آزیتا،آزیتا!چینگیلی آزیتا!!هی!!
گفت:شما با خانوم ح.... نسبتی دارین؟گفتم:نه!
گفت:خانوم ر ح....؟گفتم:نه والا!![]()
گفت:آزیتا ر ح....؟تو فلان خیابون نماینده بیمه .... است؟آخه خیلی شبیه هستین؟
گفتم:من نه خواهر دارم نه دخترعمه،دایی،خاله!!!
گفت:من از اولین روزی که شما رو دیدم یاد اون افتادم.یه زمانی دوست دخترم بود...![]()
گفتم:خوب،انشالله که خاطرات خوبتون یادتون بیفته!
گفت:اولش خوب بود....ولی آخرش خیلی ناجور تموم شد..اعصابم خورد میشه یادم میفته!
گفنم:ای بابا...حالا شما همون خوبیها رو یادتون بیارین و لبخند زدم...
گفت:اه!وقتی میخندین دیگه بدتر اعصابم خورد میشه!یادم میفته!!!![]()
*کاملا بی ربط:سوم دبیرستان زنگ تاریخ ،به یکی از بچه های تنبل و شلوغ کلاس!داشتم تقلب میرسوندم!لادن سرپا ایستاده بود و منم سرمو انداخته بودم پایین و هی خودم خفه میکردم!!خانوم معلم ،یه سوال پرسید که جوابش تاسیس دارالشوری بود!!هی حنجره رو پاره میکردم ،آخرش لادن گفت:تاسیس دارالشنون!!!!!!![]()
خانوم معلم همون طور که سرش پایین بود
گفت:الناز ،بس کن تقلب رسوندنو!!!!