شب شنبه است! انبوه جمعیت ریخته اند در خیابانها و کافه ها. دل آسمان پر است، می بارد. اما با متانت! بساط دستفروش ها و کتابفروشی های کنار رود سن، مدام زیر پلاستیک ها پنهان می شود. میزهای گرد و کوچک کافه ها در کنار پیاده رو، مملو از دود سیگار و لیوان های بزرگ آبجو ست. صدای قهقهه می آید. گاهی هم صدای دعوا! امشب گداها زیادتر هستند، کلاهبردارها که به اسم کمک به انجمن های خیریه با کاغذ و‌ قلم سراغ توریست ها می آیند، بیشتر! نقاش ها و موزیسین ها و شعبده بازهای خیابانی به زیر سایه بان ها پناه برده اند. از بعضی رستورانها بوی ادویه های تند غذاهای هندی می آید، برخی جاها قابلمه های پر از صدف و‌لیمو آماده ی سرو است ، جایی هم دونر کباب می برند. هفتاد و دو ملت جمع هستند. به بی خانمان ها، در کاسه ها و بسته ها غذا می دهند، چیزی شبیه نذری خودمان. موش های بزرگ در پارکها می دوند. پیرمردی ادرارش را نمی تواند نگاه دارد. گاها چراغ قرمزها را بی محلی می کنند، بعضا ماشینها ویراژ می دهند. مثل ما ایرانیها علاقه به جر زدن در صف دارند. خودجوش آدرس می دهند. خوش صحبت هستند و زود سر حرف باز می کنند. پاریس با تمام زیبایی ها و زشتیهایش، خصوصیات یک پایتخت بزرگ را دارد: جذاب و سخت...