مهمونا رفتند.هر وقت مسافری میره،یهو انگار تمام انرژیم تموم میشه...از دیدن اتاقی که توش رختخواب باشه ،بدون چمدون مهمون،بدم میاد!همیشه موقع خداحافظی و روبوسی این فکر به ذهنم میاد که شاید این آخرین دیدار باشه،و باخودم فکر میکنم کاش چند لحظه بیشتر در آغوش گرفته بودم...

تو این یکی دوسال اخیر به این نتیجه رسیدم بهترین یادگاری از کسانی که دوستشون دارم،یا دست خطشونه یا بوی اونهاست...ماه پیش وقتی کیف یادگاریها،کارت پستالها و نامه هایی که از بچگی داشتم رو نگاه میکردم،دست خط خیلی ها رو دیدم...خیلی چیزا تو ذهنم زنده شد.الان یکی دوسالیه ،هر وقت پدر شوهر یا مادر شوهرم میان پیشم،میریم کتابفروشی و ازشون میخوام واسم کتاب بخرند.پنج شنبه،از مقبره الشعرا،مادر شوهرم برام یه مثنوی مولوی خرید.دیشب صفحه اولشو رو برام نوشت و تاریخ زد...

این روزا خاطره های چندین و چند سال پیش برام زنده شده...دیگه مطمئن شدم وقتی پایه و جنس یک دوستی درست و انسانی بوده باشه مرور زمان هرگز نمیتونه اونو خدشه دار کنه...

دنیا کوچیکه...مگه نه رفیق؟