اغتشاشیون!!

پریشبgala dinner,کنگره بود.با کلی مهمان و مراسم استقبال به سبک گومبا گومبا دم ورودی هتل!!یک سری انسان شکم گنده با لباسهای سفید و کلاههای به سبک پاشاهای عثمانی ،با پرچم و دایره داشتند می زدند و یه چیزایی میخوندند!و ما از بین این گامب و گومب ها وارد شدیم!!

این چند روز هی آب توت فرنگی خوردم!خدا این یه لقمه استروبری و نون رو از ما نگیره!!خلاصه،برای این که میخواستند دوباره خیلی تحویلمون بگیرن،مجددا سالاد هشت پا آوردند!ا دیگه راحت میخوردم!!راستش طعم خاصی هم نداره،فقط یه تیکه لاستیک سفید رنگه که بیرونش قرمز شده!!حالا من موندم،اینقدر عادت کردم به هشت پا خوردن،برگزدم تبریز چه خاکی بریزم رو سرم!!خدایا،اگه هشت پای خونم بیاد پایین،چیکار کنم؟قرص هشت پا نداریم؟!!خدایا،مددی....

شبهای قبلش،میگو سوخاری بود که خوشمزه بود.پریشب دیگه خواستند خیلی تحویلمون بگیرن،میگو آوردن با هشت تا پا و شاخک!!سیبیل داشت این هوا،تا رو موکت کف سالن پایین میومد!!چشماش،چشماشو نگو که دو تا چشم سیاه وق زده بود بیرون!!خدایا،این صحنه جلوی چشم من بود!همشم میترسیدم خانوم دکتر و ،ورداره یکی ازاینا رو بندازه تو کیفم!!!

بعدش ماهی ...بعدش یه چیزی تو مایه های یخ در بهشت با نعنا آوردند!یه گروه موزیک سنتی هم داشتند دالامب دیمبل میکردند رو اعصاب همه!!بابا،هی منتظر بودیم،نانسی چیزی...هی این سیبیل کلفتا،گورومب گورومب میکردن!!ادیدیم که این دسر رو آوردند،یهو میز ما همگی بلند شدیم که بریم!!

همه سالن داشتند نگاهمون میکردند!ولی دقیقا بدنبال ما،همه بلند شدند!!اومدیم تو حیاط و اینور و اونور،دیدیم،به به!!تازه دارن غذای اصلی رو میارن!!آقا،فهمیدیم که ما به عنوان،عوامل فتنه،باعث برهم زدن دم و دستگاه تونسی ها شدیم!!خوب ،به ما چه؟میخواستن موزیک خوب پخش میکردن!اصلا چه معنی داره دسر رو قبل از غذای اصلی میارن!(البته مطمئنا رسمشون این بوده ها!!ولی دیگه به ما چه!!)

این از خاطرات پریشب!میخواستم کامل بنویسم،ولی این همسر گرامی بالای سر من استاده و میگه پاشو بریم،دیر شد،دیر شد!!!به جون خودم ۳ ساعت مونده ها....ولی من تا لحظاتی دیگه اگه به نوشتن ادامه بدم،تیکه بزرگم گوشمه!!فعلا ...

بعد نوشت:از دیروز به مناسبت خروج ما هوا حسابی آفتابی شده!!دیروز صبح رفتیم یه منطقه توریستی به اسم سید بو سعید..اینجا همه خونه ها سفید رنگه.و تو این منطقه اکثرا در و پنجره ها هم آبی رنگه...کوچه های سنگفرش شده...درهای قدیمی و قشنگ.گلهای کاغذی نارنجی و سرخ رنگی که از درو دیوار خونه ها آویزونه...مردای جوون یا مسنی که نشستن کنار پیاده رو و دارن از این صحنه ها نقاشی میکشند.مرد معلولی که رو ویلچیر و با پاهاش داره گیتار میزنه...دریا ،دریا،دریا...که موجهای خفیفش زیر نور آفتاب پاییزی برق میزنه...بازارچه ای که صنایع دستی توش میفروشند و همین طور بهت آویزون میشن که بیا خرید کن!چشم بهم بزنی چند تا دستبند و گوشواره لای کاغذ پیچیده گذاشته کف دستت!!کیف فروشیهای چرمی،که توی مغازه بوی گوسفند حسابی به مشام میخوره...اینجا حسابی شبیه شهر بودروم تو ترکیه است.

یه مساله جالبی که تو تونس هست،اینه که اینا تقریبا نایت لایف ندارن!یعنی ساعت 7 شب به بعد،کلهم همه جا تعطیل!!و ملت یا تو خونه چپیدن و یا تو قهوه خونه ها مشغول تماشای فوتبال هستند!!من نمیدونم،چه جام فوتبالیه که 365 روز سال هستش!!!

دیروز عصر رفتیم ماشین buggy و موتور گازی سواری!!از این ماشینهایی که هی بالا و پایین بری و یک صدای قم قمی هم تو خیابون راه میفته بیا و ببین!!از اونجا که هیچ در و شیشه ای هم نداره همین طوری به صورت حیات وحش رانندگی میکنی!!از تو خیابون شروع شد تا رسید به روی یک دریاچه خشک شده!همین طوری شن بود که میپاشید رو صورتت!بعد کنار ساحل،که وسطاش ماشینو میروندم تو موجهای دریا!اینجا حسابی گلی شدیم!!!کلی عکس و این چیزا...بعد تو جنگل و بالا و پایین از این سنگ و صخره!!خیلی حال داد.البته حداکثر سرعتش 60 کیلومتر بیشتر نمیشد ولی خوب اگه بیشتر از این بود احتمالا از سرما و بادی که از روبرو میومد میمردیم!!گرچه از دوستان 3نفری حسابی فین فینی شدند!یه رییس گروه هم داشتیم از این کچل،قدبلندا،یه دستمال نارنجی هم بسته بود دور سرش،اولش هم نمیذاشت من برونم!هی میگفت موسیو تو بشین ،این تیکه کومپقیکه است!!!آخرش گفتم:هی ،رییس..هرجا کومفوقت بود بگو من برونم!!خلاصه به لطایف الحیلی خانومها نشستیم پشت رل....

از من به شما توصیه!هر وقت رفتین مسافرت،عوض اینکه وقتتون رو تو این مراکز خرید تلف کنین،برین دنبال تفریحات و تورهایی که تو طبیعت برگزار میشه...قایق سواری،سافاری،کوهنوردی ،رافتینگ،بانجی جامپینگ...به جون خودم خاطره اش سالها واستون

 میمونه...(نگین نفست از جای گرم درمیادا...تو همین ایران خودمون هم میتونید کیف کنید.اقلا تو این فصل پاییز میتونین برین تو پارک و رو برگها قدم یزنین...باور کنین خیلی آرامش داره..)

امروز صبح رفتیم کنار ساحل هتل.با همون لباسهایی که قرار بود بریم فرودگاه!پاچه ها رو زدیم بالا و کلی تو آب ورو شنها راه رفتیم..شلوارم حسابی خیس خیس بود.ولی اصلا مهم نبود....این چند روز همش دعا میکردم خدایا،به آدمها نعنت توانایی لذت بردن از داشته هاشون رو بده...

در کل،میتونم بگم تونس کشور قشنگ و سرسبزی بود.هیچ حسی از آفریقا بودن بهم دست نداد.زنان تونسی خیلی خیلی شبیه زنهای ایرانی هستند.حتی فرم هیکلشون.با همون های لایت و مش موهاشون،عین خودمون.مردهاشون بیشتر شبیه جنوبی های ما هستند.سیاه پوست به اون معنی بسیار کم بود.کشوری بود با اکثریت مسلمان.جالبه که حتی تو فروشگاههای شاپینگ سنترهای بزرگش هم گاهی تلاوت قرآن پخش میشد و این خداییش خیلی عجیب بود!یه چیز جالب هم این بود که تو همون مراکز خرید لوکس یهو،قفل و کلید سازی به سبک قدیمی پیدا میشد!!!یا واکس و پینه دوزی کفش!!خیلی عجیب بودا....

کشور ارزونی بود.ولی فروشنده ها تا میتونستند کلاه سر توریستها میذاشتند!!خلاصه حواستون جمع باشه!غذاها اکثرا دریایی با سس های فلفل بسیار تند.زیتون و روغن زیتون فراوان...سمبوسه های خوشمزه ای هم  دارند. همراه با مردم خونگرم،مردان بسیار چشم چرون!!

این بود تونس نامه من!!

اختاپوس

اینجا سرد است!البته خنک متمایل به سرد در حد مورمور شدن است!!ولی همش به این فکر میکنم،که چی،اونهمه از اینترنت آب و هوای تونس رو تا آخر هفته دنبال کن و همش بگو زیاد با آب و هوای تبریز فرقی نداره!ودست آخر فقط همون بارونی رو نیاری با خودت که:ای بابا،آفریقا،کجا؟بارونی تو این فصل سال به چه درد میخوره؟!!به این میگن مکانیسم دفاعی انکار!!

صنایع دستی اینجا بیشتر شامل محصولات چرمی،مثل کیف و کفش و دمپایی است.کاشی و سفالهای نقاشی شده و تابلوهای درست شده از موزاییکهای تکه تکه و زیور آلات و مجسمه و ظرفهای به قول خودشون نقره است!ولی به احتمال بسیار زیاد ،کلی ناخالصی داره!این صنایع دستی رو مثل همه جاهای توریستی بیشتر کنار اماکن تاریخی و توریستی میفروشند.مثل بیشتر کشورهای اسلامی،بعد از سلام و علیک و بسم الله!قیمت جنس رو ۵ برابر بهت میپرونند!!یعنی اگه طرف گفت پنجاه دینار ،شما از ۵ دینار شروع کن،انشالله تو ۱۵ دینار خیرشو میبینی!!آویزونت هم میشن واسه اینکه جنسشون رو بفروشند،شدیدددددد.......!!!

حالا،از لحظه ورود به فرودگاه متوجه یک نکته شده بودم ولی هی نمیخواستم زود پیش داوری کنم!ولی دیگه باید بگم تا ذهنتون روشن بشه!من ساده،فکر میکردم مردهای عرب سعودی خیلی چشم چرون هستند!!اقلا اونها با چشم و زبونشون ،زنها رو میخوردند!!اینجااز نوجوان بگیر تا مرد بسیار مسن،همگی رادارهاشون داره کار میکنه!!از اونجا که یکی از سرگرمیهای من زیر نظر گرفتن مسیر نگاه مردمه،تو این چند روز یک صحنه های هیز بازی دیدم(املاش درسته؟)بیا و ببین...حالا اینو ول کن..بعد از اینکه میپرسن ایرانی یا ترکیش و میگی ایرانی!طرف شروع میکنه:سلام!احمدی نژاد ایز وری گود!!احمدی نژآد ایز د بست پرزیدنت این د ورلد!و بعد طرف میگفت:بیا فقط بخاطر پرزیدنتتون کلی میخوام بهت تخفیف بدم!!!ببینید،فکر کنم تنها ممکلتی هستین که واسه خاطر محبوبیت و شهرت خارج از کشور رییس جمهورتون!تخفیف هم میدن بهتون!!باز بگین اوضاع مملکت بده!!

بعد از اینکه احوال آقای احمدی نژاد رو میپرسن،یهو میبینی،یه چیزی خورد به بازو یا شونه هات!!برمیگردی میبینی،انگشتهای جناب فروشنده است!که یعنی مثلا بیا این جنس رو ببین!!یا یهو دستبند رو ورمیداره میذاره رو مچ دستت!!حالا،هرچقدر هم بخوای با جنبه بازی دربیاری،بالاخره به قول سارا از ژوژمان،دیگه منی که یک خانوم پا به سن گذاشته و جا افتاده هستم!تفاوت دست یازیدن سهوی و عمدی رو دیگه میفهمم!!حالا ،امروز،یه پسره برگشت به فرانسه راجع به قیمت یه گردنبند بدلی چیزی گفت و من گفتم:نو فقانس!!گفت:ایرانی؟گفتم:هم!!یهو دست چپ منو گرفت و اشاره به حلقه کرد و گفت :وات ایز دیس؟!منم گفتم :رینگ!گفت:یو آر مریجد؟گفتم :یس!یهو دست رو ول کرد و سرشو تکون تکون داد و گفت:نو نو!!(با خودم فکر میکردم وقتی بخوان یه خانومو از راه بدر کنن،اقلا دو سه تا جمله میگن!اینا زرتی در یک لحظه .....)خلاصه،به نظر من صلاح نیست زن تنها بره تونس!۳/۹۷ احتمال داره متلک بشنوه و بهش دست درازی هم بشه!!

رفتیم شهر کاتارج.یه منطقه باستانی که دو دوره قبل و بعد از میلاد داره .ویه زمانی تحت سلطه روم بوده(از تونس تا ایتالیا ۳،۴ ساعت بیشتر راه دریایی نیست).موزه و آمفی تئاتر بزرگی هم داشت که احتمالا محل جنگ گلادیاتورها و برده ها بوده...خیلی منطقه قشنگی بود.

امشب سر شام،سالاد آوردند.من،فکر کردم سالاد تربچه است.یکی از خانومها که خورد گفت:نه،به نظرم ماهیه!فرزاد یه نگاهی کرد و گفت:اینا تکه های هشت پاست!!راست میگفت:تو هرتکه ،سه چار تا بادکش کوچولو بود!!!!هیچ تمایلی به خوردنش نداشتم!

بعد یه ظرف دیگه اومد که توش یه چیزای دراز دراز مثل ماکارونی ورقه ای بود با سس سیر!هرکس میخورد میگفت:اینم خیلی سفته!و به این تنیجه رسیدیم،لابد اینم روده هشت پاست!یه بشقاب دیگه هم آوردند،به نظر من مغز گوسفند یا صدف اومد.بد مزه نبود.داشتم سعی میکردم از این بشقاب بخورم که مسوول تور اومد گفت:اون سالاده هشت پا بود،اینم بچه هشت پااست!!خدای من،همش احساس میکنم یه چیزلزجی تو مری و معده ام بالا پایین میره!!

فعلا اینا یادم میاد..بای.

بون ژوق!

نیمه شب دیشب یهو یه نوری تو اتاق تابید..با خودم داشتم فکر میکردم که خدایا،این نور چی بود که یک صدایی آمد...یک صداهایی آمد بیا و ببین!!یک رعدی بدنبال برقی زد که مطمئنم اگه بیرون بودم،الان تبدیل به تندیس آذر،زنی جزغاله از پارس شده بودم!!

این رعدها و برقها ادامه داشت و کلا همه داشتند در بستر از لرز به خود میپیچیدند!صبح امروز یک هوای ابری و دریایی خروشان و پرموج بود.این اروپاییهای......همچین تو اون آب یخ کیف میکردن که،انگار که تو جکوزی آب داغ دارن شنا میکنن!!!

امروز عاشق یه آقایی شدم!!قدبلند،مو کمند،کت و شلوار خاکستری که تمام دگمه هاش رو هم بسته بود با یه کراوات،ویک عدد کیف کوله پشتی که جفت بندهاشو رو شونه هاش انداخته بود!!!انگار داماد تو عروسی با کیف کوله پشتی بیاد!!!

خدایا،اینجا آنقدر ژق ژوق میکنن با آدم...برگردم ایران باید برم فقانس حرف زدن یاد بگیرم!!حالا شکر خدا چهار تا کلمه سیلوه پله ،از پاقدون؛بلدم!!تازه یه جمله زیبا هم رویا یادم داده:الده فلق قوژ....یعنی من یه گل قرمز در دست دارم(یه چیزی تو همین مایه ها).منتظرم یکی یه نگاه عاشقانه بهم بکنه و من این جمله شاعرانه رو نثارش کنم!!

 

اینجا...آفریقا!

 میزبان کنگره دوسالانه پیوند اعضاءخاورمیانه،اینبار کشور تونس است.

تقریبا ساعت ۲ بعد از ظهر به وقت محلی تونس وارد تونس شدیم، در یک روز ابری و نیمه بارانی...

 با دیدن اینجا شدیدا یاد رامسر یابندر انزلی و شهرهای شمالی ایران افتادم.خیابونهای پهن،چمنزار،انواع اقسام گلهای رونده،خرزهره هایی که از دیوار سفید رنگ خونه ها آویزونه..آب و هواش هم مطمئنا مثل همین موقعهای شماله.

اولین چیزی که موقع حرکت به سمت هتل توجهمو جلب کرد،کثرت فراوان انواع و اقسام پژو از ۲۰۶،۲۰۶ اس دی،۳۰۷،۴۰۷،والی آخر...!! وکثرت رنو،مگان،لوگان...تو خیابون بود..

جالبه که وقتی وارد هتل شدم،اینبار شدیدا یاد شهر بودروم،تو ترکیه افتادم.آنقدر سازه این منطقه،شکل و ساختار هتل،اون کوزه های خیلی بزرگ،اون نیمکتهای پهن با پشتی ها و کوسن های مخمل رنگارنگ...یاد آور بودروم بود که دقیقا به این نتیجه رسیدم که چقدر فرهنگ کشورهای ساحل مدیترانه میتونه نزدیک به هم باشه...

عصر یه گشتی همین دورو برا میزدیم که کم کم از ساحل هتل سر دراوردیم.ساحل دریای مدیترانه.تقریبا ۲ هفته پیش دوستی خواب دیده بود که با من کنار دریای مدیترانه ایستاده و از توی یک سطل پر از ماهی قرمز یه ماهی برمیداره میذاره کف دست من...با این نیت رفتم کنار آب که ماهی قرمز ببینم که یهو یه کاروان شتر دیدم!!!آنقدر صحنه باحالی بود..نه که شتر ندیده باشم ولی اون لحظه خیلی صحنه خاصی جلوی چشمم خلق شد..

اینجا خیلی خلوته.حداقل الان که فصل مسافرتیش نیست!عصر یه تاکسی گرفتیم و رفتیم مرکز شهر.ما همیشه از راننده تاکسی شانس میاریم.معمولا مسلط به یکی دو زبان هستند!۱۲ سال عربی خوندیم،یک کلمه از حرفهای اینارو نمیفهمیم!!گرچه اونا عربی دست و پا شکسته ما رو میفهمند.کلی اطلاعات راجع به تونس داد و برد مرکز شهر و یکی از خیابونای معروف.خلوت بود و پر از پلیس!!

توضیح داد که امشب همینجا بازی فوتبال تیم الاهلی مصر و تیم درجه اول تونس هست.و پلیس شدیدا تدابیر امنیتی ترتیب داده و کلی سفارش کرد که هر جا میرین،دیرتر از ساعت ۸:۳۰ برنگردین.که احتمالا بیرون شلوغ بشه!!

واحد پول اینجا دینار تونسه.تقریبا معادل ۸۰۰ تومان ایران!!!ولی علی رغم این تفاوت،خیلی ارزونتر ازایرانه!یعنی ما خریدی که از یک سوپر مارکت کردیم ،تو ایران حداقل ۸۰۰۰ تومان میشد،اینجا ۳۵۰۰ تومان شد!!تاکسی هم کاملا قیمت معقول و مناسبی داره.

راستی خواستیم پنیر بخریم،چند نوع از پنیرهاشونو امتحان کردیم.انقدر بی نمک بود،حال ادم بهم میخورد!!انگار ۵۰ گرم پنیر رو تو ۶ لیتر آب،به مدت یک هفته گذاشته باشین!!به نظرم اینا فشار خون بالا دارن!!!

از لحظه ای که وارد شدم،هی دارم به زنها و دخترا نگاه میکنم ببینم من به قول اون مرد ترکیه ای شبیه اینا هستم یا نه!!تا اینجا نتیجه خاصی نگرفتم!!ولی تا سوار تاکسی شدیم،و گفتیم نمیتونیم فرانسه حرف بزنیم،گفت:اوه...ایتالیانو!!!!خوب،فرزاد که شکلش ژاپونیانو!!غیر از من هم کسی نبود،پس دیگه اینبار ملیت ما ایتالیایی تشخیص داده شد!!!بعد که گفتیم نه بابا،ایرانیانو!گفت:مای گاد...محمودی نژاد،مرد شجاع!!!

چرا موبایل من اینجا رجیستر نمیشه!!چه پدر کشتگی میتونه داشته باشه مخابرات اینجا با سیم کارت من؟!! 

 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد   حیف است تو باشی و مرا غم ببرد

دکتر جانانی،دوره فیزیوپاتولوژی،یکی از اساتید قلب ما بود.مرد آروم و شوخ طبع و خوش برخوردی هم بود.همیشه 2 تا حرفش یادم هست.یکی اینکه میگفت:هیچ وقت نخواهین که کسی رو حرص بدین،چون مستلزم اینه که خودتونم حرص بخورین!(البته نمیتونم بگم به علت خرده شیشه های موجود در ذاتم،هر از گاهی نصیحت استاد یادم نرفته...).ودیگری اینکه مثالی زد که مریضی داشته که ۳ روز بوده بند آخر انگشت کوچیکه دست چپش درد میکرده.بعد از بررسی میفهمن که درد آنژین قلبی بوده و....

دیروز تو درمانگاه،یه خانومی اومد و تا نشست گفت:این انگشت چهارمم داره از درد از جاش درمیاد.گز گز میکنه.و عجیب حالت دستش شبیه اسپاسم کارپوپدال بود.تاکید هم داشت که این چند روزه ،بچه هاو عروس دامادای شوهر جدیدش!هی میان ،میریزن و میخورن و میرن..خسته هستم.

نمیدونم چرا همش فکرم به هیپوکلسمی میرفت.ولی از اونجا که هر مریضی پیش من بیاد،بدون ردخور،فشار خونشو کنترل میکنم،فشار ایشون رو هم گرفتم.۱۱۵/۲۳۰ میلی متر جیوه بود.خودش هم نمیدونست که سابقه فشار خون داره یا نه!!خلاصه،فشارخونشو که با دارو آوردیم پایین،فشار روحیش رو هم با همدردی و چاخان پاخان و گیلی لی لی لی به مناسبت ازدواج جدیدش،پایین آوردیم!

کم کم این دست و انگشتای خانوم،باز شد و گفت دیگه درد ندارم.با دارو و توصیه و معرفی به پزشک متخصص قلب مرخص شد.ودیروز یادی از دکتر جانانی کردم.

دست برقضا،ار اونجا که من خواب هرکسی رو که میبینم یا اسم کسی رو میارم به فاصله چند روز ،میبینی بعد از ۱۰سال طرف پیداش میشه!خلاصه،امروز ظهر که همگی رفته بودیم چلوکباب(جای شما خالی)یهو دیدم دکتر جانانی،قابلمه بدست وارد شد!!بعد از پایان تناول غذای خودم،طی یک زاغ سیاه چوب زدن،ایشون رو گیر انداختم و گفتم که دانشجوش بودم(البته طی این سالها دیده بودمش ولی نمیدونم چرا قیافه من که اینقدر شبیه نیکول کیدمن هستم یادش نمونده!!!)خلاصه،گفتم استاد،من همیشه این دو تا حرف شما یادم هست و اینا...اونم با اون چهره و صدای آرامش بخشش داشت تایید میکرد و حرف میزد.از خودم میپرسید و میگفت شماها دیگه از اون قیافه دانشجویی خارج شدین،آدم نمیشناسدتون!به روی خودم نیاوردم که منظورش این بود که خوبه هنوز زنده ایی؟!!!چخ چخ کردیم و حال ظهر امروز رو با عرض ادب و قدردانی از یک معلم بردم.

راستی،اگه از هر شخص موجهی،از هر کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای،از هر فیلم درست و حسابی...فقط یک جمله یاد بگیرم و یادم بمونه،چی میشه.....

*دیروز به مدت ۵ دقیقه داشتم به نون سنگک رو میز که وقتی کره روش میمالیدم آب میشد،نگاه میکردم.خدایا،این گندم چیه که هر چی ازش نون درست میکنن،سیر نمیشم.خدایا،این چه رایحه ایه که نون تازه داره و آدمو مست میکنه...خدایا،این نعمتتو از ما نگیر.از اینکه گندم رو آفریدی ممنونم ازت...

*به حول و قوه الهی،اگر امکانات بود و من هم مجال نوشتن داشتم،انشالله تعالی،واستون از پس فرداسفر نامه مینویسم.حالا اینکه از کجا؟الله اعلم...میتونین حدس بزنین.ضمنا میتونین از بهاره رهنما هم بپرسین!شاید اینبار هم ایشونو دیدم!!!

حسودیم میشه.

از طرف متین بانو،بانویی که نخواست با من به صومعه غیرانتفاعی تو تگزاس بره و راهبه بشه! و ادامه تحصیل در رشته موهوم دندانپزشکی رو ترجیح داد!به بازی وبلاگی دعوت شدم.

اینکه حسادتهامونو رو کاغذ بیاریم:

رعنا،یکی از فامیلهای دور ماست،که یک سال از من کوچکتره.از همون بچگی،فوقش سالی یک یا دو بار میدیدمش.نه هیچ وقت صمیمی بودیم و نه هیچ وقت اسمی ازش تو خونه برده میشد.وقتی نتایج کنکور سراسری رو یکسال بعد از اینکه من قبول شده بودم دادند،تو خیابون بودم.دست یه خانومی روزنامه بود.نمیدونم و هرگز نفهمیدم چرا وقتی روزنامه رو ازش گرفتم ،فقط گشتم دنبال فامیلی رعنا!!و دیدم قبول شده...حسودیم شد.حتی الان هم برای من غیر قابل درکه،که چرا باید بین اینهمه دوست و همکلاسی یهو مشتاق دونستن قبولی شخصی که سال به سال نمیبنمش ،بشم!!

آخرین بار چند ماه پیش بود که فرزاد مجله چلچراغ خریده بود و یهو صدام کرد و گفت:بیا ببین،منصور ضابطیان کتاب سفرنامه هاشو چاپ کرده!!آه از نهادم براومد...هم مشتاق خوندنش بودم و هم از حسادت داشتم دق میکردم!!!!!

 به کامران نجف زاده هم حسودیم میشه!!وقتی از پاریس گزارش میده،حرصم میگیره!دلم میخواد،منم مثل اون میتونستم تا طولانی مدت تو پاریس بمونم...برم دونه دونه کاخها و موزه هاشو ببینم.از ورسای گرفته تا تویلری...دلم میخواد اون سردابه ها،خرابه های باستیل،حتی دفتری رو که اسامی زندانیها توش بوده رو ببینم...دلم میخواد تمامی محله هایی رو که الکساندر دوما توصیف کرده،قدم به قدم ببینم.تو اون کافه های خیابونیش بشینم و فرانسویهای شیک پوش رو نگاه کنم...

به کسانی که صبور هستند حسودیم میشه.به کسانی که ذاتشون متواضع است حسودیم میشه.به اونهایی که هرگز خودشون رو درگیر چشم و هم چشمی نمیکنند حسودیم میشه.به اونهایی که با خودشون کنار اومدند حسودیم میشه و خیلی هم سعی میکنم که این خصلتها رو کسب کنم...

مدتهاست فقط به دو دسته از افراد حسودیم میشه.یکی اونها که خیلی کتاب میخونند و دیگری اونها که خیلی میگردند.درست میگردند،با دید باز جاهای جدید رو نگاه میکنند.از وقتشون حداکثر استفاده رو میکنند.به اینها حسودیم میشه...خیلی...

روز حافظ

هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات...

دیروز خبر فوت شاهین رو شنیدم.زیاد ندیده بودمش.ولی برعکس خانوم سرحال و شلوغش،مرد خیلی ساکتی بود.همین ۲ هفته پیش تو عروسی ،درست جلوی من نشسته بود.وبه خاطرات جهانگردی و سوالهایی که من از باجناقش میپرسیدم،گوش میداد.و هر از گاهی هم آروم میخندید...تو اهواز،سر یه پروژه که ۳ نفری ایستاده بودند،یهو زمین زیر پاشون خالی میشه.اون ۲تا مهندس فرار میکنند.ولی شاهین ۳۵ دقیقه زیر خاک میمونه و به عبارتی هیپوکسی میکشه و چند روزی تو کما بود...بالاخره دیروز فوت کرد.تو غربت،تو اهواز..

مگه شبنم که چند سال تو مدرسه پیشم مینشست،با اون چشمهای عسلی رنگ و پوست مهتابی رنگ،که یه عالمه از پسرا واسش میمردن،سرطان خون نگرفت؟مگه نرفت زیر خاک؟

مگه زهرا تو همین خیابون پشتی خونه ما،وقتی پشت میز کامپیوتر نشسته بود،فکر میکرد که حین خاکبرداری زمین خونه بغلی،یهو دیوار خونشون فرو بریزه؟و زهرا به همین سادگی و در اثر بی دقتی بره زیر خروارها خاک؟الان یه ساختمون ۱۰ طبقه لوکس جای جنازه زهرا رفته بالا....

مگه،علیرضا،که تو مسابقات بتون،رتبه آورده بود،تو اردبیل،وسط بازی والیبال یهو خونریزی ساب آراکنویید نکرد؟مگه اون نمرد؟

مگه افشین وقتی تازه داشت از قبولی پزشکیش ذوق میکرد،پایین سربالایی ولی عصر تصادف نکرد و نمرد؟

مگه فراز تو دریا غرق نشد؟مگه برادرش فرزاد خودکشی نکرد؟

نمیدونم چرا گاهی نمیتونم مرگ بعضی ها رو باور کنم.دیروز حتی گریه ام نگرفت.فقط همون آیه آخر سوره بقره رو با خودم زمزمه کردم،که اگه قراره حادثه ای برامون پیش بیاد ،تحملش رو هم بهمون بده...

دیشب کلی با مامان، بابامو فرزاد،گفتمو خندیدم.بغلشون کردم.بوسیدمشون.رقصیدم براشون.و با خنده گفتم شاید یهو خاک،منو هم با خودش برد...پس بذار،دم رو غنیمت بدونم.بذار در حالی که دارم به ریش این دنیا میخندم،از این دنیا برم...

اگه قراره به کسی بگین دوسش دارین،بگین.اگه از کسی گلایه ای دارین،بگین.نذارین بذر کینه تو دلتون رشد کنه.اگه موندی که پولتو خرج مسافرت کنی یا گوشی عوض کنی،برو مسافرت.اقلا بهت که خوش میگذره...اگه میخوای دست کسی رو بگیری،بگیر.اگه فکر میکنی فردا میتونی به مامان بزرگت زنگ بزنی،همین امروز زنگ بزن...اگه میخوای به کسی کمک کنی،همین امروز بکن.توروخدا حال این نفسهایی رو که صاحبش شما نیستین و اون بالاییه،ببرین....

*کاش هرکسی  که به وادی عشق قدم میگذاره ،این بیت از حافظ رو با دقت به یاد بیاره. (گرچه مصراع اولش مال یزید بن معاویه است!)

الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها                              که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها

 

روز جهانی باقلا!!

۱)اولا که روز جهانی باقلا نیست!ولی میتونه باشه..!!! با شعارهر انسان سالم،روزی یک بشقاب باقلا!!!

۲)تو درمانگاه دارم یه دختر ۵ ساله رو معاینه میکنم.از اونجا که یکی از نقشهای من در درمانگاه،مجری برنامه کودکه!و باید بنا به خواسته مامان و باباها به بچه ها با صدای خانوم خامنه ای!(مجری زمان بچگی ما!)بگم که:کوچولو،تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدنباید تنقلات بخوری،چیپس و پفک بخوری!شیر بخور،گوشت بخور،میوه بخور..(البته یکی نیست بگه با این گرونی از کجا بیاره گوشت کیلویی ن تومان بخوره!در نتیجه میگم هر چی مامان میگه بخور!!)خلاصه....به بچه گفتم دهانتو باز کن و داشتم حلقش رو معاینه  میکردم که..یکی پرستارهامون از تو سالن داد زد:

خانوم دکترررررر.....چیپس بخرم یا پفک؟؟؟!!!!!!!

این چشمهای بچه شد اندازه گلابی!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منم آروم گفتم:بعدا صحبت میکنیم خانوم محمودی!

گفت:خانوم دکتررررر،دارم میرم خرید!میخوای همون سرکه نمکی که دوست داری رو بخرم!!!

یعنی به نظر شما،ذره ای کاریزما از من دکتر، پیش این دخترک باقی موند؟!!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۳)از اول مهر یکی از مریضهای پیوند کبدی که یه بچه ۸ ساله است هفته ای یکبار زنگ میزنه به فرزادو میگه:

آقای دکترررررتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد......مامانم نمیذاره برم مدرسه!من حوشلم شر رفته....من دلم میخواد برم مدرسه!من دوشتامو میخوامممممم......

الهی...این جیگر ما خون میشه.هرچی فرزاد به مامانش میگه بذار این بچه بره مدرسه،آخه اینو پیوند کبد زدن که به زندگی عادی برگزده،مثل افراد نرمال زندگی کنه...اصلا و ابدا به کت این مامان نمیره!تازگیها روزی فقط ۲ ساعت اجازه میده بره مدرسه...

۴)یکی از دخترهای ۲۰ ساله ای که اسفند ماه پیوند شد، الان سفید مفید و لپ گلی شده!دیروز یکی زنگ زده به فرزاد و میگه من میخوام با زهرا ازدواج کنم...راستشو بگین زهرا میتونه ازدواج کنه؟میتونه بچه دار بشه؟....

ای بابا،این سوالهای سخت سخت چیه میپرسین از آدم آخه!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۵)چرا از وقتی خسرو شکیبایی فوت کرد،یکی یکی هنرمندها دارن از دنیا میرن؟راستی اگه من بمیرم چه بلایی سر وبلاگ من میاد؟به کی ارث میرسه؟!!(آیکون مگه حتما میراث باید مادی باشه!ااینقدر دنیا پرست نباشین!!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۶)این فیس بوک چه تاثیر شگفتی داره!!!بعد از ۲ سال ،اون دندانپزشک فضول آلمانی که باهاش تخت جمشید رفته بودم ،منو ادد کرده!!!خداییش اینکه چطوری اسم منو بلد بوده و یادش مونده.....خوب،نمیتونم بگم در این لحظه یه دلستر واسه خودم باز نکردم!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۷)یکی از پرستارهامون میخواد دوباره کنکور بده!کتاب زیست شناسی رو آورده تو درمانگاه..میگه خانوم دکتر زیست شناسی زمان شما هم اینطوری بود؟!!یه نگاه میکنم میگم:آیسان،اون زمانی که من زیست شناسی میخوندم تازه داروین نظریه شو ارائه داده بودا....

بعد کتابو باز کردم یه نگاه بندازم.میبینم نوشته :مهره داران به خشکی آمدند.

میگم:آیسان!چشمت روشن!!!مهره داران به خشکی امدند...یه پلاکارد بزن:ورود پیروزمندانه مهره داران به خشکی رو تبریک میگوییم!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۸)یه نفر بهم گفت:اهالی کرواسی ،اصلیتشون مال خراسان بوده!!!!الان میری تو کرواسی آدرس میپرسی از یه کروات،بهت مبگه:مدنم،ولی نمیگوم!!شایدم گفت:چغک!!!

*تو سریال قهوه تلخ،این برزو ارجمند چه باحال مشهدی حرف میزنه!اونروز یه چغک گفت،کلی حال کردم!

*چغک (به ضم چ و غ  بخوانید)در گویش مشهدی ،شایدم کرواسی!! به معنای گنجشک میباشد!!!

روز جهانی تخم مرغ.

 امروز روز جهانی تخم مرغه.و من در یخچالو باز کردم و دارم فکر میکنم،چه چیزی میتونه این سه تا تخم مرغی رو که تو جاتخم مرغی جا خوش کرده اند،رو خوشحال کنه!اینکه آب پزشون کنی،یا عسلی سر بکشیشون،یا یه نیمروی دبش با کره درست کنی و با نون سنگک بزنی تو رگ...

شاید این ۳ تا تخم مرغ قرار بوده جوجه بشن...از این جوجه طلایی ها!شایدم قرار بوده رنگشون کنن تا بنفش و قرمز بشن و یه دختر بچه کوچولو تو پیاده رو هی به مامانش به این جوجه رنگیهای تو کارتن مقوایی اشاره کنه و بگه یکی از اینا میخوام....بعدشم ببره تو خونه و بخواد اون شوربخت رو بشوره و با محبت تر ازهمه سشوارم بکشه و جوجه بیچاره سنکوپ کنه...

شاید قرار بوده این جوجه ها بزرگ بشن و واسه خودشون مرغی بشن!بعد تو حیاط یه خونه  قدیمی یا تو کوچه های یه روستا،آروم آروم راه برن و باسنشون رو بچرخونن و با حرکات تند به آشغالهای رو زمین نک بزنن...یا دنبال یه خروس کاکل زری بیفتن که با هیبت مردونه اش قدم ورمیرداره و این مرغها رو ضعیفه ای بیش حساب نمیکنه که فقط به درد جوجه کشی میخورن...

شایدم قرار بوده این جوجه ها مرغی بشن که پشت ویترین یه مغازه مرغ فروشی پوست کنده و صورتی زیر یه سلفون خوابیده باشن و یا تکه تکه شده باشن و جسد مثله شدشون پیش اعضای همگن دیگر مرغها قرار گرفته باشه...۶ تا ران،یا ۲ تا ران با یه سینه...

شاید همون مرغی که با زعفرون و روغن و رب گوجه فرنگی سرخ شده و منتظر اینه که با چنگال بره لای زرشک پلویی که پیاز داغها اینور اونورش غلط میخورن،میتونست یکی از همین تخم مرغها باشه...

 ولی شاید این ۳ تا تخم مرغ دلشون میخواد تو این هوای سرد یخچال ،بین برودتی که میوه ها و غذاهارو فرا گرفته ،پیش هم باشن. شاید دلشون میخواداین نوارهای پلاستیکی جاتخم مرغی که بینشون فاصله انداخته نمی بود.شاید اقلا دلشون میخواست  اینکه اجل مهلتشون نداد که جوجه بشن،مرغ بشن ،آزاد تو دهات بچرخن و پشت سر خروس محل موس موس کنن،الان که منتظر سرخ شدن رو گاز هستن،پیش هم باشن...

شاید از تو جا تخم مرغی برشون دارم و بذارم تو اون کاسه لعابی آبی رنگم که حسابی بهم بچسبند و رو هم بلغزند،شاید سرمای یخچالو کمتر حس کنن....

این روزا چند نفری میخوان اینو زمزمه کنن...نه؟

روزای سخت نبودن با تو

خلا امیدو تجربه کردم

داغ دلم که بی تو تازه میشد

هم نفسم شد سایه سردم

تورو میدیدم از اونور ابرا

که میخوای سرسری از من رد شی

آسمونو بی تو خط خطی کردم

چجوری میتونی انقده بد شی

سکوت قلبتو بشکنو برگرد

نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمیخوام مثل گذشته که رفتی

دوباره آخر قصه همین شه

 

روزای سخت نبودن با تو

دور نبودنتو خط کشیدم

تازه میفهمم اشتباهم این بود

چهره عشقمو غلط کشیدم

عشق تو داروندار دلم بود

اومدی دارو ندارمو بردی

بیا سکوتتو بشکنو برگرد

که هنوزم تو دل من نمردی

سکوت فلبتو بشکنو برگرد

نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمیخوام مثل گذشته که رفتی

دوباره آخر قصه همین شه

کاش فعل رفتن از دستور زبان حذف میشد..

مهمونا رفتند.هر وقت مسافری میره،یهو انگار تمام انرژیم تموم میشه...از دیدن اتاقی که توش رختخواب باشه ،بدون چمدون مهمون،بدم میاد!همیشه موقع خداحافظی و روبوسی این فکر به ذهنم میاد که شاید این آخرین دیدار باشه،و باخودم فکر میکنم کاش چند لحظه بیشتر در آغوش گرفته بودم...

تو این یکی دوسال اخیر به این نتیجه رسیدم بهترین یادگاری از کسانی که دوستشون دارم،یا دست خطشونه یا بوی اونهاست...ماه پیش وقتی کیف یادگاریها،کارت پستالها و نامه هایی که از بچگی داشتم رو نگاه میکردم،دست خط خیلی ها رو دیدم...خیلی چیزا تو ذهنم زنده شد.الان یکی دوسالیه ،هر وقت پدر شوهر یا مادر شوهرم میان پیشم،میریم کتابفروشی و ازشون میخوام واسم کتاب بخرند.پنج شنبه،از مقبره الشعرا،مادر شوهرم برام یه مثنوی مولوی خرید.دیشب صفحه اولشو رو برام نوشت و تاریخ زد...

این روزا خاطره های چندین و چند سال پیش برام زنده شده...دیگه مطمئن شدم وقتی پایه و جنس یک دوستی درست و انسانی بوده باشه مرور زمان هرگز نمیتونه اونو خدشه دار کنه...

دنیا کوچیکه...مگه نه رفیق؟

لیدیز ااااانددددد جنتلمنز!!!

امروز اینترنت دولت منزل ما همش ادا درمیاورد!!بالاخره آخر شب روبراه شد....اومده بودم که بگم دوستان....لیدیز....جنتلمنز....

از اینکه اینقدر تولد منو تبریک گفتین ممنونم!!!!

البته،کلا امسال تولد من بیشتر پیشاشیش تبریک گفته شد!!خوب میدونم الان میاین میگین،از ۲ هفته پیش بهت تبریک گفته بودیم و.....

خلاصه،هر اس ام اس،و هر تماسی که از اقصا نقاط کشور میشد،در حد برنده شدن یک دستگاه سمند سورن از موسسه قرض الحسنه جوانان شرور!منو شاد میکرد!الان میتونم برم یه نمایشگاه سمند سورن بزنم!!

از الان از تبریکهای پساپس شما متشکرم!!!

آزیتا،آزیتا!چینگیلی آزیتا!!هی!!

از یه مغازه ای خرید میکنم که صاحبش یه آقای جوونیه،گاهی درمانگاه ما هم میاد.پریروز که رفتم خرید،رفت که جنس رو بیاره ،یهو برگشت گفت:من میتونم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم؟من تو دلم گفتم:۲ تا بپرسین!!!

گفت:شما با خانوم ح.... نسبتی دارین؟گفتم:نه!

گفت:خانوم ر ح....؟گفتم:نه والا!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

گفت:آزیتا ر ح....؟تو فلان خیابون نماینده بیمه .... است؟آخه خیلی شبیه هستین؟

گفتم:من نه خواهر دارم نه دخترعمه،دایی،خاله!!!

گفت:من از اولین روزی که شما رو دیدم یاد اون افتادم.یه زمانی دوست دخترم بود...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

گفتم:خوب،انشالله که خاطرات خوبتون یادتون بیفته!

گفت:اولش خوب بود....ولی آخرش خیلی ناجور تموم شد..اعصابم خورد میشه یادم میفته!

گفنم:ای بابا...حالا شما همون خوبیها رو یادتون بیارین و لبخند زدم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

گفت:اه!وقتی میخندین دیگه بدتر اعصابم خورد میشه!یادم میفته!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

*کاملا بی ربط:سوم دبیرستان  زنگ تاریخ ،به یکی از بچه های تنبل و شلوغ کلاس!داشتم تقلب میرسوندم!لادن سرپا ایستاده بود  و منم سرمو انداخته بودم پایین و هی خودم خفه میکردم!!خانوم معلم ،یه سوال پرسید که جوابش تاسیس دارالشوری بود!!هی حنجره رو پاره میکردم ،آخرش لادن گفت:تاسیس دارالشنون!!!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خانوم معلم همون طور که سرش پایین بود تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدگفت:الناز ،بس کن تقلب رسوندنو!!!!

پستی خون آلود!!

دیروز صبح واسه کاری رفتم کلینیک.مدیر درمانگاه رو که دیدم،یه چاق سلامتی هم با همکارای شیفت صبح که در حال چخ چخ کردن بودن کردم.دیدم خانوم ب ابروهاشو مرتب کرده ،گفتم:چه قشنگ شده ابروهاتون.مبارکه.گفت:ممنون.یهو گفتم:میشه واکسن یادآور توام منو بزنین؟!!

حالا اینکه من چطور با دیدن ابروها خانوم ب یاد این افتادم که بعد از ۱۴ سال واکسن بزنم،خودمم توش موندم!!!آخرین بار،چهارم دبیرستان بودیم که واکسن رو زدیم و خانوم آقا بیگلو گفت:انشالله یادآور بعدی رو موقع ازدواج بزنید!ما که زمان ازدواج گویا هوش از سرمون پریده بوده!!و الان بعد از اندی سال که یه پامون لب گوره،یاد واکسن افتادیم!!خوب،خدا رو چه دیدی،یهو زدن منو کشتند.بعد موقع دفن کردن،که اونهمه خاک و خل میخوان بریزن رو جنازه من،یهو کفن سوراخ بود!!خوب پارچه است دیگه،اگه  ساخت چین بود چی،اعتمادی نیست!!!زد و درست سوراخ کفن رو همون زخم شمشیر من بود!!خوب اگه واکسن زده باشم دیگه غصه نمیخورم که.....به قول یارو قزوینیه:اینسان باید منطیق داشته باشد!!

بعد از اینکه واکسن دوگانه رو زدم،ازم پرسیدن که واکسن هپاتیت رو هم میخوای بزنی؟گفتم:به نظرم من اون زمانی ۳ دوره واکسن هپاتیت زدم که واکسن هپاتیت تازه کشف و اختراع شده بود!!!نیست که من اصلا تو این سالها اصلا سرسوزنی چیزی موقع بخیه زدن و اینا....تو دستم نرفته!!همسر گرامی هم که اصلا جزو گروههای پرخطر نیستند!!!!!

فقط تنها چیزی که به من امید به زندگی میده ،این نتایج اهدای خون ،اهدای زندگیه!که تو این سالها،هر دفعه به طور مجانی!!میفهمم که فعلا ایدزی ،هپاتیتی ...از این مرض باکلاسا ندارم!!اگه دارم هم فعلا گندش درنیومده!والا سازمان انتقال خون ،عین جغد خبرشو بهم داده بود!!!خوب چه کاریه وقتی میتونی بری،خون بدی،نازتو بکشن...بری واکسن اونم ۳ دوره بزنی،تازه بعدشم تیتر کنی ببینی اصلا موثر بوده یا نه!!وقتی خون میدی،باهات حرف میزنن،خانوم پرستار هر از گاهی ازت سوال میکنه خوبی خانومم؟آنقدر آدم دلش میخواد لوس بشه!خودشو بزنه به غش و ضعف...،حیف که اون ساندیس و کیکی که میخوان بعدش بدن نمیذاره!!...ولی وقتی که بلند میشی بهت میگن میتونی راه بری؟سرگیجه نداری؟یهو همچین شیر میشی...میخوای بگی نه داداچ!!آرنولد رو دیدی؟من آذرشونم!!!!

بعد آروم میری میشینی تا ساندیستو بیارن!همشم خدا خدا میکنی که کاش آب انگور باشه!!البته تو شیراز خودمون میرفتیم از تو یخچال انتخاب میکردیم نوع ساندیس رو!!!!!ولی یادمه یه بار یه آقاهه،دو تا ساندیس خورد!!همش با خودم فکر میکردم یعنی خون اون آقاهه از من رنگین تر بود؟؟؟ 

3مهر 1389!

دیروز از صبح روز خاصی بود،تا خود همین امروز صبح!دنیا چقدر کوچیکه...خدا چقدر خوبه...من چرا یه جوریم؟!!

راستی،دیروز اولین پیوند کبد تو تبریز انجام شد...شاید کسی زیاد درک نکنه!ولی من یکی که بعد از ۶ سال فراز و نشیب،معنیشو خوب میفهمم..

خواستم تاریخ دیروز رو که روز خیلی عجیبی بود تو ذهنم نگه دارم،دیدم پریروز،سالگرد عقدازدواجمون بوده!!!چقدرم که یادمونه!

هنوز هم معتقدم این آدمها و رفتارشونه که یه روز رو تبدیل به یه خاطره خوب و یا بالعکس یه خاطره تلخ میکنه...من همیشه پاییز رو دوست دارم.عاشق ماه مهرم.انگار تک تک روزهای این فصل یادآور خاطره های خوبه...چه خوب که من متولد ماه مهرم.

مدرسه ها وا شده ه ه ه.....!!

دیروز رفتیم عروسی یکی از دوستام.آنقدر از برو بچ قدیمی دیدم که مگو....!!یه چیزی تو مایه های اول مهر!همشاگردی سلام.....همشاگردی سلام!!!

فقط نمیدونم چرا وقتی داماد رو دیدم،جا خوردم!آخه خیلی مسن و بی حال  بود.البته خیلی ها ۴۰ سالشونه ها...ولی ۴۰ ساله داریم تا ۴۰ ساله!اگه میخوایین زن بگیرین ،خیلی معطل نکنین!بابا،دوماد جوونش خوبه،زبر و زرنگش خوبه!تو کتابا نوشته دوماد باحالش خوبه!!