کوه لیکابتوس
راه افتادیم تو خیابونها...کوچه ها.... از محله های جالب، از منطقه صحافی ها، از بورس کارت تبریک و دعوت عروسی ها و تشریفات مجالس گذشتیم. از کلاس های اموزش موسیقی و فروش سازها و چند کتاب فروشی عهد عتیق و عتیقه فروشی ها رد شدیم...کم کم رسیدیم به کوچه های سربالا...کوچه هایی که جعبه وسایل خریداری شده در بلک فرای دی، دم درها به چشم می خورد...آتن پر از درخت نارنج ( و شاید پرتقال) و لیمو و زیتونه...اما ترکیب و حس درخت خرمالو و نارنج، جلوی خونه ای که روی یکی از دیوارهای سفیدش تصاویر مسیح و مذهبی کشیده شده بود، متاسفانه در متن نمی گنجد...از آن کوچه هم گذشتیم...بعد از بالا رفتن از شونزده هزار پله و دید زدن پنجره های خانه ها که با بالارفتن ارتفاع به متراژ و شیکی آپارتمانها اضافه می شد، به جاده جنگلی رسیدیم! دست بر زانو زدم و گفتم آهان...زن و مرد جوونی رد می شدن، مرد گفت خب! تازه رسیدین به خط استارت!😐😂و از آن جاده راه افتادیم و از وسط پارک جنگلی گذشتیم و گذشتیم و دور خودمان چرخیدیم و گردیدیم و بالا رفتیم.از کنار کاکتوس ها که گذشتیم، بالاخره به جاده ای که به نوککوه منتهی می شد رسیدیم. آن بالا کلیسایی بود و درخت زیتونی که کلی پارچه رنگی نذری به شاخه هاش بسته بودند...و نمای شهر آتن بر بالای بلندترین کوه این شهر...و سیمای دریا در دوردست...
تو راه برگشت با خودم فکر می کردم، گاهی وقت ها توزندگی به هدف هایی می رسیم که براشون برنامه ریزی نکردیم...فقط تو راه قدم گذاشتیم و راه خودش به ما مسیر و انتها رو نشون داده...