ساعت چهار: زنی جوان که پنج سال قبل جراحی سرطان تخمدان با متاستاز کبدی شده، و شش دوره شیمی درمانی گرفته، و در سی تی اسکن شش ماه قبل، اثری از عود تومور نبود، آمده است به مطب. بعد از مدتها و بدون درمان، باردار شده است. اما خوشحالی این خبر دیری نپاییده، چون در سونوگرافی روز قبل، علایمی از عود سرطان در کبد و لگن دیده شده است...با امید به گزارش اشتباه سونوگرافی، منتظر  جواب سونوگرافی دیگری تا روز شنبه می مانیم...

ساعت پنج و نیم: مادر و پسر و دختری نگران و خسته چهار صبح از کرج راه افتاده اند. برادرشان در بیمارستانی خصوصی در تهران بستری ست. سرطان و نارسایی شدید کبد دارد. متاسفانه قابل پیوند نیست. معلوم است تا همین جا هزینه های بیمارستان و کموتراپی کمرشان را خم کرده است. دختر گریه می کند و می گوید برادرم در کماست...وقتی متوجه می شوند که علاج دیگری چه در داخل، چه خارج وجود ندارد، مادرشان با نگاهی یخ زده می گوید این چهارمین پسرم هست که می میرد. هیچ جور نمی توانم جلوی شوکه شدنم را بگیرم. می پرسم چهار پسر از سرطان کبد فوت کرده اند؟ گفت نه! انها در سن بیست و پنج، بیست و شش و بیست و هفت ایست قلبی کردند و مردند. به بیماری قلبی عادت داشتیم اما سرطان؟ نه...

ساعت هفت: برادر و خواهری می فهمند که پدرشان عمر چندانی نخواهد داشت و صرفا به داروهای مخدر جهت تسکین درد باید رجوع کنند، پسر بر دیوار تکیه می زند و عرق می کند و زیر لب می گوید اوف...

( ادامه پر پست بعد)