یک روز عادی کاری ( قسمت دو)

( ادامه از پست قبلی)

ساعت هفت: برادر و خواهری می فهمند که پدرشان عمر چندانی نخواهد داشت و صرفا به داروهای مخدر جهت تسکین درد باید رجوع کنند، پسر بر دیوار تکیه می زند و عرق می کند و زیر لب می گوید اوف...

ساعت نه و چهل دقیقه: زنی کنار من نشسته است و سریع تسبیح در دست می چرخاند و در حالیکه همسرجان با دقت به سی تی اسکن ها نگاه می کند، آیة الکرسی می خواند و هرچندلحظه می گوید من فارسی بیلمیرم. سن الله بگو که دکتر برای مریضی دخترم چه می گوید؟

ساعت یازده و پانزده دقیقه: دخترک یازده ساله با کلاه و شال سفید رنگ به همراه پدر و مادرش آمده است. درد شکم دارد. برایش تشخیص تومور بدخیم سر لوزالمعده داده اند. برای این سن غریب است، اما شرح حالی که می دهد عین بیماران میانسال سیگاریست...همسرجان سی تی اسکن درخواست می کند، به امید اینکه التهاب لوزالمعده باشد...مادرش به من می کوید شنبه عصر معلوم می شود؟ این بار من صبر نمی کنم و می گویم تا فردا ظهر سی تی بچه را بگیرید و ببرید جلوی اتاق عمل بیمارستان، و به دکتر نشان دهید. انگار توان تحمل سه روز انتطار در چشمان مادر و پدرش را ندارم...

بین تمام مریضهای بدحال، هرروز چند مریض هستند که طول می کشد تصویر نگاه هایشان از جلوی چشم کمرنگ شود...

عجیب نیست که گاهی شدیدا دلمرده می شوم یا گریه می کنم و علتش را نمی دانم؟

یک روز کاری عادی (قسمت اول)

ساعت چهار: زنی جوان که پنج سال قبل جراحی سرطان تخمدان با متاستاز کبدی شده، و شش دوره شیمی درمانی گرفته، و در سی تی اسکن شش ماه قبل، اثری از عود تومور نبود، آمده است به مطب. بعد از مدتها و بدون درمان، باردار شده است. اما خوشحالی این خبر دیری نپاییده، چون در سونوگرافی روز قبل، علایمی از عود سرطان در کبد و لگن دیده شده است...با امید به گزارش اشتباه سونوگرافی، منتظر  جواب سونوگرافی دیگری تا روز شنبه می مانیم...

ساعت پنج و نیم: مادر و پسر و دختری نگران و خسته چهار صبح از کرج راه افتاده اند. برادرشان در بیمارستانی خصوصی در تهران بستری ست. سرطان و نارسایی شدید کبد دارد. متاسفانه قابل پیوند نیست. معلوم است تا همین جا هزینه های بیمارستان و کموتراپی کمرشان را خم کرده است. دختر گریه می کند و می گوید برادرم در کماست...وقتی متوجه می شوند که علاج دیگری چه در داخل، چه خارج وجود ندارد، مادرشان با نگاهی یخ زده می گوید این چهارمین پسرم هست که می میرد. هیچ جور نمی توانم جلوی شوکه شدنم را بگیرم. می پرسم چهار پسر از سرطان کبد فوت کرده اند؟ گفت نه! انها در سن بیست و پنج، بیست و شش و بیست و هفت ایست قلبی کردند و مردند. به بیماری قلبی عادت داشتیم اما سرطان؟ نه...

ساعت هفت: برادر و خواهری می فهمند که پدرشان عمر چندانی نخواهد داشت و صرفا به داروهای مخدر جهت تسکین درد باید رجوع کنند، پسر بر دیوار تکیه می زند و عرق می کند و زیر لب می گوید اوف...

( ادامه پر پست بعد)

از احوال مردم آتن اگر می پرسید...

حال این ملت خوب است، در عین وضعیت اقتصادی نه چندان خوب...اوضاع را می بینند و می فهمند، اعتراض هم می کنند...اما رنگی در آسمان آتن هست از جنس امید. لبخند مداوم این مردم هربار که با یکی شان چشم در چشم شدم دلم را برد. دست و دلبازی شان در حوصله و معاشرت فریبنده ست...شهریست شبیه اما نه به قشنگی تهران، ولی ثروتمندتر از لحاظ صبوری و گرمی آدمهایش...

مدتها بود اینهمه از من سوال نشده بود « ور آر یو فرام؟». مدتها بود اینقدر غریبه ها حتی برای چندثانیه سر صحبت با من باز نکرده بودند و از وسعت و هوای کشورم و چگونگی زمستان هایش نپرسیده بودند...مدتها بود با دوره گردی سیاهپوست که دستبند بافتنی می فروخت نخندیده بودم۰ در انتها بی آنکه از خریدنکردنم، رو ترش کند، مشت بر مشت زده باشیم و ترانه ای افریقایی را در فضا زمزمه کرده باشد...

من شیفته احترام ذاتی شان شدم، حتی وقتی پای پول درمیان نبود...گمانم با خودشان در صلحند.

از ارمان های این آرمان شهر!

رسمی دارن این یونانی ها، که تو کافه یا رستوران یا غذاخوری تا میشینی، اول یه بطری آب یا یه پارچ آب، یا به تعداد نفرات، لیوان بزرگ پر از آب میارن. و این خوشامدگویی رایگانه! یعنی آب مجانی، بخصوص در اروپا، صدالله اکبر...البته احتمالا خوردن آب قبل از نوشیدنی یا غذا برای تمیز و بکر شدن مزه دهن باشه تا طعم جدید، به خوبی حس بشه...

یه شیرینی خوردم  که اسمشو یاد نگرفتم! ولی گمونم بیس نونش، مثل گوش فیل بود با یه عالمه عسل و گردو...درکل، یونان برای شیفتگان باقلوا، خاگینه، کیک های شیره ای، حلوا شکری، و شیره شیرتیخ دوستان، آرمان شهره...!😍

آه! بزودی جوش های مجلسی من!

کالی مارمارا...

صبح خود را با آژیرهای بلند اتوبوسهای گارد ویژه، ماشینهای ضد شورش، ماشین و موتورهای پلیس آغاز کردیم. همراه با اعتصاب بیست و چهارساعته سیستم حمل و نقل عمومی...همراه با بسته شدن اکثر خیابانها توسط ماموران پلیس و افسرهای گارد ویژه...و البته چه پلیس هایی! بیشتر شبیه این بود که یک ارتش هنرپیشه فیلمهای جنگی هالیوودی در شهر پخش شده باشند! تیپ می گویم، تیپ می خونید ها!!

ورزشگاه پاناتنائیک آتن در همان منطقه ای بنا شده که بازیهای المپیک از دوهزار و هشتصد سال قبل در آن منطقه برگزار می شود. این ورزشگاه، تنها ورزشگاه تمام مرمر دنیاست. به نام کالی مارمارو ( به معنی ساخته شده از سنگ مرمر زیبا ) هم گفته میشه...ردیف های پایین تر و احتمالا اختصاصی تر، مثل دسته مبل از سنگ مرمر تراشیده شده بودند...حتی کف و دیواره های دستشویی های این ورزشگاه هم از مرمر بود...دروغ چرا؟ گرفتم رو سنگها دراز کشیدم و لحظاتی هم خوابم برد. آفتاب داغ از بالا می تابید، سنگ مرمر زیرین هم یخ! حسم مثل اون دسرها بود که داخل کیک داغ، بستنی می ریزن!

تو این ورزشگاه چند منظوره، در دهه شصت، بازی بسکتبال بین دوتیم اسلاویا پراگ و آ ا ک آتن در حضور هشتاد و هشت هزار تماشاچی برگزار میشه که میزبان؟ برنده رقابت میشه...و بازی بسکتبال با این تعداد تماشاچی در دنیا بی نظیره...برخی هنرمندان معروف مثل تینا ترنر و باب دیلن هم اینجا اجرا داشتند...داخل موزه این ورزشگاه، تمامی مشعل های المپیک بازیهای تابستانی و زمستانی با پوستر آن سال، روی دیوار جا خوش کرده بودند. 

ورزشگاه پاناتئیک آتن طی چندصدسال چندبار تخریب و بازسازی شده. حتی در ابتدا به شکل خطی بوده که بعدها به شکل نعل اسبی ساخته میشه.  در نهایت حدود سال هزار و هشتصد و‌نود و شش، با حمایت مالی تاجر یونانی به نام جورج اوروف به شکل امروزی احیا میشه، و اولین بازیهای المپیک مدرن در اون  برگزار میشه...

از آنات خیر...

معلمم، می گفت بعضی لحظات سعد هستند. مثال بارزش، لحظه تحویل سال بود. لحظه ای که اکثر مردم، مشغول دعای خیر هستند...

بر بلندی کوهی در آتن ایستاده بودم. باد شدیدی می وزید، ابرها در دورست به سمت دریا دورهمی داشتند و شعاع های نور خورشید کم جان عصرگاهی را به بر گرفته بودند...سکوت بود، خلوت بود. به طرز عجیبی آن لحظه، برایم سعد آمد...هرآنچه از دعای خیر بلد بودم برای آدمها هدیه فرستادم...

 

آکروپولیس از دور

به طرز عجیبی اتصویر غیر واقعی می نمود! حتی در حالی که  از کوه روبرو به اکروپولیس و پشت سر آن، کوهی که چند روز قبل رفته بودیم نگاه می کردم، انگار فتوشاپ بود! حتی بعدا که عکس را دیدم، آن سه بعد در مخیله ام نمیگنجید. احتمالی هم هست که گنجایش مخیله من مختل شده باشد. نمی دانم ارسطو گفته بود یا پروفسور سمیعی، که برای شناختن و بهتر دیدن کسی یا جایی بهتر است کمی از آن فاصله بگیریم و از دور تماشایش کنیم. و من بر بالای آن بلندی، سوال همیشگی ام را تکرار می کردم...قدرت بشر آن زمانها بدون دستیابی به تکنولوژی خارق العاده تر نبود؟

کفته؟ کفته اخه؟!

ذائقه غذایی یونانی ها شدید به ما نزدیکه. حتی به نظر من از غذای ترکیه ای ها نزدیکتر. چربی و نمک غذا بسیار متناسب...

 غذایی بود تقریبا شبیه همون شکم پاره، قارنی یاریخ، امام باییلدی خودمان  که اسمی شبیه پسودوسودوکا داشت ( موساکادا نبود، اون یه مدل دیگه ست!) که عمرا نتونستم یاد بگیرم و هرچه سرچ کردم هم نیافتم! خلاصه همان بادمجان شکم پر شده با گوشت چرخ کرده و مخلفات با انبوهی از پنیر...

یونان برای شیفتگان بادمجون، ارمان شهر است! داخل ساندویچ ها و رپ ها هم بادمجون خودنمایی می کند...😍

خلاصه، بانوان عزیز زین پس اگر دلمه فلفل یا دلمه گوجه فرنگی پختین، یه تکه‌ پنیر فتا هم ور دلش بذارید و اعلام کنید شام گمیستای یونانی داریم!

پ.ن: اینا انگار به کوفته میگن کِفتِه!

کوه لیکابتوس

راه افتادیم تو خیابونها...کوچه ها.... از محله های جالب، از منطقه صحافی ها، از بورس کارت تبریک و دعوت عروسی ها و تشریفات مجالس گذشتیم. از کلاس های اموزش موسیقی و فروش سازها و چند کتاب فروشی عهد عتیق و عتیقه فروشی ها رد شدیم...کم کم رسیدیم به کوچه های سربالا...کوچه هایی که جعبه وسایل خریداری شده در بلک فرای دی، دم‌ درها به چشم می خورد...آتن پر از درخت نارنج ( و شاید پرتقال) و لیمو و زیتونه...اما ترکیب و حس درخت خرمالو و نارنج، جلوی خونه ای که روی یکی از دیوارهای سفیدش تصاویر مسیح و مذهبی کشیده شده بود، متاسفانه در متن نمی گنجد...از آن کوچه هم گذشتیم...بعد از بالا رفتن از شونزده هزار پله و دید زدن پنجره های خانه ها که با بالارفتن ارتفاع به متراژ و شیکی آپارتمانها اضافه می شد، به جاده جنگلی رسیدیم! دست بر زانو زدم و گفتم آهان...زن و مرد جوونی رد می شدن، مرد گفت خب! تازه رسیدین به خط استارت!😐😂و از آن جاده راه افتادیم و از وسط پارک جنگلی گذشتیم و گذشتیم و دور خودمان چرخیدیم و گردیدیم و بالا رفتیم.از کنار کاکتوس ها که گذشتیم، بالاخره به جاده ای که به نوک‌کوه منتهی می شد رسیدیم. آن بالا کلیسایی بود و درخت زیتونی که کلی پارچه رنگی نذری به شاخه هاش بسته بودند...و نمای شهر آتن بر بالای بلندترین کوه این شهر...و سیمای دریا در دوردست...

تو راه برگشت با خودم فکر می کردم، گاهی وقت ها تو‌زندگی به هدف هایی می رسیم که براشون برنامه ریزی نکردیم...فقط تو راه قدم گذاشتیم و راه خودش به ما مسیر و انتها رو نشون داده...

جشن مبعث در آتن

تصمیم قطعی گرفتیم که بریم آکروپولیس. داشتیم می گفتیم خدایی خیلی ضایع ست . اومدیم آتن، هر روز از دم در اکروپولیس هم رد می شیم، نمی ریم تو! کم کم مورد غضب خدای آسمانها زئوس قرار می گیریم...قاطعانه داشتیم می رفتیم که به تجمع و تظاهراتی  برخوردیم...گفتم شبیه شعارهای نماز جمعه نیست؟ رفتیم جلوتر دیدیم تعداد زیادی پاکستانی دارن نوحه  خوانی می کنند .به چه مناسبت؟ جشن مبعث حضرت پیغمبر!ولی چرا به سبک عزاداری ، من نمی دونم! بعد از تماشای جشن برادران دینی، نفهمیدم بر ما چه گذشت که گفتیم اصلا بریم ساحل! خلاصه اکروپولیس رو ول کردیم و به دیدار پوزیدون خدای دریاها شتافتیم!

به ایستگاه کنار بندر که‌ رسیدیم، یکشنبه بازار بود. بساط ها پهن...همه لباسهای دست چندم، عروسکهای کهنه، رنده آشپزخانه زنگ زده، یک عالمه گوشی های قدیمی، کفشهای رنگ و رورفته...فروشنده ها تقریبا همه شبیه بنگلادشی و پاکستانی ها...حقیقت آنکه برای اولین بار انرژی دیدن و رفتن تا انتهای کوچه ها و گذشتن از مردان جوانی که دستشان پاکت هایی بود و آرام زیر لب خرید سیگارقاچاق و ...پیشنهاد می کردند را نداشتم.  به همسرجان گفتم بیا برگردیم...یکشنبه بود و خلوت. اما پرنده پر می زد. کبوترها و مرغان دریایی سر خرده نان ها می جنگیدند و جیغ می کشیدند...بلافاصله به بلوار و‌خیابانهایی رسیدیم پر از بوتیک ها و برندهای معروف! گفته بودم مرز خیر و شر در آتن بسیار باریک و نزدیک است؟

رفتیم و رفتیم تا به خلیجی رسیدیم، پر از قایق، کشتی های تفریحی و سیمای کشتی های بزرگتر در دریا و مسابقه قایق های بادبانی در روزی ابری و پرباد...

ناگهان فرت شدم! انرژی نداشتم قدم از قدم بردارم...حساب کردم  شش  ساعتی بود چیزی نخورده بودم. خودم را سرزنش می کردم چرا چیزی برای خوردن داخل کیفم نگذاشته ام. نشستم روی نیمکت...صاحب گاری بغل دستی مردی بود که داخل سماور طلایی بزرگی ثعلب داغ می فروخت با شاه بلوط...یک لیوان ثعلب داغی که دوشب قبل در مرکز شهر سه یورو می فروختند،اینجا به یک یورو داد. ثعلب با دارچین نجاتم داد، انرژی گرفتم برای باقی راه...

پلاکا

منطقه پلاکا آتن پای صخره های آکروپولیس واقع شده است. بدین جهت گاهی به آن محله خدایان هم می گویند...کوچه هایی سنگفرش، خانه های کوچک و قدیمی با سقفها و دیوارهای رنگارنگ، کافه و میز و صندلی های پیاده رو و سوغات فروشی های این شهر، گل های کاغذی، و گلدانهای کاکتوس و درختان لیمو و نارنج و زیتون، این محله را به یکی از جذابیت های اصلی آتن تبدیل کرده است. به مرور که بالاتر می رویم، از خانه های بازسازی شده و سبک جدید کمتر می شود، و تصویری شبیه ماسوله به چشم می آید... پلاکا در زمانهای بسیار دور محله زندگی سقراط بوده است. و گویا در میدان و محل تجمعی سقراط به بیان افکار فلسفی خویش می پرداخته است. هرجور حساب کنیم،سقراط بچه ی بالاشهر بوده است...

همه به مثابه یک تن...

جایی خوانده بودم تا چندین سال قبل، مرز مشخصی بین سرزمین ها وجود نداشت. کشورها در هر لشکرکشی و حکومتی، بزرگ و کوچک شده بودند. مردم با همسایگان مجاور و کمی دورتر، آمیخته شده بودند و رگ و ریشه ها چندان از هم دور نبود. 

کنار ساحل آتن، شباهت به باقی کشورهای ساحل مدیترانه دارد...مردهای یونانی شباهت زیاد به مردان شمال ایران دارند. جزو شیرینی و دسرهای بومی شان، باکلاوا و حالوا هم هست، عین باقلوا و حلوا شکری و قطاب های خودمان...ان چنان با چهره و فقر و اختلاف طبقاتی و لبخندهای مشابهی در هم تنیده و بهم شبیهیم که کم کم از مرز دهکده جهانی در حال عبوریم...گمانم روزی خودخواهی های انسانی از بین رود، یکپارچه ،جهان وطن شویم...

آتن، مرز باریک خیر و شر!

حسن آتن این است که فاصله ی دروازه های خیر و شرش کم است...از پارکی زیبا، آرام با آدمهای خوشرو میایی پایین، فرت می رسی به فرغون فروشی و ساعت فروشی های زاقارت و کوچه پس کوچه های پر از گرافیتی و خلوت و عجیب...کم کم خسته شدیم، نگاهی به گوشی انداختیم دیدیم یازده کیلومتر بالا پایین کردیم شهر رو...گفتیم بریم استراحت کنیم تا شب. سراغ گوگل رفتیم...کم کم خودمونو تو کوچه هایی یافتیم پر از معتاد! و موادفروش...تابلوهای اغذیه فروشی پنجاب، مغازه های چینی...همه در حال دست دادن بهم و رد و‌بدل کردن چیزهایی بودند...رسیدیم به جایی که با نگاههای پرسشگر چند چهره مواجه شدیم. کم مونده بود بپرسن« بچه این محلین؟» که شنیدم همسرجان گفت، مرده شور گوگل ببره با نزدیک ترین آدرس دادنش، بدو تا کلیه هامونو درنیاوردن...😂😂و تا جایی که می شد سریع از محل متواری شدیم...

شهر تپه ها، آتن

آتن پر از کوه و تپه است. مثل استانبول، شبیه رم...مثل اکثر شهرها هرچقدر به سمت مناطق مرتفع تر پیش می ریم، خیابونها اعیونی تر، آدم ها شیک تر، قیمت ها گرونتر میشه...این روزها بلک فرای دی هم هست، تو یکی از همون خیابونها، یه کت  زنونه با چهل درصد تخفیف، تو یه بوتیک کوچولو و معمولی یازده هزار و پونصد یورو شده بود! 

اینجا چندان زمستان پربرفی ندارند. هوا سرد هست اما آزار دهنده نیست. یه جا نشستیم تو کوچه واسه نوشیدن چای، خانومه گفت اهل کجایین؟ گفتیم ایران. گفت هممم...شما تو ایران وینتر و اسنو دارین؟ گفتیم یس! گفت هاا...می بینم تو این سرما نشستین تو کوچه! 🙄😂

حل کلمات یونانی!

وای وای...از حروف لاتین بگم. از تتا و زیگماهای بین کلمات شان...تو فرودگاه،از این تابلو تبلیغاتی های ولکام تو آتن بود...یه نقاشی قشنگ درخت زیتون، که ت آتن رو با تتا نوشته بود...من ملدم برای اون تتا هه!!

حرفاشون پر از ز و س و چ( چ رو بین س و چ میگن) هست...پی رو مثل عدد پی می نویسن. اف رو مثل عدد فی در ریاضیات که نماد مجموعه تهی بود می نویسن. اس رو زیگما می نویسن. دی رو دلتا...هرچی فرمول های فیزیک و ریاضی بود جلوی چشمم میاد!

 

رنگ پاییز نیامده است...

پاییز به آتن نیامده است. برگ درخت ها سبز، به دور از زردی و سرخی...درختهای نارنج هم نارنج دارند هم گل بهار نارنج...بوی ماهی و زیتون کم به مشام نمی رسد. همان طور که مهاجر و فقیر و کارتن خوابش کم نیست. بعضا رخت خوابشان از مقوا را مرتب کرده اند، کنارش یک جعبه گذاشته اند، رویش نایلون و پارچه کشیده اند. انگار کن، تخت و میز پاتختی کنار خیابان...شهر زنده است، تا ساعت هشت و بیشتر در نیمه دوم سال مرکز شهر شلوغ و پررفت و آمد و فروشگاهها و رستوران ها باز ...بینی های قشنگی دارند. ابروهای نازک دختران و زنهایشان، بسیار ملیح است. اما گمانم مردهای یونانی از زنهای این سرزمین زیباترند... گرافیتی خیز است. در و دیوارهای مناطق مرکزی، بدنه قطارها پر از نقاشی و گرافیتی...از آن شهرها که ضریب غربت پایینی دارد. ابزار فروشی هایش شبیه سه راه امین تبریز. مغازه های بلور جات و پلاستیک و مس و الومینیوم فروشی ها عین بازارهای خودمان...

آتن نامه...

گیج خواب، صدای فریاد زنی را می شنیدم...نمی فهمیدم خواب می بینم یا واقعیت است. زن فریاد می کشید و می کشید و ساکت می شد...چند دقیقه بعد دوباره فریاد می کشید و خاموش می گشت...آن اواخر با فریاد شعری محزون را لالایی می خواند...بیدار شدم، هر چه از پنجره به میدان نگاه کردم صاحب صدا را پیدا نکردم...من که یونانی نمی دانم، شاید زنی یورکا یورکا گویان از رازی جدید در جهان هستی پرده برمی داشت...