حسودیم میشه.
اینکه حسادتهامونو رو کاغذ بیاریم:
رعنا،یکی از فامیلهای دور ماست،که یک سال از من کوچکتره.از همون بچگی،فوقش سالی یک یا دو بار میدیدمش.نه هیچ وقت صمیمی بودیم و نه هیچ وقت اسمی ازش تو خونه برده میشد.وقتی نتایج کنکور سراسری رو یکسال بعد از اینکه من قبول شده بودم دادند،تو خیابون بودم.دست یه خانومی روزنامه بود.نمیدونم و هرگز نفهمیدم چرا وقتی روزنامه رو ازش گرفتم ،فقط گشتم دنبال فامیلی رعنا!!و دیدم قبول شده...حسودیم شد.حتی الان هم برای من غیر قابل درکه،که چرا باید بین اینهمه دوست و همکلاسی یهو مشتاق دونستن قبولی شخصی که سال به سال نمیبنمش ،بشم!!
آخرین بار چند ماه پیش بود که فرزاد مجله چلچراغ خریده بود و یهو صدام کرد و گفت:بیا ببین،منصور ضابطیان کتاب سفرنامه هاشو چاپ کرده!!آه از نهادم براومد...هم مشتاق خوندنش بودم و هم از حسادت داشتم دق میکردم!!!!!
به کامران نجف زاده هم حسودیم میشه!!وقتی از پاریس گزارش میده،حرصم میگیره!دلم میخواد،منم مثل اون میتونستم تا طولانی مدت تو پاریس بمونم...برم دونه دونه کاخها و موزه هاشو ببینم.از ورسای گرفته تا تویلری...دلم میخواد اون سردابه ها،خرابه های باستیل،حتی دفتری رو که اسامی زندانیها توش بوده رو ببینم...دلم میخواد تمامی محله هایی رو که الکساندر دوما توصیف کرده،قدم به قدم ببینم.تو اون کافه های خیابونیش بشینم و فرانسویهای شیک پوش رو نگاه کنم...
به کسانی که صبور هستند حسودیم میشه.به کسانی که ذاتشون متواضع است حسودیم میشه.به اونهایی که هرگز خودشون رو درگیر چشم و هم چشمی نمیکنند حسودیم میشه.به اونهایی که با خودشون کنار اومدند حسودیم میشه و خیلی هم سعی میکنم که این خصلتها رو کسب کنم...
مدتهاست فقط به دو دسته از افراد حسودیم میشه.یکی اونها که خیلی کتاب میخونند و دیگری اونها که خیلی میگردند.درست میگردند،با دید باز جاهای جدید رو نگاه میکنند.از وقتشون حداکثر استفاده رو میکنند.به اینها حسودیم میشه...خیلی...