امروز روز جهانی تخم مرغه.و من در یخچالو باز کردم و دارم فکر میکنم،چه چیزی میتونه این سه تا تخم مرغی رو که تو جاتخم مرغی جا خوش کرده اند،رو خوشحال کنه!اینکه آب پزشون کنی،یا عسلی سر بکشیشون،یا یه نیمروی دبش با کره درست کنی و با نون سنگک بزنی تو رگ...

شاید این ۳ تا تخم مرغ قرار بوده جوجه بشن...از این جوجه طلایی ها!شایدم قرار بوده رنگشون کنن تا بنفش و قرمز بشن و یه دختر بچه کوچولو تو پیاده رو هی به مامانش به این جوجه رنگیهای تو کارتن مقوایی اشاره کنه و بگه یکی از اینا میخوام....بعدشم ببره تو خونه و بخواد اون شوربخت رو بشوره و با محبت تر ازهمه سشوارم بکشه و جوجه بیچاره سنکوپ کنه...

شاید قرار بوده این جوجه ها بزرگ بشن و واسه خودشون مرغی بشن!بعد تو حیاط یه خونه  قدیمی یا تو کوچه های یه روستا،آروم آروم راه برن و باسنشون رو بچرخونن و با حرکات تند به آشغالهای رو زمین نک بزنن...یا دنبال یه خروس کاکل زری بیفتن که با هیبت مردونه اش قدم ورمیرداره و این مرغها رو ضعیفه ای بیش حساب نمیکنه که فقط به درد جوجه کشی میخورن...

شایدم قرار بوده این جوجه ها مرغی بشن که پشت ویترین یه مغازه مرغ فروشی پوست کنده و صورتی زیر یه سلفون خوابیده باشن و یا تکه تکه شده باشن و جسد مثله شدشون پیش اعضای همگن دیگر مرغها قرار گرفته باشه...۶ تا ران،یا ۲ تا ران با یه سینه...

شاید همون مرغی که با زعفرون و روغن و رب گوجه فرنگی سرخ شده و منتظر اینه که با چنگال بره لای زرشک پلویی که پیاز داغها اینور اونورش غلط میخورن،میتونست یکی از همین تخم مرغها باشه...

 ولی شاید این ۳ تا تخم مرغ دلشون میخواد تو این هوای سرد یخچال ،بین برودتی که میوه ها و غذاهارو فرا گرفته ،پیش هم باشن. شاید دلشون میخواداین نوارهای پلاستیکی جاتخم مرغی که بینشون فاصله انداخته نمی بود.شاید اقلا دلشون میخواست  اینکه اجل مهلتشون نداد که جوجه بشن،مرغ بشن ،آزاد تو دهات بچرخن و پشت سر خروس محل موس موس کنن،الان که منتظر سرخ شدن رو گاز هستن،پیش هم باشن...

شاید از تو جا تخم مرغی برشون دارم و بذارم تو اون کاسه لعابی آبی رنگم که حسابی بهم بچسبند و رو هم بلغزند،شاید سرمای یخچالو کمتر حس کنن....