حسن آتن این است که فاصله ی دروازه های خیر و شرش کم است...از پارکی زیبا، آرام با آدمهای خوشرو میایی پایین، فرت می رسی به فرغون فروشی و ساعت فروشی های زاقارت و کوچه پس کوچه های پر از گرافیتی و خلوت و عجیب...کم کم خسته شدیم، نگاهی به گوشی انداختیم دیدیم یازده کیلومتر بالا پایین کردیم شهر رو...گفتیم بریم استراحت کنیم تا شب. سراغ گوگل رفتیم...کم کم خودمونو تو کوچه هایی یافتیم پر از معتاد! و موادفروش...تابلوهای اغذیه فروشی پنجاب، مغازه های چینی...همه در حال دست دادن بهم و رد و‌بدل کردن چیزهایی بودند...رسیدیم به جایی که با نگاههای پرسشگر چند چهره مواجه شدیم. کم مونده بود بپرسن« بچه این محلین؟» که شنیدم همسرجان گفت، مرده شور گوگل ببره با نزدیک ترین آدرس دادنش، بدو تا کلیه هامونو درنیاوردن...😂😂و تا جایی که می شد سریع از محل متواری شدیم...