بار دیگر، نوتردام
روبروی کلیسای نوتردام نشستیم. کنارم زنی بود با موهای بلند مشکی که خط چشمی قشنگ کشیده بود. کنارش مرد جوان و شیکی نشسته بود با موهای جوگندمی شده. داشتم این عکس را از سردر کلیسا می گرفتم که متوجه شدم مرد، به زبان ترکی استانبولی با زن حرف می زند. به ادمها اشاره می کند و می گوید ببین آنها هم با آمده اند، بچه هم دارند...حواسم پرت بود که دوباره صدای مرد را شنیدم که می گفت بر ما چه گذشت که به این حال افتادیم؟ یعنی نه ماه تمام با هم خوب و خوشحال بودیم و حالا دوسه ماه است با هم غمگینیم...زن ساکت بود. سرش پایین بود. مرد گفت اومدم سفر پاریس که به این حال بیفتم؟ ده سال گذشته، اون از بچه م...راستش چندان نفهمیدم که زن و شوهر بودند یا عشقی ممنوع بود. اما مهم نبود. همسرجان گفت برویم، گفتم نه جان من! وسط فیلم رمانتیک هستم، امان بده...چند دقیقه ای به سکوت گذشت، یکهو بغض مرد ترکید و گفت باشه، باشه...اصلا می تونیم بی خیال همه چی بشیم. خودمونو بزنیم به اون راه، بریم موزه لوور ببینیم، شانزه لیزه بگردیم، شام بخوریم، انگار نه انگار که چیزی شده...زن دستمال کاغذی از کیفش دراورد و حس کردم شانه هایش می لرزد. مرد با گریه می گفت خوبه؟ همینو می خوای؟ به همسرجان گفتم، بگم یه صلوات بفرستن؟! نوبت زن شد، با صدایی آرام از پشت دستمال کاغذی چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم! ولی مرد دوباره زیر گریه زد! خودم را کنترل می کردم که نگویم برادر من، عوض گریه و تهدید بغل کن دخترک را! سکوت برقرار شد. دقایقی چند. خدا خدا می کردم مرد یکهو بلند نشود و سرلج بیفتد. که ناگهان حس کردم مرد نوک موهای بلند و خوش حالت زن را گرفت و گفت اما من، تورو می خوام. می خوام، ایستیوروم...دخترک زد زیر گریه ولی صدای گریه اش محو شد، فهمیدم مرد با بوسه ای عاشقانه، پایانی خوش بر این درام گذاشت. بلند شدند که بروند، همدیگر را به بر کشیدند، بوسه ای طولانی رد و بدل کردند. انقدر جرات نکردم که بلندتر بگویم « ایشده موتلو سون»( پایان خوش)...و این بود انشای من از روبروی کلیسای نوتردام...