کتاب « حال و هوای عجیب در توکیو»

بعد از مدتها کتابی بود که لحظه خریدن، شروع کردن، خواندن و تمام کردنش انرژی مثبتی داشت. از ترجمه ی خوب و صفحه بندی آرام و فصل بندی های به جا و عشق دلنشین داستان که بگذریم، خود ادبیات ژاپنی برای من گیراست. تلاش، زندگی، عشق، خشم و مرگ در ادبیات ژاپن، آداب و وقار و آرامش خاصی دارد. تنهایی و انزوای اکثر داستان های ژاپنی، برای من آزار دهنده نیست...از دیگر جذابیت هایش می توانم به روایت های مکرر از غذاخوردن و نوشیدن با آداب ژاپنی اشاره کنم. با اینکه بعید می دانم ذائقه م با غذاهای خاور دور همخوانی داشته باشد،حتی در این لحظه فرو بردن تکه ای ماهی کاد در سس میسو، که همراه با برگ نیلوفر آبی پخته شده باشد هم به نظرم جذاب می آید...

از این کتاب:

«خاله ی بزرگم خیلی پیر بود، اما از مادر خودم روشنفکر تر بود. پس از آن که شوهرش فوت کرد، او تعداد زیادی دوست پسر داشت، که وقتی او برای شام و کارت بازی و کروکت با عجله این ور و آن ور می رفت، به او عشق می ورزیدند. او عادت داشت بگوید: عشق این طور است. اگر عشق واقعی است، پس به همان روشی با آن رفتار کن که با یک گیاه رفتار می کنی- تغذیه اش کن، و در برابر باد و باران از آن محافظت کن-باید هرکاری را که می توانی کاملا انجام دهی. اما اگر عشق واقعی نیست، در این صورت بهترین کار این است که به آن بی توجهی کنی تا بمیرد.

خاله ی بزرگم بازی با کلمات و جناس را دوست داشت.»

پ.ن: کتاب « حال و هوای عجیب در توکیو» نوشته هیرومی کاواکامی، ترجمه مژگان رنجبر، نشر البرز

از دورترهای لیون

دیروز از بالای تپه های لیون، دو سه برج بسیار ناهمگن با بافت شهری به نظرم رسیدند. یک وصله نچسب! امشب پیاده رفتیم تا پای آن برج ها...برج شیشه ای، تجاری و بانک بود. برج آجری، هتل رادیسون بلو. پای هتل، سالن کنسرت و نمایش بود که مردم با عجله برای شنیدن قطعاتی از موتزارت به سمتش می رفتند...آن قسمت شهر، اپارتمانها نسبتا نوسازتر و خیابانها خلوت تر و دانشکده ها و بیمارستان و اماکن تجاری تجمع بیشتری داشتند...درختهای تنومند مثل بسیاری از خیابانهای فرانسه در دو طرف به هم رسیده بودند و سایه ای سبز برخی خیابانها را پوشانده بود...

از بلواری آرام رد می شدیم. سر چهارراه پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که ناگهان متوجه خیابان روبرو و تجمع تعداد کثیری مرد عرب و سیاه پوست شدیم. پر سروصدا، پر هیاهو...همسرجان گفت از آنجا نرویم و صدالبته من سرم را پایین انداخته و دقیقا وارد آن خیابان شدم! به جرات، نسبت زن به مرد، یک به دویست بود!😂همه عرب، سیاه پوست ها تیپ های خفن، دست فروش ها مشغول فروش هندوانه و نوشابه، گداها مشغول تکدی. بعضی ها پاکت سیگار می فروختند و در گوش رهگذران به گمانم هرآن چه فروشش ممنوع بود، را زمزمه می کردند. از خفنی بی نظیر! شیشه های ساختمان های طبقه های بالا شکسته، برخی متروک. یکهو صدای دعوا بلند می شد...اما بازار فروش زولبیا و بامیه و شیرینی جات لبنانی و اغذیه های حلال داغ بود...خیابان و آن فضای سنگین که تمام شد، خستگی از تن‌ مان دررفته بود...

پیراهن قرمز ابریشمی

بسیاری از بوتیک و مغازه های شهر لیون، کاملا بومی هستند. پارچه و طراحی و حتی دوخت توسط فرانسوی هاست. و‌ نگویم از میزان خلاقیت و روح هنر در مردمان این شهر...موزه عروسک های خیمه شب بازی، مغازه های خیاطی، کفش دوزی، بافتنی، گالری های نقاشی، خوراکی های خانگی...

پیراهن قرمز ابریشمی دیدم و در تمام طول مسافرت، همان یک لباس را خواستم به تن کنم. صاحب مغازه زنی حدود چهل و پنج ساله، خوش هیکل، شیک و خوش برخورد بود. گفت هروقت پوشیدی بیا کمرش را برایت ببندم. از اتاق پرو با آن پرده و موکت دوست داشتنی بیرون آمدم، چنان با ظرافت کمر را دور تنم پیچید و چنان پاپیونی زد دلم غنج رفت. برایم یک جفت کفش بنفش تیره مخمل پاشنه بلند آورد تا بپوشم. گفت بیا در نور روز راه برو...رنگ و جنس لباس در عین سادگی، محشر بود. کمی که نگاه کردم، گفتم ولی به خاطر زیر زانو بودنش، کمی سنم را بیشتر نشان نمی دهد؟ سکوت کرد، دستهایش را در هم حلقه کرد. گفت می توانی لباس دیگری انتخاب کنی که اسپورت تر باشد، کم سن تر دیده شوی...اما، این لباس، این رنگ، زنانگی تو‌را نشان خواهد داد. و به فرانسه اصطلاحی گفت که فقط فیم ش را متوجه شدم. گفت این لباس روح دارد...راست می گفت. دقیقا از آن لباسها بود که یک دستکش نیم انگشت تور مشکی می خواست، با رژی قرمز رنگ و سیگاری بر لب و خرامان در کوچه ای، افرودیت وار راه رفتن...! خب من چون چنین خلاقیت هایی ندارم، لباس را نخریدم. ولی از توصیفات زن لذت بردیم. این فرانسوی ها برای خودشان آرتیستی هستند...تمام یادگاری من از این سفر، یک جفت کفش شد، با دنیایی حظ بصری...

شازده کوچولوی این شهر

چند بار اهلیِ آدمها شده ایم؟ اهلیِ دیدن آدمها، شنیدن صدایشان، خواندن نوشته هایشان؟ چند بار آدمها را اهلیِ خودمان کرده ایم؟ خواسته یا ناخواسته‌ شاد یا دلتنگ شان کرده ایم؟ چندبار اهلی ِدیدن منظره ای، شنیدن عطر آشنایی، چشیدن طعم خوشمزه ای شده ایم؟ چند بار اهلی شده ایم و رها گشته ایم؟ آن حس درماندگی و تنهایی را تجربه کرده ایم؟ و چندبار یاد گرفته ایم می شود رها کرد و رها شد، بی اینکه نرود آن عشق و حس و بو و طعم و منظره ی زیبا از یاد...؟

پ.ن:در گوشه ای از میدانی در لیون، تندیس آنتوان دو سنت اگزوپری اهل لیون و سیمای شازده کوچولویش در پشت سر است، که واژه « اهلی کردن» را از او آموختم...

لیون در باران

لیون عجیب قدیمی و تاریخی ست. تپه و بالا بلندی دارد و دو رودی از مرکز این شهر می گذرد. پل های روی رودخانه اکثرا پل عابر گذر هستند که همین طور با عبور ادمها، زیر پا تکان می خورند. لیون پر از بوتیک و مغازه...به نظرم حتی خلاقانه تر از پاریس! اپارتمانهای بسیار قدیمی، با رنگهای نارنجی و صورتی...کوچه های باریک و پله دار، تپه های سرسبز مشرف به شهر...کلیسای نتردام و برج مخابراتی شبیه ایفل و مجسمه های بر فراز تپه. تئاتر رومی باستانی فضای باز که معمولا کنسرت در آن برگزار می شود. کنسرواتوار و هنرجوهای ساز بدست زیادی که در کوچه های باریک به سمت شهر سرازیرند...لیون گویا به پایتخت خوشگذرانی و اشپزی فرانسه مشهور است. این شهر زمانی مرکز تجارت ابریشم بوده. و تا از قلم نیفتاده بگویم همپای زنان زیبا، عجیب مردان خوش چهره ای دارد...

دم غروب، رعد و برق می زد، صاعقه می زد...نم نم شروع شد، سیل شد...آسمان سوراخ شد و شهر در کسری از ثانیه خلوت. این سومین باران زدگی سفر اخیر بود که دیگر رفتیم جزو سیل زدگان...خیس خیس...

 

ورود پرماجرا

( ادامه از پست قبلی) آپارتمانها به قدری قدیمی ولی طبق معمول اروپا، همیشه در حال مرمت...از جلوی بوتیک های گاها کوچک و بزرگی رد می شوم که تزیینات داخلی هنرمندانه شان، کم کم سر ذوقم می آورد. می رویم و می رویم تا به درب چوبی بسیار قدیمی و بلندی می رسیم. زنگ می زنیم تا از رسپشن در را باز کنند. ساختمان بسیار قدیمی و کاملا بازسازی شده و مرتب است. راه پله های باریک که در اثر سالها پله ها کمی نشست کرده اند. نقاشی های زیبا روی دیوارها. اسانسوری کوچک که مشخص است قدمتش کمتر از ساختمان است. به طبقه اول می رسیم، دختری فرانسوی و لاغر و رنگ پریده با فکی بسیار کوچک در را باز می کند و خوش آمد می گوید. وارد طبقه که می شویم، رنگ سبز کمرنگ دیوارها، پارکت قدیمی و تمیز کف، قفسه های چوبی قدیمی، و هرچیزی که می بینم، گویی فضا را به کتابهای بالزاک می برد...

زنی خوش تیپ و قدبلند با موهای جوگندمی از پشت میزی بلند می شود. لبخندی به هم می زنیم. دخترک با فکی کوچک، کمی نامفهوم حرف می زند، ولی شمرده توضیح می دهد. لحظه اخر که می پرسد انی آدر کوئسشن؟ از فرزاد می پرسم پس گفت یکی از کلیدها برای درب ورودی خیابان است؟ زن مو جوگندمی، از اتاق بیرون می آید و می گوید « عه شما ایرانی هستین؟» می خندیم...به من اشاره می کند، از چشمهای شما حدس زدم ایرانی باشید...شیرازی ست و  هجده سال است که در لیون با شوهرش هتل دارند. و دو هفته قبل هم برای سفر به اردبیل و تبریز و جلفا...رفته بودند و خاطرات خوشی داشت. ورودم به این شهر با خاطره های جالبی عجین شد...

ورود پرماجرا...

چندسالی ست تا سوار اتوبوس یا قطار می شوم، دچار نارکولپسی می شوم.فقط هربار که گردنم به ورطه شکستن میفتد، به زور چشمانم را باز می کنم، سرم را تکیه می دهم و خوابم می برد. همیشه دلم می خواهد جاده ها را کامل تماشا کنم، نمی شود...فقط هربار سبزی درختان و دشت های کشاورزی شده را می بینم و خواب حمله می کند. از همان اوایل بوی ناخوشایندی مدام در مشامم می پیچد. نزدیکی های لیون، سه چرخه ای از سمت چپ اتوبوس ناگهان چپ می کند و به گاردریل می خورد، درسمت راست ماشینی با سرعت در حال رانندگی ست. یا خدا می گویم، اتوبوس به سرعت از بین این دو رد می شود و صدای برخورد قراضه های آهن در هوا می پیچد و از خواب می پرم!! قلبم در دهانم می زند، همه چی خواب بوده...سعی می کنم به شهر نگاه کنم. به این سومین شهر بزرگ و شدیدا صنعتی فرانسه...پر از کارخانه و کانتینرهای بار در اطراف پورت لیون. شناور های بزرگ داخل رودخانه...نمایندگی های برندهای مختلف اتوموبیل و صدها ماشینی که در محوطه ها پارک شده اند. آپارتمانهای بسیار قدیمی، گرافیتی بر روی دیوارهای کثیف حاشیه شهرها...به ترمینال که می رسیم، فقط می خواهم هرچه سریعتر پیاده شوم. ولی قبلش دلم می خواست به آن پسری که روی صندلی جلو نشسته بود بگویم، داداش! من که رفتم، ولی فکری به حال آن دستگاه گوارش بکن، اینهمه باد، طبیعی نیست!

پیاده می شویم و مسیری دو کیلومتر را از میان خیابانهای سنگفرش، پیاده می رویم. هوا گرم است، مشغول کندن کف خیابان و تعویض لوله کشی هستند، صدای ماشین های حفاری، گرد و خاک، مسیر ناهموار. پشت سر همسرجان راه می روم، هربار که برمی گردد زود لبخندی می زنم و می گویم وای چقدر مغازه داره...وااای چه میدون فراخی...چقدر جالبه! حس می کنم منتظر کوچکترین اشاره ای از من است تا بیفتد به غر زدن، که مجبور بودیم بیاییم لیون؟! و من هربار دم به تله نمی دهم...( ادامه در پست بعدی)

 

سه شنبه بازار

این شنبه و یکشنبه و سه شنبه و چهارشنبه بازارها بسیار دوست داشتنی هستند. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا می شود. اما بخش خوراکی‌ معمولا هیجان انگیز تر است. میوه و سبزیجات تازه، انواع گوشت وسوسیس، ترشی جات و زیتون های پرورده و متنوع، انواع قارچ، شیرینی و کیک و نان های خانگی، آب میوه و سوپ، انواع پنیر...گل و گیاه های تازه، لباس و کیف و کفش و چتر و بدلیجات و خرتان پرتان های فراوان...فروشنده های آواز خوان و سوت زن...همسایه ها و آشناهایی که بهم می رسند و اووووه بون ژووووغ های صمیمی با مارچ و مورچ تحویل هم می دهند و سگهایی که در کنار صاحبانشان بازی می کنند یا چشم دیدن همدیگر را ندارند. فرانسوی ها خونگرم هستند، زبان فرانسه بسیار خوش آوا و دلنشین است. روبوسی هایشان مثل ما ایرانیهاست، حتی دو مرد همدیگه‌را می بینند محکم دست می دهند و مارچ و مورچ می کنند. شهرهای کوچک بومی نشین و کم مهاجرترند...افتاب کم دارند، ولی آفتاب داغی دارند...

دریاچه انسی

حدود چهارصد سال قبل، منطقه انسی، شاه نشین ژنو بوده است. تقریبا از هفتاد سال قبل، دریاچه انسی تحت نظارت سازمانهای حفاظت از دریاچه ها قرار می گیرد تا برای نسل های آینده تمیز و ماندگار باقی بماند. میزان تمیزی و زلالی آب دریاچه را وقتی درک کردم که با قایق پدالی کرایه کرده، تا وسط دریاچه رفتیم و پریدیم داخل آب. اولا به طرز جالبی، عمق دریاچه تا فاصله بسیار زیاد از کناره شاید تا گردن من بود! البته لاینی که وسط دریاچه جهت عبور شناور ها و اتوبوس های دریایی جدا شده بود شاید عمیق تر بوده باشد...ثانیا کف دریاچه، یک شن یا گل نرمی بود، به ندرت بعضی جاها سنگی بود. و جالبتر اینکه، ماهی و خرچنگ قورباغه و لجنی به چشم من دیده نشد...آب کاملا شیرین، زلال و یخ یخ!! امشب در تابلوی راهنمایی دیدیم که بعضی مناطق دریاچه را علامت گذاری کرده که ماهیها و برخی پرنده ها در انجا بیشتر تجمع دارند. اطراف دریاچه، پارک و محوطه های چمن بسیار بزرگی گسترده شده است. قله برفی و معمولا پوشیده از مه در دوردست پیداست. در امتداد پارک به سمت کوهستان، کم کم به مناطق اعیان نشین رسیدیم. خانه های دو یا سه طبقه تقریبا ویلایی، با پنجره هایی سراسر شیشه بدون پرده با ویو رو به دریاچه...هتل کازینو، زمین مینی گلف و سایر امکاناتی که در دامنه کوهستان انسی فراهم شده بود. از آن شهرهاست که دوچرخه بسیار کارآمد است برای زندگی. مردم بومی، آخر شبها اکثرا در حال دویدن یا دوچرخه سواری یا سگ گردانی...از آن شهرهای دنج و آرام که بیشتر سبک سوییسی دارد تا فرانسوی...و سوالی همیشگی که من و همسرجان از هم می پرسیم؟ آیا حاضری برای زندگی به این شهر بیایی؟ و پاسخ نهایی همیشگی ما : نه! اینجا فوق العاده ست، ولی خانه جای دیگریست...

سس خردل!

اسم سالاد یادم نیست، ولی طعمش محاله یادم بره! چنگال رو زدم به سبزی های آغشته به سس و فرو بردم در دهان...نفهمیدم بخاراتی از سس برخاست که از گلو تا دماغ و کلیه سینوس ها تا پوستریور فوسا هم سوخت...باقی سیب زمینی خردو‌ها و پنیر کپکوها و مخلفات رو در حالی می خوردم که با هر لقمه آغشته به سس، آب بینی ام جاری می شد! همسرجان می گفت عجب سس خردلی، واسه سرماخوردگی خوبه ها...بینی رو باز می کنه! با خودم فکر می کردم ایا من سرما خورده بودم مگر؟!

پ.ن: هر مملکتی گدابازی های خاص خودشو داره، مثلا تو بلژیک بابت هربسته سس تک نفره کنار ساندویچ (که از سس های ایرانی کوچکتره) حدود نیم یورو پول می گرفتند. ولی به حمدالله تو فرانسه گدایی سس نیست، حتی من می تونم ادعای غرامت کنم از دولت فغانس بابت استشمام بخارات سمی سس خردل!

Annecy

اَنِسی...شهری در جنوب شرقی فرانسه، در دامنه‌ کوههای آلپ، که در کنار دریاچه انسی گسترده شده است. بالا بلندی زیاد دارد، شهر کوچکی ست با خانه های رنگی در قسمت تاریخی شهر. آب زلال و سرد و تمیز دریاچه و رودخانه داخل شهر، زمین هایی که متاسفانه شبیه شهرهای شمالی ایران جای خود را به سرعت به هتل سازی می دهند. ماشین هایی که اخر هفته، قایق به دنبال سر در جاده می روند. مردمانی با موها و تن خیس از آب درآمده...در کل شهری آرام، توریستی، پر از پشه در کنار رودخانه و پارک مشرف به دریاچه...

اینکه چطور سر از این شهر کوچک‌ درآوردیم، برمی گردد به عکسی که زمانی در اتینترنت از خانه ای با ایوان های پر از شمعدانی دیده بودم‌ با لوکیشن انسی! بعله، وی از کودکی، همین طور در کتابها و فیلم ها و عکسها هدفی دور انتخاب می کرد و جریان زندگی اش را به آن سمت سوق می داد...

 

اعتصاب در گغه لر!

به خاطر اعتصابات کارمندان راه آهن فرانسه، برنامه حرکت بسیاری قطارها بهم ریخته است. آخر شب، تعدادی اتوبوس نزدیک ایستگاه قطار منتظر جابه جا کردن مسافران آواره بودند! شانسی که آوردیم، قطار ظهر شامل اعتصاب نشده بود! البته ایمیلی هم از شرکت راه آهن رسیده بود که قطار شما سر وقت حرکت خواهد کرد. طبیعتا همسرجان به اینها اکتفا نکرده و از شب قبل اولتیماتوم داده بود که سه ساعت زودتر باید راه بیفتیم! البته بر اساس زمان و مکان، مقاومت من در برابر این هول رفتن، تغییر می کند. و می دانستم که امروز از آن روزهای شوخی بردار نیست، ساعت ده دم در اتاق آماده ایستاده بودم😏دو خط مترو عوض کردیم، یک ایستگاه مانده، یکهو ترن ایستاد و مامورها ریختند و گفت مدام موسیوووو...همه بیغون! تکنیکال پروبلم داره قطار...همسرجان از یک مامور پرسید که حالا چه کنیم؟ گفت یه طبقه برید پایین می رسید به فلان خط! حالا هی چمدون بزن زیر بغل، این پله ها رو برو بالا، بیا پایین...بالا، پایین...شایان ذکر هست که بیشتر ایستگاه های قدیمی مترو، پله برقی ندارند، پیدا کردن اسانسور هم به نظرم خودش داستانی ست! خلاصه...بعد از ماراتنی جانانه شامل بلند کردن وزنه، پرتاب وزنه، پرش از مانع، کنترل بلیط ها، زمین خوردن چند بانوی سالخورده این طرف آن طرف، مترو یافت شد و ما به ایستگاه گغه دو لیون رسیدیم! در زبان فرانسه gare به معنای ایستگاه است که گغ تلفظ می شود! البته در تبریز محله گغه باغی لر داریم! در تاریخ هم گغه قویونلوها داشتیم! دکتر گغه محمدلو هم داریم! به سس تار تار هم می گویند سس تاغ تاغ! منم عاشق بغبغی و کغه پنیغم!

 

نیمه شب در پاریس

شب شنبه است! انبوه جمعیت ریخته اند در خیابانها و کافه ها. دل آسمان پر است، می بارد. اما با متانت! بساط دستفروش ها و کتابفروشی های کنار رود سن، مدام زیر پلاستیک ها پنهان می شود. میزهای گرد و کوچک کافه ها در کنار پیاده رو، مملو از دود سیگار و لیوان های بزرگ آبجو ست. صدای قهقهه می آید. گاهی هم صدای دعوا! امشب گداها زیادتر هستند، کلاهبردارها که به اسم کمک به انجمن های خیریه با کاغذ و‌ قلم سراغ توریست ها می آیند، بیشتر! نقاش ها و موزیسین ها و شعبده بازهای خیابانی به زیر سایه بان ها پناه برده اند. از بعضی رستورانها بوی ادویه های تند غذاهای هندی می آید، برخی جاها قابلمه های پر از صدف و‌لیمو آماده ی سرو است ، جایی هم دونر کباب می برند. هفتاد و دو ملت جمع هستند. به بی خانمان ها، در کاسه ها و بسته ها غذا می دهند، چیزی شبیه نذری خودمان. موش های بزرگ در پارکها می دوند. پیرمردی ادرارش را نمی تواند نگاه دارد. گاها چراغ قرمزها را بی محلی می کنند، بعضا ماشینها ویراژ می دهند. مثل ما ایرانیها علاقه به جر زدن در صف دارند. خودجوش آدرس می دهند. خوش صحبت هستند و زود سر حرف باز می کنند. پاریس با تمام زیبایی ها و زشتیهایش، خصوصیات یک پایتخت بزرگ را دارد: جذاب و سخت...

بار دیگر، نوتردام

روبروی کلیسای نوتردام نشستیم. کنارم زنی بود با موهای بلند مشکی که خط چشمی قشنگ کشیده بود. کنارش مرد جوان و شیکی نشسته بود با موهای جوگندمی شده. داشتم این عکس را از سردر کلیسا می گرفتم که متوجه شدم مرد، به زبان ترکی استانبولی با زن حرف می زند. به ادمها اشاره می کند و می گوید ببین آنها هم با آمده اند، بچه هم دارند...حواسم پرت بود که دوباره صدای مرد را شنیدم که می گفت بر ما چه گذشت که به این حال افتادیم؟ یعنی نه ماه تمام با هم خوب و خوشحال بودیم و حالا دوسه ماه است با هم غمگینیم...زن ساکت بود. سرش پایین بود. مرد گفت اومدم سفر پاریس که به این حال بیفتم؟ ده سال گذشته، اون از بچه م...راستش چندان نفهمیدم که زن و شوهر بودند یا عشقی ممنوع بود. اما مهم نبود. همسرجان گفت برویم، گفتم نه جان من! وسط فیلم رمانتیک هستم، امان بده...چند دقیقه ای به سکوت گذشت، یکهو بغض مرد ترکید و گفت باشه، باشه...اصلا می تونیم بی خیال همه چی بشیم. خودمونو بزنیم به اون راه، بریم موزه لوور ببینیم، شانزه لیزه بگردیم، شام بخوریم، انگار نه انگار که چیزی شده...زن دستمال کاغذی از کیفش دراورد و حس کردم شانه هایش می لرزد. مرد با گریه می گفت خوبه؟ همینو می خوای؟ به همسرجان گفتم، بگم یه صلوات بفرستن؟! نوبت زن شد، با صدایی آرام از پشت دستمال کاغذی چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم! ولی مرد دوباره زیر گریه زد! خودم را کنترل می کردم که نگویم برادر من، عوض گریه و تهدید بغل کن دخترک را! سکوت برقرار شد. دقایقی چند. خدا خدا می کردم مرد یکهو بلند نشود و سرلج بیفتد. که ناگهان حس کردم مرد نوک موهای بلند و خوش حالت زن را گرفت و گفت اما من، تورو می خوام. می خوام، ایستیوروم...دخترک زد زیر گریه ولی صدای گریه اش محو شد، فهمیدم مرد با بوسه ای عاشقانه، پایانی خوش بر این درام گذاشت. بلند شدند که بروند، همدیگر را به بر کشیدند، بوسه ای طولانی رد و بدل کردند. انقدر جرات نکردم که بلندتر بگویم « ایشده موتلو سون»( پایان خوش)...و این بود انشای من از روبروی کلیسای نوتردام...

از قشنگی های این شهر...

امروز با این شهر مهربان تر شدم! ان نگاه مدام منتقدانه ام را از شهر برداشتم، نمی دانم هوا ابری و نمناک شد، مهرش به دلم نشست، یا یکهو عادتش کردم. به خودم آمدم و دیدم با موهای خیس از حمام درآمده در کوچه های شهر می چرخم، روی نیمکت ها ولو می شوم، روی چمن ها می نشینم. دیگر از فکر نوک زدن کبوترهایی که زیر میزها می چرخند، پاهایم را چنگ نمی کنم. از دیدن وانت هایی که درست وسط خیابانهای باریک ترمز می کنند تا وسایل خالی کنند و ذره ای بوق و ترافیک پشت سرشان مهم نیست، دیگر تعجب نمی کنم. دیدزدن دماغ های ظریف عقابی و نوک تیز مردان و زنان این شهر برایم سرگرمی شده است. از مغازه های تک گردان محلی حال می کنم. مغازه های رنگارنگ کوچکی که صنایع دستی و لباسهای تابستانی خنک و دست دوز را می فروشند. یا مثلا صنایع دستی پرو و مکزیک و اینکاها...یا دید زدن خنجر فروشی و تله موش فروشی! از قشنگی های پاریس و پایتخت ها همین کشف دنیای داخل راهروها و محوطه های کوچه های قدیمی ست. چیدمان های عجیب، تیپ های غریب...دیدم امروز چه این فضای پر از « ژ» را دوست دارم. سرزمین پژو، رنو و سیتروئن. فکر کردم آن ژیان قدیمی خاک خورده در گوشه ای از کوچه ها چه خاطره ها که واسه تعریف کردن ندارد...از یک کیوسک مطبوعاتی خواستیم رو یخچالی انتخاب کنیم، صاحب کیوسک گفت « خوب هستین؟» گفتیم به به...ایرانی هستین که. و ایستادیم به بیست دقیقه نیم ساعتی حرف زدن. گرچه تقریبا تمامش را او حرف می زد. پناهنده بود و تحصیلکرده. و به نظرم دلتنگ! دلتنگ رگ و ریشه اش. نکته جالبی که گفت، این بود که هیچ کیوسک مطبوعاتی در پاریس اجاره پرداخت نمی کند، و حتی بابت تبلیغات دور کیوسک، ماهی هشتصد یورو مبلغ دریافت می کرد. می گفت دولت از جیب خودش می پردازد، تا کتاب و روزنامه و مجله خوانی را سرپا نگه دارد. بماند که من در پاریس آدم کتاب به دست در پارک و مترو کم دیده ام. حتی بنا به پرسش دوست روزنامه نگارم، این بار بیشتر دقت کردم، حتی به گوشی های مردم! من کتاب الکترونیک ندیدم، اکثرا مشغول گیم و پیغام نوشتن و ایستاگرام...از هدفون ها خبر ندارم که کتاب صوتی بیشتر پخش می کنند یا موزیک یا درس...خلاصه اقای مومنی، به گمانم آن سالها که منصور ضابطیان در سفرنامه پاریس نوشت« کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را در می آورد»، با ظهور گوشی های هوشمند کم کم کمرنگ تر شد...

اندر حکایت شانزه لیزه

شانزه لیزه! فرانسوی ها اصطلاحی دارند که به معنای زیباترین خیابان جهان است. طبعا بلواری آن چنان فراخ، درختهای هرس شده ی یک شکل، فروشگاههای لوکس، کافه تراس های فراوان، مردمی شیک پوش در زیبایی این بلوار تاثیر فراوان دارند. انشعابات این بلوار به سمت ایفل، به نظرم اعیانی تر هم هست. برندهای لوکس تر، خانوم‌های آن چنانی تر، لیموزین ها و جگوارها و بنتلی ها، در برخی انشعابات بیشتر هم به چشم می خورند.اما تمام اینها دلیل نمی شود که مست یا بی خانمان در این بلوار به چشم نخورد. در چند ساختمان باز بود، سرم را پایین انداختم رفتم داخل! داخل یکی حراجی چندتابلو از ونگوگ بود، کتابخانه ای هم داشت پر از البوم های هنرهای قدیمی و معاصر و پست مدرن کشورهای مختلف...جای دیگری به گمان موزه رفتیم، سر از فروشگاه لباس دراوردیم، با آن حد از تزیینات و دکوراسیون لاکچری...کافه ای در شانزه لیزه هست، که نام افراد مشهوری که به آنجا رفته اند، روی زمین حک شده است. دنیاییست برای خودش این بلوار، جمع اضداد و بیانگر اختلاف طبقاتی...

عکس گرفتن وسط بلوار شانزه لیزه خودش داستانیست...افتاب باشد یا نباشد، چراغ سبز یا قرمز باشد، توریست ها به ویژه چشم بادامی ها به سی و چهارتا عکس رضایت بدهند و صحنه را خالی کنند یا نه، عکاس! اوه اوه...عکاس محترم آن لحظه نگوید بسه، بسه دیگه خودشیفته نشو! خلاصه داستان زیاد دارد که چکیده اش می شود این!

عکس را که دیدم، یادم افتاد با همین پیراهن گل منگلی، در سفر قبلی پاریس عکس دارم، کنار دیوار « دوستت دارم» و کلیسای نوتردام...پیراهن همان پیراهن، پغی همان پغی...من؟ هر روز از این چندسال، فرق کرده ام...سنم، چهره م، رفتارم، فکرم...بد یا خوب؟ نمی دانم، ولی مطمئنا به تعادل بیشتری با دنیای درون و بیرون خودم رسیده ام.

پاریس، این جمع اضداد...

ساعت ده و یازده دقیقه شب بود. و به گمانم هنوز وقت افطار نشده بود. چندسال قبل هم که پاریس امدیم، ماه رمضان بود، حدود ساعت نه و نیم افطار می شد...

خیابانهای پاریس هم چنان پرترافیک، پر از خل و چل، پر از ته سیگار و خیسی و بوی ادرار! 

پاریس پر از ارایشگاه ها و کافه...پر از مهاجر. سیاه پوست ها با مدل موهای عجیب، رنگ لباسهای شاد، صداهای بلند، تتوهای فراوان. پاریس هم چنان پر از کارتن خواب و مردان هیز ! قبلا هم نوشته بودم، هیزی به گمانم جزو فرهنگ مردان پاریس است، نسبت به زنها بی تفاوت یا محجوب نیستند. متلک می پرانند، لبخند، چشمک، شوخی، اشاره...می کنند! زیاد هم تنها نبودن یک زن برایشان مهم نیست! با زیرکی منظور را می رسانند😂نمونه ش، از یک موتورسوار در حال پارک آدرس پرسیدم، گفت مستقیم می ری بعد دست چپ. گفتم مرسی. صدا کرد، چشمک زد گفت پیاده زیاده ها، بیا با موتور برسونمت!😎

بلوار پیگالی، پایین تپه مونمارت پاریس. بلواری پر از کلاب، سالن های تئاتر، کاباره و در قسمتهای روبروی کاباره مولن روژ، پر از سکس شاپ. چندسال قبل،؟در پیاده روی وسط بلوار، دو دختر چهارده پونزده ساله با هم دعوا می کردند. جیغ های بنفش می کشیدند، و عجیب بود که کارشان به گیس و گیس کشی نمی رسید! در رقابتی تنگاتنگ، مدت زمان جیغ کشیدنشان طولانی تر می شد...امشب، آپارتمانهای قدیمی این منطقه، بی اختیار مرا یاد کتاب « زندگی پیش رو» نوشته ی رومن گاری می انداخت...

باران خرداد...

پدرشوهرم، یه ضرب المثلی میگه : نه خود خوری، نه کَس دهی، گَنده کنی، به سگ دهی...

همراه مریض پیوند کبدی، با شصت بار تاکید، داروها رو تو کیسه نایلون بهم داد و گفت که یک سال و نیمه که مایفورتیک برای مریض ما قطع شده، گفتم بیارم برسونید به بیمارانی که احتیاج دارند...تشکر کردم و خوشحال تو ذهنم داشتم بیماران بی بضاعت یا اونهایی که تعداد مصرف داروی بالایی دارند و بیمه هرماه کلی براشون کسر دارو می زنه رو یادم می آوردم که تاریخ انقضا رو دیدم...سه ماه قبل!

همیشه فکر می کنم جای یک واحد درس « فنگ شویی» کنار انتگرال و جدول مندلیف در کتابهای تحصیلی خالیه...اگه همه مردم به موقع وسایل قابل استفاده برای دیگران رو از گوشه ی یخچال و کشو و کمدها بیرون بکشند، شاید بعضی شبها برای بعضی ها آسونتر بگذره...