چند بار اهلیِ آدمها شده ایم؟ اهلیِ دیدن آدمها، شنیدن صدایشان، خواندن نوشته هایشان؟ چند بار آدمها را اهلیِ خودمان کرده ایم؟ خواسته یا ناخواسته‌ شاد یا دلتنگ شان کرده ایم؟ چندبار اهلی ِدیدن منظره ای، شنیدن عطر آشنایی، چشیدن طعم خوشمزه ای شده ایم؟ چند بار اهلی شده ایم و رها گشته ایم؟ آن حس درماندگی و تنهایی را تجربه کرده ایم؟ و چندبار یاد گرفته ایم می شود رها کرد و رها شد، بی اینکه نرود آن عشق و حس و بو و طعم و منظره ی زیبا از یاد...؟

پ.ن:در گوشه ای از میدانی در لیون، تندیس آنتوان دو سنت اگزوپری اهل لیون و سیمای شازده کوچولویش در پشت سر است، که واژه « اهلی کردن» را از او آموختم...