حال این ملت خوب است، در عین وضعیت اقتصادی نه چندان خوب...اوضاع را می بینند و می فهمند، اعتراض هم می کنند...اما رنگی در آسمان آتن هست از جنس امید. لبخند مداوم این مردم هربار که با یکی شان چشم در چشم شدم دلم را برد. دست و دلبازی شان در حوصله و معاشرت فریبنده ست...شهریست شبیه اما نه به قشنگی تهران، ولی ثروتمندتر از لحاظ صبوری و گرمی آدمهایش...

مدتها بود اینهمه از من سوال نشده بود « ور آر یو فرام؟». مدتها بود اینقدر غریبه ها حتی برای چندثانیه سر صحبت با من باز نکرده بودند و از وسعت و هوای کشورم و چگونگی زمستان هایش نپرسیده بودند...مدتها بود با دوره گردی سیاهپوست که دستبند بافتنی می فروخت نخندیده بودم۰ در انتها بی آنکه از خریدنکردنم، رو ترش کند، مشت بر مشت زده باشیم و ترانه ای افریقایی را در فضا زمزمه کرده باشد...

من شیفته احترام ذاتی شان شدم، حتی وقتی پای پول درمیان نبود...گمانم با خودشان در صلحند.