشت:

روزی که میخواستیم محرم بشیم،قبل از اینکه برم تو اتاق،یه خانومه  بهم گفت،الان که میری غسل کنی،مبادا نیت کنی...مبادا لبیک بگیا!باید تو مسجد شجره نیت کنی و لبیک بگی.لبیک نگیا!!

نشون به همون نشون که از لحظه ای که رفتم زیر دوش، ناخود آگاه همش لبیک اللهم لبیک را زمزمه  کردم!!

یاد اونروزی افتادم که از کوالالامپور میرفیتم سنگاپور.لیدر و راننده مارو کشتند که تو سنگاپور ادامس جویدن ممنوعه.کلی جریمه داره،میکشنتون،میخورنتون!!اصلا اونجا ادامس تو فروشگاهها نیست...به جون آذر،همه مسافرا،عین روانیا ،داشتیم ادامس میجویدیم!!حتی من انقدر بهم فشار اومده بود که دلم میخواست مثل ژاندارک !برم جلوی یک پلیس،و ادامسم رو اندازه یه بادکنک باد کنم و بترکونم تو صورتش!!

*تو مسجد شجره داشتم تو اون حیاط باصفا،کنار اون دیوارای بلند میچرخیدم و تسبیح صورتی رنگم رو تو دستم میچرخوندم و تو حال و هوای خودم بودم که یهو سعیده خانوم(همسفر ما)پرید جلوم:

چه ذکری داری میخونی؟صلوات؟لبیک؟سبحان الله؟

من:والله ،ذکر خاصی نمیگم!(خواستم بگم،همچین که تو پریدی جلوم،اگه ذکری هم بلد بودم ،مادام العمر از ضمیر ذهنم پاک شد!!)

سعیده خانوم:بگو دیگه،چی میگفتی؟پس جرا تسبیح میگردونی؟!

من:والله،فقط حس خوبی دارم.خوشحالم!چیز خاصی نمیگفتم...

آیکون یک سعیده خانومی رو در نظر بگیرین که با دیده تردید و ضد دین!به یک خاله آذر مینگرد....

*سر ناهار یه حاج خانوم،گفت من لوبیا پلو نمیخورم.چرب و چیلیه.غذای رژیمی بدین.پلو مرغ رژیمی اوردند واسش.بعد حاج خانوم به من گفت:دخترم اون نمکدون رو بده به من!!و نمک رو مثل حرکات پاندول ساعت،از راست به چپ بشقاب و چپ به راست بشقاب طی چند حرکت متوالی پاشید!!بعد از بقچه اش یه کره در اورد و باز کرد و گذاشت رو مرغش!!معنی غذای رژیمی رو فهمیدین دیگه؟

*تو مسجد الحرام دنبال راه طبقه بالا میگشتیم.رفتم به یکی از این شرطه های عرب گفتم:این طریق لطبقه الفو قانیه؟!

شرطه جوان:باب پنج!

من:مرسی آقا!!(به نظرم کمی غمزه داشته!)

شرطه جوان:انا مرسی ،وولله!!!!(این وولله رو غلیظ در نظر بگیرینا...)

من دیدم اوضاع انگار داره قاراشمیش میشه،جیم زدم!

غر نوشت::

در عجبم(اینو با لحن ژولیت کتاب قانون بخوانید!)این آدمها که اینقدر ناراحت هستند که جوون نادان دارن تو خونه که آهنگ و موسیقی گوش میده  و باعث میشه اونها هم به گناه بیفتند!و موندن که چطوری توبه کنند و غیره.....تمام مدت سر غذا ،نق میزنند!چرا گوشتش خشکه؟ماستش کم چربه؟موزش کال بود؟نونش رو اصلا نتونستم بخورم؟!این هتل جرا اینطوریه؟لگن واسه رخت شستن نداره!!!!

وقتی واسه یه مسافرت 12 روزه خارج،700 تومان یا 800 هزار تومان دادن و اومدن تو هتلهای 5 ستاره آنچنانی و اینهمه لی لی به لالاشون میگذارند و مفت می برن ،میارن ،میخورن...معلومه که زبونشون باید اینهمه دراز بشه!4 روز برن مشهد،نون پنیر بخورن ،از این گرونتر میشه واسشون...انشالله یارانه ها که حذف شد  تورم چند برابر شد،به نون شبتون محتاج شدین،حالتونو میپرسم!انگار مادموازل هر شب تو خونش قرقاول پلو میل میکنن....

*معنوی نوشت:

چند نفر بهم گفته بودند مدینه خیلی بهتر از مکه است.روزی که بری مکه،کلی گریه میکنی و دلت میگیره...نمیدونم  چرا از لخظه ای که رفتم تو مدینه،انچنان بی قرار شدم ،دل تو سینه ام فشرده میشد.منی که انصافا آدم بد سفری نیستم و مسافرت رو همه جوره خیلی دوست دارم،از پنجره نگاه میکردم به شهر و میگفتم خدایا!من چطوری یک هفته باید اینجا بمونم.

البته مسجد النبی واقعا قشنگ بود.آروم،باشکوه.نمیدونم چرا یاد اندلس افتادم با دیدنش.البته من ممالک اندلس نرفتم ،ولی به هرحال یه چیزایی تو فیلم و عکس دیدم...

مدینه یه شهر تقریبا مسطح،با سرسبزی بسیار کم.حتی بالای شهرش و اون مالهای بزرگ  و یا شارع سلطانه هم نتونست زیاد  چشم نواز باشه برام.روزی هم که رفتیم،ناراحت نبودم.از اینکه میخواستم محرم بشم خوشحال بودم.مسجد شجره خیلی قشنگ بود.اون همه ادم با ملیتهای مختلف،ولی همه تقریبا یکرنگ و سفید...نوای الله اکبر از گوشه گوشه اش به گوش میرسید.اون رواق پشتیش،با اون ستونها و گنبدهای اجریش یاد اور میدان نقش جهان اصفهان بود..

.مکه کاملا زنده تر از مدینه،پرجنب و جوش،پستی و بلندی فراوان،پر از کوههای سنگی..شاید یکی از علل دوست داشتنی بودنش در نظر من همین پستی و بلندی داشتنشه..

مسجد الحرام از بیرون فوق العاده باشکوه و مجلل...در گوشه حرم اون برجها و اون ساعت بسیار بزرگ شدیدا جلب توجه میکنه...و خانه کعبه .نمیتونم بگم لحظه اول،خیلی از خود بیخود شدم.ولی موقع طواف،کم کم یک ترسی وجودمو در برگرفت.نمیدونم،اون سیل جمعیت یا اون الله اکبر گفتنهاشون و اینکه دست راستشون رو بالا میگرفتند..اینکه کاملا هر کسی به فکر خویش بود باعث شد،نمیدونم کدوم یکی باعث شد زدم زیر گریه..سعی بین صفا و مروه.اون لحظه که به چراغ سبز میرسی و یهو میبینی مرد کنارت شروع به هروله کرد و دوید رفت و تو تنها موندی..اون لحظه که تو سعی سر برمیگردونی و لاین کنارت رو میبینی که چطور انبوه جمعیت دارن میدوند...باور کن،نه خرافاتی هستم نه جو گیر.ولی هیبت داشت.انصافا هیبت داره...